خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.
وضعیت
موضوع بسته شده است.

*ELNAZ*

مدیر آزمایشی تالار هنر + ناظر آزمایشی کتاب
مدیر آزمایشی
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
1,513
امتیاز واکنش
24,670
امتیاز
258
زمان حضور
52 روز 8 ساعت 47 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: سماع‌ کبود
نویسنده: ~ریحانه رادفر~ و *ELNAZ* کاربران انجمن رمان ۹۸
ناظر: The unborn
ژانر: عاشقانه، جنایی-مافیایی، تراژدی
خلاصه:
یک جایی از زندگی که باید می‌زدم زیر گریه، فرار کردم!
جایی که باید بخیه می‌زدم زخم‌های تنم را.
پای دردِ دنیایت که نمانی،
فرار را که بکنی مُسَکِنِ موقتِ بریدگی‌های کوچک،
یک روز صبح دیگر خبری از تو نخواهد بود...
وقتی که هر تکه از وجودت را به جای بخیه زدن،
گوشه‌ای از این دنیای بی‌رحم جا گذاشته‌ای.
و نمانده چیزی تحتِ عنوانِ من...!

***
«این رمان اختصاصی در انجمن رمان 98 تایپ شده است و هر گونه کپی از آن طبقه ماده 5 حمایت از ناشرین، پیگرد قانونی دارد.»
برای مطلع شدن از پارت‌‌ها و پست‌های جدید تاپیک را اشتراک کنید.
#سماع‌کبود
#الناز
#ریحانه‌رادفر


در حال تایپ رمان سماع کبود | *ELNAZ* و ~Reihaneh Radfar~ کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: E.Orang، raha.j.m، ~حنانه حافظی~ و 32 نفر دیگر

*ELNAZ*

مدیر آزمایشی تالار هنر + ناظر آزمایشی کتاب
مدیر آزمایشی
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
1,513
امتیاز واکنش
24,670
امتیاز
258
زمان حضور
52 روز 8 ساعت 47 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
یه صدا پیچیده بود توی سرم...
درست مرکز مغزم...
همونجایی که هنوز نفهمیدم نقطه‌ی پردازشه، یا توده‌ای از سلول حسیِ درد که از تمام زندگی فقط همین درد رو ترجمه می‌کنن!
یه صدا پیچیده بود وسطِ مرکزِ درد...
مثل فریادی که می‌شه پس زمینه‌ی روزمرگی...
وقتی که فریادها طولانی بشن، کلمات دیگه درک نمی‌شن.‌..!
می‌شنوی اما نمی‌فهمی...
نگاه می‌کنی، اما درک نه...
یه خطِ صوتیِ صاف و یکنواخت از جنس فریاد حک می‌شه وسط لوحِ زندگیت...
یه خطِ سیاهِ ممتد که تا ابد روی لوح ادامه داره...
وقتی فریادِ درونت طولانی بشه، وقتی سال‌ها بگذره و هی فریادها وادارت کنن به سرسام،
وقتی شکست‌هات، صدای حسرت‌هات، صدای مرگ رویاهات و صدای دلتنگی‌هات هی بپیچه توی سرت، از یه جایی دیگه نمی‌فهمی...
نمی‌فهمی چته!
حرف‌هاش رو، جمله‌ها و خواهش‌هاش رو دیگه درک نمی‌کنی...
همون گیجی و سرسامِ ناشی از فریادِ سیاهِ ممتد...!
زندگی آسون‌تر می‌شه...
مثلا فرض بگیر وسط جنجال و جنگ و فریاد، وسط یه بمب بارونِ شدید، تو داری با آرامش واسه خودت قدم می‌زنی...
یا به میز کارت دستمال می‌کشی...
یا حتی بی تفاوت می‌خوابی...
بلند بلند می‌خندی حتی...!
عادت می‌کنی به صدای فریاد...
اما انگار عادت نکردی...
می‌چرخی و می‌چرخی، اما نمی‌دونی داری با ملودیِ مرگ می‌رقصی!
#سماع‌کبود
#الناز
#ریحانه‌رادفر


در حال تایپ رمان سماع کبود | *ELNAZ* و ~Reihaneh Radfar~ کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: E.Orang، raha.j.m، عسل شمس و 30 نفر دیگر

*ELNAZ*

مدیر آزمایشی تالار هنر + ناظر آزمایشی کتاب
مدیر آزمایشی
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
1,513
امتیاز واکنش
24,670
امتیاز
258
زمان حضور
52 روز 8 ساعت 47 دقیقه
نویسنده این موضوع
#سماع‌کبود
#پارت_1

به قلم الناز

ماهرانه قدم‌هایش را برمی‌داشت، با هر چرخش بدنش گویا نت عشق را می‌نوازید.
با هر حرکتش هر دوازده لایۀ تورهای آبی رنگ دامن توتوی رمانتیکش* که حلقه‌حلقه اطرافش را احاطه کرده بود، به زیبایی بالا و پایین می‌شد.
دستانش را باز کرد و پایش را شناور در بین زمین و آسمان حرکت پیروت* را انجام داد، بدنش را کامل روی پای راستش که کفش‌هایی از جنس ساتن آسمانی رنگ به پای داشت، چرخاند. مانند یک بالرین* حرفه‌ای! زیبا و کلاسیک! خود را برای حرکت مورد علاقه‌اش گرانت‌جت* آماده می‌کرد که صدای در متوقفش کرد. از این‌که مزاحم رقصش شده بودند، به شدت برافروخته شد. چندین بار گوش‌زد کرده بود که وقتی می‌رقصد، کسی سراغش نیاید. دستی به دامن پر چین‌اش که تا بالای ساق پایش می‌رسید، کشید و به سمت در رفت. نفس عمیقی کشید، تا کمی اعصاب مخدوش شده‌اش را آرام سازد، تا مبادا فرد پشت در را بکشد!
در را باز کرد و خشمش را با فشاری که روی دستگیرۀ در آورد، خالی کرد، اما کنترل خشم درون صدایش از دستش خارج شده بود.
-مزدک گفته بودم نمی‌خوام کسی مزاحمم بشه نه؟ کجای حرفم غیرقابل درک بوده برات؟
مزدک با دیدن چشمان عسلی درشت شده دخترک آب دهانش را قورت داد. به خوبی می‌دانست اگر موقعیتش باشد، او از پدرش بدتر است و اصلا در افتادن با این دختر را نمی‌خواست.
-معذرت می‌خوام اگه اصرار بهمن‌خان نبود نمی‌اومدم. کار فوری داره.
دخترک با بی‌حوصلگی چشمانش را در حدقه چرخاند.
-باشه، بهش بگو لباس عوض کنم میام.
پسرک با دستپاچگی لبخندی زد و گفت:
-تو این لباس قشنگ شدی. بهت میاد!
نگاه تیز و سرد دخترک باعث شد لبخند روی لبانش ماسیده شود. بدون هیچ حرف دیگری از او فاصله گرفت و رفت.
دخترک نیشخندی زد. ترسیدن اطرافیانش از خودش را دوست داشت. ترس باعث قدرت می‌شد. باعث آسان‌تر شدن کارها می‌شد. ترس، حتی از مرگ هم بدتر بود. مرگ پایان درد بود و ترس آغازش!
لباس رقصش را در آورد و مثل همیشه مرتب آن را در کاور قرار داد. نمی‌خواست کوچک ترین صدمه‌ای به لباسش بخورد. به غیر از هزینه هنگفتی که داشت، پیدا کردن کسی هم که چنین لباسی با پرها و زرق‌وبرق‌ را بدوزد، کار سختی بود. نه اینکه خیاط کم باشد، بلکه خیاط برای سخت‌گیری‌های دخترک در دوخت لباس باله کم بود!
جین آبی رنگ را با بلوز ساده مشکی به تن زد. موهای خرمایی رنگ که دورش را احاطه کرده بود، با کش ساده‌ای محکم بالای سرش بست. قاب عکس قدیمی را از روی میز برداشت و آرام زمزمه کرد.
-این‌دفعه خوب برات رقصیدم؟
لبخند روی لبانش و غم درون چشمانش تضاد زیبایی را در هم می‌آمیخت! چند لحظه‌ای به چهره‌ی داخل قاب عکس نگاه کرد. هر ثانیه که می‌گذشت، بیش از پیش دلتنگش می‌شد. چشمانش را بست و در همان حالت قاب را داخل کشو به پشت گذاشت، با شال حریر سفید رنگ روی قاب را پوشاند و در کشو را بست.
نفس عمیقی کشید؛ تا بتواند به قالب خونسرد خود بازگردد. نمی‌خواست بهانه دست بهمن دهد.
از اتاق خارج شد و در اتاق را قفل و از پله‌های مرمر پایین رفت. چند خدمتکاری که در سالن بودند، آرام حرف می‌زدند و می‌خندیدند، اما با دیدن دخترک لبخندشان جمع شد، سریع سرهایشان را پایین انداختند. آن‌ها خیلی خوب به یاد داشتند، او با خدمتکارهای قبلی چه کرده بود، حتی فکر به آن اتفاق هم تن آن‌ها را می‌لرزاند.

***
*حرکت پیرووت: چرخش بر روی پا
*توتوی رومانتیک: دامن تور بلند است که تا زیر عضله پشت ساق
*گراند جت: به پرشی بزرگ از یک پا به سوی پای دیگر گفته می شود که در هنگام پرش پا ها کاملا باز می شوند. این حرکت به گونه ای است که گویی فرد به هوا پرت شده باشد.
*بالرین: به رقصنده خانم گفته می شود.


در حال تایپ رمان سماع کبود | *ELNAZ* و ~Reihaneh Radfar~ کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: E.Orang، raha.j.m، عسل شمس و 32 نفر دیگر

*ELNAZ*

مدیر آزمایشی تالار هنر + ناظر آزمایشی کتاب
مدیر آزمایشی
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
1,513
امتیاز واکنش
24,670
امتیاز
258
زمان حضور
52 روز 8 ساعت 47 دقیقه
نویسنده این موضوع
#سماع‌کبود
#پارت_2
به قلم الناز

دخترک بی‌توجه به آنها به سمت اتاق بهمن رفت. دستگیرۀ نقره‌ای در را گرفت و داخل اتاق شد.
بهمن با دیدنش دست از حرف زدن با تارخ کشید و اخمی روی صورتش نشاند.
-تاوان! فکر کنم یادت رفت در بزنی نه؟
و در ادامه ابروسش را به سمت بالا سوق داد. تاوان پوزخندی زد و بی‌حرف بیرون رفت، در زد و بعد دوباره وارد اتاق شد. این روزها حوصله حرف زدن و کل کل را نداشت. هر کس هر چه می‌گفت بی‌چون و چرا قبول می‌کرد. یاد گرفته بود که گاهی سکوت بهتر از هر حرفی است؛ حداقل در این عمارت که این‌گونه بود!
روی مبلمان راحتی تیره رنگ، روبه‌روی تارخ نشست. تارخ با لبخند جعبه مخملی را سمت تاوان گرفت.
-امیدوارم ازش خوشت بیاد.
تاوان جعبه را گرفت و در آن را باز کرد. گردنبند طلایی از مهره‌های طبیعی جاسپر خاکی و دلربا، به همراه یک گوی طلا به شکل لوزی!
تارخ منتظر بود تا حداقل تاوان یک لبخند کوچک بزند، اما تاوان خیره گردنبند بود و هیچ نمی‌گفت.
تارخ خودش را کمی جلو کشید و گفت:
-خوشت نیومده؟ فروشنده می‌گفت یکی از پرفروش ترین کارهاس.
تاوان زیر چَشم نگاهی به بهمن کرد که خیره نگاهش می‌کرد و منتظر بود چیزی بگوید. دفعه قبلی گفته بود، با تارخ رفتار خوبی داشته باشد، گرنه به ضررش تمام می‌شود. زیر لـ*ـب فحش رکیکی به تارخ و علایقِ مسخره‌اش داد و سعی کرد لبخند بزند.
-ممنونم از اینکه حتی در سفرتون به یاد من بودید.
تارخ خنده‌ی مستانه‌ای سر داد.
-مگه می‌شه تو رو از یاد برد آخه؟ یه دقیقه هم از فکرت بیرون نیومدم.
تاوان و بهمن هر دو همزمان باهم پوزخند زدند؛ حتی بهمن هم می‌دانست تارخ هر روزش را با دختران رنگارنگ می‌گذراند و حال؛ فقط می‌خواهد توجه تاوان را جلب کند. خوب می‌دانست که دخترکش با دیگر دختران متفاوت است. خودش این‌گونه می‌خواست! برای اهدافش خوب تاوان را بزرگ کرده بود. تهی از احساسات مزاحم!
تاوان حرف مرد گستاخ روبه‌رویش را نشنیده گرفت با آن‌که می‌توانست جواب دندان‌شکنی به او دهد.
رویش را به سمت بهمن بازگرداند و با سردی قالب به صدایش گفت:
-کارم داشتی که مزدک رو فرستادی؟
بهمن عینک‌اش را روی صورتش جابه جا کرد و گفت:
-تارخ برای برگشتش قراره یک مهمانی بزرگ رو ترتیب بده. توی مهمانی قراره با چند تا تاجر معروف معامله کنم تو هم باید در این مهمانی حضور داشته باشی.
ابروان دخترک بالا پرید، حضور در مهمانی آن هم به عنوان دخترخوانده بهمن جهانگیری؟! می‌توانست چیز جالبی باشد! می‌دانست که این گرگ پیر بی‌دلیل از همراه شدنش صحبت نمی‌کند و نقشه شومی در سر دارد.
با این حال چشمانش را به سوی تارخ بازگرداند و با دیدن چشمان مرموز و لبخند روی لـ*ـب‌اش از تفکرش مطمئن شد!
این دو روی دست شیطان زده بودند. عجیب بود که دلش می‌خواست در این مهمانی حضور داشته باشد؛ اما چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت:
-من نمیام از جاهای شلوغ خوشم نمیاد. خودت که بهتر می‌دونی.
بهمن اخم‌هایش را در هم کشید و گفت:
-تاوان من نپرسیدم که می‌گی نمیام گفتم باید بیای! دیگه هم نمی‌خوام چیزی بشنوم.
تاوان که خونسردی‌اش تمام شده بود، از جایش بلند شد. نگاهی به تارخ و پس از آن نگاهی به بهمن انداخت. دستش را جلو برد و یکی از گلدان‌های قیمتی را برداشت و محکم به زمین کوبید،


در حال تایپ رمان سماع کبود | *ELNAZ* و ~Reihaneh Radfar~ کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: E.Orang، raha.j.m، عسل شمس و 27 نفر دیگر

*ELNAZ*

مدیر آزمایشی تالار هنر + ناظر آزمایشی کتاب
مدیر آزمایشی
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
1,513
امتیاز واکنش
24,670
امتیاز
258
زمان حضور
52 روز 8 ساعت 47 دقیقه
نویسنده این موضوع
#سماع‌کبود
#پارت_3
به قلم ریحانه‌رادفر


سرش را بلند کرد و با چهره‌ای تهی از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سماع کبود | *ELNAZ* و ~Reihaneh Radfar~ کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: E.Orang، raha.j.m، عسل شمس و 25 نفر دیگر
وضعیت
موضوع بسته شده است.
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا