خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
-اما پیشش نمی‌رم.
زد تو سرش و گفت:
-آخ آرشام، برام واقعا ثابت شد پسرعموی سورنی؛ اما اخلاقت نه.
لبخند شیطانی زدم و گفتم:
-مطمئن باش اگه بخوام می‌تونم از سورنم بدتر بشم.
دستش رو کرد تو جیبش و گفت:
-خیله خب، برو ببینم چطوری بدتر از اون غرور برزخی میشی.
چیزی نگفتم و اخم کردم. پوزخندی زدم و گفتم:
-پشیمون میشی!
با تعجب بهم نگاه کرد که ازش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: فاطمه عطایی، فاطمه قاسمی، Asal❄︎ و 16 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
-بهت گفتم حریفش نمی‌شی!
با عصبانیت گفتم:
-آراز رو مخم نرو.
-کل دنیا از سحر سلطانی می‌ترسن و اینجا سحر سلطانی از یه پسر می‌ترسه!
اون هر پسری نیست! اون سورنه و سورنم هر کسی نیست.
-خودتم خوب می‌دونی آراز که اون تو این ده سال خیلی روی خودش کار کرد. این سورن انقدر روی خودش کار کرده که هیچی نمی‌تونه اکن رو از پا در بیاره.
آراز حرفم رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: فاطمه عطایی، فاطمه قاسمی، Asal❄︎ و 16 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
آرش
بابا مشت محکمی به میز زد و کل لیوان ها و پارچ روش رو به زمین زد که همشون خورد شدن.
داد زد:
-لعنتی، لعنتی سورن لعنت بهت.
حامد که سعی داشت آرومش کنه گفت:
-ناصر آروم باش، کامران اون رو از دره پرت کرده پایین، الان اونجور که شنیدم پاهاش توان ندارن که حتی بتونه وایسه!
بابا چشم های به خون نشسته به حامد نگاه کرد و گفت:
-این کافی نیست،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: فاطمه عطایی، فاطمه قاسمی، Asal❄︎ و 17 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
-امیدوارم برات درس عبرت شده باشه!
پوزخندی زد و سریع بازوهام رو گرفت و جامو با جاش عوض کرد. نفس های داغش به صورتم برخورد می‌کرد و باعث شد حرارت بدنم بالا بره. به چشم های گرگیش نگاه کردم. داد می‌زدن درد کشیده، داد می‌زدن این فقط یه مجسمه از سورن مغروره و سورن قبلی هنوزم یه جاهای کوچیکی تو درونش هست.
صداش رو شنیدم:
-خوندیش؟
با تعحب بهش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: فاطمه عطایی، فاطمه قاسمی، Asal❄︎ و 16 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
سورن
لباس مشکی چرمم رو پوشیدم و ماسک سیاه رو روی صورتم زدم. به خودم تو آینه نگاه کردم. عین دزدا شده بودم.
ساعت دو شب بود و قرار بود با سحر بریم به طرف عمارت.
رفتم بیرون و دنه در وایساده بودم که با صدای پاهاش به سمتش برگشتم که یه کلاه به طرفم پرت کرد که گرفتمش. بهش نگاه کردم که گفت:
-قرار نیست پیاده بریم، موتور که بلدی برونی؟
کلاه رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: فاطمه عطایی، فاطمه قاسمی، Asal❄︎ و 16 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
سحر
با هم رفتیم تو اتاق سورن. خودم رو روی تـ*ـخت پرت کردم و گفتم:
-چقد خوب بود!
خندیدم.
به سورن نگاه کردم که دیدم با لبخند کجی نگاهم می‌کنه. با لحن معمولی گفت:
-چرا دروغ بگم، بهم خوشگذشت.
لبخند زدم. یهو یاده مدارک افتادم.
-سورن همین فردا به وکیل زنگ می‌زنم که کار هارو راست و ریس کنه. تو فردا با بابا برو شرکتش و اطراف رو نگاه کن، چون...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: فاطمه عطایی، فاطمه قاسمی، Asal❄︎ و 16 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
سورن
صبح بعد اینکه صبحانه خوردیم قرار شد با صابرخان بریم شرکت و سحر کار های وصعیت نامه رو انجام بده. داشتم می‌رفتم طرف در که صابر خان گفت:
-کجا پسر؟
بهش نگاه کردم و گفتم:
-بیرون!
سرش رو به نشون تاسف تکون داد و سریع اومد طرفم و دستم رو کشید و برد تو اتاق.
-چیکار می‌کنین؟
داد زد:
-زهره یکی از کت شلوار های آراز رو بیار.
مخالفت کردم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: فاطمه عطایی، فاطمه قاسمی، Asal❄︎ و 14 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
-آرشام همین الان این کار های مسخرت رو تموم می‌کنی فهمیدی؟
اخم غلیظی کرد و نگاهم کرد که یک لحظه فکر کردم ناصر داره نگاهم می‌کنه. یعنی انقدر پدر و بچه باید شبیه هم باشن؟
آرشام با لحن عصبی گفت:
-گوش بده ببین چی میگم سورن خان اینجا خونه عمو یا خونه خودت نیست هر چی زر زر می‌کنی من گوش بدم! تو کارهای منم دخالت نکن.
عصبی شدم. جوری که دلم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: فاطمه عطایی، فاطمه قاسمی، Asal❄︎ و 14 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
کنار بینارستان نگه داشتم و سریع رفتم و به پرستاد گفتم که برانکارد بیارن. اونا هم که دیدن خیلی بی‌عصابم بدون اینکه چیزی بگن برانکارد آوردن و آرشام رو بردن. پشت دره اتاق دکتر منتظر بودم. بعد از نیم ساعت اومد بیرون و من هم سریع رفتم طرفش.
-آقای دکتر چطوره؟
دکتر جواب داد:
-به نظر میرسه ماشین بهش خیلی نزدیک بوده، چون شکستگی نداره. اگه از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: فاطمه عطایی، فاطمه قاسمی، Asal❄︎ و 14 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
سحر
سورن بیهوش شد. با ترس رفتن سمتش و تکونش دادم؛ اما هیچی. با ترس رفتم بیرون و داد زدم:
-پرستار لطفا عجله کنین!
پرستار با عجله اومد و رفت طرف سورن و لوله رو ازش جدا کرد. دکترم اومد داخل و گفت:
-ای وای ایشون خودشون به خون احتیاج دارن.
رو کرد بهم و گفت:
-این آقا بیمار بودن؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-بله الان چند روزه که از کما بیرون...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Mahii، فاطمه عطایی، فاطمه قاسمی و 14 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا