خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 45 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: ستاره مرگ
نام نویسنده: Hilda
ژانر: عاشقانه ، جنایی_مافیایی
ناظر رمان : *~SARA~*

خلاصه: آرامش داشت؛ اما آینده‌اش، چندان آرام و قراری نداشت. همچو آتش، کشنده و خشمگین بود که به اطرافیانش حتی خود، صدمه می‌زد و مروتی نشان نمی‌داد. خانواده‌ای که به جای خاموش کردن شراره‌های رمیدگی، نفت می‌ریختند تا دردش افزون‌تر شود و شعله‌های زبان‌کشیده، او را در خودش ببلعد؛ اما در نهایت، آتش خاموش می‌شود و ققنوس، از خاکستر آذر خود برمی‌خیزد و همه را از محبسی که ایجاد کرده بودند نجات می‌دهد.


در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، Saghar، shiva.Rd و 26 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 45 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه

قلب آدم، گاهی
به یک دلخوشی کوچک گرم می‌شود؛ به یک تکان سر، یعنی تو را می فهمم! به یک گوش دادن خالی بدون داوری!
قلب آدم، گاهی چه شاد است به یک فهمیده شدن درست!
و ما چه بی رحمانه این دلخوشی های کوچک و ساده را ازهم دریغ می کنیم و تمام محبت و دوست داشتن‌هایمان را کنار گذاشته‌ایم تا به یک باره آنها را از پس مرگ، نثار هم کنیم.


در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Nadiat، !~Fatemeh zarei~!، Saghar و 25 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 45 دقیقه
نویسنده این موضوع
بعد از تموم شدن گریمم بلند شدم و پیرهن و شلوار مشکی رنگمو پوشیدم. کلاه گیسمو گذاشتم و مرتبش کردم. رفتم جلوی آینه و به خودم لبخند زدم. اونا هرگز نمی فهمیدن من دخترم. از اتاقم خارج شدم و به سمت اتاق پدرم رفتم تا اجازه رسمی رو برای رفتن به اولین مأموریتم رو بعد از ۶ ماه آموزش بگیرم. از پله که پایین می‌رفتم به عکس ها و نقاشی های روی دیوار نگاه می‌کردم. پدرم سلیقه عجیبی داشت. مخصوصاً در انتخاب تزئینات خونه. فاطمه خانم با دیدن من جلوی دهنش رو گرفت. از قیافش میشد فهمید ترسیده بود. فاطمه سال هاست توی خونه پدرم زندگی می‌کنه و کار های خونه رو انجام میده. فاطمه زنی حدوداً 40 ساله هست که صورت گرد سفید با چند تا چروک ریز و درشت داره. مدام در حال راه رفتن و کار کردنه ولی نمی‌دونم چرا تپله و لاغر نمی‌شه. حوصله گیر دادن های پدرم رو نداشتم و بیخیال شدم. به ساعت بزرگ وسط سالن اصلی نگاه کردم. زود تر از اون چه فکر می‌کردم آماده شده بودم. رفتم و گل های زرد رنگ رو بو کردم. بوی خیلی خوبی می‌داد. اسم گل ها رو بار ها پدرم بهم گفته ولی هنوز یاد نگرفته بودم. در بیشتر جا های خونه گل بود. پدرم می‌گفت به آدم آرامش میده. کاغذ دیواری های قهوه‌ای رنگ تضاد جالبی با کاشی های سفید رنگ روی زمین داشت. به سمت اتاق پدرم رفتم. در زدم و بعد از اجازه پدرم وارد اتاق شدم. اتاق کوچکی که وسطش یک میز مشکی رنگ با یک کامپیوتر روی اون بود و همیشه روی میز پر از برگه و پرونده بود. پدرم یک کتاب خونه کوچیک که توش پر از کتاب بود داشت. گلدون بزرگی گوشه اتاق بود و چهار صندلی جلوی میز. مشکل بزرگ این اتاق این بود که پنجره نداشت و اگه لامپ ها رو خاموش می‌کردی احساس می‌کردی توی سیاه چال هستی. همون جوری که سرش توی دفتر جلوش بود و چیزی می‌نوشت گفت:
- بگو.
حرفی نزدم. وقتی دید حرفی نزدم دوباره گفت:
- می گم بگو.
این دفعه هم حرفی نزدم. عصبی شد. اخم کرد و سرش رو بالا آورد. با دیدن من گفت:
- تو کی هستی؟
گفتم:
- پس اجازه داده شد. دیدی گفتم راه حلی پیدا می کنم که منو نشناسن. تو هم منو نشناختی پس اجازه رفتن دارم.
اخمش بیشتر شد و چشماش داد میزد عصبانی شده و نمی‌خواد بزاره برم. گفت:
- درسته ظاهرت عالیه. کسی نمی‌فهمه ولی صدات چی؟
گفتم:
-حرف نمی زنم.
دست چپش رو مشت کرده بود. دستش دیگش رو لای مو هاش کشید. انگار بهونه دیگه ای پیدا نمی‌کرد. نفس عمیقی کشید و گفت:
- باشه اجازه میدم. می‌تونی بری.
لبخندی زدم. از خوشحالی داشتم بال در می آوردم. گفتم:
- ممنون.
از اتاق خارج شدم و به سمت پارکینگ رفتم. وارد حیاط شدم. دو تا باغچه کوچیک که داخلش چند تا گل و بوته و سبزه بود. کمی جلو تر رفتم و به سمت پایین رفتم. پارکینگ بزرگی بود. سه تا ماشین و دو تا موتور سیکلت داخل پارکینگ بود. خدا رو شکر هنوز آرمان نیومده بود. آرمان برادر بزرگتر من بود. یک آدم جدی و سرد و خشک که اغلب اوقات ساکت و بد اخلاق بود. دختر های زیادی ازش خوش شون می‌اومد و فقط به خاطر ظاهر جذابش بود. درست شبیه پدرم بود. قد بلند با چشم های قهوه‌ای و پوست روشن. فقط چند تا تفاوت با پدرم داشت ، یک بکسور حرفه ای بود و بدن ورزیده ای داشت و برخلاف پدرم ریش بلند نداشت و کمی ته ریش داشت که بهش می‌اومد. پدرم لیسانس علوم سـ*ـیاسی داشت و یک مرد سخت گیر و خودمختار بود ولی آرمان کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی داشت و از این کار ها متنفر بود. موتور سواری رو آرمان بهم یاد داده بود. سوار موتور آبی رنگم شدم. آدرس جایی که می خواستم برم رو حفظ بودم. مطمئن بودم پدرم نگرانم بود. تا به حال اون جوری ندیده بودمش. اما اگه مادرم می‌شنید من رفتم ماموریت ، اول با پدرم دعوا می‌کرد و بعدش می‌اومد با من صحبت می‌کرد و سعی می‌کرد منصرفم کنه اما این سرنوشت من بود. پدرم هرگز منو رها نمی‌کرد و نمی‌ذاشت یک زندگی عادی داشته باشم. به آدرس مورد نظر رسیدم. خونه خوشگلی بود از نظر ظاهری. از موتور پیاده شدم و زنگ در رو زدم. یکی گفت:
- با کی کار دارید؟
برگه ای که پدرم بهم داده بود رو جلوی آیفون تصویری گرفتم.
گفت:
- بفرمایید.
در رو باز کرد. موتورم رو برداشتم و وارد حیاط شدم. به سنگین بودن موتور عادت کرده بودم. موتور رو جلوی در گذاشتم. سوئیچ رو برداشتم و به سمت خونه حرکت کردم تا محموله رو بگیرم. تمام حیاط موزاییک های کرمی رنگ بود و باغچه نداشت. دختر حدوداً 30 ساله با چشم های قهوه‌ای روشن و قد متوسط که شروار و مانتو کوتاه مشکی تنش بود و مو های سیاهش رو دم اسبی بسته بود با دیدن من در رو باز کرد و وارد خونه شد و گفت:
- بفرمایید. لطفاً دنبال من بیاید.
از دو پله جلوی در بالا رفتم و وارد شدم. به سمت سالن اصلی رفت و گفت:
- کمی صبر کنید الان خانم میاد.
خونه جالبی بود. پر از مجسمه و نقاشی بود. یک تلویزیون خیلی بزرگ هم داشت. خونه کاشی های سفید داشت و وسط مبل های سلطنتی یک قالی کوچیک سرمه ای رنگ بود. روی یکی از مبل ها نشستم و منتظر بودم. بعد از چند دقیقه با دیدن دوست مامانم که گوشی دستش بود تعجب کردم. حتی اون هم از همه چیز خبر داشت ولی من نمی‌دونستم. اون لحظه احساس کردم بهم خیـ*ـانت شده. احساس خیلی بدی داشتم. اون مدام باهام صحبت می‌کرد و می‌گفت مادرم برای صلاح خودم بهم قبلاً نگفته. سعی کردم روی ماموریت تمرکز کنم. نفس کشیدم و بهش نگاه کردم. مثل همیشه یک لباس پر زرق و برق و به قول خودش مد تنش بود و جوری راه می‌رفت انگار مدل لباس هست. حتی از روی اون لباس گشاد می‌شد فهمید چاقه. خیلی سخت بود بفهمی که ۸ سال حافظه تو از دست دادی و پدرت زنده است. همیشه مراقبت بوده و فقط به خاطر یک قرارداد مسخره نباید می دونستی. اگه ماموریت نبودم همین الان از اینجا می رفتم. تلفن رو قطع کرد و گفت:
- ارسلان تویی؟
سرم رو تکون دادم. گفت:
- انگار خیلی بهت اطمینان داره. امیدوارم اطمینانش رو از بین نبری.
بعد هم کوله پشتی بزرگ مشکی رنگی رو بهم داد و ادامه داد:
- این رو ببر به آدرسی که می‌دونی. یادت نره پول رو بگیری.
دلم می‌خواست اون لحظه بزنم و لهش کنم. مگه کی هست که این جوری با غرور و تکبر حرف می‌زد. دوباره سرم رو تکون دادم که گفت:
- می‌تونی بری.
از خدا خواسته بلند شدم و به سمت موتورم رفتم. اگه چند لحظه دیگه می‌موندم معلوم نبود چی کار می‌کنم. کوله پشتی رو روی دوشم انداختم و بعد از بردن موتور به بیرون سوار شدم و به سمت محل قرار رفتم. ترافیک بود و می ترسیدم دیر برسم سر قرار. ساعت رو نگاه کردم. هنوز نیم ساعت وقت داشتم. باید از داخل کوچه ها می رفتم. اونجا خلوت تر بود و به موقع می رسیدم. بعد از سبز شدن چراغ راهنمایی به سمت چپ پیچیدم. وارد اولین کوچه شدم. درست همون جایی بود که فکر می کردم. همه کوچه و پس کوچه های تهران رو مثل کف دستم می‌شناختم. به محل قرار رسیدم. توی مسیر مدام فکرم درگیر دوست مادرم بود و یک بار نزدیک بود تصادف کنم. به ساعت نگاه کردم. ۵ دقیقه دیگه مونده بود. لبخندی روی لـ*ـبم نقش بست اما با یادآوری اینکه دوست مامانم می دونسته دوباره صورتم به حالت اولش برگشت. صدای ماشین اومد. کلاه را از روی از سرم در نیاوردم. یک نفر پیاده شد و گفت:
- آماده است؟
کیف پشتم رو بهش نشون دادم. کیف دستش رو باز کرد و گفت:
- پول هم آماده است.
کسی که از ماشین سفید رنگ پیاده شد ، مرد حدوداً 25 ساله با مو ها و چشم های مشکی بود که زخمی روی صورتش داشت. کوله پشتی رو از روی شونم درآوردم و دستم گرفتم و به سمت جلو رفتم. اونم در کیف رو بست و به سمت من اومد. پول رو گرفتم و کیف رو بهش دادم. به سمت موتور رفتم و در کیف رو باز کردم. زیر پول‌ها رو نگاه کردم. پول بود. بهشون دست زدم. زیادی نازک بود. یک تراول در آوردم و جلوی نور موتور گرفتم. تقلبی بود. صدای روشن شدن ماشین اومد. گفت:
- معامله خوبی بود‌. موفق باشی.
پول های تقلبی بود. باید محموله رو ازش می‌گرفتم. قبل از اینکه ازم دور تر بشه اسلحه‌ام رو در آوردم و به دو تا لاستیک عقب ماشین شلیک کردم. به سمت ماشین رفتم و در عقب رو باز کردم. اسلحه رو روی سرش گذاشتم. گفت:
- آروم باش. کیف روی صندلی کنارمه بردار و برو.
دستم رو جلو بردم و انگشتام رو تکون دادم. کیف رو برداشت و داد دستم. گفت:
- هرجا که باشی رئیسم پیدات میکنه.
دلم می خواست بگم حتما می تونه منو پیدا کنه ولی چیزی نگفتم. کیف رو کنار گذاشتم و در رو باز کردم تا برم ، که دستم رو پیچوند و اسلحه رو از من گرفت. اسلحه رو سمتم گرفت و گفت:
- کلاه رو در بیار.
معلوم بود انتظار این واکنش رو از من نداشته. کلاه رو در آوردم. با تعجب نگاهم می‌کرد. انگار با دیدن من یاد کسی دیگه افتاد و تعجب کرد. گفت:
- چون سنت کمه بهت این فرصت رو میدم که بدون کیف از ماشین بری بیرون و از اینجا دور بشی.
پوزخندی زدم. خودش بهتر از من می‌دونست دلیل این کار سن من نیست. من اولین مأموریتم رو خراب نمی‌کردم .کلاه رو سرم گذاشتم. گفت:
- انتخاب عاقلانه ای کردی.
تو دلم بهش گفتم:
- به همین خیال باش.
پیاده شدم و سوار موتور شدم. از کوچه خارج شدم. موتور رو خاموش کردم و همون جا گذاشتم. از داخل کیف پول ها چند تا تراول برداشتم و کیف رو کنار کوچه انداختم. احتمالاً کسی که کیف رو پیدا کنه فکر می‌کنه پولدار شده ، غافل از اینکه پول ها تقلبی هست. به سمت ماشین رفتم و دیدم هنوز اونجا ایستاده و داره با تلفن صحبت می‌کنه. همون جوری که حدس زده بودم. احتمالاً اعصابش خورد شده بود و از من عصبانی بود ولی خیلی کنجکاوم بدونم چرا گذاشت برم‌. این اشتباهش بود. بهش نزدیک شدم و پشت درخت ایستادم. کیف رو برداشت و ماشین رو قفل کرد و پیاده به سمت خروجی کوچه رفت. این موقعیت رو بار ها تمرین کرده بودم ولی از چیزی که فکر می‌کردم سخت تر بود. سعی کردم صدای پام رو نشنوه. پشت سرش رفتم و زمانی که از کوچه خارج شد ، بهش حمله کردم. تا خواست از خودش دفاع کنه روی زمین افتاده بود. از درد به خودش می‌پیچید و اخم کرده بود. کیف و اسلحه رو برداشتم و به سرعت دویدم و به سمت موتور رفتم. صداش از پشت سرم می اومد که می گفت:
- تاوان این کار رو با جونت پس میدی. رئیس منو نمیشناسی.
بالاخره به موتور رسیدم و سوار شدم. نفس نفس می‌زدم. نفس عمیقی کشیدم. کوله پشتی رو روی دوشم انداختم. با تمام سرعت به سمت خونه حرکت کردم. احتمالاً چند باری جریمه شده بودم.


در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، Saghar، MaSuMeH_M و 25 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 45 دقیقه
نویسنده این موضوع
بعد از ۴۰ دقیقه به خونه رسیدم. ظاهر خونه خیلی زیبا بود مثل خونه دوست مادرم ولی در واقعیت برای من یک زندان بیشتر نبود. ریموت رو زدم و وارد پارکینگ شدم. پدرم و برادر هام داخل پارکینگ بودن. دیدن سه نفرشون کنار هم من رو توی اون لحظه ترسوند. اول از همه پدر متوجه اومدنم شد و بعدش برادر هام. نفس عمیقی کشیدم و از موتور پیاده شدم. کلاه رو در آوردم و به سمت اون ها رفتم. آرمین با دیدن من اومد نزدیکم و گفت:
- خوشحالم حالت خوبه.
واکنش آرمین خیلی خوب بود. امیدوار بودم واکنش پدرم و آرمان هم به خوبی اون باشه. آرمین بعد از یک هفته به خونه برگشته بود. ریش هاش بلند شده بودن و پوستش تیره تر البته از اول هم پوستش سبزه بود. قدش متوسط بود و هر جا می‌رفت از باشگاه دور نمی‌شد. موهای مشکی شو ، قهوه ای کرده بود و با چشم هاش ست کرده بود. معلوم نبود این دفعه با گروه عکاسی شون کجا رفته بودن. آرمین یک عکاس و طراح تقریباً حرفه ای بود و 25 سالش بود. از اخم پدر میشد فهمید واکنشش خوب نیست و ماجرای درگیری رو فهمیده. گفتم:
- سلام
پدرم گفت:
- بهتره دلیل خوبی برای این کار داشته باشی. توی اتاق منتظرتم.
بعد هم به سمت خونه رفت. از راه رفتن و لحن صحبت کردن پدرم میشد فهمید از این که منو فرستاده ماموریت پشیمون شده و از من خیلی عصبانیه. آرمین گفت:
- چرا درگیر شدی؟ قرار بود فقط پول را تحویل بگیری. چی شد؟
دلم می‌خواست اون لحظه دهن آرمین رو گل بگیرم. آرمان به اندازه کافی از من عصبانی بود. از چشم های آتشین و اخمش همون اول که وارد پارکینگ شدم فهمیدم. به آرمان نگاه کردم. اخمش بدتر شده بود و یک کم هم عصبانی بود. یکم بیشتر از یکم! آب دهنم رو قورت دادم. بگم از نگاه آرمان نترسیدم دروغ گفتم. سرم رو انداختم پایین و گفتم:
- تو اتاق پدر توضیح میدم.
جرأت نگاه کردن به آرمان رو نداشتم. ترسم رو تا حدودی از بین بردم و داشتم به سمت خونه می‌رفتم که آرمان دستم رو گرفت. بهش نگاه کردم. از توی چشماش میشد فهمید می‌خواد همون جا خفم کنه. گفت:
- حق نداری دیگه بری مأموریت.
بعد هم دستم رو ول کرد و با قدم های بلند به سمت خونه رفت. اتفاقی که ازش می‌ترسیدم افتاده بود. خشم آرمان! آرمان در حالت عادی از من عصبانی بود و باهام بد اخلاقی می‌کرد. آرمین گفت:
- آرمان وقتی فهمید تنهایی رفتی مأموریت خیلی عصبانی شد و می خواست بیاد دنبالت اما پدر جلوشو گرفت. ازش ناراحت نشو. مامان تورو به اون سپرده. خیلی نگرانت بود.
ازش دلخور بودم و اینم بهش اضافه شده بود. با لحن سردی گفتم:
- حق تصمیم گیری برای من رو نداره.
آرمین با تعجب بهم نگاه می‌کرد. حق داشت. خودم هم از اون لحنم تعجب کردم ولی صبر آدم هم حدی داره. اونا حق تصمیم گرفتن برای زندگی من رو نداشتن. هیچ کس چنین اجازه ای نداشت. می‌خواست حرفی بزنه که به خونه رفتم. مستقیم به اتاق پدرم رفتم. باید جلوی آرمان وای‌می‌ستادم. اون لحظه این تصمیم رو گرفتم. غافل از اینکه آرمان فقط می‌خواست من رو از اتفاقات آینده و بد تر دور کنه. بعداز اجازه پدر وارد اتاقش شدم. آرمان هم اونجا بود. بهش اخم کردم و روی صندلی نشستم. درست مثل خودش ، با این تفاوت که اون با عصبانیت نگاهم می‌کرد و من با ناراحتی و کلافگی. اون پدرم نبود. بعد از چند لحظه آرمین اومد. پدرم گفت:
- می‌شنوم.
تراول های داخل جیبم رو در آوردم و به پدرم دادم و گفتم:
- تقلبیه. وقتی فهمیدم که محموله رو بهش داده بودم.
کیف رو روی میز پدر گذاشتم. پدر اول با شک بهم نگاه کرد. به دختر خودش هم اعتماد نداشت. پوزخند کوچیکی زدم. تراول ها رو چند بار تا زد و گفت:
- درسته. تقلبیه. کار تو خوب انجام دادی. برو استراحت کن.
پدرم چیز دیگه ای نمی‌تونست بگه وگرنه از آرمان بدتر بود. آرمان با اعتراض گفت:
- اگه اتفاقی براش می افتاد چی؟ میدونی اونا چقدر خطرناکن؟
پدرم با اخم گفت:
- لازم نیست بهم یادآوری کنی. خودم می دونم. حالا که اتفاقی براش نیفتاده. من همیشه نیستم ازش محافظت کنم. باید تجربه کسب کنه.
پدرم انگار بیشتر از همیشه از آرمان عصبانی بود. احتمالا قبل از اومدن من یک دعوای حسابی کردن. آرمان گفت:
محافظت؟ تنها کاری که تا به حال براش کردی اینه که به کارهایی که دوست نداره انجام بده مجبورش کنی. به این میگی محافظت؟
پدرم گفت:
- حد خودتو بدون. قبل از اینکه خواهر تو باشه دخترم منه.
آرمان بیشتر عصبانی شده بود. تا اون لحظه ندیده بودم بحث بین پدرم و آرمان این قدر بالا بگیره. مادرم گفته بود با پدرم اختلاف داره ولی این حد اختلاف رو تصور نکرده بودم. هر دوشون اخم کرده بودن و از توی چشماشون آتیش می‌بارید. آرمان چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون. انگار خودش می‌دونست حرکت بعدی پدر بیرون انداختن اون از خونه هست. درسته از من همیشه عصبانی بود ولی برادر من بود و برام مهم بود. اگه اون لحظه نمی‌رفتم ، بلایی سر خودش می‌آورد. نهایتش چند تا داد سرم میزد و من بیشتر ناراحت می‌شدم. گفتم:
- با اجازه.
انگار پدرم قصد من رو فهمید. با اینکه کمتر از یک سال با هم زندگی کردیم رفتار های هم رو خوب میشناختیم. بلند شدم که برم که پدر گفت:
-دنبالش نرو. آروم بشه خودش میاد باهات صحبت می‌کنه.
چاره ای جز اطاعت نداشتم. به اجبار گفتم:
- باشه.
از اتاق کار پدرم خارج شدم و از پله های قهوه‌ای رنگ یکی در میون بالا رفتم. وارد اتاقم شدم. به حرف‌های آرمان فکر می کردم. من هم کارهای پدرم رو درک نمی کردم اما از طرفی هم اون پدرمه. چیز بدی برای من نمی خواد. از طرفی به آرمان حق میدم و از طرفی نه. گیج شده بودم. با سوزش بیشتر چشم هام متوجه شدم نیم ساعت توی فکر بودم. بلند شدم و اول از همه لنز هام رو در آوردم. کلاه گیس رو داخل کشور گذاشتم. طبق معمول لنز ها چشم هام رو اذیت کرده بود و کمی قرمز شده بود. موهام رو باز کردم. در اتاق رو قفل کردم. به سمت حموم رفتم و با حوله اومدم بیرون. تنها چیزی که منو آروم می‌کرد همین بود. یک تاب قرمز و شلوار قهوه‌ای پوشیدم. موهامو با سشوار خشک کردند و روی تـ*ـخت دراز کشیدم. اولین چیزی که به ذهنم رسید دوست مامانم بود. هنوز باورم نمی‌شد. اگه کسی می گفت ، می گفتم دروغ میگه اما من با چشم‌های خودم دیدم و نمیتونستم انکارش کنم. تا نزدیک صبح نتونستم بخوابم و فکر می‌کردم. زمان از دستم در رفته بود. بالاخره ساعت ۴ صبح خوابم برد. با صدای زنگ ساعت از خواب بلند شدم. تو خونه پدرم قانون بود که همه ساعت ۷ بلند شن و من قبل از این اتفاقات از صبح زود بیدار شدن متنفر بودم. خواستم دوباره بخوابم اما با یادآوری اتفاقات دیشب و بحث بین بابام و آرمان ترجیح دادم بهانه دست کسی ندم. بلند شدم و صورتم رو شستم. تاب رو با نیم آستین بنفش رنگ عوض کردم و موهام رو با کش بستم و مرتب کردم. به سمت آشپز خونه رفتم. تو این خونه به جز خانوادم البته به جز مادرم که گاهی می‌اومد و سر می‌زد و فاطمه خانم کسی زندگی نمی‌کرد. اولش که به این خونه اومدم زندگی با سه تا مرد من رو معذب می‌کرد ولی کم کم عادت کردم. آرمان تقریباً همیشه شرکت بود و پدرم توی اتاق کارش یا بیرون. آرمین هم گاهی اوقات از صبح خونه بود و گاهی اوقات نزدیک دو هفته نمی‌دیدمش. پدرم و آرمین دور میز نشسته بودن و صبحانه می‌خوردن. آشپزخونه متوسط بود و تقریباً هم اندازه اتاق من بود. داخل آشپزخونه همه چیز بود و خیلی مجهز بود. هر چیزی که فاطمه خانم برای آشپز خونه می‌خواست رو پدرم بدون پرسیدن سوالی می‌گرفت. یک میز ۶ نفره داخل آشپز خونه بود و روی زمین موکت سرمه ای رنگ ساده ای پهن بود که با کابینت های کرمی تضاد زیبایی داشت. نشستم و گفتم:
- صبح بخیر.
آرمین گفت:
- صبح تو هم بخیر. دیشب راحت خوابیدی؟
دلم می‌خواست بگم نه و تمام درد هام و آشفتگی های ذهنیم رو بگم اما فقط گفتم:
- آره.
انگار خودش فهمید حالم خوب نیست ولی به روی خودش نیاورد. حوصله بحث با پدرم رو اول صبح نداشتم. آرمین خیلی خوب منو می‌شناخت و اون دلیل خنده های بیشتر اوقات من بود. اون با گفتن چرت و پرت و جدی نگرفتن اتفاقات باعث می‌شد حال آدم خوب بشه. پدرم هم گفت:
- صبح بخیر.
یک لیوان شیر برای خودم ریختم و شکلات صبحانه رو روی نون تست زدم و خوردم. پرسیدم:
- دیشب آرمان اومد؟
آرمین گفت:
- نه. رفته خونه خودش.
آرمین این حرف رو برای آروم کردن من زد وگرنه همه ما می‌دونستیم آرمان معلوم نبود اون لحظه کجا بود. بلند شدم که برم که پدرم گفت:
-آرمان آروم شد بگو چندتا خدمتکار بفرستم تا خونه رو مرتب کنن. مراقب خودت باش زخمی نشی.
پدرم هر چند با آرمان بحث می‌کرد هنوز به فکرش بود. گفتم:
- باشه.
انگار پدرم هم دوست داشت فکر کنه اون خونه هست. شاید نزدیک صبح رفته باشه ولی دیشب احتمالاً خونه نبوده. به اتاقم رفتم و یک مانتو مشکی با شلوار لی مشکی تنم کردم. شال مشکی رو روی سرم انداختم و بعد از برداشتن سوئیچ ماشین و گوشیم به سمت در رفتم. اگه الان مادرم بود می‌گفت:
- مگه داری میری مراسم عزاداری که سیاه پوش کردی؟
با یاد آوری اون حرف لبخند کوچکی مهمون لـ*ـبم شد و زود رفت. کمی که از اتاقم دور شدم یادم اومد که از دیشب که اسلحه رو داخل کشور گذاشتم. پنهانش نکردم و دوباره به اتاقم رفتم. تیرها را از اسلحه درآوردم و داخل جعبه تیرها گذاشتم و بعدش اسلحه را داخل اتاقک مخفی زیر تختم اتاقم کنار جعبه تیرها گذاشتم. اولین بار که اسلحه رو دستم گرفتم مجبور بودم 2 ساعت تمرین تیر اندازی کنم. اون روز مچ دستم از سنگینی زیاد اسلحه درد گرفته بود و نتونستم بخوابم. اون روز فهمیدم همه چیز کاملاً جدی هست. از اتاق خارج شدم و به سمت پارکینگ رفتم. سوار ماشین شدم و به سمت خونه آرمان رفتم. خونه آرمان داخل یک مجتمع 20 طبقه بود که از خونه پدرم خیلی دور بود. بعد از دو ساعت رانندگی و تحمل کردن ترافیک تهران به خونه آرمان رسیدم. دعا می‌کردم خونه باشه. نگهبان که یک مرد با موهای تقریباً سفید و خوش اخلاق بود با دیدن من گفت:
- صبح بخیر
توی این ۶ ماه هر وقت می خواستم از پدرم فرار کنم به خونه آرمان می اومدم و از پدرم دور می‌شدم. گاهی اوقات چند روز اینجا می موندم و فقط به اتفاقاتی که افتاده و قراره بیفته فکر می‌کردم. هیچ کس باورش نمیشد توی شش ماه زندگی من و هدفم و حتی خود من تغییر کنن. ماشین رو پارک کردم و به سمت خونه آرمان رفتم. تنها نکته خوب داشتن چنین پدری گرفتن گواهی‌نامه رانندگی قبل از 18 سالگی بود. آرمان مثل مامانم بود. مخالف کارهای خلاف بود. برای همین یک کارخانه تولید مواد غذایی خرید و از پدرم دور شد. به گفته مادرم حتی اون چند سال پدرم رو ندید. الان هم به خاطر من و اصرار های مامان برای مراقبت از من حاضر شد توی خونه پدرم زندگی کنه. ۵ سال دست به هیچ اسلحه ای نزده و مأموریت نرفته. البته به گفته مادری که قبل از فهمیدن زنده بودن پدرم ، اندازه چشمام بهش اعتماد داشتم. وضعیت کارخونه خوب بود و گسترشش هم داده. سوار آسانسور شدم و کلید طبقه هفدهم رو زدم. صدای موسیقی مثلاً لـ*ـذت بخش آسانسور منو اذیت می‌کرد. آسانسور ایستاد و به سمت خونه آرمان رفتم. هنوز شک داشتم زنگ بزنم یا نه. هنوز ازش دلخور بودم. یک اخلاق خوب آرمان این بود که زود عصبانی می‌شد و از طرفی سریع آتیش عصبانیتش فروکش می‌کرد. نگرانیم یرای آرمان از دلخوریش سبقت گرفت و بالاخره زنگ زدم. امیدوار بودم خونه باشه و البته سالم. در باز شد و قیافه پکر آرمان رو دیدم. گفتم:
- سلام.
از دیدنش خیلی خوشحال شدم ولی به روی خودم نیاوردم. انگار گفتن همین یک کلمه برای من به اندازه یک کوه سخت بود. گفت:
- بیا تو.
هنوز مردد بودم اما اگه نمی‌رفتم احساس بدی بهم دست میداد. بعدش هم رفت داخل. رفتم تو و در رو بستم. گفت:
- کفشاتو در نیار.
هر دفعه عصبانی میشد هر چیزی جلوش باشه و ببینه رو می‌شکست. این بدترین اخلاقی بود که تا اون موقع ازش فهمیدم. اون بر خلاف آرمین که مدام در حال صحبت کردنه ، خیلی کم صحبت می‌کنه. داخل سالن پر از شیشه شکسته بود. این دفعه هم میز وسط سالن رو شکسته بود. رفتم داخل آشپزخونه و گفتم:
- خوبی؟
برگشت سمتم و گفت:
- واقعا انتظار داری حالم خوب باشه؟ مامان به من یک کار سپرد اونم نتونستم درست انجام بدم. نمیدونم جوابشو چی بدم. چی بدم به نظرت؟ بگم عرضه نداشتم از یک بچه ۱۸ ساله مراقبت کنم؟ فقط یک شب دیر اومدم خونه. یک شب!
عصبانیتش به جا بود ولی منم از موقعیت سو استفاده کردم. سعی کردم آرومش کنم. گفتم:
- خودم خواستم. تو وظیفه انجام دادی. تقصیر تو نیست.
دستی توی مو های سیاهش کشید و گفت:
- قهوه میخوری؟
گفتم:
- آره.
یک لیوان قهوه بهم داد. حتماً دیشب با خودش کلی کلنجار رفته و نخوابیده. دیدم دستش را باندپیچی کرده. گفتم:
- ضدعفونی کردی؟
گفت:
- آره. الان حاضر میشم با هم بریم شرکت.
گفتم:
-باشه.
گفت:
- راستی لازم نیست که زنگ بزنی. سرایدار میاد اینجا رو مرتب میکنه.
این پدر و پسر خوب هم رو می‌شناختن. گفتم:
- باشه.
کمی از قهوه خوردم. زیاد داغ نبود. قهوه رو خوردم. بلند شدم و بلند گفتم:
- پایین منتظرتم.
بعد هم به سمت پارکینگ رفتم. خونه آرمان اغلب اوقات تمیز بود‌. خونش یک اتاق متوسط و حموم و دست‌شویی و آشپز خونه کوچیک و سالن پذیرایی متوسطی داشت. در کل خونش کوچیک بود ولی به نظر من برای یک نفر خوب بود. اتاقش یک تـ*ـخت یک نفره چوبی و یک میز و کمد کوچیک داشت. دیوار های اتاق خواب هم رنگ سفید ساده بود. حمومش کلا داخش یک دوش و چند تا شامپو بود. داخل آشپزخونه نهایتن چهار نفره بیشتر جا نمی‌شدن و یک یخچال کوچیک و لباس شویی و گاز رو میزی و ماکروویو و کابینت های قهوه ای بود. داخل سالن یک دست مبل زرشکی و یک تلویزیون شکسته و میز بود. که میز رو هم شکسته بود. دیوار های سالن کاغذ دیواری های طلایی بود که به خونه جلوه داده بود. بعد از 15 دقیقه اومد. قبل از اینکه سوار ماشین بشم ، گفت:
- واقعاً بابا مجبورت نکرد؟
گفتم:
- نه تصمیم خودم بود.
انگار ناراحت شد. گفت:
- مطمئنی؟
گفتم:
- آره.
پوزخندی زد و چشم هاش رو بست. گفت:
- یه روز پشیمون میشی.
چیزی نگفتم و سوار ماشینم شدم. غافل از اینکه روزی که می‌گفت در آینده نزدیک به سراغم اومد. اونم سوار ماشین نقره ایش شد و با هم به سمت شرکت رفتیم.


در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، Saghar، MaSuMeH_M و 23 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 45 دقیقه
نویسنده این موضوع
شرکت نزدیک خونه آرمان بود. بعد از ۲۰ دقیقه به شرکت رسیدیم. ماشینم رو پارک کردم و اول من و بعدش آرمان وارد کارخونه شدیم. کارگرها با دیدن آرمان سلام و صبح بخیر می‌گفتن. اونم سر تکون می‌داد. از پله ها بالا می رفتم که آرمان هم بهم رسید. به طبقه دوم رسیدیم. گفت:
- امروز کار زیاد دارم یک بخشی شو منشیم برات میاره.
لحنش هنوز باهام سرد بود و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، Saghar، MaSuMeH_M و 22 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 45 دقیقه
نویسنده این موضوع
به سمت اتاق پدرم رفتم. خواستم در اتاق پدرم رو بزنم که صدای بلند مادرم رو شنیدم که می گفت:
- حق نداری بفرستیش به این مأموریت. می دونی چقدر خطرناکه؟
پدرم گفت:
- میره. تو حق نداری دخالت کنی. نکنه یادت رفته؟
مادرم گفت:
- من یادم نرفته ولی اجازه نمیدم دخترم بره. شاید تو قلب نداری ولی من دارم. نمیتونم دوری دخترم رو تحمل کنم.
صدای سیلی زدن...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، Saghar، MaSuMeH_M و 22 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 45 دقیقه
نویسنده این موضوع
پرونده رو باز کردم. هویت جدیدم و هدفم از ماموریت و افرادی که باید مراقبشون بودم مشخص شده بود. اسم جدیدم سارا حکایت بود. خلاصه از اتفاقاتی که برای سارا افتاده بود و داستان زندگیش داخل برگه های اول پرونده بود. نکته جالبش این بود که سارا نمی تونست حرف بزنه ، پس عالی بود. چند صفحه بعد عکس یک پسر حدوداً ۳۰ ساله جذاب بود. موهای قهوه‌ای ،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، Saghar، MaSuMeH_M و 21 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 45 دقیقه
نویسنده این موضوع
نمی دونم چرا دلم می خواست بیشتر با آیناز صحبت کنم. لباس رو روی تـ*ـخت گذاشتم و از روی میز خودکار و یک تیکه کاغذ برداشتم. نوشتم:
- اسمم ساراست. از توصیت ممنونم.
رفتم نزدیکش. با دیدن من سرش رو بالا آورد و گفت:
- چیزی شده؟
برگه رو بهش دادم. به سمت تـ*ـخت آخر رفتم. مانتوم رو در آوردم. آیناز گفت:
- پس اسمت ساراست. همیشه با نوشتن با دیگران...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، Saghar، MaSuMeH_M و 19 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 45 دقیقه
نویسنده این موضوع
آیناز گفت :
- مراقب حرف زدنت باش.
نتونستم جلوی عصبانیتم رو بگیرم. بلند شدم و با تمام توانم یک سیلی به رها زدم. رها خواست چیزی بگه که آیناز گفت:
- رها ساکت باش.
رها از اتاق رفت بیرون. دستی روی موهام کشیدم و مرتب شون کردم. داشتم بیرون می‌رفتم که آیناز دستم رو گرفت ؛ گفت:
- صبر کن.
برگشتم سمتش و بهش نگاه کردم. بعد از چند لحظه دستم رو ول...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، Saghar، MaSuMeH_M و 18 نفر دیگر

...Hilda...

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/11/20
ارسال ها
46
امتیاز واکنش
782
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
1 روز 8 ساعت 45 دقیقه
نویسنده این موضوع
سرم رو بلند کردم و امیر رو دیدم. گفت:
- صابر گفته بیای دنبال من.
سرم رو به بالا و پایین تکون دادم. از جمعیت گذشتیم و امیر من رو به سمت میزی برد که علی و شارمین و صابر نشسته بودن. دقیقا کورترین نقطه ممکن بود. امیر نشست. صابر گفت:
- بشین.
روی صندلی بین امیر و علی نشستم. شارمین گفت:
- فکر نمی کردم بتونی اما تونستی. با اینکه این آهنگ رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ستاره مرگ | ...Hilda... کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: !~Fatemeh zarei~!، Saghar، MaSuMeH_M و 18 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا