خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

maryamstarfire

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
3,888
امتیاز
213
محل سکونت
خونه ام :/
زمان حضور
21 روز 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
انجمن رمان 98 * دانلود رمان جدید
به نام خدایی که انسان ها را از خاک آفرید؛ تا عشق بورزند...
نام رمان: تکه هایی به نام من
نام نویسنده: مریم صادقی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
نام ناظر: دونه انار

خلاصه: دنبال تکه های گمشده اش می گشت. شاید خودش نمی دانست که آن تکه ها به خودش تعلق دارند یا چقدر مهمند؛ با جوهره ای از ترس در مقابل حقیقت و شجاعت عجیب در برابر حوادث پیش می رفت؛ او هم مانند دیگر انسان ها بود با صفات و چهره معمولی؛ اما چیزی او را متفاوت می کرد. مثل همه انسان های دیگر نقطه تمایزی داشت؛ شاید آن نقطه تکه هایش بود... شاید شجاعتش... و شاید...


در حال تایپ رمان تکه‌هایی به نام من | maryamstarfire کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Sahel08، ✧آیناز عقیلی✧، *ELNAZ* و 36 نفر دیگر

maryamstarfire

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
3,888
امتیاز
213
محل سکونت
خونه ام :/
زمان حضور
21 روز 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
رمان 98 * دانلود رمان
مقدمه:
برای نبودن ، لازم نیست بمیری...
گاه دیده نشدن، باعث مرگ می شود! تنها کافی است خود را با سایه های اطراف یکی کنی و عقب بنشینی! در نتیجه رنگی برایت باقی نمی ماند و اگر رنگ نداشته باشی، مرده محسوب می شوی! هر چه قدر هم که دست و پا بزنی، دیده نخواهی شد؛ چون ذهن انسان، بی رنگ ها را نمی شناسد و ناشناخته ها هیچگاه دیده نمی شوند. انگار بعضی از آدمها به دنیا آمده اند تا بی رنگ بمانند.بعضی از آدمها مرده متولد می شوند! برای زنده کردنشان لازم نیست معجزه کنی؛ فقط کافی است نگاهشان کنی؛ نگاه تو بر جانشان رنگ و بر شریان هایشان خون می پاشد.
تو نیز نگاهم کن! تنهایم مگذار! از بی رنگی و تنهایی خسته شده ام! محض رضای خدا، بر من رنگ بزن! قلم مویت را به هر رنگی که بخواهی، آغشته کن! به هر چه که باشد، جز بی رنگی!
سخن نویسنده:
این رمان را تقدیم می کنم به تمام بچه های بدسرپرست؛ بچه هایی که جامعه طردشان کرده و بر رویشان برچسب بدشانس زده است! قصد من از نوشتن این رمان دلسوزی نیست! تک تک نوشته های تراوش شده هدفی جز بیرون آوردن کودکان معصوم و بی گنـ*ـاه از پشت پرده نمایش انسانها ندارند؛ پرده ای که جلوی فهم مردم را گرفته و به آنها اجازه نداده که بدانند بچه های بدسرپرست هم انسان اند. آناتومی بدنشان با بقیه افراد جامعه فرقی ندارد. تنها تفاوتشان والدینی هست که گاه خودخواه گاه زخم خورده و گاه بی تفاوت اند. آنها را از دنیای خود نرانید. دنیای شما دنیای آنهاست. این گلهای سرخم کرده به ترحم یا یک لیوان آب نیاز ندارند؛ تنها چیزی که می‌خواهند محبت هست و اندکی ادراک!


در حال تایپ رمان تکه‌هایی به نام من | maryamstarfire کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: Sahel08، ✧آیناز عقیلی✧، *ELNAZ* و 33 نفر دیگر

maryamstarfire

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
3,888
امتیاز
213
محل سکونت
خونه ام :/
زمان حضور
21 روز 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
انجمن رمان۹۸*دانلود رمان
پارت یک:
روایت ها گفته اند: از دست دادن عزیزان درست مثل حفره ایست که وسط قلبت ایجاد می‌شود و روز به روز عمیق تر می شود.
این جمله، زیر درخت آلبالویی که در میان جمع مردگان جاخوش کرده بود به ذهنم نفوذ کرد؛ سرمای لـ*ـذت بخشی از لا به لای نجوای مردی که با سوز و گداز برای شادی روح متوفی جمله سازی میکرد، به جانم رسوخ می کرد، و در این میان من به این فکر می کردم که چرا هیچ حفره ای را در قلبم احساس نمی کردم. شاید آن زنی که در گور مقابل چشمانم آرمیده بود عزیز نبود و یا من در واکنش نشان دادن گاو بودم!
نگاه های سنگین مردم که به جز یکی دو نفر هیچ کدامشان را نمی شناختم، روح و روانم را به هم می‌ریخت. قشنگ معلوم بود که می خواستند با نگاهشان حرف دلشان را بزنند؛ چیزی در مایه های این حرف:" پسره خجالت نمی کشه تو ختم مادرش همچین لباسی پوشیده."
سرم را خم کرده و به لباس های تنم خیره شدم، نگاه پر از آرزو و امید چند جوان ناکام از پشت شیشه عکس، بالای تن های آرمیده شان به سر و وضعم دهن کجی می کردند.
- سویشرت قرمز و شلوار سفید... با کی لج کردی؟
نگاهم‌ را به سمت چشمان سیاهش چرخاندم؛ پشت درخت آلبالو به تنه تکیه داده بود؛ یک پایش را نیز بلند کرده و سنگ یکی از مرده های خفته را تکیه گاهش کرده بود.
- تو اینجا چه غلطی میکنی؟
بی ادبی ام را با بزرگواری نادیده گرفت. می دانست که اوضاع روحی ام بدتر از آنی است که باادب باشم؛
_ ختم مامان رفیقمه ! مشکلی داری؟
سایه یک هیکل گنده بر سرم سنگینی کرد. نگاه تیره و خشمگین پسر ارشد مادرجان را که با قدم هایی آرام به سمت جمع سیاه پوشان حرکت میکرد با چشمانی خونسرد پاسخ دادم؛ اما خدا می دانست که از ترس درونم به تب و تاب افتاده بود.
در پاسخ به واکنشم سری به حالت تاسف تکان داد و به جمع برادرانش پیوست.
- تو واقعا به خاطر یه حرف با این سر و وضع اومدی اینجا؟ میخوای آبروی خودتو ببری؟
شیون زن های سیاه پوش که همه از دم برای من ناشناس بودند باعث شد که در پاسخ دادن کمی درنگ کنم؛ حتم داشتم که خود مادر جان نیز این قوم را نمی شناخت.
- بابا آبرو کیلو چنده نیما؟! مگه اینا کین که نگران آبروی نداشتم بشم؟!
دست بردار نبود؛
-پس بگو واسه لجبازی با خان داداشت شدی گاو پیشونی سفید؟
صحنه ی روبه رو شدن با آن مرد که فکر می کرد سن وسال بیشتر داشتن یعنی حق هر کاری را داشتن، جلوی چشمانم جان گرفت. چشمان گرد تیره و درخشانش را به من دوخته بود و با ابروهایی درهم داد میزد:
-تو فکر کردی کی هستی آقای آرمان رستم زاده؟! حتی باباتم میدونست که هیچ چی نیستی که ولت کرد؛ حالا برای ما شدی تعیین تکلیف کن؟! تو برو سوار آمبولانست راننده جنازه این و اون بشو. مامان هر چی خواسته تو وصیت نامه نوشته... شرط شرط وصیت نامه هس؛ همین و بس!
می دانستم اگر جواب دهم برایم بد تمام می شود؛ ترس هم احساسم را تایید می‌کرد. اما دهان گشادم طاقت این همه توهین نداشت؛ برای همین مثل خودش داد زدم:
-خفه شو بابا! پدر من هرکی که باشه مثل پدر بعضی ها بچه اش رو حمال خودش نکرده آقا یاشار!
جواب پاسخ تیزم، یک سیلی بود؛ به همان تیزی حرفم! می دانستم؛ حقم بود! به هر حال او ده سال از من بزرگتر بود و احترامش نیز واجب محسوب می‌شد. به همین دلیل به یقه گرفتن ساده اکتفا کرده و صحنه را ترک گفتم.
تکانی که نیما به من داد مرا از صحنه گذشته به زمان حال پرتاب کرد.
متوجه شدم زمانی که در خاطرات غرق بودم، عزاداران درجه دو و سه اطراف قبر را خالی کرده و تنها درجه یک ها باقی مانده بودند.
تا خواستم یقه نیما را بگیرم و بزنم به چاک، صدای خان داداش میخکوبم کرد:
-کجا آقای هالیوودی؟!
سر و وضعم را برای بار چندم کاوید:
-عجب سلیقه ای! فکر نمی کنی برای عزای مامانت زیادی روشن پوشیدی؟
ترس باعث شد تند و سریع جمله سر هم کنم:
-به تو چه؟ ختم مامانمه! باس به تو هم جواب پس بدم؟ اگه خودش مشکل داشت، اشاره می کرد.
باد گرمی وزیدن گرفت و با قدرت خود تکه ای از گل های سر قبر را بلند کرده و در آ*غو*شم افکند! نشانه از این واضح تر؟!


در حال تایپ رمان تکه‌هایی به نام من | maryamstarfire کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Sahel08، *ELNAZ*، Elaheh_A و 29 نفر دیگر

maryamstarfire

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
3,888
امتیاز
213
محل سکونت
خونه ام :/
زمان حضور
21 روز 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
رمان 98 * دانلود رمان جدید
پارت دو:
سکوت سنگینی فضای مردگان را فرا گرفت؛ انگار چند تن زنده ای که در قبرستان حضور داشتند نیز جان از کف داده و در جا سکته کرده بودند.
وضعیت من بدتر از همه بود؛ دستانم همچنان که گل های ورپریده را نگه داشته بودند، درجا می لرزیدند. عسلیِ چشمان بلا تکلیفم را به جمع سه برادرم سوق دادم. درست مثل سه تفنگدار به اسلحه هایشان تکیه داده و با نگاه تکه و کنایه سمتم پرت می کردند؛ تنها کافی بود که یکی از تفنگداران ماشه را می کشید و بووم...! آن وقت باید تکه پاره هایم را از روی سنگ قبرها جمع می کردند؛ فردا و پس فردا هم در جمع خانواده چنین می سرودند:
- قتلگاهش قبرستان شد؛ چه سعادتی!
نمی دانم چه شد؛ فقط یک لحظه انگار ماشه تفنگ کشیده شد و تاق... صحنه ی قبرستان پانزده سال پیش مقابلم ظاهر شد؛ احساس کودکی یازده ساله را در نظر بگیرید که نیمه شب در گورستانی عتیقه عاجز و درمانده سرگردان باشد؛ نه، ترس نیست؛ حسی فراتر از آن. درست مثل این که تو را داخل تلی از آتش پرت کرده باشند؛ با این تفاوت که آن لحظه، من کنار یک گورِ اجدادی پرتاب شدم.
صدای نادر در فضای سرد و نمناک پیچید:
- از مردن می ترسی؟
تند تند سرم را بالا و پایین بردم. حاضر بودم هر کاری بکنم، فقط از این جهنم سرد خلاص شوم.
- اگه اینجا ولت کنم، چی؟ چی کار می کنی؟
قبل از پاسخ دادن لرزان به دور و اطراف نگاهی انداختم. قبرستان آن قدر کهنه شده بود که قدمتش به چندصد سال پیش برمی گشت؛ به گونه ای که اجداد شهریار خان هر یک قطعه ای را به خود اختصاص داده و دیگر گورستان، خانوادگی محسوب می شد.
تته پته کنان گفتم:
- نادر... تو رو خدا... من...
چشمان تیره تر از همیشه اش، ترسناک تر از قبرهای اطراف به نظر م رسیدند.
- چی کار می کنی؟
- می میرم...
تیرگی دیدگانش درخشید:
- همینو میخوام.
راهش را کشید و رفت و من را کنار گورِ " ایرج رستم زاده" رها کرد.
نگاه تمسخر آمیز "ایرج" خان را از روزنه های آرامگاهش حس می کردم. مثل مارمولکی خیس از رطوبت، از گردنم پایین می رفت و به کمرم می رسید.
ترس و اضطراب پاهایم را قفل کرده بودند و نمی توانستم دنبال نادر بدوم؛
- نادر... من می ترسم... تورو خدا نرو!
خزیدن را به زهر ترک شدن ترجیح دادم.
لبه ی شلوارش را چنگ زده و التماس کردم:
- نرو؛ منو تنها نذار نادر! نرو!
هق هق لرزانم جلوی ناله کردن را می گرفت؛ سـ*ـینه ام طاقت نگه داشتن قلب بی قرارم را نداشت و شش هایم تحمل نفس هایم را! و در آن وضعیت حاضرم قسم بخورم که دیدم! لبخند و لـ*ـذت آشکار نادر را دیدم!
نیما به دادم شتافت و مرا از چنگ آن صحنه نجات داد؛ در حالی که گل های پژمرده را از دستم می گرفت، با نگاهش جمع تفنگداران را به مبارزه دعوت کرد:
- شماها می خواین تا شب اینجا وایستین؟ پس خرما و حلوای مادرتون چی میشه؟
سرش را سمت پیرزنی که اگر اشتباه نکنم، مادربزرگم محسوب میشد، چرخاند و اینبار او را مخاطب قرار داد:
- مادرجان شما بزرگ این خونواده این؟
مادر جان که در کفِ ( جانِ) تنگ اسمش بود، تنها به تکان دادن سر اکتفا کرد؛ سرش آن چنان کوچک بود که جز یک عدد گردی نازنازی هیچ چیز را نمی توانستی تشخیص دهی! نه چشمان کوچک دکمه مانندش و نه دهان اریب وارش!
- پس اگه بزرگ اینایین بی زحمت مجلسو دست بگیرین! مگه نمی بینین چه خبره؟
آفرین، نیما خان! واقعا آفرین! صلابت و ابهت صدایش چنان بود که مادر جان هم تحت تاثیر ِآن دست به کار شد که ناگاه یاشار خان به صدا در آمد:
- این دیگه کیه؟


در حال تایپ رمان تکه‌هایی به نام من | maryamstarfire کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: Amerətāt، *ELNAZ*، Elaheh_A و 27 نفر دیگر

maryamstarfire

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
3,888
امتیاز
213
محل سکونت
خونه ام :/
زمان حضور
21 روز 44 دقیقه
نویسنده این موضوع

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تکه‌هایی به نام من | maryamstarfire کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: *ELNAZ*، Elaheh_A، Amerətāt و 26 نفر دیگر

maryamstarfire

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
3,888
امتیاز
213
محل سکونت
خونه ام :/
زمان حضور
21 روز 44 دقیقه
نویسنده این موضوع

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تکه‌هایی به نام من | maryamstarfire کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Elaheh_A، *ELNAZ*، Amerətāt و 23 نفر دیگر

maryamstarfire

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
3,888
امتیاز
213
محل سکونت
خونه ام :/
زمان حضور
21 روز 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنج:
شیشه طرف راننده به آرامی پایین کشیده شده و من توانستم چهره استخوانی آراز را تشخیص دهم....

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تکه‌هایی به نام من | maryamstarfire کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Elaheh_A، *ELNAZ*، Amerətāt و 24 نفر دیگر

maryamstarfire

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
3,888
امتیاز
213
محل سکونت
خونه ام :/
زمان حضور
21 روز 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت شش:
- تو با یاشار رفت و آمد داشتی؟
با خنده سرش را تکان داد؛
- آره بابا! نا سلامتی پسرعموی همیم!
چشمانم گرد شدند؛ سرم را با ناباوری تکان داده و گفتم:
- امکان نداره! شما دو تا داداش همین؛ چطور میشه...
دست راستش را به بوق ماشین کوبید و به پراید ناشی که سبقت ممنوع می کرد، توپید. بعد به قیافه منگم نگاه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تکه‌هایی به نام من | maryamstarfire کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Elaheh_A، *ELNAZ*، Fatemeh Zare و 5 نفر دیگر

maryamstarfire

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
3,888
امتیاز
213
محل سکونت
خونه ام :/
زمان حضور
21 روز 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفت:
صدای تپ تپ عجیبی لاله گوشم را می نواخت؛ ابروان پرپشتم در هم فرو رفته و در حالی که در یک دست بطری نیمه پر را گرفته بودم، با دست دیگر پیشانی داغم را نوازش کردم....

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تکه‌هایی به نام من | maryamstarfire کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تعجب
Reactions: Elaheh_A، *ELNAZ*، Fatemeh Zare و 4 نفر دیگر

maryamstarfire

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
115
امتیاز واکنش
3,888
امتیاز
213
محل سکونت
خونه ام :/
زمان حضور
21 روز 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشت:
با سر انگشتان دستم چشمانم را مالیدم. سرم به شدت درد می کرد و احساس می کردم درست مثل هندوانه ای شده که بر روی دسته بیل سنگینی می کند.
- سرت درد می...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تکه‌هایی به نام من | maryamstarfire کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Elaheh_A، *ELNAZ*، *Z.A.H.R.A* و 3 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا