خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

سطح این رمان از نظر شما

  • عالی

    رای: 3 100.0%
  • متوسط

    رای: 0 0.0%
  • ضعیف

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    3

_nazanin_

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/1/24
ارسال ها
49
امتیاز واکنش
382
امتیاز
53
سن
23
زمان حضور
2 روز 20 ساعت 1 دقیقه
نویسنده این موضوع
«بسم تعالی»

نام رمان: عاجزان
نویسنده: نازنین هاشمی نسب کاربر انجمن رمان 98
ناظر: ~MOHADESE~
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
خلاصه:
تازیانه‌ی زمختِ نگون‌بختی، بی‌رحمانه بر وجودش می‌تازید. آن شب وحشی، آن سیه آسمانِ مخوف، دنیای سپید رنگش را به خاکستری سوزنده مبدّل کرد. او تنها ازخود و دنیای خود مراقبت می‌کرد اما با این اتفاق شوم، ازخود و دنیای خود متواری شد. در این دریاچه‌ی مذاب به‌ناگه‌ حسِ عشق فوران کرد. جوشید و طمع عصیان‌ها را به‌خود برانگیخت.

منتظر نظرات دلگرم کننده‌ی شما هستم:)
***
عکس شخصیت‌های رمان


در حال تایپ رمان عاجزان | _nazanin_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: -DELI-، Melika_hsh، Delvin22 و 11 نفر دیگر

_nazanin_

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/1/24
ارسال ها
49
امتیاز واکنش
382
امتیاز
53
سن
23
زمان حضور
2 روز 20 ساعت 1 دقیقه
نویسنده این موضوع
«مقدمه»

در همان شب‌های ناگوار، تو آمدی و ماندی.
همان شبی که رَد غلیظ خون، بر بوم سفید رنگ زندگانی‌ام فریبنده می‌رقصید.
همان شبی که ریشه‌ام، برق برّنده‌ی تیشه‌ای تیز را نظاره‌گر بود.
گلبرگ‌های سرخ و لطیفِ من درهمان شبِ خونین، پژمرده و کُشته شد.
قلب تپنده‌ام درهمان شب رفت و بی‌معرفت بازنگشت.
من در آن شب کذایی سیاه شدم.
مرا با دستانِ حیله‌گر دیگری رنگ زدند.
من این‌گونه نبودم.
سیاهی برازنده‌ام نبود.
تو اما...
سفید بودی.
به‌اندازه‌ی دونه‌های درشت برف.
شاید هم به‌اندازه‌ی اَبرهای پنبه‌ای در آسمان!
مضحکانه است.
منِ سیاه را چه به سفیدی!


در حال تایپ رمان عاجزان | _nazanin_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: -DELI-، zhina-، Melika_hsh و 10 نفر دیگر

_nazanin_

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/1/24
ارسال ها
49
امتیاز واکنش
382
امتیاز
53
سن
23
زمان حضور
2 روز 20 ساعت 1 دقیقه
نویسنده این موضوع
چشم‌های فرسوده‌ام به‌خاطرِ هجوم بی‌رحمانه‌ی خستگی مثل همیشه نمی‌دید انگار، پرده‌ای مات و کدر به دیده‌گانم آویخته شده بود!
با انگشتان دست، چشم‌های سرکشم را نوازش کردم. حسِ شیرین خواب نگاهم را آلوده کرده بود و این احساسِ مزاحم، مغزم را برای لحظه‌ای آرام نمی‌گذاشت.
صدای باشفقّت غزل، به وصلت انگشتانِ دست و چشم‌های ملتهبم پایان بخشید.
- اون دستای کثیفت رو به چشمات نزن تو آخرش کور میشی.
روی صندلی بی‌انصاف چوبی کمی جابه‌جا شدم و با این حرکت کوتاه، صوت ناکوکِ مهره‌های کمرم ناله‌وار شروع به نواختن کرد.
نگاه ماتم گرفته‌ام را به غزل سپردم و درمانده‌تر از همیشه نجوا کردم:
- امروز خیلی خسته شدم، خوابم میاد.
غزل ردیفِ دندان‌های سفید رنگش را به نمایش گذاشت و شکلات شیرین نگاهش را از چهره‌ی بغ کرده‌ام، ربود.
مثل لحظات قبل، مشغول چسباندن آستین‌های آماده شده به مانتوی نیمه‌کاره‌ی مقابلش شد.
- تو همیشه‌ی خدا خسته‌ای، موضوع جدیدی نیست.
لـ*ـب‌های آویزانم را مغموم‌تر از همیشه به‌رُخ کشیدم و دستانم را روی شکم معترضم قرار دادم.
- دلت میاد اِنقدر ساده از تلف شدن من بگذری؟ اصلاً میدونی الان چه‌قدر گشنمه؟
غزل بی‌توجه به چهره‌ی تکیده‌ی من، خودش را با چرخ خیاطیِ سفید رنگش مشغول کرد. مثل همیشه غُر زدن‌های من را به‌جان می‌خرید و بی‌شک این احساساتِ کرختم، برایش تکراری شده بود!
- به‌جای غر زدن یه ذرّه بجنبی کارت تمومه.
شال یشمی رنگم را کمی جلو کشیدم، نگاه دلخورم را از غزل گرفتم و معصومانه پچ زدم:
- من بنده‌ی مظلوم خدام، می‌دونستی خیلی گنـ*ـاه دارم؟
صدای خنده‌ی متعجب غزل، مظلومیت من‌را انکار کرد.
- تو مظلومی؟ عمراً.
جسم نحیفم را به سمت چرخِ خیاطی مختص به خود سوق دادم و مثل دقایق قبل، مشغول دوختنِ قسمتی از مانتوی آجری رنگِ مقابلم شدم.
لـ*ـب باز کردم تا جواب دندان شکنی نثارش کنم اما با ریخته شدن کوهی از پارچه روی میزِکارم، لـ*ـب‌هایم به‌اجبار به‌هم دوخته شد. نگاه متحیرم را از سیلابِ پارچه‌های سرخابی رنگِ گرفتم و به چهره‌ی مستبد و عبوسِ آقای فرزامی خیره شدم.
- تو آخرش آبروی منو، اعتبار برند منو خراب میکنی.
صدای کوبش کفش‌های آکسفوردش، برای لحظه‌ای نگاهم را به زمین دوخت. مثل همیشه دقیق و منظم بود و حتی، برق برّنده‌ی کفش‌های مشکی رنگش نگاهم را تحقیر می‌کرد.
از روی صندلیِ چوبی برخاستم و بی‌توجه به ریتم تندِ تپش‌های قلب چموشم، پرسیدم:
- چی... چی‌شده آقای فرزامی؟
با فریادِ سهمگین آقای فرزامی برای لحظه‌ای یکّه خوردم و بی‌شک، توجه‌ی تک‌تک خیاط‌ها به سمت ما جلب شد.
- من امشب باید کارها رو تحویل بدم اما ببین...
از مابین پارچه‌های سرخابی رنگ، یکی را از روی میز برداشت و مقابل چشم‌های حیرت زده‌ام تکانش داد، با لحنی ملایم‌تر از قبل ادامه داد:
- کارای تو هنوز آماده نیست.
حیرتی که سفاکانه داخل وجودم زبانه می‌کشید بیشتر از ثانیه‌های قبل، وجودم را می‌سوزاند.
من را می‌گفت؟ منی که انگشتان دستم از لمس پارچه عُقش می‌گرفت، منی که نگاهم از رُخساره‌ی تکراریِ پارچه به سطوح آمده بود!
خستگی مانند پیچک‌های سمی یقّه‌ام را سفت و سخت چسبیده بود اما برای چه؟ این احساسات منزجر کننده چه چیزی را حکم می‌کرد؟ مگر کارهای من به اتمام نرسیده بود پس این مرد چه می‌گفت؟ اصلاً مغزش کار می‌کرد!
بزاقی که سّد بزرگی برای کلمات حنجره‌ام شده بود را قورت دادم و مصمّم نجوا کردم:
- آقای فرزامی من هر کاری که متعلق به من بوده رو دوختم، این کارا برای من نیست.
با انگشتانِ مردانه‌‌اش، آن تار موی قهوه‌ای رنگِ مزاحم را از پیشانی‌اش کنار زد و خودش را بیشتر به میز کارم نزدیک کرد.
قهوه‌ی تلخ نگاهش کامِ مرا نیز تلخ می‌کرد.
- این‌جا همه چی حساب و کتاب داره...
یقه‌ی پیراهن سفید رنگش را مرتب کرد و کلافه‌تر از قبل ادامه داد:
- تا این‌کارها دوخته نشده تو حق نداری از این‌جا بری.
زانوهایم سست شد و مجدد روی آن صندلیِ بی‌معرفت نشستم، این حجم از پارچه و تبدیل آن‌ها به لباس چندین ساعت طول می‌کشید و بی‌شک من زیر فشار خستگی، مچاله می‌شدم.
- آقای فرزامی این کارای من نیست، من نمیتونم اینارو بدوزم.
این‌بار به‌جای صوتِ مستحکم آقای فرزامی، صدای غزل برخاست:
- آقای فرزامی من کمکش می‌کنم، شما نگران نباشید دو ساعت دیگه کارها آماده‌است.
نگاه خون‌آلودِ آقای فرزامی، غزل را نشانه گرفت و تیر پوشالی‌اش را به سمتش پرتاب کرد.
- اگه می‌خوای اخراج بشی مشکلی نداره کمکش کن.
آن نگاه رقّت انگیزش را به من دوخت و طعنه‌وار ادامه داد:
- خودش سهل‌انگاری کرده خودشم باید جبران کنه.


در حال تایپ رمان عاجزان | _nazanin_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: -DELI-، zhina-، Melika_hsh و 9 نفر دیگر

_nazanin_

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/1/24
ارسال ها
49
امتیاز واکنش
382
امتیاز
53
سن
23
زمان حضور
2 روز 20 ساعت 1 دقیقه
نویسنده این موضوع
چه می‌توانستم بگویم! در برابر این مرد خودکامه کلامی از حنجره‌ام ساطع نمی‌شد، نمی‌توانستم مجدد مخالفت خود را بروز دهم انگار آن نگاه قلدرش، هدف خود را به ثمر نشانده بود!
تا سکوتم را دید ریسمان سخنانش را مجدد به دست گرفت.
- دست بجنبون، وقت نیست.
به‌سرعت به سمت اتاق مدیریتش چرخید و باقدم‌های بلند از روح خشمگینم فاصله گرفت. صدای آن پاشنه‌های کفشِ ناهنجارش، مابین انعکاس صدای چرخ‌ِ خیاط‌ها گم شد.
نفسِ حبس شده‌ام را از بطن سـ*ـینه‌ام بیرون فرستادم و با دیدن آن پارچه‌های سرخابی رنگ، بی‌اختیار اَبروانم درهم تنیده شد.
غر زنان، خروشیدم:
- مردک قارچ، به من میگه این‌جا حساب و کتاب داره آره ارواحِ عمه‌ت!
غزل مغموم‌تر از من، ترحم‌هایش را به سمتم سوق داد و گفت:
- عیب نداره خودت رو ناراحت نکن، اصلاً من میمونم کمکت می‌کنم هان؟ خوبه!
شلنگ تخته‌هایم را جمع کردم تا آبرویم را بیش از این، مقابل خیاط‌ها خدشه دار نکنم. ایستادم و در همان حین، مخالفت خود را با نظرِ غزل اعلام کردم:
- این مردک کم داره مگه نشنیدی چی‌گفت؟ نمی‌خوام به‌خاطر من اذیت بشی.
غزل به تبعیت از من برخاست و چرخ خیاطی‌اش را خاموش کرد، کارهایش به پایان رسیده بود و من به این موضوع غبطه می‌خوردم.
- آخه دلم نمیاد این‌جوری، ولت کنم برم خونه کنار بخاری چایی بخورم و استراحت کنم.
غزل پارچه‌های اضافه را از روی میزش جمع کرد و درهمان حین، نیش شل شده‌اش را به اعصاب نداشته‌ام کوبید.
نگاه خصمانه‌ام را از چهره‌ی خشنودش گرفتم و آن پارچه‌های کذایی را بانظم و ترتیب، گوشه‌ی میز کارم مرتب چیدم.
- الان اعصاب ندارم سربه‌سرم نذار، چرخ دم دستمه‌ها یه‌دفعه دیدی اومد تو صورتت.
تا تهدید خطرناک من را دید، انگشت شَست و اِشاره‌اش را کنار لـ*ـب‌های باریکش، قرار داد و زیپِ نمادین دهانش را بست و دیگر سخنی نگفت.
با عبورِ دقایق و گذشت ثانیه‌ها، خیاط‌ها دانه‌دانه بعد از اتمام کارشان از سالن بیرون می‌رفتند و سکوت، بیشتر از قبل داخل این فضا حکمرانی می‌کرد.
غزل با وجودِ اتمام کارش، تا ثانیه‌های آخر کنارم ماند اما با آمدن تاریکی و تیره شدن آسمان، به‌اجبار تنهایم گذاشت و به رفتن رضایت داد.
تنها من مانده بودم با کرختیِ شدید، استخوان‌های بدنم از درد تیر می‌کشید و لـ*ـب‌هایم خشک شده بود. باعجله و بی‌وقفه، پارچه‌ها را به‌هم می‌دوختم بلکه سریع‌تر از این محاصره‌ی خسته کننده، رها شوم.
شال افتاده‌ام را بالا کشیدم و با این‌کار، خرمن گیسوان سیه رنگم را زیر آن پارچه‌ی لطیفِ یشمی رنگ، مخفی کردم.
برای لحظه‌ای از کار دست برداشتم و برای هزارمین بار، نگاه خواب‌آلودم را نوازش کردم. بی‌شک امشب یا چشمان خود را از دست می‌دادم یا از خستگی تلف می‌شدم! آن سوزن ریزی که روی پارچه‌ها می‌رقصید انگار نگاه مرا زخمی می‌کرد.
فضای بزرگِ سالن با آن سرامیک‌های شیری رنگِ برّاق و پنجاه چرخِ خاموش، تکراری‌ترین تصویر امروز برای نگاهم بود.
- خسته نباشی.
با صدای آقای فرزامی، بدون آن‌که نگاهش کنم با تُن آوای آرامم جوابش را دادم:
- تشکر.
منتظر رفتنش بودم اما صدای منحوسِ آن کفش‌ها را نشنیدم. نگاهم را بالا کشیدم و متعجب به وجودش چشم سپردم.
درست چند قدم دورتر از من، ایستاده بود و چهره‌ی غبارآلودش لابه‌لای دود غلیظ سیگار پنهان شده بود.
پرسشگرانه، زمزمه کردم:
- چیزی شده؟
جاسیگاری سنگ‌کاری شده‌اش را روی میزِ یکی از خیاط‌ها گذاشت و پُک عمیقی به جان آن سیگارِ شوربخت زد.
لبالب طمع، پچ زد:
- خیلی وقته منتظر این لحظه بودم.


در حال تایپ رمان عاجزان | _nazanin_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: -DELI-، zhina-، Delvin22 و 8 نفر دیگر

_nazanin_

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/1/24
ارسال ها
49
امتیاز واکنش
382
امتیاز
53
سن
23
زمان حضور
2 روز 20 ساعت 1 دقیقه
نویسنده این موضوع
آن نگاه حریصش برای لحظه‌ای، لرز بر اندامم انداخت. نمی‌دانستم هدف او از گفته‌هایش چیست انگار مغز زوال رفته‌ام، قدرت تحلیل و بررسی را نداشت.
روی میز یکی از خیاط‌ها نشست، همچنان خیره نگاهم کرد و آن سیگار نگون‌بخت را به انتها رساند.
فک منقبض شده‌ام را تکانی دادم و پرسیدم:
- جریان چیه! مشکلی هست؟
موهای قهوه‌ای رنگش را بالا فرستاد و برای...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان عاجزان | _nazanin_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • ناراحت
Reactions: -DELI-، zhina-، Melika_hsh و 9 نفر دیگر

_nazanin_

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/1/24
ارسال ها
49
امتیاز واکنش
382
امتیاز
53
سن
23
زمان حضور
2 روز 20 ساعت 1 دقیقه
نویسنده این موضوع
لبخندی عمیق روی لـ*ـب‌هایش نشاند و این کِشش لـ*ـب‌ها مانند پُتک، برسرم کوبیده شد.
خشم و ترس مانند گردآبی عمیق، حریصانه همه‌ی وجودم را می‌بلعید و من، هیچ مسیری برای رهایی از این خفه‌گی پیدا نمی‌کردم.
با کف دست، چند ضربه‌ی پرقدرت به قفسه‌ی سـ*ـینه‌اش کوبیدم و جیغی مهیب سردادم.
- باتوأم عوضی... میگم چرا دَر رو قفل کردی؟
کلید را داخل جیب شلوارش،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان عاجزان | _nazanin_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: -DELI-، zhina-، Melika_hsh و 9 نفر دیگر

_nazanin_

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/1/24
ارسال ها
49
امتیاز واکنش
382
امتیاز
53
سن
23
زمان حضور
2 روز 20 ساعت 1 دقیقه
نویسنده این موضوع
پاشا مرا روی سرامیک‌های سرد و سخت پرت کرد.
خویِ وحشی‌گریش بیدار شده بود.
از همین می‌ترسیدم.
دردی شدید مچ پایم را دربرگرفت اما، دردی که قلبم را می‌تراشید فجیع‌تر از هر دردی بود.
درد پایم درمان داشت اما قلبم چه! اصلاً مرهمی داشت؟ همان قلب سابق می‌شد؟
صدایش از فرط خشم، گویی زمخت‌تر از قبل شده بود. خَش دار و پرقدرت...
- سرم درد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان عاجزان | _nazanin_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: -DELI-، zhina-، Melika_hsh و 8 نفر دیگر

_nazanin_

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/1/24
ارسال ها
49
امتیاز واکنش
382
امتیاز
53
سن
23
زمان حضور
2 روز 20 ساعت 1 دقیقه
نویسنده این موضوع
نفس‌هایم گویی در حال تحلیل رفتن بود، پرده‌ای مات و زمخت ناجوان‌مردانه دیده‌گانم را تار می‌کرد.
صدای نفس‌های کِشدارم، همانند پرنده‌ای زخمی داخل فضای آشپزخانه می‌چرخید و از این آزادیِ اجباری، لـ*ـذت می‌برد.
- دختر خوبی باش، قول میدم همه‌چیز رو جبران کنم...
از جبرانِ قصورش دَم می‌زد اما همان انگشتانِ لعنتی‌اش را از دور گردنم رها...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان عاجزان | _nazanin_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: -DELI-، zhina-، Melika_hsh و 6 نفر دیگر

_nazanin_

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/1/24
ارسال ها
49
امتیاز واکنش
382
امتیاز
53
سن
23
زمان حضور
2 روز 20 ساعت 1 دقیقه
نویسنده این موضوع
انگشانِ خون‌آلودم، روی دسته‌ی سبز رنگ چاقو می‌لغزید.
جرئت تکان دادنِ چاقو را نداشتم، چاقو داخل بدنِ ورزیده‌اش مانده بود و خونی غلیط، پیراهن سفید رنگش را سرخِ‌سرخ کرده بود.
نگاهم را بالا کشیدم و به‌چهره‌ی رنگ پریده‌اش چشم سپردم.
از نگاهش، چیزی جز نفرت نمی‌تابید.
آن نگاه آمیخته به دردش، گویی جان مرا می‌بلعید!
موهای آشفته‌ام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان عاجزان | _nazanin_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: -DELI-، zhina-، Melika_hsh و 6 نفر دیگر

_nazanin_

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/1/24
ارسال ها
49
امتیاز واکنش
382
امتیاز
53
سن
23
زمان حضور
2 روز 20 ساعت 1 دقیقه
نویسنده این موضوع
اگر ثانیه‌ای دیگر مقابل این پیکر بی‌جان می‌ایستادم بی‌شک خود قاتل روحِ زخم دیده‌ام می‌شدم.
پاهایم را به قصد فرار حرکت دادم اما نگاهم قصد متواری شدن نداشت.
من همچنان خیره به بدنِ خون‌آلودش، چشم سپرده بودم تا تکان خوردنش را ببینم اما گویی محال بود!
او انگار دیگر در این آشپزخانه‌ی لعنتی نفس نمی‌کشید و مسبب این اتفاق من بودم،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان عاجزان | _nazanin_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: -DELI-، zhina-، Tiralin و 7 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا