خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

ساحل صالحی زاده

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/4/21
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
587
امتیاز
88
سن
21
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
بنام خدا
نام رمان: طالع سلطنت خونین
نام نویسنده: ساحل صالحی زاده کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: The unborn
ژانر: معمایی، عاشقانه، تراژدی، علمی-تخیلی
خلاصه: سقوط سلطنت «پادشاه لویی دوم»؛ به دست برادرش. نقطه عطف شروع یک تقدیر جدید برای «پریسیلا پنسون» بود. زمانی که در پس آینه‌ی، اتاق ممنوعه قصر پنسون‌ها، پرده از رازی چندین ساله برداشته می‌شود. یک طالع شوم؛ تاریخ دوباره تکرار می‌شود.


در حال تایپ رمان طالع سلطنت خونین | ساحل صالحی‌زاده کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~Kimia Varesi~، فاطمه بانو، iran-behtar و 35 نفر دیگر

ساحل صالحی زاده

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/4/21
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
587
امتیاز
88
سن
21
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خداوند جان و خرد
مقدمه
با ترس و وحشت، قدم‌هایش را تندتر می‌کند و در حالی که عرق، از سر و صورتش می‌چکد؛ هراسان، سرش را به اطراف می‌چرخاند، تا مبادا سرباز‌ها پیدایش کنند. «جنگل دافنی»، در تاریکی فرو رفته و درختان سایه‌ی رعب‌آورشان را بر زمین افکنده‌اند و باد،‌ هو هو کشان از میان شاخه‌ها به گوش می‌رسد.
به هر سمت که می‌رود، تنها چیزی که به چشم می‌خورد؛ درختان سر به فلک کشیده‌ای‌اند، که مانند اشباح معلق، از این سو به آن سو می‌روند. ناگهان صدای یکی از سربازان به گوش می‌رسد «پیدایش کنید...آن رمال نحس را پیدا کنید و بکشیدش!»
کلاه شنل سیاه آغشته به خونش را، جلوتر آورده و در حالی که عرق سرد، از ستون فقراتش به پایین می‌چکد؛ طفل معصومش را محکم‌تر به آ*غو*ش می‌کشد و به راهش ادامه می‌دهد. صدای سربازان نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود؛ دیگر رمقی برایش نمانده بود. از شدت خون‌ریزی و فرط خستگی، میان بوته‌ها از پای می‌افتد و به درخت بلوط سفیدی که سال‌هاست خشکیده، تکیه داده و عاجزانه از سربازان طلب رهایی می‌کند.
سربازها یکی پس از دیگری، گردش آمده و کمانشان را به طرفش نشانه گرفتند.
- بلاخره، زمان مرگت فرا رسیده است!
و تیری از کمان رها شده و مستقیم به قلبش اصابت می‌کند، سرباز جلوتر آمد و طفل را از آ*غو*شش جدا ساخت «به طرف قصر برمی‌گردیم»
حال، صدای رعب‌آور جنگل دافنی با صدای سربازان در ه‍م‌ آمیخته و بانگ سر می‌دهد:
«سلطنت پادشاه لویی دوم به پایان رسید؛ زنده باد پادشاه ادوارد!»

سخن نویسنده:
«دورادو» نام سرزمینی خیالی‌ست؛ در قرن ۱۹میلادی، واقع در اروپای غربی و در همسایگی بریتانیا و فرانسه. تمام شخصیت‌ها و اتفاقات، جملگی از قوه‌ی تخیل نویسنده نشأت گرفته و در هیچ تاریخی ثبت نگردیده است.
این رمان اولین تجربه‌ی نوشتن من است و امیدوارم بتوانم شما خوانندگان عزیز را تا پایان، راضی نگه دارم. ممنون از همراهی سبزتان.


در حال تایپ رمان طالع سلطنت خونین | ساحل صالحی‌زاده کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~Kimia Varesi~، فاطمه بانو، iran-behtar و 34 نفر دیگر

ساحل صالحی زاده

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/4/21
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
587
امتیاز
88
سن
21
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل اول
***

۱۷ سال بعد
نسیم ملایمی می‌وزید و باد، برگ‌های درختان را به رقص آورده بود. صدای برگ‌ درختان با نوای، آهنگین و گوش‌نواز پرندگان، در هم آمیخته و خورشید تابناک بر فراز آسمان‌ها، پیام ظهر را به ارمغان آورده بود.
جاده، خاکی و طولانی بود؛ کالسکه‌ای از دور نمایان، و هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. با صدای درشکه‌چی، یکباره وقفه‌ای به حرکت خستگی ناپذیر اسب‌ها، وارد آمد و سر جای خود ایستادند. درشکه‌چی به سرعت از کالسکه پیاده شده و در درشکه را گشود. لابه لای پرده‌ای ابریشمی، دستان ظریفی با طنازی، بیرون آمده و پرده را کنار زد. تابلویی که بر سر دروازه‌ی حیاط، نصب شده بود را خواند:
« آکادمی آموزش اتیکت اشراف‌زادگان_سال تاسیس ۱۸۲۰»
لبخند کجی بر گوشه‌ی لبانش نقش بست و با ناز و عشوه پشت چشم‌هایش را نازک کرده و خطاب به درشکه‌چی می‌گوید:
- خب منتظر چه هستی؟! من را به داخل ببر.
درشکه‌چی سرش را به نشانه‌ی تعظیم فرود آورده و دستان ظریف دخترک را با احتیاط در دست گرفته و دخترک نیز پای راستش را از درشکه بیرون آورده و با دست دیگرش، دامن چین‌دار قهوه‌ای رنگش را با اکراه بلند کرده و از درشکه بیرون می‌آید.
از دروازه‌ی حیاط عبور کرده و در‌ حالیکه نگاهش را دور تا دور حیاط می‌گرداند، خطاب به درشکه‌چی می‌گوید:
- بهتر است برگردید، از حالا به بعد دیگر نیازی نیست همراهیم کنید. برگردید و به مادربزرگ بگویید صحیح و سالم به آکادمی رسیدم، و سعی خواهم کرد هر روز برایش نامه بنویسیم.
- چشم، دوشیزه آیدا.
و سرش را بار دیگر به نشانه‌ی تعظیم فرود آورد و به طرف کالسکه به راه افتاد.
بار دیگر آیدا، با دقت هرچه تمام‌تر اطرافش را از نظر گذراند و با عشوه به راهش ادامه داد، تا اینکه به ساختمان اصلی آکادمی رسید. کلاه کوچک توری‌اش را روی سرش تنظیم کرد و با نفسی عمیق، هوای مطبوع ناشی از عطر گل‌های یاس حیاط، را به داخل ریه‌هایش کشاند؛ و داخل شد.
با یک دست دامن بلند و چین‌دارش را گرفته، سرش را با غرور بالا آورد و همانطور که با چشمان شهلایی و عسلی رنگش، راهرو‌های سنگ‌فرش و دیوارهای کنده‌کاری شده، را از نظر می‌گذراند؛ به راهش ادامه داد. تا اینکه به اتاق ته راهروی غربی رسید. درب اتاق، نیمه‌باز بود و می‌توانست از پشت در، داخل را تماشا کند. خانمی میانسال، با موهای طلایی بافته‌شده و لباسی ارزان‌قیمت برتن؛ پشت یک میز چوبی مشرف به پنجره‌ای بزرگ، روی صندلی نشسته و با چشمان خمارش، نوشته‌های کاغذ در دستش را می‌خواند. آیدا خمی به ابروانش آورده و غرلندکنان زیر لـ*ـب زمزمه کرد:
- آه مادربزگ! از دست کارهای شما... مرا چه به این فقیر فقرا! یعنی ایشان قرار است به من آموزش بدهند که چگونه مانند یک دوشیزه‌ی اشرافی رفتار کنم!
با حرص سرش را تکان داده و دستش را مشت می‌کند و چند ضربه‌ی ملایم به در وارد می‌کند. خانم میانسال سرش را بالا ‌آورده و با مهربانی لبخندی بر لبای نازکش نشاند و لـ*ـب برچید:
- بفرمایید داخل!
آیدا با تکبر خاصی سرش را بالا گرفته و با ناز و عشوه وارد می‌شود و بدون گفتن حتی یک کلمه، فورا نامه‌ای که در دست داشت را روی میز گذاشته و منتظر می‌ایستد. خانم میانسان با اینکه از رفتار مغرورانه و دور از ادب آیدا رنجیده شده بود؛ اما به روی خود نیاورده و نامه را از روی میز برمی‌دارد و شروع به خواندن می‌کند. چند لحظه‌ای اتاق غرق در سکوت و آرامش می‌شود، تا اینکه خانم میانسال همچنان که نامه در دستش بود و خط به خط می‌خواند؛ صورتش را به سمت آیدا برگرداند و با لبخندی بر لـ*ـب خطاب به آیدا گفت:
- «آیدا اسکوات»... نوه‌ی دوست داشتنی، و تنها وارث کنتس، «پاتریشیا اسکوات»... به آکادمی اتیکت اشراف‌زادگان خیلی خوش آمدید!
آیدا بادی به غبغب آورده و با غرور، لبخند کجی بر گوشه‌ی لـ*ـبش نشاند. خانم میانسال ادامه داد:
- کنتس اسکوات در این نامه ذکر کردند که شما سالهاست به طور خصوصی تحت نظر بهترین مربیان، در قصر شخصیتان آموزش دیده‌اید.
مکث کوتاهی کرد و همزمان که نامه را در کشوی میز جا می‌داد، گفت:
- که ظاهرا زیاد در کارشان موفق نبوده‌اند!
سپس ابروهای بور و کم‌پشتش را بالا انداخته و به قیافه‌ی متکبر آیدا نگاهی انداخت و ادامه داد:
- ایشان اصرار دارند که شما سال آخر آموزش‌هایتان را اینجا، در همین آکادمی بگذرانید! نگران نباشید دوشیزه‌ی جوان، مطمئنم از آموزش‌هایمان راضی خواهید بود! همانطور که از نامش پیداست، اینجا مکانی بسیار مناسب، با آموزش‌های سطح بالا و قوانین خاص، برای شما بهترین امکانات را فراهم خواهد کرد و شما می‌توانید در کنار اشراف‌زاده‌های دیگر؛ که هر کدام از خانواده‌های سرشناس و ثروتمند این سرزمین هستند، آموزش‌های لازم را ببینید.
آیدا همچنان سرش را بالا گرفته و سکوت کرده بود؛ گویی داشت با این کارش به خانم میانسال می‌فهماند که چقدر از آمدن به اینجا ناراضی و ناراحت است. در این هنگام یکی از خدمه‌های آکادمی، وارد اتاق می‌شود و خطاب به خانم میانسال می‌گوید:
- از اینکه مزاحم اوقاتتان شدم، عذر می‌خواهم «خانم جونز»! اما مدیر جدید می‌خواهند شما را ببینند.


در حال تایپ رمان طالع سلطنت خونین | ساحل صالحی‌زاده کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~Kimia Varesi~، فاطمه بانو، iran-behtar و 29 نفر دیگر

ساحل صالحی زاده

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/4/21
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
587
امتیاز
88
سن
21
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
خانم جونز با دستش به آیدا اشاره کرد و گفت:
- لطفا دوشیزه اسکوات را تا خوابگاه همراهی کنید و هر چیزی که خواستند در اختیارشان قرار بدهید، من نیز با مدیر جدید ملاقات خواهم کرد.
خدمتکار با تواضع و احترام سرش را خم کرد و خطاب به آیدا گفت:
- خواهش می‌کنم دنبالم بیایید، دوشیزه اسکوات.
آیدا چشمانش را در حدقه چرخاند، و نفسش را محکم بیرون داد و همچنان که خدمتکار را دنبال می‌کرد؛ از او پرسید:
- قرار است تا کی اینجا بمانم؟!
- تا هر وقت که آموزش‌هایتان به پایان برسد.
پوفی کشید و دست‌هایش را مشت کرد و همراه خدمتکار به راهش ادامه داد.
پله‌های چوبی و قدیمی ساختمان را با احتیاط پیمودند، تا بلاخره بعد از پیمایش حدودا، چهل و پنج تا پله‌ی چوبی، به طبقه‌ی سوم ساختمان رسیدند. خدمتکار سر جایش ایستاد و صورتش را به طرف آیدا چرخاند و گفت:
- اینجا خوابگاه آکادمی است، و شما قرار است از این به بعد همین‌جا به استراحت بپردازید.
با یک نگاه، کف چوبی و دیوار‌های سفید گچ‌بری شده، راهروی عریض و طولانی که در دو طرفش، قطاری از درهای چوب گردو، صف کشیده بودند، را از نظر گذراند. سپس نگاهش، به پنجره‌ی کوچک و مثلثی شکل ته راهرو، معطوف گشت و زیر لـ*ـب غرید:
- آنقدر که از آکادمی‌شان تعریف و تمجید می‌کنند، حتی به خودشان زحمت ندادند یک پنجره‌ی بزرگتر و دل‌بازتر بسازند.
خدمتکار با مهربانی لبخندی را مهمان لبای نازکش کرد و گفت:
- سخت نگیرید دوشیزه‌ی جوان، اطمینان دارم از اینجا خوشتان خواهد آمد، هنگامی که با دوستان جدیدتان آشنا شوید و سر کلاس‌ها حضور پیدا کنید، متوجه خواهید شد که اینجا چقدر به شما خوش خواهد گذشت.
آیدا ابروهایش را در هم آمیخت و ناله‌ای سر داد:
- اما من می‌خواهم به قصر خودمان برگردم، پیش مادربزرگم. این‌جا احساس خفگی می‌کنم، یعنی قرار است تا کی در این جای تنگ و تاریک بمانم.
خدمتکار با شنیدن حرف‌هایش، پی برد که آیدا چقدر از آمدن به آکادمی ناراضی است. آیدا اولین و تنها کسی بود که از آمدنش به آکادمی ناراضی بود؛ چرا که مابقی دوشیزگان هر ساله با ذوق و اشتیاق فراوان خود را برای آمدن به آکادمی، آماده می‌کردند. اما یقین داشت که آیدا هم پس از آشنایی با دوشیزگان دیگر، قطعا عاشق آکادمی می‌شود. به همین خاطر، اتاق شماره‌ی چهار را برای اقامت آیدا در نظر گرفت. و گفت:
- از حالا به بعد، این‌ اتاق محل اقامت شما در آکادمی خواهد بود. تا من وسایل شما را داخل اتاق می‌چینم، شما می‌توانید سری به باغ آکادمی بزنید.
سپس، با چشمان روشن و براقش، چشمکی زد و ادامه داد:
- مطمئنا پشیمان نخواهید شد.
آیدا به نشانه‌ی تایید سری تکان داد و با سرعت پله‌ها را درنور دید، تا به در خروجی رسید. نگاهش را به اطراف چرخاند، تا باغ آکادمی را پیدا کند. مردی‌ را دید که لباسی مشابه، لباس باغبان قصرشان، را بر تن دارد و به طرف بوته‌های گل رز سرخ در حرکت است.
سرش را تکان داد و با اطمینان گفت:
- این باید باغبان باشد، بهتر است دنبالش بروم تا من را به باغ آکادمی برساند.
دامن چین دارش را با دو دستش گرفته و پشت سر مرد باغبان، به راهش ادامه داد. از کنار بوته‌های گل رز سرخ، گذر کرد و در حالیکه با نفسی عمیق، عطر گل‌ها را به داخل ریه‌هایش می‌کشاند، خود را میان انبوهی از گل‌های رنگارنگ و خوش‌بو دید. نگاهش را نافذتر کرد و به دقت اطراف را از نظر گذراند. سمت راستش، درخت‌های گیلاس و زردآلو، قد علم کرده و میوه‌های خوش‌رنگ و آبدارشان را به نمایش گذاشته بودند. سرش را به طرف دیگر چرخاند، فواره‌ای مرمرین، با شکل و شمایل پرنده‌ای که نوکش را به سمت آسمان گرفته و بال‌هایش را باز کرده بود، و آبی زلال و گوارا از نوکش به سمت پایین در جریان بود. داخل حوض، ماهی‌های قرمز و سفید، که بخاطر، تابش نور خورشید روی پولک‌هایشان، براق و درخشان شده بودند، به چشم می‌خورد.
چشم‌هایش را آرام روی هم گذاشت و طنین گوش‌نواز پرندگان را مهمان گوش‌هایش کرد و در این حین یکباره رعشه‌ای بر کل بدنش وارد آمد و با هیجان چشم‌هایش را گشود و همچنان که لبخندی از سر اشتیاق بر لبانش نشسته بود، به آسمان آبی خیره ماند.
خورشید سوزان، پرتو نورش را به سمت چشم‌های آیدا، راهی ساخت و با برخورد پرتو نور با چشمان عسلی‌اش، حدقه‌ی چشمانش گشادتر شده و رنگش به یشمی مایل گشت.
نگاهش را از خورشید دزدید و بلند فریاد کشید:
- این‌، بی نظیره!
در این حین، نوای دلنشین و گوش‌نوازی، از پشت سر، حرفش را قطع کرد و گفت:
- هنوز که چیزی ندیدید! این تازه اول شگفتی‌هاست!
آیدا چشمانش را گرد کرد و سرش را چرخاند؛ خود را مقابل دخترکی دید که سر تا پایش را با شنلی نیلی رنگ طلاکوب شده، پوشانده و کلاهش را طوری بر سر نهاده بود که صورتش ناپیدا؛ تنها از زیر کلاه زاویه‌ی ظریف فک و چانه‌اش، با لبانی به سرخی خون، نمایان بود.


در حال تایپ رمان طالع سلطنت خونین | ساحل صالحی‌زاده کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~Kimia Varesi~، فاطمه بانو، iran-behtar و 26 نفر دیگر

ساحل صالحی زاده

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/4/21
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
587
امتیاز
88
سن
21
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
دخترک، لبخندی بر لـ*ـب نهاده و دندان‌های ردیف و مروارید نشانش را به رخ کشیده و آهسته زمزمه کرد:
- شما که هستید؟! از کجا آمدید! و آیا از مربیان آکادمی هستید یا یک دوشیزه‌ی اشرافی؟!
آیدا با دیدن جنس مرغوب پارچه‌ی شنل و حاشیه‌ی طلاکوب شده‌اش، نفس در سـ*ـینه‌اش حبس شد و با خود گفت« ای کاش من نیز، چنین شنل پر زرق و برقی داشتم»
خودش را کمی جمع و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طالع سلطنت خونین | ساحل صالحی‌زاده کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~Kimia Varesi~، فاطمه بانو، iran-behtar و 24 نفر دیگر

ساحل صالحی زاده

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/4/21
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
587
امتیاز
88
سن
21
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
پریسیلا با انگشتان دو دستش، دو طرف دامن چین‌دار و نیلی رنگش را گرفته و نوک پای چپش را جلو آورده و پای دیگرش را مقداری خم می‌کند و در این حین کمر و شانه‌هایش را در حالی‌که سرش را همچنان با اقتدار بالا گرفته، با یک تکان به سمت پایین خم کرده و ادای احترام کرد و گفت:
- از تعریفی که کردید، بسیار بسیار خرسندم.
آیدا نیز در جواب احترامی که...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طالع سلطنت خونین | ساحل صالحی‌زاده کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~Kimia Varesi~، Meysa، فاطمه بانو و 21 نفر دیگر

ساحل صالحی زاده

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/4/21
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
587
امتیاز
88
سن
21
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
از هر طرف باغ، گل بوته‌های رنگارنگ به چشم می‌خوردند؛ شاپرک‌ها نیز در میان گل بوته‌ها به این طرف و آن طرف می‌پریدند. پرندگان آواز سر می‌دادند و نوای آهنگینشان با صدای خنده‌ی اشراف‌زادگان درهم می‌آمیخت. در میان این باغ و همه‌ی زیبایی‌هایش، چشمه‌ای را می‌توان نظاره کرد که نفس باغ را احیا می‌کند و به آنان وجود می‌بخشد.
آیدا نفسش را در...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طالع سلطنت خونین | ساحل صالحی‌زاده کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~Kimia Varesi~، Meysa، فاطمه بانو و 21 نفر دیگر

ساحل صالحی زاده

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/4/21
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
587
امتیاز
88
سن
21
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
صدا از پشت سرشان نزدیک و نزدیک‌تر میشد:
- پریسیلا؟!
پریسیلا هم‌زمان که رویش را برمی‌گرداند؛ چشم‌هایش از خوشحالی برق زد و با هیجان گفت:
- «رزالین»!
و به سرعت خود را در آ*غو*ش رزالین جای کرد. رزالین نیز محکم دستانش را به دور کمر پریسیلا قفل کرد، چشمان آسمانی‌اش را روی هم گذاشت و صورتش از فرط خوشحالی، مچاله گشت و همچنان که او را در آ*غو*شش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طالع سلطنت خونین | ساحل صالحی‌زاده کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~Kimia Varesi~، Meysa، ~XFateMeHX~ و 15 نفر دیگر

ساحل صالحی زاده

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/4/21
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
587
امتیاز
88
سن
21
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
رزالین و آیدا نیز، پریسیلا را با نگاهشان، تا رسیدنش سوی دسته‌ی اشراف‌زادگان، تعقیب کردند. در این حین آیدا نگاهش را سمت رزالین برگرداند، همچنان که چشم به موهای طلایی و مجعد رزالین، دوخته بود. خطاب به رزالین گفت:
- خیلی وقت است پریسیلا را می‌شناسی؟!
رزالین به سرعت نگاهش را سمت آیدا چرخاند و همچنان که روبان گیپور آبی‌رنگی که با نیمی از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طالع سلطنت خونین | ساحل صالحی‌زاده کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~Kimia Varesi~، Meysa، ~XFateMeHX~ و 11 نفر دیگر

ساحل صالحی زاده

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/4/21
ارسال ها
14
امتیاز واکنش
587
امتیاز
88
سن
21
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
رزالین، در حالی که لبخند ملیحی بر لـ*ـب‌های نازکش، نشسته بود. به سمت پریسیلا قدم برداشت و هم‌چنان که سرش را به چپ و راست تکان می‌داد، گفت:
- دوباره نا‌امیدشان کردی! دلم برایشان می‌سوزد، تمام تلاششان این است که تو را شیفته‌ی خود کنند، اما هر بار با شکست مواجه می‌شوند.
دستش را میان بازوان پریسیلا حلقه کرده، صورتش را نزدیک‌تر کرد و آرام در...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان طالع سلطنت خونین | ساحل صالحی‌زاده کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~Kimia Varesi~، Meysa، ~XFateMeHX~ و 10 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا