خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان اسی قصاب عاشق می شود | gandom کاربر انجمن رمان ۹۸

gandom

مدیر تالار طراحی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
مترجم انجمن
عضویت
20/8/18
ارسال ها
949
امتیاز واکنش
14,636
امتیاز
278
سن
20
زمان حضور
33 روز 9 ساعت 31 دقیقه
بسم الله الرحمن الرحیم


اسی قصاب عاشق می شود
نویسنده: gandom
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، پلیسی
ناظر: The unborn
خلاصه:

ممکنه از نظر ما قصابا آدمای سیبیل کلفت، بی‌احساس و خشنی بنظر بیان، اما همیشه همه چیز اونطور که ما فکر می‌کنیم نیست!
داستان ما بیانگر زندگی دوتا عاشقِ، شیرین خانم و آقا اسماعیل که دل در گرو هم دارن ولی سطح تفکر و ظاهربینی آدما از هم جداشون میکنه، اگرچه بطور بامزه و شیرینی عاشق هم شدن اما معلوم نیست که در آخر به هم میرسن یا نه، باید ببینیم تقدیر برای اونا چه خوابی دیده!
دنیا رو نمیشه ساده گرفت، بعضی اوقات آینده‌ای رقم میخوره که هیچوقتِ هیچوقت فکرش رو نمی‌کردی...

بنظر شما آیا قصابا هم حق عاشق شدن دارن؟!
 
آخرین ویرایش:

gandom

مدیر تالار طراحی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
مترجم انجمن
عضویت
20/8/18
ارسال ها
949
امتیاز واکنش
14,636
امتیاز
278
سن
20
زمان حضور
33 روز 9 ساعت 31 دقیقه
سیب زمینی‌های سرخ شده‌رو از داخل ماهیتابه درون ظرف چینی گلدار ریختم و همزمان ضربه‌ای روی دست دراز شده‌ی سیما به سیب زمینی‌ها زدم
-آخ، وحشی.
-تا تو باشی ناخونک نزنی.
سریع یک سیب‌زمینی برداشت و داخل دهنش گذاشت، حرصی نگاهش کردم
_میرغضب، میگم شیرین تو واقعا از این پسره خوشت میاد؟
با فکرش لـ*ـبخندی روی لـ*ـبم نشست، ماهیتابه‌رو کفی کردم
_اهوم.
-مُخِت پاره سنگ برداشته، تو کجا و اون کجا؟ می‌دونی بابات تورو هیچوقت به همچین آدمی نمیده!
دستام‌رو با حوله خشک کردم و روی میز چهار نفره‌ی چوبی آشپزخونه نشستم
-مگه چشه؟
روی صندلی روبه‌روییم نشست
-چش نیست، گوشِ. آخه خره تو تحصیلات عالیه داری، درسته اونم دانشگاه رفته ولی بابات اسم و رسمی تو بازار داره، تک دخترشی. عمرا تورو دست همچین آدمی بده.
چاقویی‌رو که برای خورد کردن کاهو در دست گرفته بودم‌رو درون سینی انداختم
-دِ بدبختی من همینجاست؛ دل بستش شدم سیمی. نمی‌دونم چی قراره بشه، امروز فردا باید باهاش صحبت کنم و بفهمم برنامش چیه.
تیکه هویچی تو دهنش انداخت و با دهن پر گفت:
-منکه میگم نمیشه.
شونه بالا انداختم، بحث با این رفیق شکمو بی‌فایده بود
به گلدون روی میز خیره شدم و غرق خاطراتم شدم
وقتی 15 سالم بود یه روز که از مدرسه برمیگشتم چشمم به مغازه‌ی متروکه‌ای افتاد که به لطف علی آقا از اون روز دیگه متروکه نبود، وقتی خونه رفتم با تعجب به این فکر می‌کردم که اون مغازه قراره چی باشه. چند روز بعد که از کنار مغازه متروکه گذشتم دیدم شده یه قصابی!
با خودم فکر کردم ما یه قصابی تو محلمون کم داشتیم، لـ*ـبخندی زدم و به خونه رفتم و برای مامان گلی ماجرای قصابی‌رو تعریف کردم
_خدا خیرشون بده، یه قصابی تو این محل نیاز بود والا.
به حرفش لـ*ـبخندی زدم و به اتاقم رفتم
علی آقا، صاحب قصابی تو اون مدت کم بین کل محل عزیز شده بود، هم گوشت خوبی داشت و هم اَرزون فروش بود
ما هم که به لطف آقاجون و مهمون‌های هر جمعه‌اش مشتری ثابتش بودیم.
اولین بار وقتی 18 سالم بود به قصابیش رفتم، برعکس قیافه خشن و سیبیلای کلفت و پهنش خیلی مهربون بود
همیشه فکر می‌کردم قصابا با اون هیکلای درشت و سیبیلای وحشتناکشون آدمای بداخلاقین ولی علی آقا این‌رو بهم ثابت کرد که قصابا برعکس شغلشون ممکنه مهربون‌ترین آدمای دنیا باشن.
 
آخرین ویرایش:

gandom

مدیر تالار طراحی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
مترجم انجمن
عضویت
20/8/18
ارسال ها
949
امتیاز واکنش
14,636
امتیاز
278
سن
20
زمان حضور
33 روز 9 ساعت 31 دقیقه
بعضی وقتا خرید گوشت به گردن من بود، مخصوصا اینکه تو راه مدرسم بود و میتونستم خریدای مامان‌رو انجام بدم.
تابستون اون سال همگی برای دیدن مامان جون که مادر پدریم میشد به گیلان رفتیم، اولین بار بود که مدت طولانی اونجا می‌موندیم و دلیلشم رفتن مامان جون به مکه و نبودن طولانی مدتش بود.
وقتی برگشتیم تقریبا چند روز بعد مدارس شروع میشد، اولین روز مدرسه تو راه برگشت به خونه خواستم سری به علی آقا بزنم که با دیدن جای خالیش تعجب کردم
پسر جوونی که بهش میخورد 23_24 ساله باشه بجای علی آقا روی صندلی چوبی مغازه نشسته بود.
-سلام بفرمایید!
-س...سلام، علی آقا نیستن؟
لـ*ـبخند دلنشینی زد
-نه کمی کسالت دارن من بجاشون هستم، اگر سفارشی هست درخدمتم.
کمی این پا و اون پا کردم
-نه... فقط خواستم بهشون سری بزنم، سلام برسونید. انشاالله زودتر خوب شن و برگردن.
کمی تعجب کرده بود
-آهان، حتما. فقط بگم کی سلام رسونده؟
مونده بودن چی بگم، چه حرف بی‌ربطی زده بودم، اصلا اشتباه بزرگی کرده بودم که با دیدن پسر جوون داخل مغازه شدم.
-اومم... بگید شیرین سلام رسوند، خداحافظ.
منتظر حرفی از جانبش نشدم و سریع اونجارو ترک کردم.
از اون روز به بعد دیگه علی آقارو ندیدم و بعد‌ها از طریق بابا شنیدم که پسرش جای خودش مشغول کار شده و چقدر از جنم و مردونگی اسماعیل همون پسر جوون علی آقا تعریف می‌کرد.
ماجرای عاشقی من از یه پنجشنبه بارونی شروع میشه که مهمون داشتیم و مامان من‌رو به زور از بخاری و کتابام جدا کرد و یه لیست نسبتا بلند بالایی به دستم داد و من‌رو به خرید فرستاد و تاکید کرد هرچه زودتر برگردم؛ به فروشگاه سر خیابون رفتم و همه‌ی موادی که تو لیست بود‌رو خریدم
 
آخرین ویرایش:

gandom

مدیر تالار طراحی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
مترجم انجمن
عضویت
20/8/18
ارسال ها
949
امتیاز واکنش
14,636
امتیاز
278
سن
20
زمان حضور
33 روز 9 ساعت 31 دقیقه
بارون شدت گرفته بود ولی من نمی‌تونستم از چتری که همراهم بود استفاده کنم، هر دو دستم پر از کیسه‌های خرید شده بود برای اینکه خیس نشم مجبور به تند رفتن بودم و توی اون هوا و لیز بودن زمین با اون همه کیسه فقط یک چیزرو کم داشتم
اونم سر خوردن بود، کاش فقط سُر خوردن بود ولی دقیقا جلوی قصابی و جلوی چشم‌های اسماعیل پسر علی آقا کله پا شدم و چیزی بدتر از این نبود
همون جا که سُر خورده بودم نشستم و همینطور زیر ل**ب غر می‌زدم که اسماعیل‌رو با پیشبندی خونی و ساتور به دست روبه‌روی خودم دیدم
_شیرین خانم بفرمایین داخل مغازه تا بارون از شدتش کم بشه، الان اگه برین ممکنه باز زمین بخورید.
احساس می‌کردم داره مسخرم میکنه ولی صدای گرمش و لـ*ـبخند روی لـ*ـبش نمایان‌گر این نبود، از روی زمین بلند شدم و بهش نگاه کردم همه‌ی کیسه‌های خریدم‌رو توی یه دستش گرفته بود و با اون دستش در قصابی‌رو باز کرد و بفرمایید گفت، برای جلوگیری از خیس نشدن بیشتر داخل قصابی شدم و روی یکی از صندلی‌ها نشستم. اسماعیل خرید‌ها‌رو کنار پام گذاشت و بی‌حرف برگشت سر کارش اما من همچنان بهش نگاه می‌کردم.
اسماعیل قصاب با موی سیاهی که مشخص بود از بس مادرش روش حنا ریخته تغییر رنگ افتضاحی داده و با اون دماغ عقابیش چیز جالبی برای دقایق طولانی خیره شدن نبود اما نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده بود که من همچنان بهش خیره شده بودم.
اسماعیل سرفه‌ای کرد و لحظه‌ای به من نگاه کرد و لـ*ـبخندی زد که چالی سمت چپ صورتش نمایان شد انگار شرم زده بود زیر نگاه من به‌خاطر همین دوباره سرش‌رو پایین انداخت، لعنتی به خودم برای این نگاه خیرم گفتم و سرم‌رو پایین انداختم
اون روز بعد از اینکه بارون تقریبا بند اومد من به خونه برگشتم و از همون پنجشنبه و تا الان که چهار سال گذشته هنوز اون لـ*ـبخند و چال از ذهنم بیرون نرفت و هر شب به این فکر کردم که اون چال انگار تضاد بزرگی توی اسماعیل بود و به هیچ چیزش نمی‌اومد
اما من عاشق اون پسر با شلوار کردی و پیشبند خونی و موهایی که مشخص نبود دقیقا چه رنگی بود شدم
هربار که بهش فکر می‌کنم نتیجه‌ای نمی‌گیرم اما یک چیز‌رو خوب می‌دونم اینکه من بعد از اون پنجشنبه دچار تپش قلب شدید شدم و انگار دلیلش فقط اسماعیل بود...
 
آخرین ویرایش:

gandom

مدیر تالار طراحی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
مترجم انجمن
عضویت
20/8/18
ارسال ها
949
امتیاز واکنش
14,636
امتیاز
278
سن
20
زمان حضور
33 روز 9 ساعت 31 دقیقه
_هی! شیرین، باز رفتی تو هپروت که.
با صدای سیما که از فکر بیرون اومدم
_چی میگی سیما؟
سیما چپ چپ نگاهی بهم انداخت
_به چی فکر میکردی؟ ده بارِ دارم میگم من حوصلم سر رفته بیا بریم خرید.
_ حالا؟! آخه سر ظهری کدوم آدم سالمی میره خرید؟
لـ*ـبخندی زد که نشون دهنده خنگی بیش از اندازش بود
_ما میریم.
بی‌توجه بهش میز ناهار رو چیدم و شروع کردم به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

gandom

مدیر تالار طراحی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
مترجم انجمن
عضویت
20/8/18
ارسال ها
949
امتیاز واکنش
14,636
امتیاز
278
سن
20
زمان حضور
33 روز 9 ساعت 31 دقیقه
بعد از راه رفتن طولانی بالاخره تونست یه شلوار بخره، حرصی نگاهش کردم که دستم‌رو به طرف کافه پاساژ کشید
روی صندلی‌های چوبی نشستیم و خبیث بهش لـ*ـبخند زدم
-حساب با توعه دیگه؟
دستش‌رو تو هوا چرخوند و با سر جواب مثبت داد
گارسون که برای سفارش اومد بستنی شکلاتی به همراه آب هندوانه سفارش دادم و سعی کردم به چهره‌ی برزخی سیما نگاه نکنم، خدا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

gandom

مدیر تالار طراحی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
مترجم انجمن
عضویت
20/8/18
ارسال ها
949
امتیاز واکنش
14,636
امتیاز
278
سن
20
زمان حضور
33 روز 9 ساعت 31 دقیقه
-خب پس چی؟
-وای نمی‌دونی چیشد؛ تو که رفتی بیرون می‌خواستم حساب کنم آقاهه نذاشت هرچقدر اصرار کردم گفت نه مهمون ما بعد تشکر کردم خواستم بیام بیرون ازم شمارت‌رو خواست بعد یکم پوکر نگاش کردم پول‌رو روی پیشخوان گذاشتم و شیک بیرون اومدم.
-پیریه‌ی نکبت، از سنش خجالت نمیکشه ولی شیرین هلاک تیپش شدم.
بی‌صدا خندیدم
-حرص نخور بیا بریم که دیگه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

gandom

مدیر تالار طراحی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
مترجم انجمن
عضویت
20/8/18
ارسال ها
949
امتیاز واکنش
14,636
امتیاز
278
سن
20
زمان حضور
33 روز 9 ساعت 31 دقیقه
چند روزی بود که بابا و مامان مدام پچ پچ می‌کردن، هرچی از مامان می‌پرسیدم که چی شده هربار طفره می‌رفت
مشغول خوندن رمان بودم که در اتاقم زده شد
بفرماییدی گفتم و روی تـ*ـخت نشستم.
مامان لیوان شیری آورد و کنارم نشست
-چی کار میکنی مامانم؟
-داشتم رمان می‌خوندم، حوصلم سر رفته بود.
لـ*ـبخندی زد و بعد از چند لحظه سکوت گفت:
-میدونی که اصلا خوشم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

gandom

مدیر تالار طراحی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
مترجم انجمن
عضویت
20/8/18
ارسال ها
949
امتیاز واکنش
14,636
امتیاز
278
سن
20
زمان حضور
33 روز 9 ساعت 31 دقیقه
گوشت هارو ول کرد، دستاش‌رو شست و روبه‌روم نشست
-درخدمتتم بانو.
-مامان دیشب یچیزایی در مورد خاستگار جدید می‌گفت
اخماش سریع تو هم رفت
-منم سریع جواب منفیم‌رو گفتم ولی تا کی؟ خانوادم دیگه کلافه میشن اسماعیل.
پس کی قراره تکلیفمون مشخص شه؟ من که ترم آخرم و این ترم درسم تموم میشه توام که کارِت‌رو داری، مشکل چیه؟!
با دستاش روی میز خط‌های...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

gandom

مدیر تالار طراحی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
مترجم انجمن
عضویت
20/8/18
ارسال ها
949
امتیاز واکنش
14,636
امتیاز
278
سن
20
زمان حضور
33 روز 9 ساعت 31 دقیقه
سریع لـ*ـباسام‌رو عوض کردم و به پذیرایی برگشتم
مامان با دوتا لیوان شربت اومد و کنارم نشست
-مژده بده که مادر شوهر آیندت زنگ زده بود و اجازه می‌خواست.
از حرف مامان هم خجالت کشیدم و هم خندم گرفت
-عه مامان!
-یامان. شیرین من از مخالفت پدرت و حرف آشنا میترسم، مادر مطمئنی انتخابت اسماعیلِ؟ پشیمون نشی!
به چشم‌های نگرانش نگاه کردم و لـ*ـبخند...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا