خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

~Reihaneh Radfar~

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/8/20
ارسال ها
171
امتیاز واکنش
1,277
امتیاز
168
محل سکونت
زمان حضور
10 روز 7 ساعت 50 دقیقه
«به نام نگارنده ورق روزگار»
نام رمان: تروما‌ی‌تلخ
نویسنده: ریحانه رادفر (~Reihaneh Radfar~ )
ناظر: Mahla_Bagheri
ژانر: عاشقانه، جنایی-پلیسی، تراژدی
خلاصه:
هنرمند و آفرینندۀ جهان هستی هر موجودی رو باتوجه به داشته‌هاش امتحان می‌کنه.
این بار قرعۀ روزگار به اسم دختری افتاده از تبار معصومیت که در ناز و نعمت پدری خویش زندگی می‌کرده؛ امّا با یک تفاوت بزرگ.
دختر داستان‌ما یاد گرفته که از داشته‌هایش دژی بسازد؛ مستحکم برای جلوگیری از اتفاق‌های بیگانه.
در این میان هم فردی پا به این بازی می‌گذارد از جنس غرور و آتش!
همراهش می‌شود، یک مسیر را طی می‌کنند؛ ولی با اهدافی متفاوت.
موانع زیادی سد راهشان می‌شوند؛ امّا گاهی خسته و گاهی با بیشترین توان برای برداشتن آنها می‌جنگند.
یک فرصت، چند دقیقه وقت اضافه و شاید هم یک بازیکن جدید؛ معادلات را بهم می‌ریزد!
«پارت گذاری رمان تروما‌ی‌تلخ در روز‌های زوج و جمعه»


در حال تایپ رمان تروما‌ی‌تلخ | ~Reihaneh Radfar~ کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: paria.m، آیدا رستمی، mahya_seven و 28 نفر دیگر

~Reihaneh Radfar~

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/8/20
ارسال ها
171
امتیاز واکنش
1,277
امتیاز
168
محل سکونت
زمان حضور
10 روز 7 ساعت 50 دقیقه
مقدمه:
یک تو و یک من ...
در این کرۀ خاکی که جای‌جای آن؛ هر کس به دنبال سرنوشت می‌دوَد تا خود آن را رقم بزند.
من؛ مردی از جنس غرور و آتش با دنیایی در هم آلوده!
سالهاست که می‌سوزم و می‌سوزانم!
امّا محکم و پا بر جا مانده‌ام تا بازی سرنوشت را پایان رسانم!
مثل تمامی انسان‌های این مرز بوم...
بازی ای را آغاز کردم؛ از جنس انتقام!
که از درون نابود می‌کند و از ریشه به آتش می‌کشد!
همه چیز با یک ضربه شروع شد.
یک ضربه‌ی سخت؛ تروما‌ی تلخ.
در این میان کسی پا به این بازی گذاشت!
معادلات بهم ریخت؛ جنسش لطیف بود و مزاجش شیرین!
دختری از جنس دریا؛ با نگاهی آرام و گاهی طوفانی!
دختری مثل تمامی دختران این سرزمین ...
تنها با یک تفاوت ...
یاد گرفته که برای داشته‌هایش دژی مستحکم بسازد.
امّا معمای زندگیش دالانی است پر پیچ و خم.
دختری که آتش انتقام چشمانش سوزان است و ویرانگر!
وسعت اقیانوس نگاهش بود که مرا در خود کشید و غرق کرد.
امّا ای‌کاش پا به اقیانوس چشمانت نمی‌گذاشتم؛ تا این چنین اسیرش بشوم و فراموش کنم که من عروسک‌گردانم و تو عروسک!
آن وقت شاید...
شاید همه چیز به جز تو در کنارم معنایی داشت!
امّا حالا که ندارد..
همه چیز تویی...
در کنارم.
#ترومــا‌ی‌تلخ


در حال تایپ رمان تروما‌ی‌تلخ | ~Reihaneh Radfar~ کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: paria.m، آیدا رستمی، mahya_seven و 28 نفر دیگر

~Reihaneh Radfar~

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/8/20
ارسال ها
171
امتیاز واکنش
1,277
امتیاز
168
محل سکونت
زمان حضور
10 روز 7 ساعت 50 دقیقه
«به نام تک نوازنده عشق!»
#تروما‌ی‌تلخ
#پارت1
شیر آب را باز کرد. از اون گرمای مرطوب حس خوبی داشت؛ حسی که در عین رخوت با افکار درهمش آزار دهنده بود.
حسی که اُمید داشت با همین آب شسته شود و آتشی را که در قلبش شعله‌وَر شده بود خاکستر کند. صدای مادرش؛ صدای قسم‌هایش؛ صدای گریه‌هایش؛ صدای نجواهایش در پای سجاده سفید رنگ؛ صدای شرشر آب! همه و همه در ذهنش تکرار می‌شدند.
صدای شرشر آب را دوست داشت؛ گویی به او آرامش می‌داد.
زیر دوش به نفس نفس افتاد؛ قطرات آب به روی عضلات مرتعش از خشمش رقـصان و عجولانه در حرکتند. دست راستش مشت شد؛ رگ‌های دستش مُتِوَرِم شد، صورتش را بالا گرفـت. چشمانش را بست. قطرات آب بر صورتش می‌کوبیدند در دل با خود زمزمه کرد:
«ای کاش شلاق زمانه مثل این آب نوازشگر بود نه بیرحمانه!»
طاقت نیاورد؛ برگشت؛ مشت زد، مشتی از سر جنون بر دیوار ضخیم شیشه‌ای حمام، مشت زد بر دهن مردم! صدایی که در کل مغزش نفوذ کرده بود زمزمه می‌شد؛ کلمه به کلمه:
«من بودم، میان همه ی این آدم ها من بودم و با آنها زندگی می‌کردم؛ با گریه‌ها و ناله‌های آنها آشنا هستم؛ با غم و خنده‌هایشان که از روی بی‌دردی است! و دیوار عشق آن‌ها که خرابه ای آوار و ویران است!»
پیشانی‌اش را به آینه تکیه داد‌ و چشمانش را بست؛ امّا چه دید؟ باز هَمان تصویر! تصویری که دو حسِ متضاد را در او زنده می‌کرد؛ حسِ آرامش و در کنارش احساس گنـ*ـاه داشت.
از دیدَش آن دو حسِ درعین حال گزنده، چه خنده‌دار بودند. بر تلخی آن لبخند زد؛ بر شیرین بودنش خندید و بر گِس بودن آن‌ها بلند قهقهه زد.
سرش را بلند کرد نگاهش گره خورد در آینه؛ دوگوی عسلی با رگه‌های خاکستری، همه می‌گفتند:
«جذابیت چشمانت مثل اسلحه‌ایِ که قلب طرف مقابلت رو نشانه گرفته!»
به این جملات خندید؛ بلند و مَستانه؛ بدون هیچ حد‌ و مرزی؛ بدون هیچ قانونی!
از نظرش این چیزا مهم نبود. بار‌ها و بار‌ها در چشمانش به دنبال آن چیزی که آن‌ها می‌گفتند گشته بود، امّا پیدایش نکرده بود.
به دنبال همه نبود؛ به دنبال فرشته‌ی خودش بود که در این شهر پُر آلایش در پشت سیاهی و سفیدی خیابان های بزرگ گُم شده بود!
چشمانش را بست. تصویر چهره‌اش در پشت پلک‌هایش نقش بست لـ*ـب‌هایی که می‌خندیدند با چشمانی که آرامش‌اش دل را در خود غرق می‌کرد.
لبخند پر از شیطنت‌اش با چشمان مَملو از آرامش‌اش تضاد زیبایی را به وجود آورده بود؛ جـوری که دلکندن از آن چشم‌ها کار هر کسی نبود!
لبخند بر روی لَبش نقش بست؛ لبخندی که از هزاران بار گریستن بَدتر بود. چشمانش را باز کرد.
فریادی کشید بر سر زمانه و روزگار! روزگار هَمانند عروسک گردانی آن‌ها را می‌چرخاند و مانند هنرمندی ماهر اَثراتش را بـر ورق جهان نقاشی می‌کرد!
بغض راه گلویش را بست. چشم بست روی نگاه غم‌بار مادرش؛ چشم بست روی قلب‌اش امّا؛ امّا نتوانست چشم بر روی خدایش ببندد، خدایی که همۀ وجودش از او سرشار شده بود و بَس... پس غرور اینجا جایی نداشت! غرور بین بَنده و مبعود جایی نداشت! قطره اشکی بر روی گونه‌اش چکید.
اشکی که سالیان سال در پشت پلک‌هایش حبس بود... حبس اَبد... تبعیدی برای همیشه!
بر دیوار سرد امّا مرطوب حمام تکیه داد و زمزمه وار گفت:
«کنارت بودن را دوست دارم.
مثل نفس کشیدن در انبوه گل های یاس...
هم آ*غو*شی‌های بدون هـ*ـوس؛
همانقدر پاک...
و همانقدر واقعی است!
بـرایم.»
چشمانش را باز کرد. سرش را بالا گرفت به سوی آسمان بالای این سقف و خدا را صدا کرد. او مرد بود، مردی با دلی بی‌طاقت! او مردی بود با نگاهی تبدار و بی‌قرار! او مرد بود، با دلی که به آتشش کشیدند.
#ترومــا‌ی‌تلخ


در حال تایپ رمان تروما‌ی‌تلخ | ~Reihaneh Radfar~ کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: آیدا رستمی، mahya_seven، Mehrnaz007 و 28 نفر دیگر

~Reihaneh Radfar~

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/8/20
ارسال ها
171
امتیاز واکنش
1,277
امتیاز
168
محل سکونت
زمان حضور
10 روز 7 ساعت 50 دقیقه
«سخنانی که هر شخصیت با خودش و یا در ذهنش میگه داخل «» قرار می‌گیرند.»
#تروما‌ی‌تلخ
#پارت2

-آخیش تخلیه شدم.
از دستشویی بیرون اومد و به سمت تختش که کنج اتاق بود رفت. خودش را پرت کرد روی تـ*ـخت‌و نگاهی به دور و اطراف اتاقش انداخت.
اتاقی متشکل از رنگ‌های آبی‌آسمانی و سفید و قاب عکسی از امواج خروشان‌و متلاطمِ‌آبیِ دریا، عکسی از خودش در کنار برادرش پرهام و خواهرانش ترنم؛ تمنـا و پدر و مادرش در جنگل‌های سرسبز رشت.
نگاهش را از قاب عکس‌ها گرفت و به لباس‌های ریخته روی زمین نگاهی انداخت و پوفی کشید:
-انگار اینجا زلزله‌ی هشت ریشتری اومده باید بعداً یه دست به سر‌و گوش اینجا بکشم؛ وای به حال اون روزی که ترنم اینجا رو ببینه.
صدای موزیک بی‌کلام ویلون که قطعه «آتش بر روی یخ» بود از تلفن همراهش بلند شد، به گوشیش نگاه کرد مخاطب «کاکتوس» از اسمش خندش گرفت آتوسا رو به این اسم سیو کرده بود.
نگاهش که به ده تا میس‌کال آتوسا افتاد جیغی خفیف کشید و ضربه‌ای به سرش زد.
-اووف یک ساعته خیره شدم به در دستشویی آخ آخ دلم... نه! دوبـاره نه!
و به سمت دستشویی دوید.
بعد از 5 دقیقه باز به بیرون قدم گذاشت و حوله؛ روبدوشامر آبی‌آسمانی رنگ‌اش را برداشت و به سمت حمام رفت!
جلوی آینۀ روشویی ایستاد و موهای عسلی رنگش را باز کرد؛ لباس‌هایش را یکی‌یکی داخل سبد گوشۀ رختکن انداخت و آب را داخل وان باز کرد بعد از چند دقیقه وان پر از آب شد!
شامپوی شکوفۀبهارنارنج را برداشت‌و توی وان ریخت؛ با دست‌های لطیف‌اش کمی موج ایجاد کرد تا کف کند.
داخل وان نشست و سرش را تکیه داد بـه لبۀ وان شیری رنگ‌و چشمانش را بر روی این روز خسته کننده بست!
***
«ترانه»
جلوی آینه قدی اتاقم که ایستادم نگاهی به سر تا پام انداختم مانتوی خاکستری که روی قسمت کمرش با کمربند دودیِ‌براق تزئین شده بود و کمرم رو باریک‌تر نشون می‌داد با جین‌لی آبی‌یخی پوشیدم موهام که بلندیش تا باسنم بود جمع کردم بالای سرم و دُم اَسبی بستمشون یه شال خاکستری‌دودی تیره انداختم روی سرم.
لبخندی از روی رضایت بر روی لـ*ـبم اومد. از داخل کمد کیف دستی مشکی برداشتم و رفتم جلوی میز توالت بعد از زدن عطر نینا‌ریچی مورد‌علاقم در کشو رو باز کردم و ماتیک صورتی مات به لـبم زدم.
نفس عمیقی کشیدم، نمی‌دونم چرا امّا از بچگی عاشق عطـر گل‌یاس و نرگس بودم همراه بهارنارنج که بوش عالیه!
داخل آینه به چشمام خیره شدم چـشمای خاکستری با رَگهِ‌های آبی که وقتی عصبانی می‌شدم تیره می‌شد و وقتی خوشحال می‌شدم مثل دریا گاهی آروم و گاهی پرتلاطم بود.
توی آینه نگاهی به خودم انداختم.
«مامان یاسی «آرام» صدام می‌کنه ولی در شناسنامه‌ام «ترانه» ثبت شده دختر شیطون خانوادۀ‌تمجید، شباهت زیادی به خواهرام و برادرم نداشتم.
خواهر‌و برادر بزرگترم دوقلواند.
اسم داداشم پرهامه بیست‌و‌هشت سالشه یه شرکت مهندسی داره و غیر اون دوتا از هتل‌های آقابزرگ رو اداره می‌کنه، خواهرم اسمش تمناِ و قُل پرهامه؛ ازدواج کرده الانم بـا شوهر و دخترش رفته «هالیفاکس-کانادا» زندگی می‌کنه؛ دندون پزشکه! شوهرش هم دو رَگه است.
یه دختر کوچولو دارند، عشقه منه و چهار سالشه به جای اینکه چهرش به سینا و تمنا بکشه چشماش شبیه منه البته کامل مثل من که نه بیشتر شبیه مامان یاسی خاکستری‌سبز!
شیطون‌و بازیگوش درست مثل من و تمنا!
برعکس ما خواهر بزرگترم دختر آرومی بود.
ترنم دانشجوی فوق لیسانس وکالته و مُدَرِس آموزشگاه زبان فرانسوی، بیست‌وسه سالشه و به اجبار پدربزرگم با پسـر دوست ‌حـاج‌آقا تمجید نامزد کرده پسری عیاش‌و الـوات که در ظاهر جلوی بابا و حاج‌آقا جانماز آب می‌کشه ولی از توی مهمونی‌های شبانه باید جمعش کرد وضع مـالیمون هم خوبه!
پدرم؛ «پندار تمجید» فرزند سوم خانوادۀتمجید!
کارخونۀفـرش ‌دستباف‌وماشینی دارند که خانوادگیه و عمو‌ رایان؛ عمه‌گیتی؛ عمه‌گیسو و رادوین اونجا به همراه بابا سهم دارند.
بابا شرکت لوازم آرایشی‌بهداشتی هم داره که یکی از برندای معروف ایرانی؛ ایتالیایی به حساب میاد.
پدرم نمونۀکاملِ یک مرد ایرونی اصیلِ چه از لحـاظ چهـره و چه رفتار.
و مهربون‌ترین مادر دنیا که اسمش «یاسمین بزرگمهر» و متخصص زنان‌‌زایمانِ!
مامانم دورگه است؛ «ایرانی‌روسی» امّا از اصالت مادری شمالیِ و ایران بزرگ شده!
من بیست‌وپنج سالمه؛ و مدرک فوق‌لیسانس گرافیک و مدرک کارشناسی روانشناسی بالینی دارم.
البته سـال دیگه مدرک کارشناسی‌ارشد روانشناسی‌ام رو می‌گیرم.
غیر از اینکه درس می‌خونم توی یک باشگاه رقص آموزش می‌دم؛ رها هم مثل من مربی رقصه.
به همراه بچه‌ها دو سال پیش آموزشگاه موسیقی راه‌اندازی کردیم.
من ویلون؛ رها و آتوسا پیانو و چکامه سنتور تدریس می‌کنیم با چند استاد دیگه!»
نگاهی به ساعت دیواری اتاق انداختم.
-اوه‌اوه دیر شد.
#ترومــا‌ی‌تلخ


در حال تایپ رمان تروما‌ی‌تلخ | ~Reihaneh Radfar~ کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: آیدا رستمی، mahya_seven، I.YaSi و 27 نفر دیگر

~Reihaneh Radfar~

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/8/20
ارسال ها
171
امتیاز واکنش
1,277
امتیاز
168
محل سکونت
زمان حضور
10 روز 7 ساعت 50 دقیقه
#تروما‌ی‌تلخ

#پارت3


نگاهی سرسری در آینه به خودش انداخت و کت چـرم مشکی رنگش که...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تروما‌ی‌تلخ | ~Reihaneh Radfar~ کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: fatemeh_off، Kameliaparsa، آیدا رستمی و 15 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا