خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

پیش گفتار چطور بود

  • قبلی برای شروع بهتر بود

    رای: 0 0.0%
  • اینطور بهتر شد

    رای: 4 100.0%

  • مجموع رای دهندگان
    4

-DELI-

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
19/9/20
ارسال ها
159
امتیاز واکنش
2,532
امتیاز
163
زمان حضور
31 روز 10 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام او به یاد او
نام رمان: اورندا(Orenda)
نویسنده: دلارام.ب|-Deli- کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: علمی-تخیلی، عاشقانه
ناظر: -FãTéMęH-
خلاصه:
انسان نیک یا قدرتمند در زمین جنگ، نام به جایی برای او بود. هرچند از دیدگاهشان او تنها یک اهریمن به‌ نظر می‌رسید. با وجود شباهتش به آن موجوداتی که بیست سال پیش افرادی به آن‌ها ایمان داشتند، او نماد بدیمنی بود. همان موجوداتی که ویژگی بارزشان سفیدی مطلق و بال‌های بزرگی بود که اگر روزگار با کسی یار می‌بود و یکی از آنها را می‌دید، نشان از عنایت پروردگار خوانده می‌شد، اما روزگار به جایی انجامید که این چیزی جز بداقبالی نیست و حالا سفیدی نماد شومی بود.

(اورندا (Orenda) – هورون [آمریکای شمالی]: قدرت اراده انسان برای تغییر جهان در مواجهه با نیروهای قدرتمند مانند سرنوشت)


در حال تایپ رمان اورندا | -Deli- کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: _nazanin_، Thr، YeGaNeH و 17 نفر دیگر

-DELI-

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
19/9/20
ارسال ها
159
امتیاز واکنش
2,532
امتیاز
163
زمان حضور
31 روز 10 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
در خواب هم امروز را نمی‌دیدند؛ امروزی که مادر فرزندش را رها می‌کرد و ترجیح به نجات جان خودش می‌داد.
آپارتمان‌های چندین طبقه، حالا یا آواره بود یا متروکه. امروز شهرت و ثروت ملاک نیست و همه از جایگاهی برابر برای زندگی می‌جنگند.
زندگی کردن مفهومی ندارد و تنها زنده ماندن ملاک است. باید برای خوردن و آشامیدن جنگید... باید برای هر اکسیژنی که صرف می‌کنی خسارت بپردازی.
افرادی با شرایط خو می‌گیرند و پذیرای محیط و زندگی جدید می‌شوند اما آن‌هایی که یاد آن روزگار‌ها را در خود دارند قیام می‌کنند.
نپذیرفتن ویژگی بارز یک جنگجو است... کسانی که نمی‌توانند ظلم‌هایی که توجیح می‌شود را بپذیرند‌... کسانی که نمی‌تواند فراموش کردن شیرینی‌های گذشته را بپذیرند‌... کسانی که رها کردن انسانیت را پذیرا نیستند و این شروع یک انقلاب است.


در حال تایپ رمان اورندا | -Deli- کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: حوری، †CEMETERY†، نویسنده خسته و 21 نفر دیگر

-DELI-

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
19/9/20
ارسال ها
159
امتیاز واکنش
2,532
امتیاز
163
زمان حضور
31 روز 10 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
پیش گفتار
نیوزلند- سال ۲۰۳۰

دستانش را به سختی تکیه‌ گاهش بر زمین کرد و برخاست. دهان از خون پر شده‌اش را روی زمین خالی کرد. لنگ لنگان، در حالی که آرنج چپش را محکم چنگ می‌زد، برای آخرین بار تصمیم به تلاش برای خارج شدن از ازدحام مردم را گرفت‌ که بدشانسی به او رو کرد و تنی چاق، دوباره او را به زمین انداخت.
زن درشت هیکل، بی‌توجه به افتادن کودک، سعی بر نجات جانش را داشت و با فریاد‌های گوش‌ خراشش تنها می‌دوید.
کودک از میزان انگیزه‌ی زن درشت هیکل، با وجود سن بالایش جا خورده بود. حداقل او چاق بود و زیر دست و پا نمی‌رفت، اما کودک دیگر توان برخاستن را نداشت و اجازه داد تا زیر پاهای مردم لگدمال شود. از درد به خود می‌نالید و شکسته شدن استخوان‌هایش را به وضوح احساس می‌کرد. نه توانی برای حرکت کردن داشت و نه نایی برای درخواست کمک.
در همین لحظه، دستان تنومندی از زیر سیل انسان‌ها او را بیرون کشید.
ترس و واهمه به او اجازه دیدن چهره‌اش را نمی‌داد. هرچند، درد گردن نیز بی‌تاثیر نبود.
مرد به روی دو زانو نشست و به چهره ورم کرده و خون مالی پسر بچه خیره شد.
چهره‌اش با دیدن پسر، درهم رفت.
- اوه... اون حیوون‌های حروم...
حرفش را خورد. مرد نمی‌خواست حتی اگر دنیا به پایان برسد، الفاظ رکیکی را به کودکی آموزش دهد.
او را بلند کرد و با خود به داخل ماشینی کشاند.
مادرش همواره از اعتماد به غریبه‌ها برای او می‌گفت، اما حالا وقت این داستان‌ها را نداشت؛ او برایش قابل اعتماد جلوه می‌کرد و می‌خواست به احساسش تکیه کند. همین کافی بود.
مرد متفاوت از باقی انسان‌ها، در عین آراستگی بود و کت و شلوار سیاه رنگی بر تن داشت. موهای لـ*ـخت سیاهش متفاوت از مردم بور نیوزلند بالاخص خودش بود. از دیدگاه کودک، او تمام جذابیت‌هایی که یک مرد باید داشته باشد را تمام و کمال دارا بود. لحظه‌ای با خود خیال کرد که او هم بزرگ شد به مانند او می‌شود، اما خود تبر بر خیالاتش زد. زنده ماندنش محال بود.
مرد به راننده اشاره‌ای زد و ماشین به حرکت افتاد.
با حرکت ماشین، رادیو روشن شد و شروع به پخش آخرین خبرها کرد.
- در حال حاضر ۵۰۰ هزار نفر از هموطنانمون زیر ازدحام جمعیت و هجوم مردم کشته شدن و ۲۰۰ هزار نفر زخمی شناسایی شده‌... دولت سعی بر انتقال آسیب دیدگان به استرالیا...
کودک دستانش را به روی گوش‌هایش قرار داد و چشانش را بر هم فشرد. گوش‌هایش زنگ می‌زد و صدای رادیو بلای جان بود. گزارشگر برای شنیده شدن صدایش در بین آن هیاهو، به گونه‌ای فریاد می‌زد که صدایش به خش افتاده بود. کودک فقط با یک گوش می‌توانست بشنود و این سخت او را می‌آزرد. هنگامی که به زمین افتاده بود، کفش‌های پاشنه‌داری روی گوشش رفته بود. حالا علاوه بر شکسته شدن، پرده‌ی گوشش را هم از دست داده بود. حتی اگر هم زنده می‌ماند با وجود آن گوش شکسته، محال بود مثل آن مرد خوش پوش، جذابیت کافی را کسب کند.
- هی پسر... یه گوشت نمی‌شنوه درسته؟
- تمام کشتی‌ها و قایق‌ها تا حد امکان در حال ظرفیت گیری هستند و متاسفانه کشور‌های دیگه تمایلی به کمک رسانی...
رو به راننده فریاد زد:
- صدای اون لعنتی‌ رو قطع کن.
کودک با همان چشمان بسته، آرام سرش را به نشانه مثبت تکان داد.
مرد مچ دست کودک را گرفت و از روی گوشش برداشت و سرش را هم سطح با کودک کرد.
- ازت می‌خوام قوی باشی، تو قرار نیست بمیری... زیر اون فشار دست و پاها، هیچکس زنده نمی‌مونه و من فقط اتفاقی چشمم به تو افتاد... تو قطعا برگزیده‌ای.
با شنیدن همین چند کلمه، انگار جانی تازه گرفته بود و دیگر احتمال مرگش را محال می‌دانست.
چندی بعد سوار قایقی بودند که برخلاف انتظار پسر بچه و آنچه از رادیو شنید، قایق خالی از سکنه بود. مرد خنده رویی که خود را دکتر معرفی می‌کرد، به وضعیتش رسیدگی کرده بود. پزشک خوش رو، سخت سعی بر جا دادن خود در دل کودک کرده بود، اما تلاش‌هایش بی ثمر ماند. او با وجود دردهایش ترجیح به ایستادن در کنار مرد ناجیش می‌داد و سخت به او چسبیده بود. مرد که ‌پیدا بود از این مسئله ناراضی نیست، بی اعتراض موهای کودک را برهم می‌ریخت و گاهاً با او شوخی می‌کرد تا بلکه لبخندش را ببیند. اما دریغ از کوچک‌ترین حرکتی از لـ*ـب‌های کودک. هرچند او به همین نگاه‌های معصومانه‌اش هم قناعت می‌کرد.
مردم عقل از کف داده بودند و به دنبال قایق‌ها خود را درون دریا می‌انداختند. یا شاید هم با هدف شنا کردن تمام این ۲۰۰۰ کیلومتر تا استرالیا. تماشای این صحنه‌ها برایش عجیب و سوال برانگیز بود.
کودک با دیدن ستاره دنباله داری که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد، دنیا را درون دستانش دید.
آستین کت مرد بزرگ که با همراهش گفت‌وگو می‌کرد را کشید. با ذوقی که از چشمانش هویدا بود به ستاره دنباله‌دار اشاره زد.
پسر بچه با دیدن چشمان مرد که به جای شادی، بهت و ترس بر آنها نشست، خشکش زد.
مرد به سرعت کودک را در آ*غو*ش کشید و به رویش خیمه زد. لحظه‌ای بعد صدای انفجار عظیم و موج بزرگی قایق را به سوی چپ شدن برد. او هیچ گونه تحلیلی از اوضاع نداشت و صرفا از ترس مرد او هم ترسیده بود.
شانس با آنها یار بود و با وجود حرکت‌های شدید، قایق بر سر جای خود متوقف شد.
ثانیه‌ای بعد، مرد به آرامی از روی او برخاست و کودک را با اضطراب بررسی کرد. پس از اطمینان از حال کودک، دوان دوان به سراغ باقی اعضای درون قایق رفت.
کودک برخاست و با آتش بزرگی مواجه شد که از دل دریا بیرون آمده بود.
البته که آن جزیره و خانه آب و اجدادی‌اش بود که مورد هدف شهاب سنگ واقع شد.
چیزی بر قلبش چنگ انداخت و سپس اطراف را در خاموشی دید‌.


در حال تایپ رمان اورندا | -Deli- کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Mystery، †CEMETERY†، نویسنده خسته و 22 نفر دیگر

-DELI-

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
19/9/20
ارسال ها
159
امتیاز واکنش
2,532
امتیاز
163
زمان حضور
31 روز 10 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
حدود نصف سالی می‌شد که مادرش او را در یتیم خانه‌ای رها کرده بود. پدرش، مرد بی‌مسئولیتی بود که از وظایف والدی بویی نبرده و پی گزاف کاری های خودش می‌رفت. مادر از هوش استثنایی فرزندش مطلع شده بود و با توجه به اندک درآمدش، خود را مانعی برای پیشرفت کودکش می‌دید. این چنین بود که عاقبتش به یتیم خانه قدیمی جاستس ساپورتر کشیده شد. در آنجا بر او سخت نمی‌گذشت و همه با او به مهربانی رفتار می‌کردند، اما او دل‌چرکین از مادر، لـ*ـب از لـ*ـب باز نمی‌کرد و کلمه‌ای سخن نمی‌گفت؛ مسئولین شک بر لال بودن او کرده بودند، اما پزشک‌ها بر چنین باوری نبودند و علائمی تشخیص نمی‌دادند.
در هنگام شلوغی و ازدحام پیش از برخورد شهاب سنگ با زمین، او تصمیم به یافتن مادر خود کرد و پنهانی از یتیم خانه گریخت که درست سر به زنگ گاه، دستی برای نجات به سوی او دراز شد و از مرگ حتمی نجات یافت.
اکنون کودک خردسال، مرد جوان را قابل اطمینان می‌دید و از خیر مادر داشتن گذشته بود. او حالا پدری داشت که از دیدگاهش علاوه بر مهربان بودن، تمام ویژگی‌های یک والد خوب را داشت. از این خرسند بود و همین برایش کفایت می‌کرد. با خود می‌اندیشید که اگر می‌توانست او را با خود به یتیم خانه ببرد، چقدر هم سالانش غبطه می‌خورند و از او سوال می‌کردند که آیا توسط آن مرد جذاب، به فررند خواندگی گرفته شده؟
از این موضوع لبخندی بر لـ*ـب نشاند.
سرش را بالا آورد و نگاهش در نگاه مرد جوان گره خورد که با تعجب آمیخته بر شادی، به او می‌نگریست.
- چه عجب! عضلات صورتت رو تکونی دادی... کم کم داشتم نگران می‌شدم که رباتی چیزی باشی.
کودک ایستاد و دستانش را از بدنش باز کرد و شروع به راه رفتن به شیوه‌ی ربات‌ها کرد.
مرد جوان خندید، اما عمیقا در دل می‌خواست که لپ‌هایش را بکند و یا شاید گاز محکمی از بازوان سفیدش بگیرد. متاسفانه، او آسیب دیده بود و در حال حاضر امکان به کارگیری این خشونت‌ها وجود نداشت.
- نمی‌خوای بپرسی اسمم چیه؟
به امید دریافت پاسخ، چند ثانیه‌ای منتظر به او خیره ماند. متقابلا کودک هم بی‌ حرف و خیره به او نگریست.
- اوه پسر... تو بهت نمی‌خوره لال باشی... پس چرا حرف نمی‌زنی..
شاید کودک باید در اعتصاب خود، تجدید نظری می‌کرد، اما حالا برای این تصمیم مطمئن نبود.
- خیله خب، تسلیمم... نمی‌خواد حرف بزنی... اسمم اریکه.
دست به سـ*ـینه بر صندلی تکیه زد. پاهای کشیده‌اش را از هم باز کرد و با لبخند مغرورانه‌ای، یکی از ابروهایش را بالا انداخت.
- اسم قشنگیه، مگه نه؟ معنیش میشه پادشاه ابدی... یک اسم اصیل روسیه... مادرم اصالتا روسی بود.
کودک کنجکاو بود که راجب آن سوی جهان بداند، اما مرد جوان، به این حد از توضیحات کفاف داد.
ناگهان در واگن، توسط فردی از هم سفرانشان گشوده شد و با عجله به داخل آمد. نفس نفس می‌زد و با چشمانش به دنبال اریک می‌گشت.
- هوی گوساله... چیز...
دستی از عصبانیت بر چهره کشید و ادامه داد.
- چرا همینطوری سرت رو می‌ندازی میای تو؟
مرد که انـ*ـدام ریزتر و کوتاه‌تری نسبت به اریک داشت و مشخص بود سخت احتیاج به حمامی مفصل دارد، با نفس نفس لـ*ـب باز کرد:
- لو رفتیم... مامور‌های پایگاه...
اریک به سرعت از جای برخاست و به مچ لاغر کودک چنگ زد. او را با خود به طرف در کشاند که ناگهان از حرکت باز ایستاد.
کودک با تن محکم او برخورد کرد و قدمی به عقب پرتاب شد.
چشمانش را بست و از درد، شروع به تند مالش دادن سرش کرد.
اریک خود را هم قد با کودک کرد و جدی در چشمانش خیره شد.
- ازت یچیزی بخوام قبول می‌کنی؟
کودک از تغییر موضع سریع او ترسیده بود و با دلهره سر تکان داد.
- تو مرد قوی هستی... مطمئنم در آینده‌ی نه چندان دور، برای انسان‌ها قدم بزرگی برمی‌داری... می‌تونم به خوبی حس کنم که چقدر استعداد و توانایی داری.
به روی دو زانو، مقابل کودک نشست و دستش را روی شونه پسرک قرار داد.
کارتی را از کت جیب پیرهنش، بیرون کشید و به دست کودک داد.
روی کارت چیزی یادداشت شده بود که کودک به خوبی می‌دانست متعلق به زبان‌ خودشان نیست.... و شاید متعلق به هیچ زبانی نیست.
- با من اومدنت می‌تونه خطرناک باشه... می‌خوام پیش تیموتی بمونی.
به مردی که چندی پیش با عجله وارد اتاق شده بود و بهت زده از حرف اریک به او می‌نگریست، اشاره کرد.
- من از طریق اون باهات ارتباط می‌گیرم و باهم صحبت می‌کنیم... امیدوارم بتونم دوباره باهات ملاقات کنم.
باور نمی‌کرد خداحافظی از کودکی که کمتر از ۳ روز بود که با آن آشنا شده است آنقدر سخت باشد. آب دهانش را به پایین فرستاد و دوباره در چشمان آغشته به اشک پسرک، خیره شد.
- و اگر هم نه... ملاقات با تو باعث خرسندیم شد، مرد جوان.
لبخندی بر لـ*ـب نشاند و فشاری بر شانه پسر وارد کرد. عمیقا نیاز به آ*غو*ش کشیدن کودک داشت، اما می‌ترسید از حد خود جلوتر رود و کودک احساس خوشایندی دریافت نکند. پیش از جاری شدن قطره‌ی کوچک اشکش، از در خارج شد.
لحظه‌ای درنگ کرد و بی آنکه سر برگرداند، آرام گفت:
- زمین نیاز به یه ناجی داره... به هم نوعانت کمک کن بچه.
بلافاصله پس از اتمام حرفش در را پشت سر بست. پشت‌بندش مرد دیگر از واگن قایق خارج شد و دوان دوان به دنبال او رفت.
کودک توانایی هضم کردن آنچه در این چند دقیقه رخ داده بود را نداشت. احساس تهوع داشت و تکان‌های آرام آرام قایق حال بدش را تشدید می‌کرد.
چند ساعتی خیره به در منتظر بازگشت اریک مانده بود، اما هیچ خبری از او نشد. مرد لاغراندام، چندی پیش بازگشته بود و کودک به خوبی، غم درون چشمان تیموتی که گواهی از بازنگشتن اریک می‌داد را فهمیده بود. این بار ترجیح می‌داد در دل به خود امید دهد و به احساساتش اعتماد نکند.
هرچند چند روز بعد، خبر کشته شدن اریک را از تلفن‌‌های تیموتی شنید.


در حال تایپ رمان اورندا | -Deli- کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Mystery، †CEMETERY†، نویسنده خسته و 19 نفر دیگر

-DELI-

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
19/9/20
ارسال ها
159
امتیاز واکنش
2,532
امتیاز
163
زمان حضور
31 روز 10 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل ۱: ظهور ناجی
نیویورک - سال ۲۰۷۳

محتاطانه جای پایش را میان پاره‌های آتش و خرده شیشه‌ها پیدا می‌کرد. زیر لـ*ـب با خود زمزمه می‌کرد تا ترسش را فراموش کند. شاید صدای قدم‌هایش شنیده...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اورندا | -Deli- کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Mystery، †CEMETERY†، نویسنده خسته و 18 نفر دیگر

-DELI-

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
19/9/20
ارسال ها
159
امتیاز واکنش
2,532
امتیاز
163
زمان حضور
31 روز 10 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
پیش از این خیال می‌کرد تنها لازم است که او چشم باز کند تا به آرامشی که در تمام زندگیش به آن نرسیده بود دست پیدا کند، اما حالا نگرانی‌هایش رنگ و بوی جدیدی داشت.
با گذشت تنها چند هفته از اتمام پروژه بزرگش، وابستگی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اورندا | -Deli- کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Mystery، †CEMETERY†، نویسنده خسته و 14 نفر دیگر

-DELI-

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
19/9/20
ارسال ها
159
امتیاز واکنش
2,532
امتیاز
163
زمان حضور
31 روز 10 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
هربار که قدم به بیرون از چارچوب خانه می‌گذاشت، غرق در افکارش، غافل از اطراف می‌شد. آنچه از شهر در خاطر داشت، با امروز تفاوت می‌کرد و با هربار تماشای آواره‌ها، در عین اندوه، در خود انگیزه می‌دید. شهر تبدیل به آوار شده بود و به طور طبیعی امکان ملاقات با یک هم نوع وجود نداشت. جو حاکم بر شهر، بالاخص وزش‌های شدید باد، به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اورندا | -Deli- کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • عالی
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: Mystery، †CEMETERY†، نویسنده خسته و 14 نفر دیگر

-DELI-

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
19/9/20
ارسال ها
159
امتیاز واکنش
2,532
امتیاز
163
زمان حضور
31 روز 10 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
دنیا به دور سرش چرخید و چشمانش سیاهی رفت. پیش از پخش شدنش به روی زمین، او را گرفت و از زمین بلند کرد.
وارد مخفی گاهشان شد و در را پشت سر بست، اما نه به گونه‌ای که همیشه کارتر با احتیاط انجام می‌داد و در را ده قفله می‌کرد....

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اورندا | -Deli- کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Tiralin، Mystery، †CEMETERY† و 14 نفر دیگر

-DELI-

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
19/9/20
ارسال ها
159
امتیاز واکنش
2,532
امتیاز
163
زمان حضور
31 روز 10 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل۲: به سفیدی شب

با نهایت خشم، مچ‌های باریکش را از بند دستان زمخت گارد آزاد کرد. گارد دست به روی شانه‌اش گذاشت و بر آن فشار سنگینی وارد کرد و او به ناچار بر روی زمین سنگی کلیسا زانو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اورندا | -Deli- کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Tiralin، Mystery، †CEMETERY† و 13 نفر دیگر

-DELI-

ناظر آزمایشی کتاب
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
19/9/20
ارسال ها
159
امتیاز واکنش
2,532
امتیاز
163
زمان حضور
31 روز 10 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
پس از جمع کردن کتاب‌های بی‌فایده، به حمام رفته بود و مشغول گره زدن گیسوان سیاه و سفیدش، به بالای سر بود.
پیش از نوجوانی، موهایی سیاه داشت و حالا در سن ۱۷...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اورندا | -Deli- کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • ناراحت
Reactions: Tiralin، Mystery، †CEMETERY† و 13 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا