خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
86
امتیاز واکنش
1,842
امتیاز
128
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام تک نوازنده‌ی دل‌ها
نام رمان: آهیر
نویسندگان: فاطمه عطایی، زینب شیری کاربران انجمن ۹۸
ناظر: Mahla_Bagheri
ژانر رمان: عاشقانه، تراژدی
خلاصه:
غزل عاشقی؟ یا بهتر است بگوییم غزل انتقام؟ شاید هم هیچ کدام، من تبدیل به غزل خداحافظی شده‌ام! من حتی از کل دنیایم گذشتم، دنیایی که کل دارایی‌ام بود، ولی برای او کافی نبود! از من چه ساختند؟ عروسک خیمه شب بازی که به دست دیگران بازی می‌کند، ولی گردونه برعکس شد...
این بار من همه را بازی خواهم داد!


در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: فاطمه قاسمی، دونه انار، M£R و 20 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
86
امتیاز واکنش
1,842
امتیاز
128
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
چشمانت راز آتش بود.
در التهاب قلب ویران شده‌ام
و لبانت چون دشنه ای سوزان که مرهم تمام زخم‌های قبل از تو با من بود !
و آنقدر با آتش دوست داشتن و عطر تنت زندگی کرده‌ام
که همه چیز را از یاد برده‌ام جز تو و حالا دیگر هراسی ندارم
از این همه سوختن از این همه زخم و خاکسترِ خاطراتی
که از من و تو به جای خواهد ماند.


در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: فاطمه قاسمی، دونه انار، M£R و 19 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
86
امتیاز واکنش
1,842
امتیاز
128
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
-شماره‌ی۲۵۲ به باجه‌ی ۵... شماره‌ی۲۵۲ به باجه‌ی ۵
با شنیدن صدا به خودم اومدم و به برگه‌ی نوبتم نگاهی انداختم.
نفس عمیقی کشیدم، از جا بلند شدم و کیفم رو محکم توی دستم گرفتم.
اخمی روی چهره‌ام نشوندم و با قدم‌های آروم به سمت باجه ۵ رفتم.
از پشت شیشه با صدای آرومی خسته نباشیدی گفتم و روی صندلی نشستم.
خانومه لبخندی به رویم زد و گفت:
-خیلی ممنون!
سرم رو پایین انداختم و با انگشت‌هام بازی کردم و تو همون حین گفتم:
-خانم من برای وام خیاط‌ها اومدم، می‌تونم بپرسم وام جور شد؟
کارمنده دستی به عینکش زد، توی چشم‌هام خیره شد و گفت:
-اسمتون رو لطفا بگید.
دستی به موهای کنار شقیقه‌ام کشیدم و گفتم:
-زهره طهماسبی، وام برای مادرمه!
کارمنده پرونده‌ای رو جلوش باز کرد و دنبال برگه‌های مربوطه گشت.
وقتی برگه رو پیدا کرد جلوی چشم‌هاش گرفت، چند لحظه به برگه خیره شد. بعد از چند لحظه برگه رو روی میزش گذاشت و روبه من گفت:
-اوم، متاسفانه یکی از ضامن‌هاتون خیلی ضمانت بقیه رو کردن و نمی‌شه ایشون رو برای ضمانت قبول کنیم.
بهت زده به کارمنده خیره شدم.
یعنی چی که نمی‌شه اون ضامن بشه.
با التماس به کارمنده نگاه کردم و گفتم:
-وایی... نمی‌شه کاریش کرد؟ اخه خیلی به این وام نیازمندیم تورو خدا یه کار بکنید بشه، لطفاً!
کارمنده چشم ازم برداشت و به برگه های روبه روش نگاه کرد و گفت:
-خانومی، گفتم که نمی‌شه. لطفا یه ضامن دیگه پیدا کنید.
با عصبانیت از جا بلند شدم، دستم رو روی میز گذاشتم و با صدای کمی بلند گفتم:
-خانم، من از کجا ضامن بیارم، آخه؟ همین هم به بدبختی آوردمش.
خانومه خودش رو با برگه‌های روبه‌روش مشغول کرد و گفت:
-متاسفم خانم، ولی نمی‌شه رو این ضامن حساب کرد. ایشون تا مدتی نمی‌تونن ضمانت بکنن... در ضمن مدت این وام محدود لطفاً هرچه زودتر یک ضامن بیارید.
کلافه و با اعصابی داغون دستی به موهام زدم، روبه خانومه چشمی گفتم و باقدم های تند به سمت خروجی بانک رفتم.
آشفته نگاهی به اطراف کردم، به سمت راستم متمایل شدم و به سمت پارکی که در انتهای این خیابون قرار داشت رفتم.
یک راست به سمت آبنمایی که در وسط پارک قرار داشت رفتم و روی صندلی که رو به آبنما بود، نشستم.
سرم رو توی دست‌هام گرفتم و به روبه روم خیره شدم.
آخه مگه می‌شه! حتماً باید این مشکل برای من پیش می‌اومد؟
خدایا خودت که دیدی چه بدبختی کشیدم تا این بیاد ضمانت کنه، که اینم پرید!
آخ اگه من شانس داشتم این‌جا نبودم که!


در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: فاطمه قاسمی، دونه انار، M£R و 16 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
86
امتیاز واکنش
1,842
امتیاز
128
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
با عصبانیت و اخم، دستی به مقنعه‌ام کشیدم و یک نگاه به ساعتم کردم. ساعت ۱۲:۳۵ بود.
باید راه می‌افتادم وگرنه دیر به خونه میرسیدم.
با کرختی از روی صندلی بلند شدم، کوله‌ام رو از روی صندلی برداشتم‌ و یک طرفه روی شونه‌ام انداختم.
ای خدا، حالا جواب مامانم رو چی بدم؟
تموم امیدم به همین وام بود که پرید!
وایی، دانشگاهم رو بگو! اگه شهریه این ماه رو پرداخت نکنم بدبخت می‌شم.
با فکر کردن به این موضوع کلافه تر از قبل شدم.
تند تند قدم برمی‌داشتم و وقتی که به خودم اومدم دیدم سر کوچه‌امونم! اون‌قدر تو فکر بودم که متوجه نشدم کی از پارک تا خونه را پیاده اومده بودم!
نفسم رو با فوت بیرون دادم.
داخل کوچه باریکه‌ای، که خونمون توش بود رفتم. طبق معمول پسربچه‌های داشتند دنبال بازی می‌کردند.
دخترها هم، دم خونه اکرم خانم خاله بازی می‌کردند.
تو اون حال یک لبخند رو لـ*ـبم نشست، که با یاد خراب شدن وام کامل محو شد!
کاش هنوز بچه بودم و دغدغه‌ام حسرت عروسک‌هایی بود، که تو دست دخترهای همسایه و فامیل می‌دیدم و داشتنشون رو آرزو می‌کردم، بود!
دست از دیدن بچه برداشتم و به سمت خونمون حرکت کردم. جلوی در آهنی قدیمی خونمون وایسادم، کلید رو از توی کوله‌ام درآوردم ، داخل قفل در انداختم و قفل درو باز کردم.
به آرومی در رو هول دادم، وارد خونه شدم و چشمم به باغچه‌ی کوچیک حیاط افتاد و یاد خاطراتم افتادم.
این باغچه رو من و بابا درست کردیم و مامانم هم روی سکوی ایون می‌نشست و با لبخند نگاه‌مون می‌کرد.
بابا تو باغچه، درخت آلبالو کاشت، چون می‌گفت تو وقتی خجالت می‌کشی لپ‌هات رنگ آلبالو می‌شه، مثل آلبالو ترش و خوشمزه!
ای بابا جون کجایی که ببینی من دیگه از هیچی خجالت نمی‌کشم چون همه جوره طمع این روزگار چشیدم!
اگه بابام بود دیگه این همه مشکل نداشتیم.

حوض وسط حیاط، مثل همیشه تمیز و پر ماهی قرمز بود و حیاط اب و جارو شده بودو این نشون دهنده این بود که مامان باز به حرفم گوش نداده بود و با اون پاش این جاهارا تمیز کرده بود.
کفش‌هام رو درآوردم و آهسته وارد خونه شدم. در با صدای قیژی باز شد و من با حجم عظیمی از بوی قرمه سبزی روبه رو شدم ودر همین لحظه،
صدای قور قور شکم بیچارم که ازصبح فقط یک کیک و آب‌میوه خورده بود دراومد!
بی اختیار به سمت آشپزخونه نقلی‌مون رفتم. مامان پشت به من داشت آشپزی می‌کرد.
پاورچین پاورچین به سمتش رفتم و از پشت بـ*ـغلش کردم.


در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: فاطمه قاسمی، دونه انار، M£R و 15 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
86
امتیاز واکنش
1,842
امتیاز
128
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
مامان هینی کشید به سمتم برگشت.
با دیدن من اخم خوشگلی روی ابرو‌هاش نشوند و گفت:
-دختر این چه وضعشه کی می‌خوای آدم بشی؟ چرا این‌جوری آدم رو غافل گیر می‌کنی، می‌خواستم سکته کنم‌ها!
سرم رو پایین انداختم، دست‌های سفید اما چروکیده‌ی مامان رو، توی دست‌هام گرفتم و گفتم:
-مامان خوشگلم خودت می‌دونی که من هیچ وقت آدم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: فاطمه قاسمی، دونه انار، M£R و 14 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
86
امتیاز واکنش
1,842
امتیاز
128
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
مامان هول‌کرده یک لیوان آب ریخت و به دستم داد و بعد تند تند شروع کرد به زدن ضربه های محکم و پشت سرهم، به پشت بدبخته بیچاره‌ی من!
از شدت ضربه‌هاش، با چهره‌ی توهم رفته
دست راستم رو به نشونه بسه بالا گرفتم، تا از زیر ضربه‌های سنگین و هولناک مامان، بیرون بیام .
مامان دست از زدن به پشتم برداشت، با نگرانی بهم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: فاطمه قاسمی، دونه انار، M£R و 14 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
86
امتیاز واکنش
1,842
امتیاز
128
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
‌ آهی کشیدم و تو سکوت به خوردن غذام ادامه دادم.
بعد از تموم شدن غذا، به کمک مامان سفره رو جمع کردم،شستن ظرف‌ها هم طبق معمول، وقتی مامان غذا درست می‌کنه دسته من رو می‌بـ*ـو*سه!
وقتی ظرف‌ها رو شستم، خسته وکوفته ازاین همه بدبختی، به سمت اتاقم راه افتادم.
دستگیره در اتاقم رو پایین کشیدم و وارد اتاقم شدم.
در رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: فاطمه قاسمی، دونه انار، M£R و 15 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
86
امتیاز واکنش
1,842
امتیاز
128
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
تو دلم خدا خدا می‌کردم که استاد نیومده باشه.
من نمیدونم چرا همیشه کلاس‌های این استاد رو یادم می‌ره.
به در ورودی که رسیدم نفسی تازه کردم، دوباره با سرعت دویدم.
بدون توجه به بقیه که نگاهم می‌کردند مثل جت میدویدم. تا حالا انقدر تند و طولانی ندوییده بودم. به سرعت نور از پله بالا رفتم تا به پشت در کلاس رسیدم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: فاطمه قاسمی، دونه انار، M£R و 15 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
86
امتیاز واکنش
1,842
امتیاز
128
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
همین که اومدم چیزی بنویسم دست فرزین روی ران پام نشست.
لرزی از تماس دستش با بدنم، نشست و باعث شد که نتونم چیزی بنویسم.
با چشم‌هایی گرد سرم رو به سمتش برگردوندم، آب دهنم رو قورت دادم و سوالی به فرزین نگاه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • خنده
Reactions: فاطمه قاسمی، دونه انار، Mahla_Bagheri و 14 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
86
امتیاز واکنش
1,842
امتیاز
128
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
به قدم‌هام سرعت بخشیدم و با اعصابی داغون از در دانشگاه بیرون اومدم.
امروز تو ساعت یک کلاس دیگه‌ای هم داشتم ولی اونقدر از دست فرزین عصبانی بودم که اصلا حوصله استاد و حرف زدن‌هاش رو نداشتم.
توی ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس بودم.
اوف حالا خیلی هم حوصله دارم که این آفتاب داغ و نیومدن اتوبوس هم رو مخم رفته...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: فاطمه قاسمی، دونه انار، M£R و 13 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا