خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان واریورس | محدثه‌فارسی و ترنم ‌ذکاوت کاربران انجمن رمان98

Mohadeseh.f

مدیر تالار تایپوگرافی + خون‌آشام اصیل
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
گرافیست انجمن
گوینده انجمن
  
عضویت
24/7/18
ارسال ها
884
امتیاز واکنش
12,640
امتیاز
303
سن
21
محل سکونت
[~تِهرآن~]
زمان حضور
51 روز 17 ساعت 41 دقیقه
به نام خدایی که در این نزدیکی است...
نام رمان: واریورس
نام نویسندگان: محدثه فارسی و ترنم ذکاوت
Mohadeseh.f Moon._.star
نام ناظر: Asal_Zinati
نام ویراستار: Asal_Zinati
ژانر: فانتزی، عاشقانه
خلاصه:
داستان، ماجرای تاریکی و روشنایی است!
اهریمنی که باعث می‌شود جنگجویانی با قدرت‌های ناهمسان در کنار یک‌دیگر قرار بگیرند تا بتوانند کهکشان را در هاله‌ای از امنیت نگه دارند.
اهریمنی که رازهای شیاطینی‌اش نمی‌تواند مانع قهرمانانی شود که عهد کرده‌اند پرده این نمایش را کنار بزنند و سکانس آخر را اکران کنند!
پ.ن: دوستان عزیز، واریورس به معنای جنگاوران هست!

 
آخرین ویرایش:

Mohadeseh.f

مدیر تالار تایپوگرافی + خون‌آشام اصیل
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
گرافیست انجمن
گوینده انجمن
  
عضویت
24/7/18
ارسال ها
884
امتیاز واکنش
12,640
امتیاز
303
سن
21
محل سکونت
[~تِهرآن~]
زمان حضور
51 روز 17 ساعت 41 دقیقه
واریورس.jpg
مقدمه:
همه به دنبال راهی می‌روند که در حقیقی بودن آن هیچ شکی ندارند.
اما چه می‌شود اگر نتوانند حیله‌ی دوست را ببینند و پا به تله‌ی مرگ بگذارند؟
چه کسی مقصر است؟
تنها گذر زمان می‌تواند سیلی حقیقت را بر گوش آن‌ها بنوازد!
اعتماد در این ماجرا می‌تواند تنها کلمه‌ای باشد که هیچ‌کس ایمانی به آن ندارد.
آن هم میان کسانی که دوستی و دشمنی‌شان مشخص نیست!
اما چه کسی می‌داند؟
شاید چیزی را که ما سرنوشت می‌دانیم، همان حقه‌ی بزرگِ بازی‌گردان این داستان باشد!
 
آخرین ویرایش:

Mohadeseh.f

مدیر تالار تایپوگرافی + خون‌آشام اصیل
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
گرافیست انجمن
گوینده انجمن
  
عضویت
24/7/18
ارسال ها
884
امتیاز واکنش
12,640
امتیاز
303
سن
21
محل سکونت
[~تِهرآن~]
زمان حضور
51 روز 17 ساعت 41 دقیقه
بسم الله...
نورا (به قلم محدثه)
دستم رو تکیه دادم به دیوار فلزی مقابلم و بی‌حوصله گفتم:
- در رو برام باز کن جِسی.
لیزرهای آبی رنگ سر تا پاهام رو اسکن کردن و با صدای جِسی، اسکنر در اصلیِ سالن پادشاه، دستم رو از روی دیوار برداشتم.
جسی: شما شناسایی نشدید.
نفسم رو محکم بیرون فرستادم و ل**ب‌هام رو که آغشته به رژلب سرخ بود رو، محکم روی هم فشردم و گفتم:
- باز کن جِسی!
بدونِ هیچ اسکن مجددی، در برام باز شد و حرصی نگاهم رو به دستگاه اسکنر دوختم. دستم رو کوبیدم محکم بهش و خشمگین گفتم:
- یک روز تلافی کارهات رو سرت در میارم دستگاه ابله.
بعد از گفتن این حرفم، وارد سالن بزرگ و تجملاتی پادشاه شدم. صدای موزیک لایت به همراه زنان و مردهایی که سالن رو احاطه کرده بودن، قاطی شده بود و باعث می‌شد لبخند روی لـ*ـبم نقش ببنده. بی‌توجه به نگاه‌ پسرهای نوجوان، ابرویی بالا انداختم و مستقیم به راهم ادامه دادم. نگاهم رو آروم به اطراف چرخوندم و متوجه شدم که موزیک قطع شده و تنها صدای پاشنه‌ی کفش‌های من هست که توی سالن ازدحام ایجاد می‌کنه.
جلوی پادشاه ایستادم و تعظیم کردم. لبخندی زد و چشم‌های نقره‌ای رنگش رو از من گرفت! همیشه کار پادشاه همین بود. نگاهم رو از تـ*ـخت پادشاهی بزرگ و به روزش گرفتم و به گوشه‌ی سالن رفتم و نشستم روی صندلی‌هایی که با برنامه‌ریزی خاص، به راحت‌ترین شکل ممکن در می‌اومدن!
به سالن که تمامی دیوارهاش از فلز بودن و به رنگ طوسی تیره، چشم دوختم و زیر ل**ب گفتم:
- بیشتر شبیه مکان عزاداریه.
دوربین‌ها و لیزرهای امنیتی هر لحظه و هرثانیه، همه جا رو زیر نظر می‌گرفتن و اگه خطایی رخ می‌داد، به دردناک‌ترین وضعیت ممکن تنبیه‌شون می‌کردن. دستی به لباس بلند و زیبای سفید رنگم کشیدم. امشب برای اولین بار تصمیم گرفتم که یک تیپ در خورِ آدمیزاد بزنم. یک پیرهن بلند و ساده‌ی سفید رنگ، بدون هیچ طرح و نقش خاصی به همراه کفش‌های پاشنه بلند سفید. ربات میزبان به سمتم اومد و گفت:
- نوشیدنی چی میل دارید؟
در حالی که به رباتی حرف زدنش لبخند می‌زدم گفتم:
- آب!
اما با شنیدن صدای رعب انگیزِ آنیکا از پشت سرم، از گفته‌ی خودم پشیمون شدم:
- آب؟ واقعا برای تویی که این‌همه ادعای قهرمان بودن داری آب مناسبه؟
نزدیکم اومد و مقابلم ایستاد. دختری که اهل زیموتی بود و بسیار حال به هم زن تشریف داشت. پاهای بلند و درازش رو تکون داد و در حالی که گردنش رو کج می‌کرد گفت:
- چرا از نوشیدنی مخصوص پادشاه نمی‌خوری؟
نگاه چندشم رو به چهره‌اش دوختم و گفتم:
- بهتره از جلوی چشم‌هام دور شی آنیکا!
خنده‌ی دندان‌نمایی کرد که سفیدیشون با رنگ صورتی پوستش، تضاد جالبی ایجاد نکرد و بیشتر مثل فیلم ترسناک‌ها شد. آنیکا، دختری با پوست‌ صورتی و مو و ابروی مشکی، حسابی توی اعصاب من بود و به قول خودم، بهم حسودی می‌کرد. قد بلندی داشت و با اعتماد به نفس زیاد کفش‌های پاشنه بلند می‌پوشید. بعد از این‌که حسابی خنده‌اش رو کرد، گفت:
- اوه یادم نبود که تو، جزو دسته آدم‌ها محسوب نمی‌شی؛ می‌دونی چرا؟
هم‌چنان نگاه آروم و خونسردم رو بهش دوخته بودم که ادامه داد:
- چون حتی یک دستگاه اسکنر هم از تو متنفره؛ معلوم نیست تو چه موجودی هستی!
بعد از گفتن این حرفِ مسخره‌اش، خودش و دوست‌هاش شروع به خندیدن کردن و من ریلکس، آبی رو که ربات میزبان بهم داده بود رو سر کشیدم. لعنتی! حتی این دختره‌ی پلنگ صورتی هم فهمید که دستگاه اسکنر یا همون جِسی مزخرف با من سرِ لج داره. چطور ممکنه یه دستگاه انقدر زبون نفهم باشه؟
آنیکا وقتی دید بهش توجهی نمی‌کنم، با دوست‌هاش از کنارم دور شدن و رفتن سراغ یکی دیگه. نگاه بی‌حوصلم رو به آنیکا که حالا مشغول حرف زدن و خندیدن به یه پسر بود دوختم. عجیب بود که پسر هیچی نمی‌گفت و تنها لبخند می‌زد. خواستم نگاهم رو بگیرم که پشیمون شدم و این‌دفعه چهار چشمی به پسر چشم دوختم. اوه نه!
سریع بلند شدم و هجوم بردم سمت آنیکا و در حالی که هولش می‌دادم گفتم:
- معلوم هست چه مرگته آنیکا؟
متعجب از این حرکتم خشمگین توی صورتم غرید:
- به تو چه ربطی داره؟
دست‌هام رو مشت کردم تا توی صورتش فرو نیاد. به سمت پسر برگشتم که لبخندش پررنگ‌تر شد و گفت:
- خودت رو اذیت نکن.
پوفی کشیدم و گفتم:
- امشب برای من جشن نمی‌شه!
بعد از انداختن یه نگاه خشمگین به آنیکا، راه خروجی سالن رو در پیش گرفتم. با خوردن هوای خنک به صورتم، نفس عمیقی کشیدم و به آسمون زل زدم. ستاره‌ها به زیبایی یک پروانه توی آسمون می‌رقصیدن و می‌درخشیدن! با صدای پسرکی که مورد تمسخر قرار گرفته بود، نگاهم رو از آسمون گرفتم و برگشتم سمتش:
- ممنون.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- بابت؟
دست راستش رو آروم روی دست چپش کشید و روی نقطه‌ی قرمز رنگ صفحه‌ی مسیریابش، کلیک کرد. لبخندی زد و گفت:
- حمایتی که ازم کردی.
آهانی گفتم و توی دلم آروم بودنش رو تحسین کردم. پسری که هرکسی می‌دیدش متوجه می‌شد که اهلِ ماسیو هست و نباید سر به سرشون گذاشت. چهره‌ی بسیار زیبایی داشت و نابینا بودنش به چشم نمی‌اومد. موهای آبی رنگ و حالت داده شده، پوست سفید و دماغ و دهنی متناسب و چشم‌های نابینا! سرش رو بالا گرفت و گفت:
- خیلی زیبا هستن!
با تعجب مسیر نگاهش رو دنبال کردم و گفتم:
- چی زیباست؟
بدونِ این‌که نگاهش رو بگیره گفت:
- ستاره‌ها!
تعجبم صد برابر شد! سرش رو کمی پایین آورد و با لحنی که خنده درونش موج می‌زد گفت:
- درسته من نمی‌تونم ببینم اما، صدای زیباییشون رو می‌شنوم!
دست به سـ*ـینه شدم و لبخند زدم. به ستاره‌ها نگاه کردم و بی‌مقدمه گفتم:
- اسمم نوراست؛ اهلِ همین‌ سیاره.
زمزمه کرد:
- نورا.
اما بعد بلندتر گفت:
- من هم سورن هستم، همون‌طور که خودت می‌دونی اهل ماسیو.
خندید و ادامه داد:
- کور بودنمون نشان‌دهنده‌ی هویتمونه!
به حرفش خندیدم و گفتم:
- اما توانایی زیاد دارید.
سرش رو کمی تکون داد و سکوت کرد. در سکوت به ستاره‌ها نگاه می‌کردم که دوباره گفت:
- داخل نمیای؟
دو به شک بودم برای برگشتم به مجلسِ پادشاه ولی بالاخره گفتم:
- چرا.
سرش رو پایین انداخت و به سمت در ورودی رفت. آروم دنبالش راه افتادم اما، با زنگ خوردن گوشی همراهم، وایستادم و روی کف دستم که باعث می‌شد تماس برقرار بشه، کلیک کردم و جواب دادم:
- بله مامان؟
چهره‌اش روی کف دستم نمایان شد و عصبی نالید:
- به جشن نرفتی نورا؟
پوفی کشیدم و گفتم:
- مامان دیگه داری زیادی سخت می‌گیری. قسم می‌خورم که من همین الان توی قصر پادشاه هستم.
چشم‌هاش رو بست و گفت:
- خیالم راحت شد دخترم.
یکی از ویژگی‌های بدی که دارم و خودم هم خیلی دوستش دارم، زود عصبی شدنمه و معلوم نیست که چه کاری در اون موقع ازم سر می‌زنه. بدونِ توجه به حرف‌ها و سفارش‌های مامان، تماس رو قطع کردم و خودم رو به آروم بودن دعوت کردم. دست‌هام رو بالا پایین کردم و همراهشون نفس عمیق کشیدم! لبخندی زدم و در حالی که به درِ نقره‌ای رنگ ورودی خیره شده بودم، گفتم:
- تو فوق العاده‌ای نورا!
لبخندم رو پررنگ‌تر کردم ولی با دیدن پسری که متاسف بهم نگاه می‌کرد، سریع جمعش کردم و گفتم:
- چیه؟
پوزخندی زد و نگاهش رو ازم گرفت. معلوم بود از اون مغرورای گندِ دماغ و بداخلاقِ؛ دقیقا مثل خودم! در حال اسکن شدن بود و من از فرصت استفاده کردم و دیدش زدم. یه پسر قد بلند و هیکل مناسب با مو و ابروهای بور و قهوه‌ای رنگ، دماغی قلمی و متناسب و لبی متوسط. رنگ چشم‌های عجیب بود طوری که بین عسلی و سبز قرار داشت و پوستش هم گندمی بود و خلاصه بگم، خیلی جذاب بود. بعد از اتمام اسکنش، نگاه سردی بهم انداخت و گفت:
- این دور و بر آدم برای دید زدن زیاده.
با گفتن این حرف، یک لحظه کپ کردم و بعد متوجه جای خالیش شدم. عصبی از کار خودم، دست‌هام رو محکم لای موهای قرمز رنگم فرو کردم و نالیدم:
- خاک بر سرت نورا!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Moon._.star

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/4/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
419
امتیاز
58
محل سکونت
Shz
زمان حضور
2 روز 6 ساعت 6 دقیقه
دیلن (به قلم ترنم)
پوزخند روی ل**ب‌هام خشک شد. همه‌ی زیبایی و تکنولوژی‌ها، این سـ*ـیاست رو سفید نشون می‌داد اما، پشت تمام این ظاهر سازی‌ها سیاهی نفرت انگیزشون رو پنهان می‌کردن.
خونسرد به قدم زدن ادامه دادم. صفحه‌های نمایشی، قهرمان‌های این دوره رو همراه با رهبران نشون می‌داد.
در واقع خوب بلد بودن حمایت مردم رو کسب کنند. مامورهایی در سطح شهر مشغول بررسی هویت افراد بودن. آستین لباسم رو بالا زدم و اجازه دادم بارکد روی دستم رو اسکن کنن.
از زمانی که اقامت‌های جعلی زیاد شده بود نیروهای انسانی رو به ربات‌ها ترجیح دادن.
مرد سفیدپوش با نگاه سردی اجازه ورود رو داد، البته این سخت‌گیری‌ها برای قسمت‌های پست شهر بدتر بود چون می‌ترسیدن شورشی از قشر ضعیف جامعه خسارت زیادی بهشون بزنه.
از پله‌های سیاه رنگ بالا رفتم و روبه‌روی در قدیمی ایستادم. قبل از هر حرکتی کسی من رو خطاب کرد.
- لعنت بهت مرد!
به عقب برگشتم و متعجب گفتم:
- کراس؟
طبق عادت قدیمی شونه‌هامون رو بهم زدیم.
کراس: تو اینجا چی کار می‌کنی؟
بیش از حد تغییر کرده بود. خالکوبی‌های ریز و درشتی که روی بدنش طرح زده بود اون رو خشن‌تر نشون می‌داد.
نگاهی به ابروی تیغ خورده‌اش انداختم و با پوزخند گفتم:
- غول مرحله‌ی آخر بازی شدی؟
خندید و در رو باز کرد. برعکس قیافه‌اش عادت زندگی کردنش عوض نشده بود. جعبه‌های فاسد غذا رو کنار زدم و روی کاناپه قدیمی نشستم.
کراس: شنیدم با اون بالایی‌ها می‌پری! دیشب خوش گذشت؟
بطری نوشیدنی که پرت کرد رو تو هوا قاپیدم و گفتم:
- مزخرف‌تر از قیافه‌ی تو بود.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- می‌تونه خیلی خفن باشه.
جرعه‌ای از اون مایع تلخ خوردم و در حالی که ابروهام رو توی هم می‌کشیدم گفتم:
- یه سفر اجباری دارم اما قبلش باید برام اطلاعات جمع کنی.
منتظر نگاهم کرد. ادامه دادم:
- برنده‌های مسابقه این دوره رو چک کن. ببین چه شباهتی با دوره‌های قبل دارن.
کراس بی‌خیال مشغول پیدا کردن چیزی شد و گفت:
- بایگانی عمومی اجازه دسترسی بهت میده.
- مگه این‌که بیشتر از اون بخوام. چیزی که قرار نیست به مردم نشونش بدن.
جدی نگاهم کرد و گفت:
- برات خرج داره.
پوزخندی زدم. قاعده‌ی بازی رو بلد بودم.
- می‎دونی جدیدا یه مرض گرفتم که باعث می‌شه هر چی که می‌دونم رو بخوام به همه بگم.
با انگشت اشاره ضربه‌ای به پیشونیم زدم و کمی خودم رو جلو کشیدم.
-خیلی بده، اما بقیه باعث می‌شن انجامش بدم.
کراس بی‌خیال نگاهم کرد و گفت:
- خوب که چی؟
از جا بلند شدم و ضربه‌ای به شونش زدم و گفتم:
-دادن اقامت جعلی به... .
دستی روی موهای کم پشتش کشید و لبخند مضحکی روی ل**ب‌هاش نشوند.
کراس: شوخیه خنده داری بود رفیق، البته که انجامش می‌دم.
-درسته رفیق.
ابرویی بالا انداختم. این اولین قدم بود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mohadeseh.f

مدیر تالار تایپوگرافی + خون‌آشام اصیل
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
گرافیست انجمن
گوینده انجمن
  
عضویت
24/7/18
ارسال ها
884
امتیاز واکنش
12,640
امتیاز
303
سن
21
محل سکونت
[~تِهرآن~]
زمان حضور
51 روز 17 ساعت 41 دقیقه
نورا (به قلم محدثه)
سرم رو محکم کوبیدم روی میز و گفتم:
- تو عمرم این‌جوری ضایع نشده بودم.
صدای ایتو ربات خونگیمون، باعث شد سرم رو از روی میز بردارم و بی‌حال نگاهش کنم. با اون چشم‌های لیزری آبی رنگش نگاهم می‌کرد. پلک زدم و گفتم:
- چی‌ می‌خوای؟
بدنِ آهنیش رو حرکت داد و دستش رو به سمتم دراز کرد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mohadeseh.f

مدیر تالار تایپوگرافی + خون‌آشام اصیل
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
گرافیست انجمن
گوینده انجمن
  
عضویت
24/7/18
ارسال ها
884
امتیاز واکنش
12,640
امتیاز
303
سن
21
محل سکونت
[~تِهرآن~]
زمان حضور
51 روز 17 ساعت 41 دقیقه
در کمال ناباوری رایان دستش رو بلند کرد و داد زد:
- هی پسر!
پسر سرش رو بلند کرد و به ما نگاه کرد. من رو دید و پوزخندی زد! دست‌هام رو مشت کردم و قیافه‌ی خونسردی به خودم گرفتم. به سمتمون اومد و به رایان گفت:
- تو پیر شدی ولی دست از این کارهات بر نمی‌داری.
رایان خنده پر صدایی کرد و گفت:
- همیشه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Moon._.star

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/4/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
419
امتیاز
58
محل سکونت
Shz
زمان حضور
2 روز 6 ساعت 6 دقیقه
دیلن (به قلم ترنم)
رایان خندید و با لمس نمایشگر، اطلاعات نورا مندسون رو کلیک کرد.
رایان: اوه نگاه کن.
وقتی ثبت نام می‌کردیم رزومه‌ای بهمون داده شد که خودمون باید پر می‌کردیم و اون دختر از چیزی کم نذاشته بود.
نورا: حسادت نکنید، من واقعا ستودنی‌ام!
موهای قرمز رنگ و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Moon._.star

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/4/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
419
امتیاز
58
محل سکونت
Shz
زمان حضور
2 روز 6 ساعت 6 دقیقه
دیلن (به قلم ترنم)
***
نوشیدنیم رو مزه کردم. یکی از کلاب‌های ویژه بود که عضویت‌های خاصی داشت و رایان یکی از همون افراد بود.
تئو: درباره‌ی اون سفینه جدید شنیدین؟
وجود یه شخصیت صلح طلب رو درک نمی‌کردم. اون‌ها بهترین سخنرانان بودن، طوری که نظر افراد رو به راحتی تغییر می‌دادن.
رایان با نگاهی دقیق...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mohadeseh.f

مدیر تالار تایپوگرافی + خون‌آشام اصیل
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
گرافیست انجمن
گوینده انجمن
  
عضویت
24/7/18
ارسال ها
884
امتیاز واکنش
12,640
امتیاز
303
سن
21
محل سکونت
[~تِهرآن~]
زمان حضور
51 روز 17 ساعت 41 دقیقه
نورا (به قلم محدثه)
بی‌توجه به حرف‌ زدن بچه‌ها، نگاهم بین دوربین‌های روی دیوار رد و بدل شد. دیواری که به طور ماهرانه طراحی و ساخته شده بود. طلایی رنگ با طرح‌های گل و طبیعت نقره‌ای رنگ. مطمئن بودم پادشاه لا به لای یکی از این طرح‌ها، دوربین کار گذاشته. لبخند کجی زدم و لیوان آبم رو از روی میز برداشتم. کمی مزه‌اش کردم که با صدای رایان،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mohadeseh.f

مدیر تالار تایپوگرافی + خون‌آشام اصیل
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
گرافیست انجمن
گوینده انجمن
  
عضویت
24/7/18
ارسال ها
884
امتیاز واکنش
12,640
امتیاز
303
سن
21
محل سکونت
[~تِهرآن~]
زمان حضور
51 روز 17 ساعت 41 دقیقه
مثل همیشه خودم رو به صرف یک لیوان آب دعوت کردم. رایان نیم‌نگاه شیطونی بهم انداخت و چشمک زد. اگه پادشاه عزیزم این‌جا نبود، مطمئنا دهن رایان رو با ظرف‌های روی میز یکی می‌کردم!
ربات پرنده به سمتمون اومد و از هر کدوممون پرسید که غذا چی سفارش می‌دن. به من که رسید، دستم رو زیر چونم زدم و گفتم:
- پِری‌مینگِل لطفا!
همه‌شون متعجب نگاهم کردن...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا