خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
203
سن
21
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
به ساعت نگاهی انداختم. ساعت یازده و نیم شب بود. به اتاقم برگشتم و تا ساعت یک و نیم فیلم هایی که دانلود کرده بودن رو نگاه می کردم. بالاخره ساعت یک و نیم به پدرم پیام دادم:
- آماده‌اید؟
پدرم هم جواب داد:
- آره. افراد ۲۰ دقیقه دیگه وارد می‌شن.
رفتم و پیرهن و شلوار مشکی رو تنم کردم. زیر پیرهن یک تاپ پوشیدم که اگه دیر رسیدم سریع پیرهنم رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Saghár✿، Ghazaleh.A، MaSuMeH_M و 13 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
203
سن
21
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
مادرم وارد اتاق شد. گفتم:
- اتفاقی افتاده؟
لبخندی زد و گفت:
- نه. حالت خوبه؟
گفتم:
- آره.
به کلوچه ها و آب‌میوه نگاه کرد و رفت بیرون. نفس عمیقی کشیدم. نزدیک بود بفهمه. کلوچه ها رو داخل ظرف گذاشتم و لـ*ـب تاپ رو خاموش کردم. بلند شدم و لـ*ـب تاپ روی میز تحریر گذاشتم و لباس‌ها رو از زیر تـ*ـخت درآوردم. لباس خواب رو تو کمد گذاشتم. پیرهن و شال...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Saghár✿، Ghazaleh.A، MaSuMeH_M و 15 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
203
سن
21
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
از پله‌ها پایین اومدم. دیدم نیک هم داره به سمت اتاق پدربزرگ میره. نگاهی به من انداخت و در زد. کنار نیک ایستادم. پدربزرگ اجازه ورود داد و وارد شدیم. پدر بزرگ به ساعت نگاه کرد و گفت:
- مثل اینکه خیلی عجله دارید. هیجان دایان رودرک می‌کنم اما نیک چرا تو زودتر اومدی؟
نیک گفت:
- اومدم درباره موضوع باهاتون صحبت کنم. بعد میام.
و رفتم بیرون...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Ryhwn، دونه انار، Saghár✿ و 13 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
203
سن
21
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
یک راه‌ رو بزرگ با چندتا در و اتاق دیدم. در اتاق ها قهوه‌ای رنگ بود و دیوارها آبی بود. نیک به دیوار تکیه داده بود و اطراف رو نگاه می کرد. یک پسر با موهای قهوه ای و چشم های سبز از اتاق بیرون اومد. یک پیرهن و شلوار مشکی رنگ تنش بود ، درست مثل من. پسر خوشگلی بود. بهش می خورد تقریباً ۲۳ سالش باشه. به من نگاهی انداخت و رفت. نیک با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: دونه انار، Saghár✿، Narín✿ و 12 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
203
سن
21
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
لامپ های اتاق روشن شد. آدام کمی اون طرف‌تر از من ایستاده بود. با دیدن من لبخندی زد و من بیشتر ترسیدم. عقب می رفتم و نمی تونستم بلند بشم. به دیوار خوردم. آدام گفت:
- تا کجا می‌خوای فرار کنی؟
بعد هم روبه‌روی من ایستاد و نشست. یادم اومد! همه چیز یادم اومد! اون شب توی اتاق خوابی بودم و شارمین اومد و از خواب بلندم کرد و منو به اتاقش برد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: دونه انار، Saghár✿، Narín✿ و 12 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
203
سن
21
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
رایا و مِگان هم‌ دیگه رو بـ*ـغل کردن و نشستن روی صندلی. شوکه شده بودم. اون لحظه فهمیدم مگان چرا من را با اخم نگاه می‌کرد و بهم بی‌توجهی می‌کرد. اون منو به شام دعوت کرده بود ولی با مگان بود. پدربزرگ و مادرم درست می گفتن. اون منو دوست نداشت. فقط به خاطر جمع آوری اطلاعات و شناسایی من بهم نزدیک شده بود. نمی‌دونستم چیکار بکنم. به سمت خونه با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: دونه انار، Saghár✿، Narín✿ و 12 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
203
سن
21
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
لبخندی زدم و بقیه قهوه رو خوردم. بلند شدم و به اتاقم برگشتم. توی راه پله بودم که سارا رو دیدم. پشت‌دیوار مخفی شدم. سارا گفت:
- بله. امروز ساعت ۱۲ به کانادا. بله حتماً. خداحافظ.
پس دختری که پدربزرگ اون قدر بهش اعتماد داشت جاسوس بود. از پله ها بالا رفتم و سارا با دیدن من هل شد. گوشی دکمه ای ساده دستش بود رو قایم کرد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: دونه انار، Saghár✿، *ELNAZ* و 12 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
203
سن
21
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
نفس کشیدم و سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم. کمی عقب تر ایستادم و به زمین نگاه کردم. انگار خودش فهمید منتظر بودم از آسانسور خارج بشه. رایا گفت:
- اومدم باهات صحبت کنم. پنج دقیقه از وقتت رو بهم بده. لطفاً!
دستامو مشت کردم. دلم می خواست سرش داد بزنم و هرچی از دهنم در می‌یاد بهش بگم‌. متوجه نگاه‌های منشی شدم. وارد آسانسور...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: *RoRo*، دونه انار، Saghár✿ و 10 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
203
سن
21
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
بعد از این‌که حرکت جت ثابت شد ، بقیه کیک رو خوردم. کتاب رو باز کردم و نیم ساعت بیشتر کتاب نخوندم که خسته شدم. از داخل کیفم قرص خواب آور رو در آوردم و با آب میوه خوردم. به بیرون نگاه می کردم که کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد. با ضربه کسی به شونم از خواب بلند شدم. مهماندار با لبخند گفت:
_ رسیدیم.
صاف نشستم و دستی روی موهام کشیدم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: *RoRo*، فاطمه بیابانی، دونه انار و 9 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
203
سن
21
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
با تعجب بهشون نگاه می‌کردم. اون سه نفر جسیکا رو ول کردن و به طرف من اومدن. همون مردی که گفت منو بگیرن انگار رئیس بود. رئیسشون گفت:
_ بهش آسیب نزنید.
سریع به داخل اتاق برگشتم و در رو قفل کردم. شوک برقیم رو برداشتم و پشت در ایستادم. بعد از چند تا ضربه محکم به در خسته شدن و چند تا تیر به قفل در زدن. اسلحه‌ همراهشان بود و باید مراقب می...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: *RoRo*، دونه انار، Ryhwn و 6 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا