خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: اسیر دست تو
نویسنده: Neginii کاربر انجمن رمان 98
ژانر: اجتماعی، جنایی-پلیسی، عاشقانه
نام ناظر: Kameliaparsa
خلاصه: دو فرد، با اهدافی مشترک و مرموز. یکی آهویی پر از نفرت و کینه. دیگری گرگ زخمی پر از غرور و آتشی پر از انتقام. اغلب اقداماتی که برای جلوگیری از دست سرنوشت انجام دادند؛ اما سرنوشت خود آن دو را به سمت خود سوق داد که کلید قلب و روح هردو را در دستانشان قرار داد. یکی مالک آن است که فقط کلید را بچرخاند و بگذارد تا تمامی شور و عشق مجنون را در بر بگیرد. دیگری هم فقط باید کلید را بچرخاند تا محبت و عشق معشوقش را در بر بگیرد.


در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~XFateMeHX~، نازپری احمدی، ozan♪ و 34 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع

مقدمه:
صدای تیر و تفنگ شده لالایی شب های ما
کی می‌شود زمان دلخوشی ما
هر روز فرار و هر روز خون
پس کی می‌شود روز صلح ما
میان تیر و خون، غرور تو دلم را ببرد
شکوه عاشقانه ام، عبور از تو ساده مرد
صدای هر تیری، نوید عشق تو را داد
نگاه گرگینه تو، به من آرامش را داد
آهویی شدم زیر سایه خون و مرگ
همان آهویی هستم که میان گرگانی اسیرم
ولی تنها شکار گرگه زخمیه خودم هستم
زمان دلخوشیه ما هم در همان روز آغاز میشود


در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: Parnian 86، ~XFateMeHX~، ozan♪ و 31 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول
-ببین داش اگه این کارو می‌خوای هر چی دیدی رو باید فراموش کنی.
از تن حرف زدنش خوشم نیومد. یعنی چه کاریه که میگه باید فراموشش کنی؟
از داخل جیبش چند تا بسته قرص بیرون آورد. قرص؟ مگه اینجا داروخونه‌اس؟ نکنه؟
با لحن لاتیش که خیلی حرصیم می‌کرد گفت:
-ببین داش. اینا دوا و درمون چند تا جوونه. اینارو می‌بری بهشون میدی و بعدشم میای پولتو می‌گیری.
این چی داره میگه؟ مرتیکه بی همه چیز. ازم می‌خواد با این آشغال هاش زندگیه کلی جوونو خراب کنم؟ عمرا.
بلند شدم؛ ولی قبل رفتن مشت محکمی به صورتش کوبوندم که باعث شد گوشه لـ*ـبش پاره بشه.
با لحن عصبی و تهدید آمیزی بهش گفتم:
-خوب گوشاتو باز کن مرتیکه عوضی فقط کافیه بشنوم یه دونه فقط یه دونه از این کوفتیارو به کسی فروختی زندت نمی‌ذارم. تو منو نمی‌شناسی اون کسی که بخواد جوونارو اذیت کنه رو زنده نمی‌ذارم.
اخم غلیظی کردم. خواستم از در برم بیرون که صداشو شنیدم.
-هی رضا به این داشمون یه گوش مالیه حسابی بده.
پشتم رو نگاه کردم که دیدم یه کله گنده پشتمه. دستام رو مشت کردم. بهم حمله کرد که جا خالی دادم و محکم خورد به در. با پاهام محکم به کمرش زدم که صدای دادش کل انبار و گرفت. رو زمین افتاد؛ ولی کم نیاورد و با چاقویی که از تو جیبش در آورد بهم حمله کرد چاقو رو طرفم کشید که قبل اینکه جا خالی بدم رفت تو کتفم. درد شدیدی داشتم اونقدر که احساس کردم انگار دستام رو قطع کردن؛ ولی مجبور شدم اهمیت ندم وگرنه کشته می‌شدم! مشت محکمی به صورتش زدم و وقتی رو کمر افتاد با زانو روی شکمش نشستم که دادش بلند شد. گوشم شوت کشید؛ اما دادش انگار برام مثله یه آهنگ خوش بود. به اون یکی که رئیسشون بود و نگاه کردم که با ترس بهم نگاه می‌کرد. چاقو رو از دست اون مرده گرفتم و به طرف اون پسره پرتاب کردم که سرشو خم کرد. با ترس بهم نگاه کرد.
با لحن عصبی و تهدید آمیز گفتم:
-دفعه دیگه که خواستی جون سورن رو بگیری به عواقبه کارت فکر کن. الان جا خالی دادی دفعه دیگه نمی‌ذارم جا خالی بدی گلوتو میبرم و تن بی جونت رو می‌ندازم جلوی سگا.
از ترس زبونش بند اومده بود. از اون خراب شده بیرون اومدم. خیر سرم مثلا رفته بودم دنبال کار؛ ولی ببین با چه پَست فطرت هایی روبه‌رو شدم.
به کتفم نگاه کردم حواسم اصلا بهش نبود. دردش بیشتر شده بود و خون مثله فواره ازش می‌ریخت. سرگیجه‌ای که گرفتم باعث شد چشمام سیاهی بره؛ ولی سورن درده بیشتر از اینا کشیده که با یه چاقو از پا در بیاد. هنوز خیلی کارا و خیلیا هستن که باید مواظبشون باشه و حال خیلیا رو بگیره؛ باید سریع می‌رفتم بیمارستان. هر چقدرم زور داشته باشم؛ ولی خون زیادی که ازم رفت باعث شد بدنم سست بشه. درد امونم نمی‌داد و باعث شد سردرد وحشت ناکی بگیرم. با صدای گوشیم مجبور شدم از تو جیب شلوارم درش بیارم. بدون اینکه بهش نگاه کنم جواب دادم...


در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Parnian 86، ~XFateMeHX~، نازپری احمدی و 36 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
بله
-سورن کجایی؟
لحنم عصبی در عین حال ترسناک بود.
-قبرستون.
-سورن خفه شو. کجایی؟
یهو کتفم بیشتر بهم فشار آورد و باعث شد با عصبانیت بگم:
-آرشام حوصله بحث با تو یکی رو ندارم.
قطع کردم و گوشی رو خاموش کردم. به کتفم نگاه کردم. سرم گیج می‌رفت. تعجبیم نداره. دستم رو روی دیوار گذاشتم که نیوفتم؛ کناره خیابون بودم؛ اما کک هم پر نمی‌زد؛ خونه زیادی از دست داده بودم نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم. افتادم زمین و همه چی برام سیاه شد.
***
چشمام رو آروم باز کردم. اینجا کدوم جهنمیه؟ قشنگ که دیدم واضح شد فهمیدم بیمارستانم. من چطوری اومدم اینجا؟ بلند شدم و نشستم. سِرُم دستم مانع میشد که بلند بشم و از این خراب شده برم.
به پنجره نگاه کردم که نم دار بود. لابد بارون زده.
دره اتاق باز شد و یه پرستار اومد داخل. لبخند پررنگی زد و اومد طرفم. با همون لبخندش گفت:
-سلام. بهوش اومدین؟
اصولا با دخترا اصلا نمی‌سازم. برای همین خیلی جدی و ابهتی همیشگی که داشتم گفتم:
-الان کسی رو تـ*ـخت خوابیده؟
خودش رو نباخت.عجب آدمیه.
-باشه چرا حرص می‌خورین؟ اومدم سرموتونو در بیارم. بعدم باید پانسمان دستتونو عوض کنم.
به دستم نگاه کردم. بعدم به پرستاره.
-بخیه زدیم و پانسمانش کردیم.
اخم غلیظی کردم. لابد الان باید بگم خیلی مچکرم از لطفتون. وظیفتونه که این کار هارو بکنین.
لحن جدیم رو دوباره به کار بردم. جدی و پر ابهت تر از قبل:
-کی منو آورد اینجا؟
فکر کنم انتظار همچین حرفی رو نداشت. کور خوندی. سورن تشکر و عذر خواهی سرش نمیشه.
با لحنی که میشد فهمید ناراحت شده گفت:
-یه آقایی آوردنتون. الان هم بیرون هستن.
سرم رو تکون دادم. از اتاق رفت بیرون. تشنم بود. فکر کنم بخاطر از دست دادن خون باشه. خواستم بلند بشم که دوباره در باز شد. به در نگاه کردم یه پسره بود. اومد سمتم. لحنش خونسرد بود.
-حالتون خوبه؟
نه خوبه. این از اون‌ها نیست. به تکون دادن سر اکتفا کردم. از رو تـ*ـخت پایین اومدم. به پسره نگاه کردم. انگار منتظر تشکر از جانب من بود. من جز پدرم و خدای خودم از هیچکی تشکر و یا عذرخواهی نمی‌کنم؛ ولی الان باید ازش تشکر کنم؟ معلومه که باید بکنم. نمی‌تونم اون کلمه رو به زبونم بیارم. یعنی تو دهنم نمی‌چرخه. دستم رو روی شونش گذاشتم و با تکون دادن سرم مثلا تشکر کردم. از تو جیبم یه مقدار پولی که مونده بود رو در آوردم و دادم دستش. این پس‌اندازه تمام خرج هام بود. کلا دویست تومن بود. به نظرم بیشتر از این نمی‌شد. داشتم طرف در می‌رفتم که صداشو شنیدم.
-توام از اون غرور برزخیایی؟
بهش نگاه کردم. غرور برزخی؟


در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Parnian 86، ~XFateMeHX~، نازپری احمدی و 34 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
نگاهش کردم. ادامه داد.
-تو هم از اونایی که تشکر اصلا حالیش نمیشه.
کتفم درد گرفت و گرفتمش؛ اما باید یه جواب به این پسره بدم. کامل به طرفش مایل شدم. دوباره جدی شدم و گفتم:
-اولا پسر جون! من بهت نگفتم منو بیار تو این خراب شده، دوما، اگه خودم بهت می‌گفتم شاید اون موقع به زبونش میاوردم و سوما، پولتم بهت دادم. پس جای همون کلمه وجود نداره...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: ~XFateMeHX~، نازپری احمدی، ozan♪ و 32 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
سورن
بعد کلی پیاده‌روی واقعا مسخره، به خونه رسیدم. کتف لعنتیم که کلی با درد ازم پذیرایی کرده. کلید رو از جیبم بیرون آوردم و در رو باز کردم. به حیاط نگاه کردم، گل های سرسبزی که مادرم با عشق کاشته‌شون و پدرم بعد فوتش از اون‌ها مراقبت کرد؛ ولی بعد بیماریش من مسئولشون شدم و باید ازشون مراقبت می‌کردم. اصولا، با این چیزا آشنایی و میونه خوبی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Parnian 86، ~XFateMeHX~، نازپری احمدی و 32 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
قبل اون گفتم:
-ناصر خان، ببین کثافت کاریات اونقدر معلوم شده که دخترت از دستت خسته شده و دلش نمی‌خواد تو این خونه باهاتون تنها باشه.
این رو گفتم و از در بیرون رفتم، دل‌آرام پشت سرم شروع به راه افتادن کرد که صدای آرش بلند شد:
-دل‌آرام، گمشو بیا تو.
دل‌آرام داد زد و گفت:
-نمیام، می‌خوام تا دمه در داداشو بدرقه کنم.
آرش سریع اومد طرف...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Parnian 86، ~XFateMeHX~، نازپری احمدی و 30 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
از جیبم درش آوردم و به صفحه‌اش نگاه کردم، آرشام بود. من اگه بادیگارد داشتم انقدر پی گیرم نبود که این پسرعموی کله شقه ما هست. جواب دادم:
-بفرمایین آقای پی‌گیر.
از لحنی که مشخص بود می‌خواست کاری کنه که خونسرد باشه گفت:
-سورن، کجایی تو؟
-قبرستون، یا هر چی که تو بهش میگی.
عصبی گفت:
-سورن، بنال ببینم کدوم گوری هستی؟
عصبی و خشن گفتم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: ~XFateMeHX~، نازپری احمدی، ozan♪ و 30 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
سورن
رفتم داخل، بدون اینکه به چپ و راستم نگاهی بندازم، مستقیم رفتم داخل که دیدم آرشام کنار بابا نشسته و داره باهاش حرف می‌زنه. از اینکه آرشام به پدرم اهمیت میده خوشحال می‌شم؛ ولی همونطور که گفتم، غرورم خیلی بیش از حده که حتی یه لبخند بزنم. صدای آرشام رو شنیدم.
-سلام پسرعمو، خوش اومدی.
سرم رو تکون دادم و رفتم پیش بابا و دستاش رو تو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: ~XFateMeHX~، نازپری احمدی، ozan♪ و 32 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
که قبل اون گفتم:
-آرشام، دیگه تکرار نمی‌کنم.
ساکت شد و چیزی نگفت. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خونسردیه خودم رو حفظ کنم.
-آرشام، ببین دل‌آرام جز تو نمی‌تونه به کسی دل‌خوش کنه. من اینم، می‌بینی که؟! من نمی‌تونم محبت کنم، اون محبتی که تو می‌تونی به دل‌آرام بکنی من نمی‌تونم! تو این بازی که من قراره راه بندازم، احتمال زنده موندن شاید زیر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اسیر دست تو | Negini کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: ~XFateMeHX~، نازپری احمدی، ozan♪ و 31 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا