خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

حوری

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/4/24
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
86
امتیاز
13
سن
25
زمان حضور
2 روز 2 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا
نام رمان: انگارین
نام نویسنده: حوری کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: -DELI-
ژانر: فانتزی، تاریخی، عاشقانه
خلاصه: به باور‌های جدیدی رسیده بود؛ دیگر غیر ممکن برایش وجود نداشت. او به دنبال راهی برای بازگشت به دنیای خودش بود. به همان دنیای گذشته، با تمام آن تلخی‌ها و زنندگی‌های خاص خودش. او متعلق به این دنیا نبود! می‌دانست به دنبال چیست، اما مشکل کوچکی در این بین وجود داشت. باید از آنجا می‌گریخت، ولی چطور؟!


در حال تایپ رمان انگارین | حوری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Essence، †CEMETERY†، _nazanin_ و 7 نفر دیگر

حوری

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/4/24
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
86
امتیاز
13
سن
25
زمان حضور
2 روز 2 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
به نام یزدان پاک

این دنیا و تمام مشتقات آن، تنها بر اساس یک فرضیه شکل گرفته است. فرضیه‌ای که نمی‌دانیم چه کسی برای بار اول از آن کلمه استفاده کرد. فرضیه ها را می‌شود زندگی کرد، اگر از اعماق وجود به آن‌ها، ایمان داشت. بی‌شمار زندگی را می‌توان تجربه کرد و بی‌شمار «من» را می‌توان یافت. نه در این دنیا، اما در دنیایی دیگر بالحتم!
گاهی خالق یک دنیا می‌شویم و آن‌طور که می‌خواهیم، آن را پیش می‌بریم.
اما برخی اوقات، این‌گونه نیست! ما آن را می‌سازیم، ولی نقشی جز یک بازیگر نداریم! مانند همین حالا!
من و تو... بازیگران این جهان موازی هستیم.


در حال تایپ رمان انگارین | حوری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Tiralin، Mitra_Mohammadi، Essence و 6 نفر دیگر

حوری

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/4/24
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
86
امتیاز
13
سن
25
زمان حضور
2 روز 2 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت1
تا چشم کار می‌کرد، درخت دیده می‌شد. هرچقدر راه می رفتم، انتهایی پیدا نمی‌کردم. خسته شدم و اطراف رو به دنبال جایی که بتونم کمی استراحت کنم، گشتم. درختی بلند و تنومند که زیرش با کلی برگ پوشیده شده بود، کمی اون طرف‌تر، به چشمم خورد. به سمت درخت که به نظر کهن‌سال می‌رسید رفتم و بر تنه محکمش، تکیه دادم.
صدای ضعیفی به گوشم رسید. از تصور اینکه بالاخره می‌تونم از این جنگل بیرون برم، با خوشحالی جیغ زدم:
- خدایا شکرت.
سریع بلند شدم و به طرف صدا دویدم. هرچقدر بیشتر نزدیک می شدم، صداها واضح‌تر می‌شد. با دیدن آدم‌ها جیغی از شادی کشیدم، اما چیزی این بین عجیب به نظر می‌رسید.
با داد و فریاد به طرفشون دویدم و ازشون کمک خواستم.
- کمک...کمک کنید... من گم شدم.
توجه چند نفر بهم جلب شد. طوری نگاه می‌کردن که انگار جن یا روح دیدن.
با هر قدم جلو رفتنم، تعجبم بیشتر می‌شد. لباس های بلند، شمشیر های بزرگ، کلاه های دراز. خندم گرفت. خنده‌دار بود! فکر کنم مشغول ضبط فیلم تاریخی بودن.
نزدیک که شدم، یکی از افراد شمشیرش رو به طرف من گرفت و بلند داد زد:
- کیستی؟ این چه پوششی است؟ با چه جسارتی به محل شکار پادشاه وارد شده‌ای؟
با لبخند گفتم:
- ای بابا، شما هم دیگه خیلی توی نقش‌هاتون فرو رفتین. اینجا کجاست دیگه؟
به صورتش نگاه کردم، قرمز بود. وای! کمی با بلند شدن دود از کله‌اش فاصله داشت.
یه لباس بلند زرشکی به تن داشت. یه شمشیر طلایی با طرح های قرمز دستش بود. آروم آروم نزدیک شدم. با نوک انگشتم شمشیرش رو به طرف مخالف هول دادم، که منجر به بریده شدن دستم شد.
- اخ، اخ، دستم. این چرا انقدر تیزه؟
در کسری از ثانیه مرد به طرفم پرید.
با مهارت، دستام رو از پشت چفت کرد.
- خاموش باش گستاخ.
هول کرده بودم، من که توی سریال اینا نیستم، چرا انقدر جدی دارن با من رفتار می کنن؟ خودم رو تکون دادم تا از چفت دستاش رها بشم.
- ولم کنین. شما کی هستین دیگه؟ همین‌طور که در تلاش بودم، سرم رو به عقب خم کردم. با چیزی که دیدم مات موندم؛ اینجا چه خبر بود؟!
همه چیز عجیب به نظر می‌رسید. حتما خواب می‌دیدم. این قطعا یک خواب بود. وقتی از خواب بیدار بشم، به این اتفاقات می‌خندم.
ناگهانی، محکم به جلو پرت شدم. با ته شمشیر به کمرم کوبیده بود.
- آخ، حیوون. دردم گرفت.
اشک‌هام، کم کم رو به سرازیر شدن می‌رفت. آخرین چیزی که یادم می‌اومد، رمانم بود که مشغول نوشتنش بودم. تحقیقاتم رو به تموم شدن بود، که خوابم گرفت و چیزی از رسیدنم به اینجا، به خاطر نداشتم. صدای دختری که فریاد می‌زد و به طرفمون می‌اومد، توجهم رو جلب کرد.
- بانو...بانو! این چه کار توهین آمیزیه فرمانده؟ مگر شما بانو ماندانا رو نمی‌شناسید؟
همیشه در اینطور مواقع، که بین تصمیمات مختلف گیر می‌کردم، غش کردن برام بهترین گزینه بود. دستمو گذاشتم روی سرم و خودمو روی زمین پرت کردم.


در حال تایپ رمان انگارین | حوری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Tiralin، Mitra_Mohammadi، Essence و 7 نفر دیگر

حوری

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/4/24
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
86
امتیاز
13
سن
25
زمان حضور
2 روز 2 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت2
با راهنمایی چند نفر به چادری که برپا بود، رفتم.
دلم می‌خواست، زیر چشمی اطراف رو نگاه کنم تا از اوضاع سر در بیارم، اما از لو رفتن می‌ترسیدم.
سرباز‌ها از چادر بیرون رفتن و معدود افرادی داخل موندن. دختری که بانی نجاتم شده بود، با اون لباس‌های عجیبش، به سمتم چرخید و گفت:
- بانو؟ همه رفته‌اند. حال دیگر درنگ نکنید، باید از اینجا برویم. آخر این چه لباسی‌ست دیگر؟
متعجب، چشم‌هام رو باز کردم و نگاهش کردم.
- تو از کجا میدونی من غش نکردم؟
ازم کمی فاصله گرفت و بهت زده، لـ*ـب زد:
- بانو من از کودکی ندیمه‌ی شما هستم. پیداست که به اخلاق شما آشنا هستم. وقت نداریم بانو، عجله کنید.
با چشمانی گرد شده، اطراف رو نگاه می کردم. به عنوان چادر، خیلی مجهز بود. میز و صندلی های چوبی، با طرح های شگفت انگیز، گلدون های طلایی رنگ بلندی، در چهار گوشه‌ی چادر قرار داشت و گل های لاله‌ی خوشبویی درون اون‌ها قرار داشت و عطرشون چادر رو گرفته بود.
روی میز انواع میوه‌جات و شیرینی‌های خونگی دیده می‌شد. با دیدنشون یادم افتاد که خیلی وقته چیزی نخوردم و احساس گرسنگی شدیدی کردم، اما الان وقت فکر کردن به شکمم نبود. از جام بلند شدم که دوباره صدای نازک دختر داخل اتاق، بلند شد.
- بانو باید برویم. همین حال نیز نگران هستم، که خبر به گوش ولیعهد رسیده باشد. این‌بار جان سالم به‌ در نمی‌بریم.
همه چیز اینجا، به خصوص این دختر، عجیب به نظر می‌رسید. بدون اینکه بهش نگاه کنم، گفتم:
- باشه، بریم. ولی قول بده توی راه برام تعریف کنی که چه اتفاقی افتاده. راستی اسمت چیه؟
از هر حرفم، چشماش گشادتر می‌شد و لحن ترس و تعجب بیشتری در صداش موج می‌انداخت.
- بانو، اسم من سودابه است، شما آسیب دیده‌اید؟ چگونه من را نمی شناسید؟ این چه پوششی‌ست دیگر؟ اول بگذارید تا لباس درخوری برایتان فراهم کنم.
با این حرفش به خودم نگاهی انداختم. یه لباس راحتی خونه با طرح خرسی. درسته، من توی خونه بودم. مشغول نوشتن رمان بودم. چه اتفاقی افتاده بود؟ این سوال از ذهنم بیرون نمی‌رفت؛ یعنی حافظم رو از دست داده بودم؟ دوبار محکم توی سرم زدم، سودابه با نگرانی به طرف من آمد.
- بانو؟! شما را به خدایان قسم! چه اتفاقی برایتان افتاده؟ چرا این‌گونه بر سر خود، می‌کوبید؟
سرم رو بلند کردم.
- حالا چی‌کار کنیم؟ اینجا کجاست؟
سریع یه سری لباس روی تـ*ـخت گذاشت. با کنجکاوی یکم از هم جداشون کردم. لباس خیلی بلندی، همراه با یه پارچه حریر آبی آسمونی.
- بانوی من، بگذارید در عوض کردن لباس به شما کمک کنم.
سرم رو به نشونه‌ی پذیرفتن، تکون دادم. لباس ها رو که عوض کردم، سرم رو پایین گرفتم تا لباس رو توی تنم ببینم. لباسی که به تن داشتم، زیباتر و پر شکوه‌تر از چیزی که بر تن ندیمه بود، به نظر می‌رسید.
طرح‌های های ساده‌ی طلایی، روی آستین‌هاش نقش بسته بود. بلندیش تا پشت پاهام می‌رسید. یه تور آبی آسمونی بلند تقریبا تا اواسط کمرم به همراه یه کلاه بامزه که از اون توری هم‌رنگ با لباس، آویزون شده بود. خیلی زیبا به نظر می‌رسید، فکر نمی‌کردم یه لباس بتونه این‌قدر خواستنی جلوه کنه.
تعویض لباس که تموم شد، دستم رو گرفت و به سرعت، به جایی نامعلوم کشوند. از پشت چادرها حرکت کردیم و به سمت جنگل دویدیم.


در حال تایپ رمان انگارین | حوری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Tiralin، Mitra_Mohammadi، Essence و 8 نفر دیگر

حوری

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/4/24
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
86
امتیاز
13
سن
25
زمان حضور
2 روز 2 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت3
فاصله‌ی زیادی رو دویدیم تا بالاخره از چادرها، دور شدیم. نفس کشیدن برام سخت شده بود. چنگی به گلوم زدم تا شاید هوای بیشتری وارد ریه‌م بشه، پاهام گز گز می‌کردن و پایین تنه‌م رو حس نمی‌کردم. سعی کردم صاف بایستم، که سنگ کوچیکی از زیر پام لیز خورد و محکم به زمین افتادم. فشار روانی زیادی بابت گم شدنم، این فرار کردن،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان انگارین | حوری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Tiralin، Mitra_Mohammadi، Essence و 7 نفر دیگر

حوری

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/4/24
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
86
امتیاز
13
سن
25
زمان حضور
2 روز 2 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت4
از روی زمین بلند شدم، که صدای محکمی میخکوبم کرد.
- بانوی جوان، ولیعهد از حضور شما مطلع شده‌اند. با من همراه شوید. ایشان خواستار ملاقات با شما هستند.
قبل از این که حرفی بزنم، جلوتر از ما به راه افتاد.
دست سودابه رو گرفتم و با اشاره به پشت سرمون، نقشه‌ی فراری براش ترسیم کردم.
با دیدن چهار سربازی که آهسته، پشت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان انگارین | حوری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Essence، Tiralin، ~MobinA~ و 6 نفر دیگر

حوری

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/4/24
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
86
امتیاز
13
سن
25
زمان حضور
2 روز 2 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت5
خیره بهش زل زده بودم، اونم نامردی نمی‌کرد و با یه لبخند جذاب من رو نگاه می‌کرد. بین ما سکوت حاکم بود، بیرون صدای خنده‌ و صحبت می‌آمد. به محض اینکه، سهراب می‌خواست سکوت رو بشکنه، از بیرون صدایی امد.
- سرورم، اجازه ورود می‌دهید؟
سهراب چشم‌هاش رو از من گرفت و به ورودی چادر نگاه کرد.
- داخل شوید.
فردی که وارد شد،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان انگارین | حوری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: daryam1، masera، Mitra_Mohammadi و 7 نفر دیگر

حوری

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/4/24
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
86
امتیاز
13
سن
25
زمان حضور
2 روز 2 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت6
استرس شدیدی رو تحمل می‌کردم. کاوه پشت سر من حرکت می‌کرد. بعد از عبور از پله ها، به یه سالن بزرگ مثل تالار رسیدیم. چقدر با شکوه بود. پر از مجسمه های طلایی، ستون های بزرگ که روی اونا نقش شیر حک شده بود. سهراب که من رو بی حواس غرق در تماشا دید، بازوی دست راستم رو گرفت و دنبال خودش کشوند. با قدم های بزرگ خودش رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان انگارین | حوری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: daryam1، -DELI-، †CEMETERY† و 5 نفر دیگر

حوری

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/4/24
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
86
امتیاز
13
سن
25
زمان حضور
2 روز 2 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت7
با تعجب نگاهم کرد، دستش از روی میله های در سر خورد.
- بانوی من، ولیعهد از غم فوت پادشاه ممکن است دست به هر کاری بزنند. شما را به یزدان قسم اینگونه خودتان را عذاب ندهید.
سرم رو به دو طرف تکون دادم.
- نه، من خودم گلیمم رو بلدم از آب بکشم. راستی تو کی بودی؟
انگاری که گیج شده باشه. سری تکون داد.
- بانو ماندانا؟ من...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان انگارین | حوری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • عالی
  • جذاب
  • تشکر
Reactions: †CEMETERY†، daryam1، -FãTéMęH- و 2 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا