خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان سیتا | س اکبری نویسنده افتخاری انجمن 98

کدام رمانِ من را خوانده اید ؟

  • هر اشتباهی عشق نیست

  • هنوز هم می گویم خدا هست

  • من هم از قبولی خدا سهمی دارم

  • از فرش تا عرش

  • سیاه چاله

  • در حال خواندن سیتا


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

س اکبری

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
30/3/20
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
773
امتیاز
83
سن
38
زمان حضور
1 روز 13 ساعت 2 دقیقه
بسم الله الرّحمن الرحیم؛ به نام الله؛ کسی که در اوجِ قدرت، مهربان ترینِ
سلام به روی ماهتون؛ خیلی دلم تنگ شده بود که دوباره در چنین فضایی بنویسم ... خیلی ... چون بودنتون انرژی میده ...

دیگران ... کسی غیر از خودت ... خیلی مهمن ... که باشن ... اصلا بگن بدِ ولی باشن ... مهمّید ... ممنونم که هستید ... رمان سیتا که خیلی دوستش دارمُ تقدیمتون می کنم

صفحه ی نقد >>>>>>>>> نقد و بررسی رمان سیتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

نام رمان: سیتا

نویسنده: سارا اکبری

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، معمّایی و فانتزی

ناظر: vettue
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

س اکبری

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
30/3/20
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
773
امتیاز
83
سن
38
زمان حضور
1 روز 13 ساعت 2 دقیقه
1590047943358.png

مقدمه:
سیاره ای گرد که در مرکزش حرارتی سرخ بر افراشته بود .... در افسانه ها می گویند حرارتش غیر قابل کنترل بود و وسعتش وصف ناپذير ...
می گویند اهالی سیاره برای کم کردن این حرارت افول ناپذیر، دست به دامان اهورای بزرگ شدند و او تنها یک راه پیشنهاد داد ...
خارج کردن حرارت با ماده ای ناشناخته و مرموز
در افسانه آمده است این کار بسیار خطرناک بود و خارج از خطرات موجود این ماده در اذهان عمومی هنوز ناشناخته و مقهور بود ... طوری که در سنن قدیمی اهالی از این ماده دوری می کردند و آنرا منحوس و مایه ی بدیمنی می دانستند و گاه برای دور کردن بلایا، با سوزاندن این ماده از اهورای بزرگ طلب بخشش می کردند ...
اما اهورای بزرگ خارج از سنن کاری خواسته بود ... و آن آغشته کردن دست های بزرگان به این ماده بود!...
اهالی برای بررسی وسعت این مشکل به نزد بزرگان سیاره رفتند
آنجا مردی بود به نام رکابد
وی مردی مومن و اهل عبادت بود و روزی نبود که نزد اهورا به ستایش برنخواسته باشد ...
رکابد در نزد اهالی به بالاترین درجه اعتماد رسیده بود و وقتی رکابد حرف می زد اهالی سند را امضا شده مهر می کردند ....
و آن روز رکابد گفت:
فردا بالای کوه می رویم و آن را آزاد می کنیم
این ماده تنها راه نجات ماست
و آن ماده نامی نداشت جز
سیتـــــــــــــــــــــــــــــــــــا ...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

س اکبری

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
30/3/20
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
773
امتیاز
83
سن
38
زمان حضور
1 روز 13 ساعت 2 دقیقه
این هم جلد طراحی شده ی گندم جان (در پست دوم)؛ طراح خوبمون:roseb:تشریح جلد: چکیده ای از مطالب رمان می باشد که در رأس آن خدا، قشر های مختلف مردمی و اجتماع و دست، تمثال جالبی از فردیت کاراکتر آسمان که به دنبال آرزوهاست و امرار معاش شاید؛ و سایه می تواند تکامل این دست و مفهوم کمک و یاری عشق به امیر حسین را برساند.

و این شعر، گندم جان خیلی زیبا مشکلات قشر های مردم و مِن جمله امیرحسین و آسمان رو در این شعر عصاره گیری کردن. فدای خلاقیتش :roseb:



سرش را بالا کرد و حس درد در تمام مویرگ های سرش سوت کشید؛ دستش را به ناحیه ی درد کشید و از چهارچوب در بیرون آمد که صدای منقوش منشی به گوش رسید:
- سلام آقای بهاروند ببخشید بدموقع مزاحم شدم ولی از شرکت پیزا تماس گرفتن بالاخره
با شنیدن این اسم سریع خودش را جمع و جور کرد و تا چشم باز کرد یاد ضربه ی مهلک میله ی بارفیکس رها افتاد ... یک پدرصلواتی نثار عکسش کرد و با عجله به سمت میز و تلفن رفت. منشی هنوز در حال توضیح بود که گوشی را برداشت و در حینی که با انگشتانش ناحیه درد قسمت فوقانی سرش را ماساژ می داد گفت:
- از قسمت جزء تماس گرفتن یا ریاست؟
منشی: نمی دونم اونقد ذوق کردم که یادم رف بپرسم
درد سرش بیشتر شد و طولی نکشید که این درد بشود داد بلند روی سر منشی:
- خوب بی عرضه پس به یارو چی گفتی پشت خط؟
منشی: خوب آخه ببخشید به خدا به جون خودم ذوق کردم بعد این همه مدت انتظار، تماس برقرار شده همه چی از ذهنم پرید ...
- چشمانش را بست و خاک بر سری نثارش کرد و گوشی را کوباند ...
از پلکان عریض و مرمرگون دفتر بالا رفت و مثل همیشه بدون توجه به سلام جبروتی همسایه، راهرو را پیچید ... بعد فکر کرد باید یک سری به بانک برود و سر اطلاع رسانی های ناقص چک های برگشتی علیزاده، دعوا و مرافع راه بیندازد. این بشر بی جنبه حتما باید روی سرش پتک و ساطور و شمشیر زبان باشد تا کارش را درست انجام دهد ... دستش را روی دستگیره ی فلزی و سرد درب کرمی سراند و تا باز شود صدای منقوش منشی با آب و لعاب و فحاشی به گوش رسید ... خوب که گوش کرد مخاطب تمامش، امیرحسین بهاروند بود! ...
- مردکِ ....... فکر کرده به جای منشی، کلفت گرفته که هر طور دلش می خواد حرف می زنه بی عرضه جد و آبادته مرتیکه!
داشت فکر می کرد مگر چه گفته است که باعث این همه جنجال شده است که درب سفید مشکی دفتر با شدت باز شد و منشی تپل در حالی که زیر چشمانش سیاه و ریملی شده بود با چشمان پر از اشک جلو آمد و کم مانده بود که د اخل بـ*ـغل امیر حسین جا خوش کند ... با فکر به این موضوع امیر حسین چندشش گرفت ....هیچ سنخیّتی بین این همه چربی و عضلات تنومند خودش ندید ....
چشم در چشم شده بودند و منشی خیال رفتن نداشت که امیرحسین با پوزخندی عمیق راه را باز کرد و دستش را به نشانه راه باز است و جاده دراز به سمت پلکان نشانه گرفت ....
منشی چشم و ابرویش را نازک کرد و با سرعت نور از کنارش گذشت ... بوی عطر تند و تیزش مشامش را آزرد ... نوک بینیش را مالید و رفت داخل و خدا را شکر کرد که از شر یک تپل خنگ بی ادب راحت شده ... هنوز هم نمی دانست چه کاری کرده که مستوجب این همه فحاشیست!
به محض رسیدن از آب سرد کن یخچال سفید گوشه ی آشپزخانه، لیوان آب میوه را پر کرد ... یاد مهران افتاد که همیشه به این مسئله غر می زد که چرا درون آب سرد کن آب میوه می ریزد و بعد لیوان را یک ضرب سر کشید و بی وقفه گوشی آیفون مشکی اش را از داخل جیب کتش در اورد و شماره ی مهران را گرفت .... مهران.... دوست با مرامی بود همیشه ... از آنها که برای رفاقتشان جانشان را هم می گذارند وسط .... بوق اول به دوم نرسیده صدایش آمد ... مثل همیشه وسط بوق ماشین ها و موتور های خیابان ...
مهران: سلام دادا ....
رفت به سمت اتاقش:
- سلام ... یه سر میای سمت ما؟
- باز تو کارت گره افتاد یاد چاه باز کن زندگیت افتادی امیر حسین؟
نخندید .... ولی همیشه از حرف زدن مهران خوشش می آمد ... بعد به آخرین باری که به حرف هایش خندیده است فکر کرد ... کی بود؟....
- منشی گذاشته رفته بیا یه زنگ بزن به بعدی
- عجب ... خط قران کج میشه نعوذ بالله خودت تماس بگیری؟!....
اوقاتش تلخ شد ....
- خودم یه کاریش می کنم کاری باری ی؟
- بابا شوخیم تو کت تو نمیره .... به روی چشم تا یه ساعت دیگه بیخ ریشتم
تا پرونده ها را مرور کند و امضا های عقب مانده را بزند و پروژه های جدید را بررسی کند ... صدای پای مهران می آید ....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

س اکبری

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
30/3/20
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
773
امتیاز
83
سن
38
زمان حضور
1 روز 13 ساعت 2 دقیقه
مهران مثل همیشه در آشپرخانه غر زد و یخ های قالبی را داخل لیوان کمر باریک فرانسوی خالی کرد:
- یک بار نشد بیایم این آب سرد کن یخچال تو آدمیزادی آب داشته باشه امیرحسین ....
امیر حسین فکر کرد این جمله را در ماه باید چند بار بشنود؟ .... یکهو بدون هیچ دلیلی یاد جمله ی منشی تپل و بی ادبش افتاد «بالاخره از شرکت پیزا تماس گرفتند»
شرکت پیزا یکی از معتبرترین رقبای صنعت نشر بود که امیر حسین بدش نمی امد یک بار هم شده با آنها قرار داد امضا کند ولی شرکت پیزا همیشه طرف قرار داد های خاص خودش را داشت و معیار و ملاک هایش در استاندارد کارهای امیرحسین نمی گنجید که همیشه به یک بهانه ای دکش می کردند... حالا چه شده که تماس گرفته اند؟.... یعنی می شد عملی شود این خواسته ی ذهنی امیر حسین؟... صدای پای پاشنه های کفش های مارک مهران افکارش را برید و متعاقبش صدای حنجره اش ....
- داداش کی می خوای این اخلاق دسته گلتو خرج یکی هم رده ی خودت کنی و دست از سر کچل ضعیف تر از خودت برداری ها؟....
امیرحسین بدون اینکه سرش را بالا کند جواب داد:
- من اخراجش نکردم ....
مهران روی لـ*ـبه ی میز برّاق و مشکی امیر حسین نشست .... چشم امیر حسین از بالای عینک دسته سفید مطالعه اش تا لـ*ـبه ی میز رفت و کمی روی شلوار مهران مکث کرد ولی تذکر نداد .... مهران خوب می دانست امیرحسین چقدر روی دیسیپیلین کار و زندگی اش حساس است و دقیقا به همین دلیل درست دست می گذاشت روی نقاط حساس اعصابش .... شاید می خواست تست کند که آیا برای امیرحسین حساب دیگری دارد یا نه ...و الحق و والانصاف هم هر بار با سکوت و صبر امیرحسین مواجه می شد ....
مهران دست کشید به لـ*ـبه ی تاچ پد لپ تاپ امیر حسین و در حالی که چشمانش برق رنگ نقره ایش را از نظر می گذراند گفت:
- چیزی نشده دادا فقط تو این چند ماه این دهمین باره که منشی عوض می کنی بگم ریچارد گیپسون بیاد برای ثبت رکوردت؟! ... هر چی دادِ تو زندگیت، رو سر این جماعت بی پول و ندار می کشی و بعدم با جمله ی من اخراجش نکردم سر و ته قضیه رو هم میاری .... این راهش نیست داداشِ من ....
امیر حسین دسته ی عینکش را روی گوشش جا به جا کرد و در حالی که به بودجه های ثبت شده ی ماه پیش نگاه می کرد گفت:
- همیچینم ندار و بی پول نیستن این جماعتی که داری سنگشونو به سـ*ـینه می زنی .... بوی عطر 800 تومنیش هر روز صبح، تمام دفتر منو به گند می کشید!
صدای خنده ی مهران تمام فضا را پر کرد ... امیرحسین سرش را بالا کرد و نگاهی به ساعتش انداخت ... از صبح چیزی نخورده بود جز آب و نسکافه .... پرونده را بست و عینک را از روی چشمانش برداشت و کشوی میز را باز کرد و پوشه ی آبی لیست منشی های درون صف انتظار را بیرون کشید ....
- همین امروز زنگ بزن بعدی بیاد تموم کارا رو هم تلنبار شده .....
مهران وسط خنده هایش تکه تکه حرف زد:
- بده ببینم قرعه به فال کدوم بخت برگشته می خوره
و بعد از کمی مکث باز خندید و گفت:
- اسم و فامیلشو داشته باش .... آسمان ابری!
آن روز تا عصرش مهران، ساقدوش امیرحسینی بود که تمام فکر و ذکرش پای تماس شرکت پیزا جا خوش کرده بود و به شدت انتظار می کشید که منشی جدید بیاید که مبادا اگر تماس بگیرند مجبور شود خودش جواب تماس را بدهد .... این خارج از وجهه ی کاری شرکت بود.
عصر بود .... حدود ساعت چهار بعد از ظهر ...مهران ته فنجان ترامیسو را هم با قاشق خورد و در حینی که هنوز نگاه می کرد آن ته مه ها چیزی گیر نکرده باشد کفت:
- امیر حسین از زنم خسته شدم به خدا ...
زن .... واژه ی غریبی بود برای امیر حسین ... شاید این واژه، غریبیش را از دوران کودکیش می گرفت ....
امیرحسین شانه ی راستش را به صندلی نقره ای تکیه داد و قاشق کوچک قهوه خوری را داخل فنجان آرام چرخاند و منتظر ماند تا مهران ادامه دهد .... مهران که به این سکوت های گاه و بیگاه امیرحسین عادت داشت متعاقبش گفت:
- دیگه به چشَم نمیاد .... به خودش نمی رسه مرتب یا پای گازه یا تو حمام دستشویی و مشغول رفت و روب...صد بار بهش گفتم اگر خدمتکار می خواستم پول می دادم دو جین دوجین می گرفتم زن گرفتم که کنارم بشینه دل بده قلوه بگیره ....
پوزخند امیرحسین جوانه زد:
- همه دردت همینه؟!
مهران که جفت چشم هایش روی پوزخند امیرحسین با تعجب مانده بود ادامه داد:
- کاش همین بود امیرحسین من از سیر تا پیاز روزی که گذشتو براش تعریف کنم از دیوار صدا در میاد از این زن در نمیاد بابا یکی نیس بهش بگه منم آدمم دل دارم به خدا ... من زن گرفتم که دو کلوم حرف حساب باهاش بزنم نه اینکه مرتب بشنوم مهران چایی می خوای؟ مهران شام آماده است؟ مهران میوه می خوری بیارم؟...مهران چاه توالت گرفته بیا بازش کن....مهران سوســــــــــــک....مهران نون نداریم..... موندم تو این شش سال و اندی چطوری تحملش کردم ...
امیرحسین فنجان قهوه را برداشت و کمی مزه اش کرد حوصله ی اراجیف خاله زنکی مهران را نداشت و فکر کرد چطوری باید بحث را عوض کند ....کمی به جلو نیم خیز شد ....
- تو نمی خوای یه شب ما رو دعوت کنی خونت؟
بعد انگار از حرفی که زده پشیمان شد و یاد حرف مادرش افتاد:
«اول حرفو تو دهنت مزه مزه کن تا عواقبش دامنتو نگیره پسرکم»
بعد فکر کرد باید آب طلای مجدد بزند به این جمله ی مادر رفته اش تا دوباره حرفی نزند که اینگونه به شرش گرفتار شود.
 
آخرین ویرایش:

س اکبری

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
30/3/20
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
773
امتیاز
83
سن
38
زمان حضور
1 روز 13 ساعت 2 دقیقه
مهران جفت دست هایش را به هم مالید و با چشم هایش راست آمد توی چشم های امیر حسین و انگار می خواست مطمئن شود این خود امیرحسین است؟!
- راست میگی جون مهران؟..... میای؟
چند سالی میشد این دو با هم دوست بودند و هیچ وقت رابـ*ـطه ای این گونه پیدا نکرده بودند چون نه امیرحسین اهل برو بیا بود و نه متاهل بود که رفتش ، آمدی داشته باشد .... مهران...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

س اکبری

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
30/3/20
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
773
امتیاز
83
سن
38
زمان حضور
1 روز 13 ساعت 2 دقیقه
- جون داداش نمی دونستم همین اول کاری می خواد تور بزنه وگرنه غلط می کردم شماره تو رو بدم شماره خودمو می دادم حالشو می بردم!
امیرحسین همچنان سکوت کرده بود و رگ پیشانی متورمش نشان می داد اعصابش در حال آلارم زدن است ....
مهران دست چپش را بالا آورد و وصل تماس را زد و گوشی را به گوشش نزدیک کرد که .... امیرحسین از روی صندلی اش برخواست و به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

س اکبری

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
30/3/20
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
773
امتیاز
83
سن
38
زمان حضور
1 روز 13 ساعت 2 دقیقه
حس کثیفی صورتش آزرده اش می کرد. پتوی لاجوردی نرمش را کنار زد و چهار زانو نشست روی تـ*ـخت. کمی بوی بد به مشامش رسید رکابی سفیدش را نگاه کرد و با دست راستش یقه اش را باز کرد و بویید ... بوی خوبی نمی داد بوی سلولهای مرده سر صبح و سم های بیرون آمده ی مضر خوب نبود .... بود؟
لالیکش را از روی پاتختی جمع و جورش برداشت و روی گردن و پشت گوش هایش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

س اکبری

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
30/3/20
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
773
امتیاز
83
سن
38
زمان حضور
1 روز 13 ساعت 2 دقیقه
امیرحسین تک سرفه ای زد و سعی کرد درست بنشیند و مغزش را بیاورد به موقعیت کنونی... همانطور که تهویه ی اتاقش را با دکمه ی کنار میز روشن می کرد گفت:
- اغور بخیر !
چشم های درشت دخترک باز تر شد و با صدای آهسته اش گفت:
- بله؟!
امیرحسین بدون اینکه نگاهش کند کشو سمت راست میزش را باز کرد و قاب خط خطی اش را از داخلش برداشت:
- هنوز ظهر نشده!
چند...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

س اکبری

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
30/3/20
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
773
امتیاز
83
سن
38
زمان حضور
1 روز 13 ساعت 2 دقیقه
عیاز لـ*ـبخند به لـ*ـب به امیرحسین نگاه کرد. مانتو چسب کرم رنگ روشنش تمام انـ*ـدام بدن هایش را به وضوح نشان می داد و تا روی ران، بیشتر کش نمی آمد و تکه پارچه ی مثلا شالش هم روی کش مویش بود! رنگ لـ*ـب هایش به نظر امیرحسین آدم را یاد دیمن سالواتوره ی فیلم خاطرات یک خون آشام می انداخت و با این فکر گردنش را با انگشت شستش مالید!
بعد فکر کرد رنگ خون هم به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

س اکبری

نویسنده افتخاری
کاربر افتخاری
عضویت
30/3/20
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
773
امتیاز
83
سن
38
زمان حضور
1 روز 13 ساعت 2 دقیقه
همانطور فیش فیش کنان برگشت سمت درب آهنی آبی آسمانی خانه اشان و کیفش را از جلوی پشتی برداشت و کفش های اسپرت کرمش را از پا در آورد و وارد شد .... مادر گوشه ی خانه نشسته بود و پدر نیز روی تشک دراز کشیده بود .... با دیدنش سر جفتشان برگشت .... آهسته سلام کرد و لـ*ـبخند زد .... چشمان خیسش را چند بار باز و بسته کرد تا قرمزیش برود و یکراست رفت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا