خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Mohadeseh.f

مدیر تالار تایپوتریلر + گرافیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
گرافیست انجمن
کاربر ویژه انجمن
  
عضویت
24/7/18
ارسال ها
1,160
امتیاز واکنش
24,892
امتیاز
418
سن
22
محل سکونت
•بیــــگ هــوپ•
زمان حضور
114 روز 15 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدایی که در این نزدیکی است...
نام رمان: امپراتریس
نام نویسنده: محدثه فارسی نویسنده انجمن رمان 98
ژانر: عاشقانه، فانتزی
ناظر: ^~SARA~^
خلاصه:
زندگی شاهدخت پس از گذشت شادی‌ها و فراز و نشیب‌های بسیار، بالاخره با یک اتفاق خاص، دگرگون شد! پیوند او با کسی که از دیار خویش نیست، تاریخی را رقم زد که حتی سرنوشت این‌گونه پیش‌بینی نکرده بود! حال با مرور حوادث آینده، به این می‌اندیشد که آیا می‌تواند مرهم درد مردی شود که حتی در فکر ایفای نقش همدم و همراه نیست؟!

امپراتریس: ملکه


در حال تایپ رمان امپراتریس | محدثه فارسی نویسنده‌ی انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: ~PARLA~، ~XFateMeHX~، ~ریحانه رادفر~ و 73 نفر دیگر

Mohadeseh.f

مدیر تالار تایپوتریلر + گرافیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
گرافیست انجمن
کاربر ویژه انجمن
  
عضویت
24/7/18
ارسال ها
1,160
امتیاز واکنش
24,892
امتیاز
418
سن
22
محل سکونت
•بیــــگ هــوپ•
زمان حضور
114 روز 15 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
0قالب اصلی
پ.ن: سلام دوستان عزیزم. از نوشتن این رمان منظور خاصی ندارم و مربوط به هیچ‌کدوم از سلسله‌های ایران نیست و همشون تخیل ذهن بنده هست. خواستم یه رمان بنویسم که به دور از مد و تکنولوژی امروزی باشه و داستانی باشه از عشق گذشته. رمان رو به صورت عامیانه می‌نویسم تا بهتر بتونید باهاش ارتباط برقرار کنید. امیدوارم که خوشتون بیاد. عاشقتونم به مولا!
این رمانم رو تقدیم می‌کنم به دوست‌ خوبم، نگارداردان که در نوشتن این رمان، من رو یاری کرد!

مقدمه:
نمی‌دانم عشق بود یا...
هر آنچه که بود، به درازای یک شب مرا بر زمین پر از خاکستر انداخت.
گویی در خواب، از هزاران قله‌ی آتشین بر زمین نقش بسته بودم.
از چه بگویم؟ از آن‌که گرمای وجودم را به تاراج سردی برد؟
حال چگونه می‌توانم در جای جای غربت، آشنای مردی شوم که سخت مرا از خود می‌داند؟


در حال تایپ رمان امپراتریس | محدثه فارسی نویسنده‌ی انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~PARLA~، ~XFateMeHX~، ~ریحانه رادفر~ و 69 نفر دیگر

Mohadeseh.f

مدیر تالار تایپوتریلر + گرافیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
گرافیست انجمن
کاربر ویژه انجمن
  
عضویت
24/7/18
ارسال ها
1,160
امتیاز واکنش
24,892
امتیاز
418
سن
22
محل سکونت
•بیــــگ هــوپ•
زمان حضور
114 روز 15 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
بسم الله...

"" ایران سال 424 هجری خورشیدی، پس از میلاد"

هیجان زده به پریزاد نگاه کردم. لبخندی به نشانه‌ی موفقیت روی ل**ب‌های رنگ پریده‌اش نشوند!
احترامی گذاشت و نامه رو به دستم داد. از روی صندلی بلند شدم و با کشیدن نفسی عمیق، نامه رو باز کردم. اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، خط زیبا و کشیده‌ی فردی بود که این نامه رو روایت کرده بود!
* درود خدایان بر سرزمین دلیر مردان پارس!
اینک که قلم می‌زنیم تا این نامه را برای شما پادشاه مقتدر چاپار کنیم، خبر از پیروزی چوسان علیه امپراتوری چین را به استحضار شما می‌رسانیم. امید به این است که سکه‌های طلای ما را به عنوان قدردانی از کمک‌های بی‌کرانتان، پذیرا باشید... *
با صدای مادر، سریع نامه رو بستم و هول زده به سمتی پرتابش کردم. با آرامش و متانت خاصی که همیشه درون چهره‌ش پیدا بود، سمتم اومد و گفت:
- مشغول چه کاری بودی دخترم؟
انگشت‌های کشیده و ظریفم رو در هم گره زدم و با لبخندی که به آرامی روی ل**ب‌هام نقش می‌بست گفتم:
- چیز خاصی نبود مادر! مشغول مطالعه یکی از نامه‌های مردم بودم.
از گوشه‌ی چشم‌های آسمانی رنگش، به سمت راست من نگاه کرد. ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
- این کردار مناسب یک شاهدخت نیست!
با تعجب به اخمی که بین ابروهای پهنش نقش بسته بودن، خیره شدم! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- متوجه منظورتون نمی‌شم!
نفس عمیقی کشید که باعث شد شونه‌های ظریفش کمی به سمت بالا کشیده بشن. دست راستش رو، روی دست چپش حرکت داد و گفت:
- الان این موضوع مهم نیست. سعی کن این چند روز، کم‌تر با اسب تو باغ تمرین کنی!
نیم‌نگاهی به پریزاد انداختم که به معنای ندونستن، شونه‌ش رو بالا انداخت. دوباره به مادر نگاه کردم و کمی چشم‌هام رو ریز کردم. آروم گفتم:
- اتفاقی افتاده؟
سرش رو به عنوان (تاسف) تکون داد که لبخندی عریض زدم. نمی‌دونم چه کاری از من سر زده بود که مادر این‌طور به من اخطار می‌داد! بدون این‌که جواب سوالم رو بده، با چشم‌های زیباش به نامه‌ی پرت شده روی زمین اشاره کرد و گفت:
- بهتره به کارت برسی!
آب دهنم رو با صدا قورت دادم و سرم رو مثل یک شاهدخت باوقار، تکون دادم. قدم زنان از اتاق خارج شد و من نفسم رو به شدت به سمت بیرون رها کردم! درمونده از حرف‌های مادر، رو کردم سمت پریزاد و گفتم:
- می‌تونی بری!
اطاعت کرد و سریع از اتاق خارج شد. پوفی کشیدم و به سمت نامه‌ی افتاده روی زمین رفتم. دولا شدم و تقریبا از روی زمین چنگش زدم! دیگه دلم رضا نداشت تا نامه رو بخونم چون، حسابی از دست حرف‌های مادر، خشمگین شده بودم.
نامه رو، روی تـ*ـخت بزرگ و سلطنتیم پرت کردم و به سمت پنجره‌ی بزرگ اتاقم رفتم. پنجره‌ای که رو به باغ کاخ باز می‌شد و من هر روز و هر شب، از عطر گل‌های رز و محمدی غرق لـ*ـذت می‌شدم!
پنجره رو باز کردم و هوای لـ*ـذت بخش بهار رو، داخل ریه‌هام جاری کردم. انگار هزاران شکوفه‌ی خیالی، درون رگ‌های من رقص و شادی برپا می‌کردن!
ناخودآگاه لبخندی به عرض صورتم، روی ل**ب‌های سرخ رنگم نقش بست. لبخندی که مروارید دریا هم، جلوی سفیدی و درخشانی اون، سر تعظیم فرود می‌آورد!


در حال تایپ رمان امپراتریس | محدثه فارسی نویسنده‌ی انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: ~PARLA~، ~XFateMeHX~، ~ریحانه رادفر~ و 50 نفر دیگر

Mohadeseh.f

مدیر تالار تایپوتریلر + گرافیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
گرافیست انجمن
کاربر ویژه انجمن
  
عضویت
24/7/18
ارسال ها
1,160
امتیاز واکنش
24,892
امتیاز
418
سن
22
محل سکونت
•بیــــگ هــوپ•
زمان حضور
114 روز 15 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
نگاهم رو از درخت‌های بلند و سرسبز گرفتم و به سربازها دوختم. سربازهایی که با سرعت به این طرف و اون طرف می‌رفتن. این روزها پدرم، زیاد از سربازها و خدمه بیگاری می‌کشید.
حس و حالم خبر از جشن بزرگی می‌داد. از پنجره فاصله گرفتم و به سمت تختم رفتم. نشستم و نفس عمیقم رو آه مانند بیرون دادم. حسابی از بیکار نشستن بیزار بودم و الان، مجبورم به خاطر حرف‌های مادرم اسب سواری نکنم.
بهتره برم پیش پدر و کمی از اطلاعات این نامه سر در بیارم. اتاق رو ترک کردم. خدمتکارها مشغول تمیز کردن عمارت بودن! نگاهم رو ازشون گرفتم. از پله‌های مارپیچ طلایی رنگ پایین رفتم. پدرم روی صندلی‌های سلطنتی نشسته بود و با فرمانده‌ی جنگ حرف می‌زد.
قدم‌هام رو آهسته‌تر کردم و دستی به موهای خوش‌حالت خرماییم کشیدم. فرمانده‌ی جنگ، مردی چهارشونه و قدرتمند بود. حسابی از وقار و جدیت چهره‌اش خوشم می‌اومد.
از سرخ شدن گونه‌های سفیدم در اثر خجالت، عصبی شدم و زیر ل**ب به خودم توپیدم:
- احمق!
دستم رو مشت کردم و جلوی دهنم نگه داشتم. تک سرفه‌ای کردم و تقریبا بهشون نزدیک شدم. نگاه فرمانده سمت من کشیده شد و سریع احترام گذاشت که متقابلا لبخند ملیحی زدم.
پدر: فریماه؟
نگاه از فرمانده‌ گرفتم و به پدر دوختم. صاف وایستادم و سعی کردم نگاه کنجکاو پدر رو نادیده بگیرم. لبخندم رو بیش‌تر کش دادم و گفتم:
- امیدوارم بد موقع مزاحمتون نشده باشم.
پدر، نیم ‌نگاهی به فرمانده که سر به زیر ایستاده بود انداخت و بعد رو به من گفت:
- داشتیم در مورد تجهیزات جنگی حرف می‌زدیم؛ می‌تونی بهمون ملحق بشی.
از خدا خواسته، کنار پدر روی صندلی نشستم و طوری وانمود کردم که انگار، این بحث برام خیلی جالب و هیجان‌‌انگیزه!
تمام مدت پدر از جنگ چند ساله ما با کشور چین حرف می‌زد؛ همچنین از کمک‌های سلاحی و تجهیزاتی به کشوری که نام عجیبی داشت! واقعا از حضورم پشیمون شده بودم و دلم می‌خواست، هر چه زودتر پدر به این بحث خاتمه بده.
با انگشت‌های ظریفم، مرتب و پشت سر هم، روی پاهام ضرب گرفتم. فرمانده احترامی گذاشت و خطاب به پدرم گفت:
- من تمام تلاشم رو می‌‌کنم تا امنیت درون کاخ برقرار بشه!
پدر با افتخار نگاهش کرد و فرمانده بعد از احترام گذاشتن به من، از جمع ما خارج شد و به سمت سربازها رفت. نگاهی به هیکل تنومندش کردم و برای بار چندم لبخند ناخواسته‌ای رو حواله‌ی ل**ب هام کردم.
با صدای پدر، نگاه از فرمانده گرفتم و نگاهش کردم اما با دیدن اخم‌هاش، سریع لبخندم رو جمع کردم و آروم گفتم:
- چیزی شده؟
دستی به ریش‌های مرتب و سیاه رنگش کشید. کمی چشم‌هاش رو ریز کرد و از روی صندلی بلند شد و جلوی من ایستاد. دست‌هاش رو پشت کمرش به هم قفل کرد و گفت:
- تو اون نامه رو از من دزدیدی؟
جای تعجب نداشت اگه پدر می‌فهمید! پریزاد؛ پیرزنی که تمام کارهاش رو با دلهره انجام می‌داد. اوه خدای من، معلومه انقدر احمق بازی درآورده که پدر متوجه شده.
سر به زیر انداختم و با پشیمونی گفتم:
- عذر می‌خوام!
کمی صداش رو برد بالا و دعوام کرد:
- تو یک شاهدختی، این بچه بازی‌ها در شان تو نیست!
جرات این‌که سرم رو بلند کنم نداشتم. این حرف بارها توی سرم کوبیده شد و من باز هم نمی‌تونستم قبول کنم که شاهدخت حق انجام هیچ‌کاری رو نداره! محدودیت‌های زیادی به عنوان شاهدخت برام در نظر گرفته شده بودکه من نمی‌تونستم اجراشون کنم.
همیشه هم از طرف مادر و پدر مورد سرزنش قرار می‌گیرم. من دختر سرزنده‌ای هستم مثل گل‌های بهاری اما، مادر همیشه می‌خواد مثل شاخه‌های درخت ثابت باشم و اطاعت کنم!


در حال تایپ رمان امپراتریس | محدثه فارسی نویسنده‌ی انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: ~PARLA~، ~XFateMeHX~، ~ریحانه رادفر~ و 50 نفر دیگر

Mohadeseh.f

مدیر تالار تایپوتریلر + گرافیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
گرافیست انجمن
کاربر ویژه انجمن
  
عضویت
24/7/18
ارسال ها
1,160
امتیاز واکنش
24,892
امتیاز
418
سن
22
محل سکونت
•بیــــگ هــوپ•
زمان حضور
114 روز 15 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
شرمنده از کارهام، دست‌هام رو در هم گره زدم و گفتم:
- واقعا معذرت می‌خوام!
چیزی نگفت و من پشیمون از اومدنم، بلند شدم و قصد رفتن کردم، آروم و آهسته خم شدم. باید برای نشون دادن عذر خواهیم، تعظیم می‌کردم و با احترام برخورد می‌کردم. خواستم از حضور پدر مرخص بشم ولی با صدا کردن لقبم ایستادم.
- شاهدخت!
کمی تامل کردم و بعد برگشتم سمتش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان امپراتریس | محدثه فارسی نویسنده‌ی انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: ~PARLA~، ~XFateMeHX~، ~ریحانه رادفر~ و 48 نفر دیگر

Mohadeseh.f

مدیر تالار تایپوتریلر + گرافیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
گرافیست انجمن
کاربر ویژه انجمن
  
عضویت
24/7/18
ارسال ها
1,160
امتیاز واکنش
24,892
امتیاز
418
سن
22
محل سکونت
•بیــــگ هــوپ•
زمان حضور
114 روز 15 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
در کل من از خودم راضی هستم و همیشه افتخار می‌کنم به این‌که شاهدختی لایق هستم اما، این رو هم انکار نمی‌کنم که پدر و مادر اصلا همچین فکری راجع به من ندارن!
اون‌ها معتقد هستن که من زیاد از حد شلوغ می‌کنم و این برای شاهدخت یک کشور، بیش‌ از اندازه مایع آبرو ریزی هست!
کاملا روی تـ*ـخت دراز کشیدم. موهای پرپشت و خرمایی رنگم، زیر بدنم قرار...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان امپراتریس | محدثه فارسی نویسنده‌ی انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~PARLA~، ~XFateMeHX~، ~ریحانه رادفر~ و 42 نفر دیگر

Mohadeseh.f

مدیر تالار تایپوتریلر + گرافیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
گرافیست انجمن
کاربر ویژه انجمن
  
عضویت
24/7/18
ارسال ها
1,160
امتیاز واکنش
24,892
امتیاز
418
سن
22
محل سکونت
•بیــــگ هــوپ•
زمان حضور
114 روز 15 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
مادر: فریماه؟ می‌تونم بپرسم داری به چی می‌خندی؟
سریع خنده‌‌‌ام رو جمع کردم و به مادر که با جدیت تمام نگاهم می‌کرد، نگاه کردم.
پدر از گوشه‌ی چشم به ما نگاه کرد و سرش رو تکون داد. چشم‌هام رو ریز کردم و کاملا مظلومانه گفتم:
- از حرکت پدر خنده‌ام گرفت.
زل زد به چشم‌هام و گفت:
- این برای شاهدخت کار مناسبیه؟
سرم رو به نشونه‌ی مثبت تکون...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان امپراتریس | محدثه فارسی نویسنده‌ی انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: ~PARLA~، ~XFateMeHX~، ~ریحانه رادفر~ و 43 نفر دیگر

Mohadeseh.f

مدیر تالار تایپوتریلر + گرافیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
گرافیست انجمن
کاربر ویژه انجمن
  
عضویت
24/7/18
ارسال ها
1,160
امتیاز واکنش
24,892
امتیاز
418
سن
22
محل سکونت
•بیــــگ هــوپ•
زمان حضور
114 روز 15 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
خدمت‌کارها که فکر می‌کردن من قراره به اتاقم برگردم، دنبالم نیومدن و من برخلاف تصور اون‌ها، از دری که پشت راه پله‌ها قرار داشت، به سمت باغ رفتم.
نگاهی به اطراف انداختم و بعد از صاف کردن موهام دوییدم به سمت اسبم که بسته شده بود به تنه‌ی درخت. با دیدن من، خودش رو تکون داد و شیهه کشید. دستم رو گذاشتم روی بدنش و گفتم:
- سلام پسر خوب...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان امپراتریس | محدثه فارسی نویسنده‌ی انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~PARLA~، ~XFateMeHX~، ~ریحانه رادفر~ و 40 نفر دیگر

Mohadeseh.f

مدیر تالار تایپوتریلر + گرافیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
گرافیست انجمن
کاربر ویژه انجمن
  
عضویت
24/7/18
ارسال ها
1,160
امتیاز واکنش
24,892
امتیاز
418
سن
22
محل سکونت
•بیــــگ هــوپ•
زمان حضور
114 روز 15 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
گردنبند رو به سمت بالا آوردم و دور گردنم بستم. نفس عمیقی کشیدم و با انگشت‌هام روی میز ضرب گرفتم. دوباره فکرم به سمت گذشته کشیده شد. زمانی که با دیاکو، از زیر بار مسئولیت جشن بزرگ مادر شونه خالی کردیم! تک خندی زدم و سرم رو از به یاد آوردن اون زمان، تکون دادم.
اما طولی نکشید که خنده‌ام به لبخند تبدیل شد. زمانی که دست‌های ظریف و سردم،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان امپراتریس | محدثه فارسی نویسنده‌ی انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~PARLA~، فاطمه قاسمی، ~XFateMeHX~ و 42 نفر دیگر

Mohadeseh.f

مدیر تالار تایپوتریلر + گرافیست انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
گرافیست انجمن
کاربر ویژه انجمن
  
عضویت
24/7/18
ارسال ها
1,160
امتیاز واکنش
24,892
امتیاز
418
سن
22
محل سکونت
•بیــــگ هــوپ•
زمان حضور
114 روز 15 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
سرم رو تکون دادم که به سرعت از اتاق خارج شد. لباسم رو به سختی عوض کردم و با کشیدن نفسی عمیق، دستی به لباسم کشیدم و موهام رو درست کردم. تاج مخصوص شاهدخت رو، روی سرم گذاشتم و از اتاقم خارج شدم.
پریزاد نگاهی شگفت‌زده بهم انداخت و گفت:
- مثل یک الهه شدید بانوی من.
لبخندی زدم و از سادگی این پیرزن، سرم رو تکون دادم. شاید به دایه‌ام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان امپراتریس | محدثه فارسی نویسنده‌ی انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~PARLA~، فاطمه قاسمی، ~XFateMeHX~ و 37 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا