خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان بانوی طبیعت | bita sadeghi کاربر انجمن رمان 98

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
3,555
امتیاز
183
محل سکونت
تهران
زمان حضور
11 روز 2 ساعت 6 دقیقه
بانوی طبیعت.jpg
نام رمان: بانوی طبیعت
نام نویسنده: بیتا صادقی
ناظر رمان: Fatemeh zare
ژانر: فانتزی، عاشقانه
خلاصه:
و آن زمان که ظلمت از سیاهی شب برمی‌خیزد، او از دل نور خویش، کسی را می‌سازد که از تاریکی برتر است!
کسی از دیار سختی که ایمانش کوه را خرد، کویر را دریا و بیابان را جنگل می‌کند!
بانوی طبیعت با یاری خدا و همراهی عزیزانش به دنبال راهی برای نجات سرزمینش است.
بهترین سایت رمان نویسی
 
آخرین ویرایش:

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
3,555
امتیاز
183
محل سکونت
تهران
زمان حضور
11 روز 2 ساعت 6 دقیقه
*مقدمه*
ايه اصــــل و نسب در گردش دوران زر است
هر كسي صاحب زر است او از همه بالاتر است
دود اگر بالا نشيند كســـر شــأن شــعـله نيست
جاي چشم ابرو نگيرد گرچه او بالا تراست
ناكسي گر از كسی بالا نشيند عيب نيست
روي دريا، خس نشيند قعر دريا گوهر است
شصت و شاهد هر دو دعوی بزرگی ميكنند
پس چرا انگشت كوچک لايق انگشــــتر است
آهن و فولاد از يک كوه مي آيند برون
آن يكي شمشير گردد ديگری نعل خر است
كــــره اسـب ، از نجابت از پـس مــــادر رود
كــــره خــر ، از خــريت پيش پيش مــــادر است
كاكـل از بالا بلندی رتبــه‌ای پيدا نكرد
زلف ، از افتادگی قابل به مشک و عنبر است
پادشه مفلس كه شد چون مرغ بی بال و پر است
دائماً خون ميخورد تيغی كه صاحب جوهر است
سبزه پامال است در زير درخت ميوه دار
دختر هر كس نجيب افتـاد مفت شوهر است
صائبا !عيب خودت گو عيب مردم را مگو
هر كه عيب خود بگويد، از همه بالا تر است
بهترین سایت رمان نویسی
انجمن98
 
آخرین ویرایش:

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
3,555
امتیاز
183
محل سکونت
تهران
زمان حضور
11 روز 2 ساعت 6 دقیقه
پارت اول

*بتی*
با خستگی کلیدم رو توی قفل انداختم و در رو باز کردم؛ وارد خونه شدم. اولین صدایی که به گوشم رسید، صدای کتی بود:
- اوه بتی تو برگشتی! کم کم داشتم نگرانت می‌شدم.
با کلافگی کوله‌ی سرمه‌ای رنگم رو روی مبل پرت کردم و گفتم:
- نگران نشو! حالا که اومدم. استادا کلاس اضافه گذاشته بودن وگرنه من خوشم نمیومد تا ساعت هفت بیرون از خونه باشم.
قامت کتی از جلوی ورودی آشپز خونه نمایان شد و گفت:
- مهم نیست فقط نگران شدم مخصوصا چون وقتی زنگ زدم جواب ندادی.
- جواب!؟ ولی تلفن من که اصلا زنگ نخورد!
با این حرفم چشمای کتی گرد شد و متعجب گفت:
- ماما من چند بار بهت زنگ زدم شاید سایلت بوده که نفهمیدی! شایدم شارژت تموم شده.
حق با اون بود شاید سایلنتش کردم یادم رفته چون از ویبره‌های مبایل بدم میاد هیچ وقط روی اون حالت تنظیمش نمی‌کنم.
با تعجب گوشی مبایلم رو دراوردم و دیدم هشتاد و هشت درصد هم شارژ داشت ولی سایلنتم نبود. این چه معنی داشت!؟ سریع وارد لیست تماس های مبایلم شدم اما میسکالی هم برام نیوفتاده بود!
- اما کتی؛ حتی میسکالم برام نیوفتاده!
اونم متعجب بهم نگاه کرد بعد سریع گوشیش رو دراورد و تماساش رو نشون داد. پنج بار با من تماس گرفته بود ولی میسکالی برای من نیوفتاده بود! چطور همچین چیزی ممکن بود؟
بی اختیار سوالم رو بلند گفتم:
- چطور همچین چیزی ممکنه؟
آروم زمزمه کرد:
- من نمی‌دونم.
سرمای عجیبی سراسر وجودم رو دربر گرفته بود! نمیدونستم این سرما از کجاست اما یادمه هر وقت که چیزی باعث نگرانیم می‌شد، سردم می‌شد و احساس بیش از حد سرما بهم دست می‌داد. و تنها کسی هم که تو این موارد مثل من بود کتی بود که وضعش از منم بد تر بود، ما تو بعضی موارد به شدت داغ می‌کردیم، انگار تو کوره‌ی آتیش بودیم و بعضی از مواقع اینطوری بودیم، البته وضعیتی که برای کتی پیش میومد خیلی بدتر از مال من بود! اما دلیلش رو هنوز متوجه نشده بودیم.
کتی به من نگاه کرد و بعد از کمی من من کردن، با خندهای تصنعی‌ بهم گفت:
- شاید خط به خط شده، یا من شارژ نداشتم و متوجه نشدم یه چیزی شده تازه الان که خیلی از این چیزا سر در نمی‌آریم ولی قطعا یه توضیح منطقی برای این موضوع وجود داره.
به احتمال زیاد اونم مثل من سرمای همیشگی رو حس کرده و سعی در آروم کردن خودمون داشته؛ برای همین منم با تک خنده‌ای گفتم:
- راست می‌گی بهتره بهش فکر نکنیم.
برای پرت کردن حواسمون گفتم:
- نظرت چیه آهنگ جدیدی که گرفتم رو بذارم؟
کتی: حرف نداری تو. منم موافقم.
به سمت اتاقم رفتم و کامپیوترم رو روشن کردم تنها چیزی که به ما یادآوری می‌کرد که اصالت ما ایرانی زبان فارسی بود که همیشه ازش استفاده می‌کردیم، و آهنگ های فارسی زبان که ما رو به یاد ایران بندازه من و کتی دوست‌های خانوادگی بودیم مامان‌ها و باباهامون وقتی خیلی جوان بودن به نیویورک میان و ما هم متولد و بزرگ شده‌ی نیویورک هستیم. من فارسی رو بدون مشکل حرف می‌زنم چون ما تو خونه‌مون همیشه فارسی رایج بوده و اولین زبانی بود که یاد گرفتم و همراه با اون، انگلیسی رو. هنوز مدرسه نمی‌رفتم که مامانم فراسوی و ایتالیایی رو یادم داد. مامانم به جز فارسی به سه زبان انگلیسی ایتالیایی و فرانسوی مسلط بود و از بابام هم آلمانی و اسپانیایی رو یاد گرفته بودم اما خودمون همیشه تو خونه فارسی حرف می‌زدیم. کتی هم مثل من بود ولی به جای آلمانی و فرانسوی، عربی و کره‌ای بلد بود و بهترین قسمتش هم این بود که فارسی رو کاملا روان و بدون لحجه حرف می‌زدیم.
صدای آهنگم که بلند شد، از پای میز کامپیوترم بلند شدم و به سمت کمدم رفتم تو یه حرکت تونیک سبز زیتونیم رو از تنم دراوردم و جاش یه تاب بندی شیری رنگ پوشیدم و روش هم بلوز جلوباز مشکی که بلندیش تا بالای زانوم بود و یه شلوارک شیریم که تا ساق پام می‌رسید رو پوشیدم و دمپایی رو فرشی‌های کرم رنگ مخملیم موهای بلندم رو از حصار کلیپس ساده‌ای که رو سرم بود خلاص کردم و با کش شل بستم زیاد از این مدل لباسا خوشم نمیومد؛ مخصوصا بیرون از خونه ولی الان خونه بودیم و کسی نمی‌دید که اینا هم فقط لباس راحتی بود.
از اتاق خارج شدم و تو حال، رو یکی از مبلا نشستم.
- عجب بوی خوبی راه انداختی کتی! واسه شام چی پختی که انقدر بوی خوبی داره؟
کتی: خوشت اومد؟ دستورش رو از توی یکی از کتابای قدیمی مامان گرفتم همون خورشت قورمه سبزی معروف ایرانیه بوش که حرف نداره! خیلی خوبه مز‌شم من چشیدم خیلی خوشم اومد؛ امیدوارم تو هم دوست داشته باشی.
- سر شام می‌فهمیم. پس منم سالاد شیرازی درست می‌کنم فکر کنم خیلی بچسبه. یادمه مامان همیشه درست می‌کرد ولی من خیلی کوچیک بودم.
هشت سالم که بود مامانم به شکل مرموزی ناپدید شد وقتیم که پونزده ساله بودم به شکل مرموزی کشته شد! اون موقه ها مادر کتی هم ناپدید می‌شه درست مثل مامان من! و پدرشم من رو پیششون آورد. از طرفی هم چون منو کتی از اول رابـ*ـطه‌ی خیلی خوبی داشتیم هم از طرف دیگه هم چون منم اون درد رو کشیده بودم و درکش می‌کردم‌، می‌تونستم آرومش کنم و همین‌طور هم شد! با این کار هم من می‌تونستم صاحب کسی بشم که ازم مراقبت کنه هم به کتی کمک کنم
بهترین سایت رمان نویسی

انجمن 98
 
آخرین ویرایش:

Fatemeh zare

ناظر آزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/5/20
ارسال ها
128
امتیاز واکنش
2,431
امتیاز
103
محل سکونت
ناحیه بارونی ^^
زمان حضور
24 روز 13 ساعت 20 دقیقه
پارت دوم
با گذشت چند سال همه چیز بهتر شده بود ولی...
کتی: سالاد تموم شد بتی؟
- بله تمومه.
سالاد رو نمک زدم و روی میز گذاشتم. دوتا لیوان با بطری دوغ و نوشابه و دوتا پیاله ماست ریختم و روی میز گذاشتم. بشقاب و لیمو ترش تازه رو روی میز گذاشتم. قاشق چنگالا رو چیدم روی میز و کتی هم یه ظرف خورشت و برنج روی میز گذاشت. هردوتامون بی حرف پشت میز نشستیم و با نام خدا و دعایی که مامان برای قبل از غذا یادمون داده بود رو خوندیم. مامانم خیلی به این چیزا معتقد بود و همیشه می‌گفت:
- اگر خدا رو شکر نکنیم برکتمون از خونه میره!
ماهم همیشه به گفته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های مامانمون عمل می‌کردیم. خداروشکر همیشه هم خونمون پر برکت بود. پدر کتی هم زمانی که شانزده سالمون بود، مرد و ما رو تنها گذاشت. دو سال از اون موقع می‌گذره ولی باحق بیمش و حقوقی که تو ارتش داشت، تونست به ما هم کمک کنه. خود ما ها هم با کارای کوچیک توی خونه برای خودمون درامد داریم و یه زندگی در سطح معمول برای خودمون ساختیم. وقتی هم که دانگشگاه تموم شه، می‌ریم سر کار و دیگه وضعیت بهتر میشه.
برای خودم کمی برنج کشیدم و روش رو هم خورشت ریختم. یه قاشق امتحان کردم. خوب بود ولی خیلی ترش نبود! برای همین یکی از لیموها رو بریدم وآبش رو روی غذام ریختم. از بچگی عاشق خوراکی های ترش بودم. یادمه هروقتم مامان درست می‌کرد همین کار رو می‌کردم از بسم خنگ بودم به جای سالاد رو برنج یا خورشتم، آب لیمو رو می‌ریختم.
در دوغ رو باز کردم یه لیوان برای خودم پر کردم. کتی ‌هم نوشابه! بی حرف و آروم غذامون رو خوردیم. چون ما معتقد بودیم حرف زدن سر غذا، بی احترامی به خدا و برکت اونه اگرم حرف می‌زدیم خیلی کم و تک و توک آروم و شمرده شمرده و با رعایت تمام آداب غذامون رو می‎خوردیم مامانم می‎گفت:
- من با نوع غذا خوردن ملیت‌های دیگه آشنایی ندارم ولی یه ایرانی اصیل، با احترام کامل و شمرده شمرده و با رعایت تمام آداب غذاش رو می‌خوره و از سر سفره با احترام بلند میشه پس منم همینطور رفتار می‌کنم.
بعد از این که به اندازه‌ی کافی خوردم، خدا رو شکر کردم و از سر میز بلند شدم ولی به کتی که هنوز مشغول بود حرفی نزدم و صبر کردم تا تموم کنه اونم چیزی نگفت بعد از تموم شدن غذاهامون میز رو جمع کردیم غذاها رو خالی کردیم و توی یخچال گذاشتیم. و بعد از اون با هم به حال رفتیم و روی مبلا نشستیم.
کتی: بتی میگم به نظرت این چندوقته زیادی کسل کننده نبوده؟
- آخ که حرف دل منو زدی. مخصوصا که دانشگاهم جلسه‌ی اخرم بود و ترم جدید از پاییز شروع میشه وضع بدترهم میشه.
کتی: نظرت چیه با هم بریم بیرون؟
- الان؟
متعجب بهش نگاه کردم که گفت:
- نه بابا الان چرا؟! منظورم فرداش آخر هفته هم که هست دیگه بهتره.
- آهان بله منم موافقم ولی کجا بریم؟
قبل از این که دهن باز کنه، تلفنم زنگ خورد. با دیدن عکس دختری با موهای قهوه‌ای و چشمای عسلی رو صفحه‌ی گوشیم لـ*ـبخندی زدم.
- الو سلام کریس؛ چطوری؟
کریستینا: سلام عزیزم. ممنونم تو خوبی؟
- ممنون. چه خبرا؟ چیکار می‌کنی دختر؟
بهترین سایت رمان نویسی
انجمن98
 
آخرین ویرایش:

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
3,555
امتیاز
183
محل سکونت
تهران
زمان حضور
11 روز 2 ساعت 6 دقیقه
پارت سوم
کریستینا: کار خاصی نمی‌کنم، امروز امتحانات پایانیم تموم شد منتظرم که جواباش بیاد. تو چیکار کردی؟
- مال منم دو روز دیگه آخریشه ولی کلی قبل و بعدش نگهمون داشتن.
کریستینا: چرا؟
- یکی از استادامون چند جلسه نیومده بود برای این که مجبور نشه سوالات رو تغییر بده کل جبرانیا رو همین امروز برامون گذاشت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
3,555
امتیاز
183
محل سکونت
تهران
زمان حضور
11 روز 2 ساعت 6 دقیقه
بهترین سایت رمان نویسی
انجمن 98

پارت چهارم

با این حرف به اتاقم رفتم و بعد از یه نگاه کلی تو کمدم، یه بلوز گشاد و بلند سایه روشن زرد رنگ با گل‌‌های تک و منفرد سفید رو با شلوار ستش از تو کمد دراوردم اینا از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
3,555
امتیاز
183
محل سکونت
تهران
زمان حضور
11 روز 2 ساعت 6 دقیقه
هر دو مون با آخرین سرعتی که میتونستیم به اتاقمون رفتیم و تمام لوازم مورد نیاز رو برداشتیم چون خیلی نگران بودم لباسام رو عوض نکردم و فقط پالتوی نازک و بلندی رو روش پوشیدم که بلندش تا بالای مچ پام میرسید و رنگ سرمه‌ای داشت کولم رو با کیف دستیم و لپ‌تابم برداشتم و همراه با کتی از ساختمون خارج شدیم و بدون توجه به آسانسور از پله‌ها...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
3,555
امتیاز
183
محل سکونت
تهران
زمان حضور
11 روز 2 ساعت 6 دقیقه
بهترین سایت رمان نویسی
انجمن 98

اون شب هوا یکم سرد بود از یه طرفم چون هوا تازه بهار اومده بود هنوز سوز زمستون رو داشتیم چشمام و سرم خیلی درد می‌کرد چون بدجوریم خسته شده بودم از طرفیم کم‌ خوابی شب‌های گذشته همشون رو هم جمع شده بود و الان حالم رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
3,555
امتیاز
183
محل سکونت
تهران
زمان حضور
11 روز 2 ساعت 6 دقیقه
بهترین سایت رمان نویسی
انجمن 98

صدای زنگ ساعت که بلند شد، به زور لای پلکای بستم رو باز کردم کتی هنوز خواب بود اما من زود بلند شدم و زنگ ساعت رو هم خواموش کردم که کتی کمی بیشتر بخوابه به دست شویی رفتم و دست وصورتم رو شستم و به چهرهی خودم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

bita sadeghi

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/12/19
ارسال ها
269
امتیاز واکنش
3,555
امتیاز
183
محل سکونت
تهران
زمان حضور
11 روز 2 ساعت 6 دقیقه
بهترین سایت رمان نویسی
انجمن 98
و لبخندی به این نگرانی خواهرانش زدم. اون تنها کس من بو،د از همه برام با ارزش تر تو این زندگی. بی‌حرف از خونه زدیم بیرون و به سمت کافه‌ی مادر کرسیتینا راه افتادیم.
سوار تاکسی که شدیم، شیشه رو دادم پایین. نسیم خنک...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا