خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
331
امتیاز
48
سن
17
زمان حضور
18 ساعت 46 دقیقه
نام رمان: آرزوی زندگی
نام نویسنده: Hilda
ژانر: عاشقانه ، جنایی_مافیایی
ناظر رمان : *~SARA~*

خلاصه: آرامش داشت؛ اما آینده‌اش، چندان آرام و قراری نداشت. همچو آتش، کشنده و خشمگین بود که به اطرافیانش حتی خود، صدمه می‌زد و مروتی نشان نمی‌داد. خانواده‌ای که به جای خاموش کردن شراره‌های رمیدگی، نفت می‌ریختند تا دردش افزون‌تر شود و شعله‌های زبان‌کشیده، او را در خودش ببلعد؛ اما در نهایت، آتش خاموش می‌شود و ققنوس، از خاکستر آذر خود برمی‌خیزد و همه را از محبسی که ایجاد کرده بودند نجات می‌دهد.


در حال تایپ رمان آرزوی زندگی | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: نوازش، fatim808، دونه انار و 19 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
331
امتیاز
48
سن
17
زمان حضور
18 ساعت 46 دقیقه
مقدمه

قلب آدم، گاهی
به یک دلخوشی کوچک گرم می‌شود؛ به یک تکان سر، یعنی تو را می فهمم! به یک گوش دادن خالی بدون داوری!
قلب آدم، گاهی چه شاد است به یک فهمیده شدن درست!
و ما چه بی رحمانه این دلخوشی های کوچک و ساده را ازهم دریغ می کنیم و تمام محبت و دوست داشتن‌هایمان را کنار گذاشته‌ایم تا به یک باره آنها را از پس مرگ، نثار هم کنیم.


در حال تایپ رمان آرزوی زندگی | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: نوازش، fatim808، دونه انار و 18 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
331
امتیاز
48
سن
17
زمان حضور
18 ساعت 46 دقیقه
بعد از تموم شدن گریمم بلند شدم و پیرهن و شلوار مشکی رنگمو پوشیدم. کلاه گیسمو گذاشتم و مرتبش کردم. رفتم جلوی آینه به خودم لبخند زدم. اونا هرگز نمی فهمیدن دخترم. از اتاقم خارج شدم و به سمت اتاق پدرم رفتم تا اجازه رسمی رو برای رفتن به اولین مأموریتم رو بعد از ۶ ماه آموزش بگیرم. یکی از خدمتکار ها با دیدن من جلوی دهنش رو گرفت. از قیافش میشد فهمید ترسیده بود. شاید اگه ۶ ماه پیش بود دوست داشتم اذیتش کنم ولی نیست. بیخیال شدم و به سمت اتاق پدرم رفتم. در زدم و بعد از اجازه پدرم وارد اتاق شدم. همون جوری که سرش توی دفتر جلوش بود و چیزی می‌نوشت گفت:
- بگو.
حرفی نزدم .وقتی دید حرفی نزدم دوباره گفت:
- می گم بگو.
این دفعه هم حرفی نزدم .وقتی دید حرفی نمی زنم اخم کرد و سرش رو بالا آورد. با دیدن من گفت:
- تو کی هستی؟
گفتم:
- پس اجازه داده شد. دیدی گفتم راه حلی پیدا می کنم که منو نشناسن. تو هم منو نشناختی پس اجازه رفتن دارم.
دوباره اخم کرد و گفت:
- درسته ظاهرت عالیه کسی نمیفهمه ولی صدات چی؟
گفتم:
-حرف نمی زنم.
انگار بهونه دیگه ای پیدا نمی کرد .نفس عمیقی کشید و گفت:
- باشه اجازه میدم. میتونی بری.
لبخندی زدم و گفتم:
- ممنون.
از اتاق خارج شدم و به سمت پارکینگ رفتم و سوار موتورم شدم. آدرس جایی که می خواستم برم رو حفظ بودم .مطمئن بودم پدرم خوشحال بود و به روی خودش نمی‌اورد اما اگه مامانم می‌شنید من رفتم ماموریت اول با بابام دعوام می‌کرد و بعدش می‌اومد با من صحبت می‌کرد و سعی می‌کرد منصرفم کنه اما این سرنوشت من بود. پدرم هرگز منو رها نمی‌کرد و نمی‌ذاشت یک زندگی عادی داشته باشم .به خونه موردنظر رسیدم. از موتور پیاده شدم و زنگ در رو زدم. یکی گفت:
- با کی کار دارید؟
برگه ای که پدرم بهم داده بود رو جلوی ایفون تصویری گرفتم.
گفت:
- بفرمایید.
در رو باز کرد. موتورم رو برداشتم و وارد حیاط شدم. به سنگین بودن موتور عادت کرده بودم. موتور رو جلوی در گذاشتم. سوئیچ رو برداشتم و به سمت خونه حرکت کردم تا محموله رو بگیرم. خدمتکار با دیدن من در رو باز کرد و وارد خونه شد و گفت:
- بفرمایید. لطفاً دنبال من بیاید.
وارد شدم .به سمت سالن اصلی رفت و گفت:
- کمی صبر کنید الان خانم میاد.
بعد از چند دقیقه با دیدن دوست مامانم گوشی دستش بود تعجب کردم. حتی اون هم از همه چیز خبر داشت ولی من نمیدونستم .خیلی سخت بود بفهمی که ۸ سال حافظه تو از دست دادی و پدرت زنده است و همیشه مراقبت بوده و فقط به خاطر یک قرارداد مسخره نباید می دونستی. اگه ماموریت نبودم همین الان از اینجا می رفتم. تلفن را قطع کرد و گفت:
- ارسلان تویی؟
سرم رو تکون دادم. گفت:
- انگار خیلی بهت اطمینان داره امیدوارم اطمینانش او از بین نبری.
بعد هم کیفی رو بهم داد و ادامه داد:
- این رو ببر به آدرسی که می‌دونی. یادت نره پول رو بگیری.
دوباره سرم رو تکون دادم که گفت:
- میتونی بری.
بلند شدم و به سمت موتورم رفتم. کیفم رو روی دوشم انداختم و بعد از بردن موتور به بیرون سوار شدم و به سمت محل قرار رفتم. ترافیک بود و می ترسیدم دیر برسم سر قرار. ساعت رو نگاه کردم. هنوز نیم ساعت وقت داشتم. باید از داخل کوچه ها می رفتم. اونجا خلوت تر بود و به موقع می رسیدم. بعد از سبز شدن چراغ راهنمایی به سمت چپ پیچیدم. وارد اولین کوچه شدم. درست همون جایی بود که فکر می کردم. همه کوچه و پس کوچه های تهران رو مثل کف دستم می‌شناختم. به محل قرار رسیدم. به ساعت نگاه کردم. ۵ دقیقه دیگه مونده بود. لبخندی روی لـ*ـبم نقش بست اما با یادآوری اینکه دوست مامانم می دونسته دوباره صورتم به حالت اولش برگشت. صدای ماشین اومد. کلاه را از روی از سرم در نیاوردم. یک نفر پیاده شد و گفت:
- آماده است؟
کیف پشتم رو بهش نشون دادم. کیف دستش رو باز کرد و گفت:
- پول هم آماده است.
کیف را از روی شونم درآوردن و دستم گرفتم و به سمت جلو رفتم. اونم در کیف رو بست و به سمت من اومد. پول رو گرفتم و کیف رو بهش دادم. به سمت موتور رفتم و در کیف رو باز کردم. زیر پولها را نگاه کردم. پول بود. بهشون دست زدم. زیادی نازک بود. یک تراول در آوردم و جلوی نور موتور گرفتم. تقلبی بود. صدای روشن شدن ماشین اومد. گفت:
- معامله خوبی بود موفق باشی. امیدوارم زنده بمونی.
پول های تقلبی بود باید محموله را ازش می گرفتم. قبل از اینکه ازم دور تر بشه تفنگم رو در آوردم و به دو تا لاستیک عقب ماشین شلیک کردم. به سمت ماشین رفتم و در عقب رو باز کردم. اسلحه را روی سرش گذاشتم. گفت:
- آروم باش. کیف روی صندلی کنارمه بردار و برو.
دستم رو بردم و جلو انگشتام رو تکون دادم. کیف رو برداشت و داد دستم. گفت:
- تاوانش رو با جونت پس میدی. هرجا که باشی رئیسم پیدات میکنه.
دلم می خواست بگم حتما می تونه منو پیدا کنه ولی چیزی نگفتم. کیف رو کنار گذاشتم و در رو باز کردم تا برم که دستم رو پیچوند و اسلحه رو از من گرفت .اسلحه رو سمتم گرفت و گفت:
- کلاه را در بیار.
کلاه را در آوردم. گفت:
- چون سنت کمه بهت این فرصت رو میدم که بدون کیف از ماشین بری بیرون و از اینجا دور بشی.
پوزخندی زدم. من اولین مأموریتم رو خراب نمی کنم .کلاه رو سرم گذاشتم. گفت:
- انتخاب عاقلانه ای کردی.
پیاده شدم و سوار موتور شدم. از کوچه خارج شدم. موتور رو خاموش کردم و همون جا گذاشتم. از داخل کیف پول ها چند تا تراول برداشتم و کیف رو کنار کوچه انداختم. به سمت ماشین رفتم و دیدم هنوز اونجا ایستاده و داره با تلفن صحبت میکنه. همینجوری که حدس زده بودم. بهش نزدیک شدم و پشت درخت ایستادم. کیف رو برداشت و ماشین رو قفل کرد و پیاده به سمت خروجی کوچه رفت. پشت سرش رفتم و زمانی که از کوچه خارج شد بهش حمله کردم. تا خواست از خودش دفاع کنه روی زمین افتاده بود. کیف و اسلحه رو برداشتم و به سرعت دویدن و به سمت موتور رفتم. صداش از پشت سرم می اومد که می گفت:
- تاوان این کار رو با جونت پس میدی. رئیس منو نمیشناسی.
بالاخره به موتور رسیدم و سوار شدم و با تمام سرعت به سمت خونه حرکت کردم.


در حال تایپ رمان آرزوی زندگی | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: نوازش، Dylan O'Brien، fatim808 و 18 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
331
امتیاز
48
سن
17
زمان حضور
18 ساعت 46 دقیقه
بعد از ۴۰ دقیقه به خونه رسیدم. ریموت رو زدم و وارد پارکینگ شدم. پدرم و برادر هام داخل پارکینگ بودن. اول از همه پدر متوجه اومدنم شد و بعدش برادر هام. از موتور پیاده شدم و کلاه رو در آوردم و به سمت اون ها رفتم. آرین با دیدن من اومد نزدیکم و گفت:
- خوشحالم حالت خوبه.
از اخم پدر میشه فهمید ماجرای درگیری رو فهمیده. گفتم:
- سلام
پدرم گفت:
- بهتره دلیل خوبی برای این کار داشته باشی. توی اتاق منتظرتم.
بعد هم به سمت خونه رفت. آرین گفت:
- چرا درگیر شدی؟ قرار بود فقط پول را تحویل بگیری. چی شد؟
به آرسن نگاه کردم. اونم مثل پدرم اخم کرده بود و یک کم هم عصبانی بود. آب دهنم رو قورت دادم. بگم از نگاه آرسن نترسیدم دروغ گفتم. گفتم:
- تو اتاق پدر توضیح میدم.
داشتم به سمت خونه میرفتم که آرسن دستم رو گرفت. بهش نگاه کردم که گفت:
- حق نداری دیگه بری مأموریت.
بعد هم دستم رو ول کرد و با قدم های بلند به سمت خونه رفت. آرین گفت:
- آرسن وقتی فهمید تنهایی رفتی مأموریت خیلی عصبانی شد و می خواست بیاد دنبالت اما پدر جلوشو گرفت. ازش ناراحت نشو. مامان تورو به اون سپرده. خیلی نگرانت بود.
گفتم:
- حق تصمیم گیری برای من رو نداره.
و به خونه رفتم. مستقیم به اتاق پدرم رفتم و بعد از اجازه پدر وارد اتاقش شدم. آرسن هم اونجا بود. بعد از من آرین اومد. پدرم گفت:
- می‌شنوم.
تراول های داخل جیبم در آوردم و به پدرم دادم و گفتم:
- تقلبیه. وقتی فهمیدم که محموله رو بهش داده بودم.
کیف رو روی میز پدر گذاشتم. پدر تراول ها رو چند بار تا زد و گفت:
- درسته تقلبیه. کار تو خوب انجام دادی. برو استراحت کن.
آرسن گفت:
- اگه اتفاقی براش می افتاد چی؟ میدونی اونا چقدر خطرناکن؟
پدرم گفت:
- لازم نیست بهم یادآوری کنی. خودم می دونم. حالا که اتفاقی براش نیفتاده. من همیشه نیستم ازش محافظت کنم. باید تجربه کسب کنه.
آرسن گفت:
محافظت؟ تنها کاری که تا به حال براش کردی اینه که به کارهایی که دوست نداره انجام بده مجبورش کنی. به این میگی محافظت؟
پدرم گفت:
- حد خودتو بدون. قبل از اینکه خواهر تو باشه دخترم منه.
آرسن بیشتر عصبانی شده بود. مامان گفته بود با بابا اختلاف داره ولی این حد اختلاف رو تصور نکرده بودم. آرسن چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون. گفتم:
- با اجازه.
بلند شدم که برم که پدر گفت:
-دنبالش نرو. آروم بشه خودش میاد باهات صحبت میکنه.
گفتم:
- باشه.
به سمت اتاقم رفتم. به حرفهای آرسن فکر می کردم. من هم کارهای پدرم را درک نمی کردم اما از طرفی هم اون پدرمه چیز بدی برای من نمی خواد. وارد اتاقم شدم و اول از همه لنز هام رو در آوردم و کلاه گیس رو داخل کشور گذاشتم. موهام رو باز کردم و در اتاق رو قفل کردم. رفتم حموم و با حوله اومدم بیرون. یک تاب قرمز و شلوار قهوه‌ای پوشیدم. موهامو با سشوار خشک کردند و روی تـ*ـخت دراز کشیدند. اولین چیزی که به ذهنم رسید دوست مامانم بود. هنوز باورم نمیشد. اگه کسی می گفت می گفتم دروغ میگه اما من با چشمهای خودم دیدم. تا نزدیک صبح نتونستم بخوابم. بالاخره ساعت ۴ صبح خوابم برد. با صدای زنگ ساعت از خواب بلند شدم. تو خونه پدرم قانون بود که همه ساعت ۷ بلند شن. خواستم دوباره بخوابم اما با یادآوری اتفاقات دیشب و بحث بین بابام و آرسن ترجیح دادم بهانه دست کسی ندم. بلند شدم و صورتم را شستم. تاب رو با نیم آستین سبز رنگ عوض کردم و موهام رو با کش بستم و مرتب کردم و به سمت حیاط رفتم. پدرم و آرین دور میز نشسته بودم و صبحانه می‌خوردند.
نشستم و گفتم:
- صبح بخیر.
آرین گفت:
- صبح تو هم بخیر. دیشب راحت خوابیدی؟
گفتم:
- آره.
پدرم هم گفت:
- صبح بخیر.
یک لیوان شیر برای خودم ریختم و شکلات صبحانه رو روی نون تست زدم و خوردم. پرسیدم:
- دیشب آرسن اومد؟
آرین گفت:
- نه احتمالاً رفته خونه خودش.
بلند شدم که برم که پدرم گفت:
-آرسن آروم شد بگو چندتا از خدمتکارها رو بفرستم تا خونه رو مرتب کنن. مراقب خودت باش زخمی نشی.
گفتم:
- باشه.
به اتاقم رفتم و یک مانتو مشکی با شلوار لی مشکی تنم کردم. شال مشکی رو روی سرم انداختم و بعد از برداشتن سوئیچ ماشین و گوشیم به سمت در رفتم. کمی که از اتاقم دور شدم یادم اومد که از دیشب که اسلحه رو داخل کشور گذاشتم پنهانش نکردم و دوباره به اتاقم رفتم. تیرها را از اسلحه درآوردم و داخل جعبه تیرها گذاشتم و بعدش اسلحه را داخل اتاقک مخفی اتاقم کنار جعبه تیرها گذاشتم. از اتاق خارج شدم و به سمت پارکینگ رفتم. سوار ماشین شدم و به سمت خونه آرسن رفتم. خونه آرسن داخل یک مجتمع ۴۰ طبقه بود که از خونه پدرم خیلی دور بود. بعد از دو ساعت رانندگی و تحمل کردن ترافیک تهران به خونه آرسن رسیدم. نگهبان با دیدن من گفت:
- صبح بخیر
توی این ۶ ماه هر وقت می خواستم از پدرم فرار کنم به خونه آرسن می اومدم و از پدرم دور می‌شدم. گاهی اوقات چند روز اینجا می موندم و فقط به اتفاقاتی که افتاده و قراره بیفته فکر می کردم. هیچ کس باورش نمیشه توی شش ماه زندگی من و هدفم و حتی خود من تغییر کنن. ماشین رو پارک کردم و به سمت خونه آرسن رفتم. آرسن مثل مامانم بود. مخالف کارهای خلاف بود. برای همین یک کارخانه تولید مواد غذایی خرید و از پدرم دور شد. به گفته مامانم حتی اون چند سال پدرم را ندید. الان هم به خاطر من و اصرار های مامان برای مراقبت از من حاضر شد توی خونه پدرم زندگی کنه. ۵ سال دست به هیچ اسلحه ای نزده و مأموریت نرفته. وضعیت کارخانه خوبه و گسترشش هم داده. سوار آسانسور شدم و کلید طبقه هفدهم رو زدم. آسانسور ایستاد و به سمت خونه آرسن رفتم. زنگ زدم. در باز شد و قیافه پکر آرسن رو دیدم. گفتم:
- سلام.
گفت:
- بیا تو.
بعدش هم رفت داخل. رفتم تو و در رو بستم. گفت:
- کفشاتو در نیار.
داخل سالن پر از شیشه شکسته بود. رفتم داخل آشپزخونه گفتم:
- خوبی؟
برگشت سمتم و گفت:
- واقعا انتظار داری حالم خوب باشه؟ مامان به من یک کار سپرد اونم نتونستم درست انجام بدم.
نمی دونم جوابشو چی بدم. چی بدم به نظرت؟ بگم عرضه نداشتم از یک بچه ۱۸ ساله مراقبت کنم؟ فقط یک شب دیر اومدم خونه. یک شب!
گفتم:
- خودم خواستم. تو وظیفه انجام دادی. تقصیر تو نیست. گفت:
- قهوه میخوری؟
گفتم:
- آره.
یک لیوان قهوه بهم داد. حتماً دیشب با خودش کلی کلنجار رفته و نخوابیده. دیدم دستش را باندپیچی کرده. گفتم:
- ضدعفونی کردی؟
گفت: آره. الان حاضر میشم با هم بریم شرکت.
گفتم:
-باشه.
گفت:
- راستی لازم نیست که زنگ بزنی. سرایدار میاد اینجا رو مرتب میکنه.
گفتم:
- باشه.
کمی از قهوه خوردم. زیاد داغ نبود. قهوه رو خوردم و بلند شدم و بلند گفتم:
- پایین منتظرتم.
بعد هم به سمت ماشین رفتم.
بعد از چند دقیقه اومد. قبل از اینکه سوار ماشین بشم گفت:
- واقعاً بابا مجبورت نکرد؟
گفتم:
- نه تصمیم خودم بود.
گفت:
- مطمئنی؟
گفتم:
- آره.
گفت:
- یه روز پشیمون میشی و من تا اون روز منتظرتم تا کمکت کنم.
چیزی نگفتم و سوار ماشینم شدم. اونم سوار ماشینش شد و با هم به سمت شرکت رفتیم.


در حال تایپ رمان آرزوی زندگی | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: نوازش، fatim808، Mohadeseh.sh و 16 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
331
امتیاز
48
سن
17
زمان حضور
18 ساعت 46 دقیقه
شرکت نزدیک خونه آرسن بود. بعد از ۲۰ دقیقه به شرکت رسیدیم. ماشینم رو پارک کردم و با هم به سمت شرکت رفتیم. کارگرها با دیدن آرسن سلام و صبح بخیر می‌گفتن. اونم سر تکون میداد. به طبقه دوم رفتیم. گفت:
- امروز کار زیاد دارم یک بخشی شو منشیم برات میاره.
گفتم:
- باشه.
از ۵ ماه پیش اینجا شروع به کار کردم. ارسن می‌خواست همین جوری بهم پول بده ولی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرزوی زندگی | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: نوازش، fatim808، Mohadeseh.sh و 15 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
331
امتیاز
48
سن
17
زمان حضور
18 ساعت 46 دقیقه
به سمت اتاق پدرم رفتم. خواستم در اتاق پدرم رو بزنم که صدای بلند مادرم اومد که می گفت:
- حق نداری بفرستیش به این مأموریت. می دونی چقدر خطرناکه؟
پدرم گفت:
- میره. تو حق نداری دخالت کنی. نکنه قرارداد رو یادت رفته؟
مادرم گفت:
- من یادم نرفته ولی اجازه نمیدم دخترم بره. شاید تو قلب نداری ولی من دارم. نمیتونم دوری دخترم تحمل کنم.
پدرم با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرزوی زندگی | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: نوازش، Narin_F، fatim808 و 15 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
331
امتیاز
48
سن
17
زمان حضور
18 ساعت 46 دقیقه
پرونده رو باز کردم. هویت جدیدم و هدفم از ماموریت و افرادی که باید مراقبشون بودم مشخص شده بود. اسم جدیدم سارا حکایت بود. خلاصه از اتفاقاتی که برای سارا افتاده بود و داستان زندگیش داخل برگه های اول پرونده بود. نکته جالبش این بود که سارا نمی تونست حرف بزنه ، پس عالی بود. چند صفحه بعد عکس یک پسر حدوداً ۳۰ ساله جذاب بود. موهای قهوه‌ای ،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرزوی زندگی | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: نوازش، Narin_F، fatim808 و 15 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
331
امتیاز
48
سن
17
زمان حضور
18 ساعت 46 دقیقه
نمی دونم چرا دلم می خواست بیشتر با آیناز صحبت کنم. لباس رو روی تـ*ـخت گذاشتم و از روی میز خودکار و یک تیکه کاغذ برداشتم. نوشتم:
- اسمم ساراست. از توصیت ممنونم.
رفتم نزدیکش. با دیدن من سرش رو بالا آورد و گفت:
- چیزی شده؟
برگه رو بهش دادم. به سمت تـ*ـخت آخر رفتم. مانتوم رو در آوردم. آیناز گفت:
- پس اسمت ساراست. همیشه با نوشتن با دیگران...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرزوی زندگی | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: نوازش، Narin_F، fatim808 و 13 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
331
امتیاز
48
سن
17
زمان حضور
18 ساعت 46 دقیقه
آیناز گفت :
- مراقب حرف زدنت باش.
نتونستم جلوی عصبانیتم رو بگیرم. بلند شدم و با تمام توانم یک سیلی به رها زدم. رها خواست چیزی بگه که آیناز گفت:
- رها ساکت باش.
رها از اتاق رفت بیرون. دستی روی موهام کشیدم و مرتب شون کردم. داشتم بیرون می‌رفتم که آیناز دستم رو گرفت ؛ گفت:
- صبر کن.
برگشتم سمتش و بهش نگاه کردم. بعد از چند لحظه دستم رو ول...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرزوی زندگی | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: نوازش، Narin_F، fatim808 و 12 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
331
امتیاز
48
سن
17
زمان حضور
18 ساعت 46 دقیقه
سرم رو بلند کردم و امیر رو دیدم. گفت:
- صابر گفته بیای دنبال من.
سرم رو به بالا و پایین تکون دادم. از جمعیت گذشتیم و امیر من رو به سمت میزی برد که علی و شارمین و صابر نشسته بودن. دقیقا کورترین نقطه ممکن بود. امیر نشست. صابر گفت:
- بشین.
روی صندلی بین امیر و علی نشستم. شارمین گفت:
- فکر نمی کردم بتونی اما تونستی. با اینکه این آهنگ رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آرزوی زندگی | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: نوازش، Narin_F، fatim808 و 12 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا