خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان بازگشت بهار | بیتا صادقی کاربر انجمن رمان 98

bita sadeghi

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
564
امتیاز
143
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
2 روز 12 ساعت 37 دقیقه
نام رمان:بازگشت بهار
نویسنده:بیتا صادقی
ناظر: Delaram88
ژانر:تخیلی/فانتزی،عاشقانه
خلاصه:بهار دختری در اواخر ۱۷ سالگیه و بعد از پشت سر گذاشتن مشکلاتی زندگی خوبی رو با مادرش داره ولی نمیدونه که اوضاع قراره عوض بشه و درست در روز تولد ۱۸ سالگیش...
 

bita sadeghi

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
564
امتیاز
143
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
2 روز 12 ساعت 37 دقیقه
♡مقدمه♡
بهاری زیبا در پایان زمستان سخت در راه است اما باید دانست این بهار ابدی نیست و برای دیدن بهاری نو باید تا یال بعد صبر کرد...
دید...دید دید...دید دید...
با صدای رو مخ زنگ ساعت زنگیم از خواب بیدار شدم!
محکم با مشت رو ساعت کوبیدم تا خفه بشه.
-ای کوفت چی‌ میشه تو یه روز زنگ نزنی تا من راحت کپه‌ی مرگم رو بزارم.
اَه حرصی کشیدم و کلم رو زیر بالشت فرو کردم تا باز بخوابم.
اما درست همون لحظه صدای مامان در اومد:
مامان:بهار...بهار نمی‌خوای بیدارشی لنگه ظهره تاکی میخوای عین خرس بخوابی؟
-نه خیر انگار که نمیشه خوابید!
با دست چشمای خستم رو مالیدم بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم.
آبی به دست و صورتم زدم...
تازه چشام وا شد و خواب از چشمام پرید!
موهای بلندم رو باز کردم و شروع کردم به برس کشیدن.
خدا رو شکر چون بافته بودموشون زیاد بهم ریخته نبود.
کارم که تموم شد یه کلیپس نسبتا کوچیک و ساده‌ی سفید رو موهام زدم که موهای پر و بلندم رو کامل به نمایش گذاشت با اینکه کامل جمعشون کرده بودم پایینموهام که آزاد بود تا سر شونم می‌رسید.
مسواکم رو هم زدم و از دست شویی بیرون اومدم.
جلوی آینه‌ه‌ی قدی اتاقم ایستادم و لباس خواب سبز و بنفشم رو با یه تیشرت جذب آستین کوتاه فیروزه‌ای و شلوار جذب ترح‌ لی سرمه‌ای عوض کردم.
نگاهی به خودم تو آیینه انداختم بدن خیلی لاغری داشتم اما در تضاد با اون قدم خیلی بلند بود در حقیقت ۱۸۵ سانت!
و پوستی سفید به همراه موهای بلند مشکی ابرو‌های باریک و خوش فرم که خدادادی مرتب بود چشمای آهویی که انگار همیشه خمار بود و مژه‌های پر و بلندم زیبا ترش کرده بود بینی قشنگ و قلمی دهن کوچیک و لب‌های باریک اما برجسته‌ی قرمز که انگار خدادادی خط لب داشت.
- خوب شد.
از اتاقم خارج شدم و از پله‌ها پایین رفتم.
 
آخرین ویرایش:

bita sadeghi

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
564
امتیاز
143
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
2 روز 12 ساعت 37 دقیقه
خب از اول شروع می کنیم اسم من بهاره خب ۱۷ سالمه یه برادر به اسم بهرام دارم که با پدرم خارج از کشوره و من با مامان زندگی می‌کنم مامانم روانشناسه،پدرم مغز و اعصاب و براردمم جراح و تازه جواب کنکورم رو گرفتم...پزشکی ژنتیک دانشگاه تهران!
بله ما یه همچین خرخونی هستیم!
تو همین فکرا بودم که به آشپزخونه رسیدم.
-سلام مامان صبحت به‌ خیر...کمک نمیخوای؟
مامان با لبخند به طرف من برگشت...
مامان:سلام دخترم صبح توهم به خیر‌...نه مرسی کمک لازم ندارم تموم شد.
سر نیز نشستیم و با غذا مون مشغول شدیم.
مامان:ساکتی دخترم
-هیچی چیزی نیست توفکرم.
سرش رو تکن داد و حرفی نزد!
رفتارش یکم عجیب بود انگار...انگار یه چیزی ذهنش رو درگیر کرده بود...این از چشاش معلوم بود.
از فواید مادر روانشناس دلشتن!
آدم خیلی چیزا ازش یاد میگیره.
غذام تقریبا تموم شده بود اما مامان همچنان بیقرار بود!
-مامان چی شده؟
شک زده نگاهم کرد
-مامان میدونم یه چیزیت هست لطفا بگو میدونی که نمیتونی چیزی رو ازم پنهون کنی!
مامانم به تودش اومد و خودش رو جمع و جور کرد.
مامان:خب آره یه چیزی هست که باید بهت بگم خب...
اما صدای زنگ تلفن اجازه‌ی حرفی رو بهش نداد...
اَی بر خرمگس معرکه لعنت!
آقا میمردی دیرتر زنگ بزنی!
مامان:بهار تو سفره رو جمع کن منم میرم جواب تلفن رو بدم.
-باشه
و شروع کردم به جگع کردن میز.
 

bita sadeghi

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
564
امتیاز
143
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
2 روز 12 ساعت 37 دقیقه
مشغول جمع کردن میز بودم اما فکرم پیش تلفن و کسی بود که تلفن کرده.
نمیدونم چرا اما حساس می‌کردم عمه عفریته زنگ زده خودمم نمی‌دونم!
عفریته(اسم شخصیت فیلم آهوی پیشونی سفید)عمه بزرگم بود!
از اونجایی که همش دنبال نقشه کشی و زندگی خراب کردن و دشمنی بود بهش می‌گفتم عفریته!
یه آب زیر کاهی بودا که اون سرش ناپیدا!
مامان:باشه مهری خانم میایم
با شنیدن اسم مهری از دهن مامان مطمعن شدم که خودشه!
ای عفریته معلوم نی چه مرگشه باز زنگ زده؟
دیگه به ادامه می مکالمه گوش ندادم و با حرص ظرفا رو شستم!
این زن تا چند سال پیش سعی داشت پدر و مادرم ر از هم جدا کنه و زندگی ما رو بهم بریزه این بشر از وقتی عشق پدر و مادر من رو فهمید شروع کرد به حسودی کردن و کرم ریختن ذلیل مرده اما عشق واقعی چیزی نیست که به این راحتیا از بین بره و هیچ قدرتی در جهان نمیتونه مانع اون عشق باشه و پدر و مادر منم به لطف همین عشقی که بینشون بود از شر این زن در امان موندن!
این اواخرم سعی داشت من رو عاشق پسر
بزرگش کنه و در آخر به توسط اون به من ضربه بزنه اما خدا جای حق نشسته!
خدا خودش از من در برابر دام‌های اون محافظت کرد و اجازه نداد اونم تو اون سن حساس دل من براش بلرزه و دل من نلرزید که نلرزید.
آخرین بشقاب رو هم شستم و شیر آب رو بستم.
 
آخرین ویرایش:

bita sadeghi

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
564
امتیاز
143
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
2 روز 12 ساعت 37 دقیقه
همون لحظه مامان که تلفنش تموم شده بود صدام کرد؛
مامان:بهار دخترم بیا اینجا!
-باشه مامان.
و از آشپزخونه خارج شدم.
کنار مامان روی مبل سلطنتی آبی‌کاربنی نشستم
-خب مامان چی شده؟
مامان:فکر کنم بدونی کی زنگ زده بود!
پوزخندی زدم.
مامان میدونست گوشام چقدر قویه.
-عفریته!
اما مامان بی توجه به حرفم ادامه داد:
مامان:درسته امشب خونه‌ی پدر و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

bita sadeghi

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
564
امتیاز
143
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
2 روز 12 ساعت 37 دقیقه
خندیدم و گفتم:
- ای به چشم رائیس شمایی.
مامان خنده‌ای کرد
مامان:امان از این زبون چرب و نرمت!
برای شوخی گوشه‌ی تیشرتم رو گرفتم و تعظیمی کردم؟
-مرا عفو کنید بانوی من زود باز می‌‌گردم.
و بعد مثل جت دویدم تو اتاقم!
و به صدای خنده‌های مامان توجهی نکردم.
به سرعت وارد اتاقم شدم
ای خدایا ببین چطوری گرفتار شدیم باز این اختاپوس(مادر بزرگم)و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

bita sadeghi

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
564
امتیاز
143
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
2 روز 12 ساعت 37 دقیقه
-اوه چه آنتایم.
مامان خندید و چیزی نگفت.
مانتوی آبی روشنی پوشیده بود با شال‌ و شلوار سفید و کیف‌ و کفش مشکی.
هردو سوار ماشین مامان شیدیم و راه افتادیم.
توی راه هر دومون ساکت بودیم و حرفی نمی‌زدیم فقط به آهنگ‌های ملایمی که پخش می‌شد گوش میدادیم...
مامان خیلی عجیب شده لود اما نمیدونم چرا!
یعنی پی انقدر نگرانش کرده؟
یک دفعه متوجه شدم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

bita sadeghi

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
564
امتیاز
143
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
2 روز 12 ساعت 37 دقیقه
وقتی مامان صدام کرد و رفتم دم در علنا کف بر شدم رفت؟!
-اوه مای گاد!
مامان:خوبه؟بهم میاد؟
-محشر شدی.
مامان:خوبه همن رو بگیرم؟
- صد البته.
مامان:تو چی چیزی چشمت رو نگرفته؟
نگاهم رو به یه مانتوی جلو باز بنفش با نوارای سبز فسفری که روش کمی کار شده بود.
-چرا اون مانتو نظرت چیه؟
مامان رد نگاهم رو گرفت و نگاهی به مانتو انداخت.
مامان:خیلی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

bita sadeghi

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
564
امتیاز
143
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
2 روز 12 ساعت 37 دقیقه
مغازه‌ی بزرگی بود و پر از لباسای رنگارنگ
مامان به سمت یه پیرهن آستین کوتاه سفید رفت که روش کاملا کار شده و سنگ دوزی شده بود.
مامان:نظرت چیه؟
-عالیه امتحانش کن!
مامان رفت و با یکی از فروشنده‌ها صحبت کردن و بعد همراه با لباس به سمت اتاق پرو رفت.
منم بی هدف بین لباسا می‌چرخیدم و دونه دونه نگاهشون می‌کردم.
لباسای قشنگی بوون اما نمیدونم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

bita sadeghi

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
6/12/19
ارسال ها
67
امتیاز واکنش
564
امتیاز
143
سن
16
محل سکونت
تهران
زمان حضور
2 روز 12 ساعت 37 دقیقه
بعد که از اتاق پرو در اومد لباس رو نشونش دادم اونم رفت و بعد از صحبت با فروشنده پیراهن رو برام آورد.
لباس فوق العاده‌ای بود و از نزدیک زیبا ترم بود!
مامان:بیا ببین خوب میشه.
لباس رو بدون هیچ حرفی گرفتم و وارد اتاق پرو شدم.
اول برای اطمینان از اینکه آیینه معمولی باشه انگشتم رو روی صفحش گذاشتم!
چون بارها خونده بودم که توی اتاق پروها در...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا