خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
-اه چیه عین خاله پیرزن افتادین به جون هم؟
قبل اینکه من حرف بزنم آراز گفت:
-بابا این بشر انگار داره خودش رو آرایش می‌کنه، عین شما دختره یه جا می‌مونه.
سودا عصبی رفت طرفش و گفت:
-چی گفتی؟
آراز که تازه فهمید چه غلطی کرده گفت:
-ه...هیچی آرشام بیا گمشو بریم دیگه.
جلوی خندم رو گرفتم و پشت سرش راه افتادم که گفت:
-حسابت رو می‌رسم آرشام خان...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: فاطمه قاسمی، فاطمه عطایی، Asal❄︎ و 20 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
سه ماه بعد
سحر
سه ماه گذشته تو این مدت خوشبختانه آرشام شرکتش رو خیلی خوب اداره می‌کنه. ناصر هم رفته شرکتش و پرسیده که دل‌آرام کجاست و گفت پیشه خودشه و اون هم حق اینکه اون رو بگیره رو نداره، وگرنه به پلیش لوش میده.
آرازم که تو کار خودشه و خوشبختانه کارا خوب پیش میره. شرکت جواهر خودنونم که توسط من ادره میشه و خوشبختانه همه چی خوب پیش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: فاطمه قاسمی، فاطمه عطایی، Asal❄︎ و 20 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
-مغرور بودن بهتر از هر چیزیه!
سودا بهش نگاه کرد و گفت:
-حالا نره غول خان اجازه هست که ما هم بهتون ملحق بشیم؟
سورن یه نگاه به همه کرد و بعد یه نگاه به سودا کرد و گفت:
-دله بچه رو نباس شکوند.
سودا دویید و پرید تو حصار دستای سورن.
-دلم برات تنگ شده بود نره‌غول.
***
سورن
از دیدن سودا خوشحال شدم؛ اما به روی خودم نیاوردم. واقعا بی‌رحم شدم و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: فاطمه قاسمی، فاطمه عطایی، Asal❄︎ و 19 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
-از ترس آب دهنم رو قورت دادم و نمی‌تونستم کاری کنم. رضا هم که از من بدتر بود. اون طرف چاقو رو روی صورتم کشید و گفت:
-به چی فکر می‌کنی؟ هوم!
زبونم بند اومده بود و نمی‌دونستم چی بگم و زبونم کلا بند اومده بود.
احساس خیسی رو صورتم حس کردم و ترسم بیشتر شد.
صدای مرد اومد:
-آدم بزدل همیشه بزدله. اون روز چطوری سورن رو پرت کردی ته دره؟
نفسم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: فاطمه قاسمی، فاطمه عطایی، Asal❄︎ و 19 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
آراز
-ولم کن. عوضیا ولم کنین.
با لحن جدی گفتم:
-همینجوری نیاوردیمت که همینجوریم بذاریم بری!
دست و پاهاش با طناب بسته شده بود و گوشه انباری پرت شده بود. در باز شد و سحر وارد شد.
با اخم به طرف محمد که یکی از شرکای خیـ*ـانت کارمون بود اومد و گفت:
-بهت گفته بودم خیـ*ـانت رو هیچوقت تحمل نمی‌کنم. سزای این کارت رو جوری الان می‌بینی که تا عمر داری...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: فاطمه قاسمی، فاطمه عطایی، Asal❄︎ و 19 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
-تو هم مگه ازش چیزی به دل گرفتی؟ اینجوری کردیش!
پوزخند زدم و گفتم:
-کاری که تو هم کردی اندازه من بود.
مرده بی جون گفت:
-این...مسئله...اینجا...ت...تموم نمیشه.
سحر خم شد و گفت:
-انقدر بلبل زبونی نکن، ایندفه روی زبونت سوزن می‌ذارم.
رو کرد به آراز و گفت:
-به بچه ها بگو همون کاری که بهشون سپرده بودم رو انجام بدن و تا زمانی که نگفتم دست...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: فاطمه قاسمی، فاطمه عطایی، Asal❄︎ و 18 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
حامد و کدخدا محله دارن باهم دعوا می‌کنن و حامد اسلحه دستشه. سریع رفتم اون طرف و داد زدم.
-هی حاند آقایی چه خبرته؟
بهم نگاه کرد. اخم غلیظی کردم و از روی اسب پایین اومدم و به سمتشون رفتم. لبخند چندشی روی لـ*ـب حامد نقش بست و گفت:
-روز به روز خوشگل‌تر میشی سحر خانوم؟
اخمم غلیظ‌تر شد و رو کردم به کد خدا و گفتم:
-چیشده؟
کدخدا رو کرد بهم و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: فاطمه قاسمی، فاطمه عطایی، Asal❄︎ و 17 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
سورن
همونجوری که دستم توی جیبم بود توی حیاط قدم می‌زدم. صدای دره عمارت اومد که دیدم آهو کوچولو با اسبش برگشته. بیخیالش شدم و به راهم ادامه دادم. سورن چیشد که به این روز افتادی؟ چیشد که از اون پسره خندون تبدیل به یه غرور برزخی شدی؟ باعث بانیه این اتفاق فقط یه نفره! خودم حقش رو می‌ذارم کفه دستش.
-میبینم از خواب بلند شدی زیبای خفته!
به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: فاطمه قاسمی، فاطمه عطایی، Asal❄︎ و 17 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
-ولی سورن از همون بچگیت جذبه خاصی روی دخترا داشتی!
آرشام لـ*ـب باز کرد و گفت:
-هنوزم داره!
صابر خان خندید و گفت:
-چشم آبی تو خودت کم جذابیت نداری!
-چاکریم.
بهم نگاه کرد و گفت:
-هنوز عمو صابر هستم یا صابرخان؟
نمی‌تونستم صابرخان صداش بزنم، من از ناصر متنفر بودم؛ با اینکه عموی تنیمه؛ اما صابرخان با اینکه عموی تنیمم نیست؛ اما اندازه عموی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: فاطمه قاسمی، فاطمه عطایی، Asal❄︎ و 17 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
311
امتیاز واکنش
6,117
امتیاز
153
زمان حضور
20 روز 38 دقیقه
نویسنده این موضوع
-کاری نکن پاشم بیتم ناقصت کنم آرشام بخدا میام.
-با اون پای چلاغت حتما باید بیای.
یهو صابرخان اومد داخل و گفت:
-چه خبرتونه؟ خونه‌رو گذاشتین رو سرتون، بحثتون سره چیه؟
آرشام قضیه رو گفت و صابرخان رو کرد به من نگاه کرد و گفت:
-سورن، بسته یکم کوتاه بیا.
با عصبانیت گفتم:
-عمو این خودش اخلاق من رو می‌دونه؛ اما بازم...
آرشام پرید وسط حرفم و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Mahii، فاطمه قاسمی، فاطمه عطایی و 17 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا