خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

فاطمه عطایی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
25
امتیاز واکنش
634
امتیاز
103
سن
15
محل سکونت
تهران
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 11 دقیقه
به نام او که در این نزدیکی‌هاست.
نام رمان: گردونه دلباختگی
نام نویسندگان: فاطمه عطایی، ریحانه شهریاری (Reyhaneh.shi84 )
ناظر: *RoRo*
ژانر: عاشقانه، طنز، جنایی-پلیسی
خلاصه: دختری از جنس تنهایی، با دنیایی پر از آدمک‌های نقاب‌دار!
دنبال تکیه‌گاهی است، اما دریغ از تکیه‌گاهی همانند خودش.
فارغ از هر مشکلی، برای خودش زندگی می‌کرد که ناگهان طوفانی که از یک تهدید سر چشمه می‌گیرد، به سوی اوی می‌تازد و دخترک را غرق در خود می‌کند.
آیا عشقی که در آن گرفتار می‌شود، حماقت محض است؟
نکند این آهوی عاشق توسط مع*شوق گرگش دریده شود؟!


در حال تایپ رمان گردونه دلباختگی | فاطمه عطایی و Reyhaneh.shi84 کاربران انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Baran-M، I.YaSi، نوازش و 47 نفر دیگر

فاطمه عطایی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
25
امتیاز واکنش
634
امتیاز
103
سن
15
محل سکونت
تهران
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 11 دقیقه
مقدمه:
شب‌ها محکوم به تار بودن و او، محکوم به دیدن آن...
شب‌هایی که تا قبل آن طوفان، آن‌قدر تار نبودند.
در آن شب، آسمان همانند شیر غرش می‌کرد و دریای تقدیر، با امواج قوی به زندگی کشتی مانندش برخورد می‌کرد و قصد غرق کردن او را داشت.
عاقبت، موج های تهدید به کشتی‌اش نفوذ کردند و او در دریای تقدیر دست و پازنان درخواست کمک می‌کرد.
او، ناخدای تازه‌کاری بود؛ مگر از تازه‌کاران چه انتظاری می‌رود؟ او نیزغرق شد...
غرق در زندگی فانوسی!
زندگی که در آن، همه چیز به گردونه تقدیر بستگی دارد؛


در حال تایپ رمان گردونه دلباختگی | فاطمه عطایی و Reyhaneh.shi84 کاربران انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • تشویق
  • جذاب
Reactions: Baran-M، نوازش، fatim808 و 44 نفر دیگر

فاطمه عطایی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
25
امتیاز واکنش
634
امتیاز
103
سن
15
محل سکونت
تهران
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 11 دقیقه
با شنیدن حرف‌های بهروزی با تعجب سرم رو به سرعت بالا آوردم و با چشم‌های گرد شده رو بهش کردم و با صدای بلند گفتم:
-این چیزا چیه که تحویل من می‌دی، هان؟ اصلاً... این حرف‌ها یعنی چی؟ نگو که...
یک‌دفعه بهروزی وسط حرفم پرید و با پوزخندی گفت:
-درسته خانم کوچولو، تو گول خوردی!
با ناباوری بهش نگاه کردم. نه، این غیرممکنه!
صدای بهروزی تو سرم اکو می‌شد و باعث می‌شد که مثل یک دیوونه دست‌هام رو روی سرم بذارم و حرفش رو برای خودم تکرار کنم.
-من... من گول خوردم؟
با این حرف یک‌دفعه با چشم‌هایی که جز نفرت توشون چیزی پیدا نمی‌شد رو به چشم‌های سبز رنگ بهروزی دوختم و بعد با قدم‌های بلند و تند خودم رو به بهروزی که در اون طرف میزم قرار داشت، رسوندم. بهروزی با دیدن این حرکتم لبخند از لـ*ـب‌هاش پرکشید و با ناباوری نگاهم کرد. یقه‌ی کت نارنجی رنگش رو تو مشتم گرفتم و با خشمی که در جای جای صورتم نمایان بود، غریدم:
-ببین، تو من رو دست کم گرفتی، آره؟ نه آقا، من رو دست کم نگیر! من همین الان اراده کنم، می‌تونم لوتون بدم. دستم رو از روی یقه‌اش برداشتم و با نفس نفس زدن راه اونده رو برگشتم و به سمت میز کارم رفتم و تلفن بی‌سیم اتاق رو برداشتم. همین که خواستم شماره صد و ده رو بگیرم، بهروزی خیزی به سمتم برداشت و گوشی رو از دستم کشید.
با چشم‌هایی درشت شده و دهان نیمه‌باز ، به سرعت عمل بهروزی نگاه کردم.
بهروزی کتش رو مرتب کرد و گوشی رو روی میز عسلی شیشه‌ای، گذاشت و یکی از ابروهایش رو بالا انداخت و با غرور و تکبر بهم خیره شد و با لحن آرومی گفت:
-خانم کوچولو، به پلیس خبر بدی جون خودت در خطر می‌افته،نه ما. ما اون‌قدر نفوذ داریم که هیچی‌مون نشه، اما... تو با این کارت خودت گیر می‌افتی؟ چون بالاخره چند تا محموله بزرگ با اسم تو وارد کشور شده! با تموم شدن حرفش هینی کشیدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم. قطره‌ای اشک از چشمم پایین اومد و با ناباوری به بهروزی خندان نگاه کردم. نه، این امکان نداره! خدایا لطفاً همه‌ی این‌ها خواب باشه! یعنی من هم جزء دسته‌ی آدم‌های خلاف‌کار شدم؟ باورم نمی‌شه. من نمی‌تونم جون جوان‌های مردم رو به خطر بندازم، اون هم به خاطر منافع خودم!
بهروزی دستی به ریش شفید رنگش کشیدو بدون هیچ حرفی به سمت در خروجی راه افتاد و در رو باز کرد اما، در لحظه آخر به سمتم برگشت و انگشت اشاره‌اش رو به سمتم گرفت و گفت:
-خانم ریاحی، بهتره خیلی خوب به حرف‌هام گوش کنی، این‌جوری هم به نفع تو وهم به نفع ماست! حالا خود دانی. فعلاً خداحافظ.
و در رو پشت سرش بست و رفت.
با ضعف که داشتم با زانو بر روی زمین افتادم و چشم‌های اشکیم رو به سقف بالای سرم دوختم و در دلم با خدام حرف می‌زدم. خداجون من رو می‌بینی؟ به خودت قسم من گول خوردم! نفهمیدم چجوری بهم نارو زدن، تو رو خدا من رو از خودت نرون!
بعضی اوقات آدم حالش این‌قدر حالش خرابه که به خدای خودش می‌گه، تورو خدا! الان حال من هم تا این حد خرابه!
قطره‌ای اشک از گوشه چشمم سرازیر شد و باعث شد که اشک‌های دیگه هم راه خودشون رو پیدا کنند.
دست راستم رو با لرزش ، روی دهنم گذاشتم و تا می‌تونستم جیغ‌هام رو با پشت دستم خفه می‌کردم! حالم از خراب بودن هم گذشته بود، دیوونه شده بودم! همین‌جور که داشتم خودم رو خالی می‌کردم، در اتاق به صدا در اومد و پشت بندش صدای نگران خانم سنایی،منشی شرکتم اومد:
-خانم ریاحی، حالتون خوبه؟ می‌شه در رو باز کنم؟
با پشت دست، دستی روی صورتم کشیدم و اشک‌هایی که گونه‌هایم رو خیس کرده بود رو پاک کردم و از جام بلند شدم و روی صندلی ریاستم نشستم. با صدایی گرفته که همش به خاطر جیغ‌های خفه‌ای که کشیده بودم ، گفتم:
-خانم سنایی هیچ مشکلی نیست. به کارتون برسید.
سنایی بازهم اسرار کرد که در رو باز کنه تا ببینه مشکم چیه اما، با صدای بلند گفتم که نمیخوام کسی رو ببینم.
شالم رو از روی سرم در آوردم و روی زمین پرت کردم. کش مو رو هم از موهام باز کردم و دست‌هام رو لا به لای موهام بردم و سرم رو ماساژ دادم. باید آروم بشم تا بتونم یک فکر خوب به حال خودم بکنم. واقعاً که امروز نحسی بود و همه چیز بهم فشار می‌آورد.


در حال تایپ رمان گردونه دلباختگی | فاطمه عطایی و Reyhaneh.shi84 کاربران انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: Baran-M، نوازش، fatim808 و 46 نفر دیگر

فاطمه عطایی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
25
امتیاز واکنش
634
امتیاز
103
سن
15
محل سکونت
تهران
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 11 دقیقه
بعد از چند دقیقه که آروم شدم، از روی صندلی‌ام بلند شدم و شالم رو از روی زمین برداشتم و به سمت آینه‌ای که کنار کتابخونه‌ی کوچیک اتاقم قرار داشت، رفتم.
شال لیمویی‌ام رو روی سرم گذاشتم و با دست‌هام، موهام رو زیر شال فرستادم. به قیافه رنگ پریده‌ام نگاه کردم. برای خودم متاسف شدم که این‌قدر جلوی این موضوع، ضعف نشون دادم.
به سمت کیفم که روی کنسول سفید رنگی بود، رفتم و کیفم رو برداشتم و دوباره به سمت آینه برگشتم. زیپ کیفم رو باز کردم و رژلب نارنجی خوش‌رنگی رو از داخلش در آوردم. در رژ لـ*ـب رو باز کردم و به سمت لـ*ـبم بردم. همین که خواستم رژ رو به لـ*ـبم بمالم در اتاق به طور ناگهانی باز شد و صدای کلفتی گفت:
-ایست پلیس!
قلبم با شدت می‌کوبید و قصد داشت که سـ*ـینه‌ام رو بشکافه. آب دهنم رو با صدا قورت دادم و چشم‌هام رو بستم. خدایا، خودت بهم کمک کن! من بی‌گناهم!
دهنم رو باز کردم تا یک حرفی بزنم که یک‌دفعه صدای سـ*ـاقی بگوشم رسید.
-سلام مهرسا خانم، چرا خشکت زده؟
با شنیدن صداش یک نفس عمیقی کشیدم و با لبخندگی ساختگی به سمت سـ*ـاقی برگشتم و با چند قدم خودم رو بهش رسوندم. دستهاش رو توی دست‌هام قرار دادم و گفتم:
-سلام و زهرمار! دختر تو نمی‌گی من یک وقت سکته می‌کنم که این‌جوری وارد اتاق می‌شی؟
سـ*ـاقی سرشرا عقب انداخت و با خنده گفت:
-واه، مگه تو خلاف‌کاری که می‌ترسی این‌جوری وارد بشم؟
با این‌که حرفش از روی شوخی بود باعث شد همون لبخند ساختگی هم از روی لـ*ـب‌هام پر بکشه. آخه اون از کجا می‌دونه من به طور ناخواسته، الان یک خلاف‌کارم!
سـ*ـاقی با دیدن چهره‌ام، جدی شد و اون ابرو های پهن و زیبایش رو بهم دیگه نزدیک کرد و گفت:
-چته؟ چرا داری این‌جوری نگاهم می‌کنی؟
و بعد به طور غیر منتظره‌ای چشمکی زد و با شیطنت لپم رو کشید و گفت:
-ببینم نکنه شغل جدیدت شده خلاف‌کاری؟ هوم؟ اگه این‌جوری هستش باید دستگیرت کنم.
و دوباره به شوخی مسخره‌اش خندید. به زور سعی کردم خودم رو خونسرد نشون بدم تا سـ*ـاقی به چیزی پی‌نبره. لبخندی روی لـ*ـبم نشوندم. دستم رو بالا آوردم و یکی محکم به پس گردنش زدم و گفتم:
-چه حرف‌هایی می‌زنی تو دختر! به من می‌آد همچین کاری؟
سـ*ـاقی لبخند بزرگی روی لـ*ـبش نشوند و چشم‌هاش رو تند تند باز بسته کرد و گفت:
-آره والا! این‌قدر که به تو می‌آد خلافکار باشی، به من نمی‌آد پلیس باشم.
دستش رو روی دلش گذاشت و تا می‌تونست خندید و ندید که با این حرف‌هاش تن و روحم پر از زخم های عمیق می‌شه!


در حال تایپ رمان گردونه دلباختگی | فاطمه عطایی و Reyhaneh.shi84 کاربران انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Baran-M، نوازش، sajedeh7920 و 47 نفر دیگر

فاطمه عطایی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
25
امتیاز واکنش
634
امتیاز
103
سن
15
محل سکونت
تهران
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 11 دقیقه
بی‌توجه به خنده‌های سـ*ـاقی، به پشت میزم رفتم و روی صندلی‌ام نشستم. به سـ*ـاقی اشاره کردم که روی مبل صورتی رنگ که نزدیک‌ترین مبل به میز کارم بود، بشینه. سـ*ـاقی روی مبل نشست و پاهاش رو روی هم انداخت و با لوندی دستی به موهای بیرون ‌اومده از زیر شالش، کشید و گفت:...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان گردونه دلباختگی | فاطمه عطایی و Reyhaneh.shi84 کاربران انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • جذاب
Reactions: Baran-M، نوازش، fatim808 و 48 نفر دیگر

فاطمه عطایی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
25
امتیاز واکنش
634
امتیاز
103
سن
15
محل سکونت
تهران
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 11 دقیقه
مازاراتی سفید رنگم از اون آخر، به روم چشمک می‌زد! با لبخندی که از ته دلم بود به سمت ماشینم قدم برداشتم و وقتی که بهش رسیدم، دستی به روی کاپوتش کشیدم. این ماشین کادوی مادرم بود که روز تولد بیست‌ سالگی‌ام بهم کادو داده بود....

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان گردونه دلباختگی | فاطمه عطایی و Reyhaneh.shi84 کاربران انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: Baran-M، نوازش، fatim808 و 28 نفر دیگر

فاطمه عطایی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
25
امتیاز واکنش
634
امتیاز
103
سن
15
محل سکونت
تهران
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 11 دقیقه
با قدم های بلند وارد سالن پذیرایی خونه شدم و با چشم‌هام یک دور همه جا رو نگاه کردم که یکدفعه بابا رو دیدم . بابا روی مبل تک نفره‌ی آجری رنگی نشسته بود و پریسا هم با کمال پرویی خودش رو روی دسته‌ی مبل جا داده و دست در گردن بابا انداخته بود....

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان گردونه دلباختگی | فاطمه عطایی و Reyhaneh.shi84 کاربران انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Baran-M، نوازش، fatim808 و 22 نفر دیگر

فاطمه عطایی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
25
امتیاز واکنش
634
امتیاز
103
سن
15
محل سکونت
تهران
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 11 دقیقه
سعی کرد که خودش رو شاد کنه و همین طور هم شد . با لبخندبامزه‌ای رو به من اخمی کرد و گفت:
-مهرسا تو چقدر دیوونه‌ای! من دارم التماس بابام رو می‌کنم تا مستقل...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان گردونه دلباختگی | فاطمه عطایی و Reyhaneh.shi84 کاربران انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: نوازش، fatim808، Mohadeseh.sh و 20 نفر دیگر

فاطمه عطایی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
25
امتیاز واکنش
634
امتیاز
103
سن
15
محل سکونت
تهران
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 11 دقیقه
همراه باساقی، با قدم‌های آروم به طرف اتاق‌کار بابام که تو طبقه‌ی پایین بود رفتیم. وقتی به در اتاق‌کار بابا رسیدم، جلوی در قهوه‌ای رنگ توقفی کردم و نفس‌عمیقی کشیدم. دستم روی در کوبیدم و منتظر اجازه‌ی بابام موندم. بعد‌از این‌که صدای بفرمایید بابا در اومد، دستم رو روی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان گردونه دلباختگی | فاطمه عطایی و Reyhaneh.shi84 کاربران انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: نوازش، fatim808، Mohadeseh.sh و 21 نفر دیگر

فاطمه عطایی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
25
امتیاز واکنش
634
امتیاز
103
سن
15
محل سکونت
تهران
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 11 دقیقه
با بی‌حوصلگی دستم رو به سمت ضبط ماشین بردم و با فشار دادن دکمه‌ای، اون رو روشن کردم تا حداقل با یک آهنگ حواسم پرت بشه و به چیز‌های دیگه‌ای فکر نکنم.
سـ*ـاقی با دیدن بی‌حوصلگیم به سمتم برگشت و دست به سـ*ـینه و با نگاهی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان گردونه دلباختگی | فاطمه عطایی و Reyhaneh.shi84 کاربران انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: نوازش، fatim808، Mohadeseh.sh و 22 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا