خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Sajede Khatami

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/23
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
2,006
امتیاز
183
سن
19
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا
نام رمان: ماهیت نهفته
نام نویسنده: Sajede khatami کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: YeGaNeH
ژانر: تراژدی
خلاصه:
یک راز کوچک از میان گذشته دفن شده، آینده را فرو پاشید.
درست همان زمانی که فکر می‌کردم همه‌چیز در جای خود قرار دارد؛ ناگهان یک طوفان تمام پازل‌های زندگی‌ام را به هم ریخت.
حقایق از تابوت گذشته بیرون دوید؛ جان گرفت و جان بخشید؛ وقتی تلخی‌شان شیرینی لحظه‌ها را خنثی کرد.


در حال تایپ رمان ماهیت نهفته | Sajede Khatami کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Della࿐، _nazanin_، Mitra_Mohammadi و 25 نفر دیگر

Sajede Khatami

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/23
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
2,006
امتیاز
183
سن
19
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
mahiyat.jpeg

به نام خالق زیبایی ها
مقدمه:
نگاهی بینداز به من، به من که نقش این روزهای سرد لابه لای مویرگ‌های چشم‌هایم هویداست.
نگاهی به موهای آشفته‌ای که آنقدر نوازششان نکردی که یک روز تیزی قیچی رویاهایشان را برید.
نگاه بینداز به من و به احوال تیره‌ای که در تک‌تک گام‌هایم مرا همراهی می‌کنند؛ به قلبی که منتظر یک نگاه است و یک سخن عشق!
من سراپا گوشم، چشم‌هایم گوش، نگاهم گوش، لـ*ـب‌هایم گوش، تنم، جسمم، روحم، همه‌ام گوش شده! تو فقط حرفی بزن.
کلمه‌ای به زبان آور که در حسرت آن می‌سوزم؛
مرا این‌طور رها نکن! مرا وقتی که محتاج توام، وقتی که نگاهم تو را فریاد می‌کشد. و دست‌هایم تقلا دارند تو را در آ*غو*ش گیرند.
نگاهم کن! و ترانه‌ای برایم سر بده! بگو که برای من در گوشه‌ای از قلبت جای داری؛
بگو تا پروانه شوم و دور چشمانت بگردم!
بگو تا گلی شوم که تقدیم تو می‌شود؛ بگو تا خاک زیر پاهایت شوم.
بگو که من محتاج همین جمله‌ها هرشب
پشت این دیوار سکوت جان می‌دهم.


در حال تایپ رمان ماهیت نهفته | Sajede Khatami کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Tiralin، Della࿐، _nazanin_ و 25 نفر دیگر

Sajede Khatami

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/23
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
2,006
امتیاز
183
سن
19
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
‌پارت اول
شهر از وجود درخت‌هایی که لباس نارنجی و زردشان را تن کرده است، پر شده و باران چند دقیقه قبل کوچه‌ای خیس شده به یادگار گذاشته که حالا پذیرای گام‌هایم است؛ گام‌هایی بلند که سعی دارند هرچه زودتر از بین عابران در تکاپو بگذرند.
تنم را کج و راست می‌کنم تا خود را از بین آن‌ها رهایی دهم! وشاید همین عجله‌ای که می‌گویند خوب نیست، باعث می‌شود که پاشنه‌ی کوتاه کفش‌های مشکی‌ام طرح زمین خوردنم را بکشند که اگر آن ستونی که خدا یک‌باره سر راهم می‌گذارد نبود؛ اینک پهن زمین مقابل عطر فروشی بودم.
با تکیه بر ستون کمر راست می‌کنم و نگاه خیره آن زنی که از تعجب ابرو بالا انداخته را نادیده می‌گیرم.
چشم‌هایم پی ادکلن‌های پشت ویترین می‌رود.
حقیقت دارد که عطر جدایی می‌آورد؟
اصلا جدایی می‌تواند زمانی رخ دهد که کنارش باشی؟
با کشیدن یک آه نگاهم را از ویترین می‌گیرم و قدم‌هایم را برای رسیدن به داروخانه تندتر می‌کنم تا پیش از سر آمدن روز بتوانم به خانه برگردم.
وقتی با شلوغی و ازدحام داروخانه و صداهای مختلف مواجه می‌شوم ناخودآگاه پایم سوی در خروج کشیده می‌شود اما وقتی نگاهم دوباره به نسخه نم‌زده از عرق کف دستانم وصل می‌شود؛ سردردهایی که شب به شب برایم میگرن تدارک می‌بینند در ذهنم تداعی می‌شود.
من از شلوغی بیزارم! از نگاه مردم که مثل چشم‌های یک شکارچی تیز و بران در کمین شکار است! اما به همان نسبت هم از سردرد‌های این چند وقت که دامن لحظه‌هایم را گرفته و خوابیدن را برایم مشکل کرده کلافه‌ام! و اصلا دلم نمی‌خواهند بعد از چند ساعت سر پا ایستادن در مطبی شلوغ حالا بی‌آنکه چیزی عایدم شود؛ نسخه به دست، اینجا را ترک کنم.
حقیقتش کمی حس بدی دارد اینکه آدم برای خودش دارو بگیرد!
حسی شبیه به تحلیل رفتن، ذوب شدن و نابود شدن به آدم دست می‌دهد و این آن‌وقت فزون می آید که تنها باشی! و خودت با چشم‌هایت این‌ها را ببینی و دردهایت را با تمام وجود لمس کنی! اما راستش درد تنهایی از همه این دردها تلخ‌تر است! آنقدر گس و تلخ که تمام تنت از زهرش نالان می‌شود.
به هرحال هیچ‌کس در پی درمان روح نمی‌رود و این جسم است که همیشه ارجحیت داشته است.
نسخه را در دست مشت و زیر لـ*ـب نجوا می‌کنم:
- ولی اگه مجبور نبودم یه دقیقه هم اینجا نمی‌موندم!
از بین جمعیت سُر می‌خورم و به سختی خود را به مرد بلند قامتی که در حال صحبت با یک زن است می‌رسانم.
بالاخره بعد از اتمام حرف‌هایش نگاهش به من می‌رسد.
فورا نسخه مچاله را روی پیشخوان قرار می‌دهم و می‌گویم:
- سلام این داروها رو می‌خواستم.
او هم سری به تفهیم تکان می‌دهد:
- خیلی خب باشه.
و سپس نسخه را رو به پسرکی جوان می‌گیرد و می‌گوید:
سهراب این نسخه رو حاضر کن!
با شنیدن این جمله، نفس آسوده‌ای آزاد می‌کنم و بالاخره اولین لبخند امروز روی لـ*ـب‌هایم می‌نشیند.


در حال تایپ رمان ماهیت نهفته | Sajede Khatami کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Tiralin، Della࿐، فریده_غ و 27 نفر دیگر

Sajede Khatami

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/23
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
2,006
امتیاز
183
سن
19
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم
زن درحالی‌که نگاهش را به کارت دوخته است با همان صدای دلنشینش لـ*ـب می‌زند:
- لطفا رمزتون رو بفرمایین.
همان‌طور که موهای طلایی مجعدش را، و آن ابروهای مشکی‌اش را از نظر می گذرانم به آرامی رمز کارت را لـ*ـب می‌زنم و بعد از گرفتن کارت و تشکر خود را از آن بحبوحه نجات می‌دهم.
از سرمای باد سوزناک یقه‌های بارانی‌ام را جلوتر می‌کشم. و با دیدن اولین فروشگاه راهم را به سوی آن کج می‌کنم.
طبق معمول خریدهای خانه با من است؛ گرچه او اصرار دارد همه چیز را از کارتی که برایم گذاشته حساب کنم اما خب من معمولا به آن دست نمی‌زنم. و او وقتی این را می‌فهمد باز با آن اخم‌های درهمش دلیل را جویا می‌شود.
من هم زبانم باز نمی‌شود تا بگویم:
- وقتی تو نباشی پولت قراره چطوری جا تو پر کنه؟
به هر حال او بارها در این مورد اصرار داشته اما حتی یک‌بار هم تلاشی نکرده تا مرا در خرید همراهی کند.
من هم به این تنهایی و درگیری‌های او عادت دارم و انگار چند وقتی است که تنهایی با من اخت شده! تنهایی همان دختر بچه‌ی کوچکی است که در گوشه قلبم نفس می‌کشد.
وقتی سبد از خوراکی‌های ریز و درشت پر می‌شود بالاخره نگاهم را از قفسه‌ها می‌گیرم و در آخر با کیسه‌های پر آنجا را ترک می‌کنم.
چشم‌‌هایم به آسمان می‌رسد؛ رنگ قرمزی روی بوم پهناورش ریخته شده است و این همان هشدار مغزم است که می‌گوید:
-خیابون گردی رو تموم کن!
من هم مطیع امر او، برای اولین ماشین دست تکان می‌دهم.
در تمام مدت طی مسیر خانه، سر به شیشه پنجره سپرده و چشم‌‌هایم را به خیابان می‌دهم.
شیشه یخ کرده پذیرای تنهایی‌‌ام است و من دزدانه درحالی‌که حواسم هست راننده از آینه‌اش خیره‌‌ام نباشد؛ اولین اشکم را هدیه‌اش می‌کنم.
با دیدن زوج‌هایی که دوشادوش هم قدم می‌زنند آه می‌کشم و آه من یخ پنجره را می‌شکند‌.
حس تلخ تنهایی چون آتشی در وجودم زبانه می‌کشد! و یاخته‌های تنم هیزمی روی هیزم دیگر می‌شوند که قصد دارند مرا همین‌جا و همین حالا بسوزانند.
انگار که این آتش تنهایی جایی درست در وسط قلبم برپا شده است که این‌طور قلبم می‌سوزد و من برای کاهش التهاب درونی‌ام یک نفس عمیق هدیه ریه‌‌هایم می‌کنم!
آقای راننده آینه را تنظیم می‌کند و با آن چشم‌های خسته‌اش نگاهی سویم می‌اندازد و متاسف می‌گوید:
- می‌بینی خانوم؟ شهر که نیست انگار طویله‌ست! هر جوری دلشون بخواد رانندگی میکنن.
در جواب او فقط می‌توانم سر تکان دهم اما او انگار دلش زیادی پر است که باز هم ادامه می‌دهد:
- همین پریروز، یارو بلا نسبت شما قدر یک گاو نمی‌فهمید که یهو وسط خیابون زد رو ترمز! با افسوس سر تکان داده و می‌گوید:
- خب من اصلا چیکاره بودم که باید خسارت می‌دادم؟ چون اون یهو زده رو ترمز و من باهاش برخورد کردم؟
شقیقه‌هایش را که خالی از مو شده است با دو انگشت ماساژ می‌دهد و بعد همان‌طور که نگاهش را به روبه‌رو داده کلامش را نیمه رها می‌کند و انگار فقط قصد دارد با زدن بوق ممتد به ماشین جلویی تمام حرصش را خالی کند.
اما من آرام نشسته‌ام و همان‌طور که نگاهم از پنجره به شهری‌ست که رنگ پاییز را گرفته است گوش‌هایم را تقدیم ساز سوزناکی می‌کنم که غم در میان تنم به پا کرده است.
و تا مقصد درحالی‌که لبخندی تلخ کنج لـ*ـبم رخ‌نمایی می‌کند؛ نگاهم نیز به مردمی‌ست که از هوای سرد خزان قدم‌هایشان تند‌تر شده است.


در حال تایپ رمان ماهیت نهفته | Sajede Khatami کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Tiralin، Della࿐، فریده_غ و 28 نفر دیگر

Sajede Khatami

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/23
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
2,006
امتیاز
183
سن
19
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم
با رسیدن به مقصد کرایه راه را حساب می‌کنم و سپس از در مشکی رنگ با حاشیه‌های طلایی مجتمع گذر می‌کنم.
و نیز از نگهبانی که در عالم هپروت پرسه می‌زند و صدای خر و پفش بلند شده است.
آسانسور خراب مقابل دیدگان غم آلودم دهان کج می‌کند و من به خریدهایی خیره می‌مانم که یاخته‌‌های درد دستم را فعال کرده‌اند.
خرت و پرت‌های به درد نخور...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ماهیت نهفته | Sajede Khatami کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Tiralin، Della࿐، masera و 24 نفر دیگر

Sajede Khatami

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/23
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
2,006
امتیاز
183
سن
19
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم
شانه به شانه هم از پله‌ها که امروز حکم کوه را ایفا می‌کنند، می‌گذریم. این‌طور راه رفتنمان عذابم می‌دهد؛ هرکه نداند فکر می‌کند زوجی هستیم که برای خانه‌مان خرید کرده‌ایم.
وای نه!
لـ*ـب مابین دندان می‌آورم؛ احتمالا دیوانه شده‌ام! وقتی که این‌ فکر احمقانه‌ای به ذهنم خطور کرده است.
به گمانم رنگ صورتم به سوی سرخی پیش رفته باشد؛...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ماهیت نهفته | Sajede Khatami کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: Tiralin، Della࿐، masera و 23 نفر دیگر

Sajede Khatami

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/23
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
2,006
امتیاز
183
سن
19
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم
سبزی‌های ترد و تازه را همراه تربچه‌های قرمز خوش‌رنگ روی میز می‌گذارم.
یادم می‌آید خانم‌جان همیشه زیر گوشم می‌خواند که سفره را پیش از آمدن مرد خانه، باید چید.
قوری چای هم باید تازه‌ دم روی اجاق، زیر یک شعله کم انتظار بکشد؛ تا آن‌وقت که مردت، زنگ را به صدا در آورد.
آن‌وقت تو باید دست بکشی روی صورتت، آراسته و زیبا به استقبالش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ماهیت نهفته | Sajede Khatami کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Della࿐، masera، Mitra_Mohammadi و 23 نفر دیگر

Sajede Khatami

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/23
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
2,006
امتیاز
183
سن
19
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ششم
آن‌وقت که قرص‌ها را هدیه به معده‌ام می‌کنم؛ تمام تلاشم این است که نگاهم سوی او که خود را روی مبل پهن کرده نرسد.
سوی آن لبخند ریز چسبیده به لـ*ـب‌های خوش‌رنگ و آن موبایل جا خشک کرده در دستانش که تمام ذهنش را در برگرفته‌ است.
لبخندش که عمیق‌تر می‌شود گره‌ای مابین ابروهایم می‌نشیند.
و دستم دور دسته لیوان محکم‌تر حلقه می‌شود.
زندگی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ماهیت نهفته | Sajede Khatami کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Della࿐، masera، GRIMES و 23 نفر دیگر

Sajede Khatami

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/23
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
2,006
امتیاز
183
سن
19
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم
من هنوز مات مانده‌‌ام، مات حرف‌های او که عجیب با رفتار سردش در تضاد است! مبهوت آن کلام خشمگین که طوری مرا نشانه گرفته که انگار خود خواسته‌ام تا به این درد گرفتار شوم!
مات و خیره او هستم اما او با تاکید بیشتر، ضمن تکان آن انگشت اشاره‌اش که سوی من گرفته شده می‌گوید:
- لطفا دیگه توی این مورد کوتاهی نکن!
بی‌آنکه چیزی بگویم فقط...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ماهیت نهفته | Sajede Khatami کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Della࿐، Mitra_Mohammadi، masera و 21 نفر دیگر

Sajede Khatami

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/23
ارسال ها
222
امتیاز واکنش
2,006
امتیاز
183
سن
19
زمان حضور
2 روز 10 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم
حتی دیدن خوابش هم زیباست! حتی اگر در آن عصبانی باشد یا حتی اگر فریاد زند.
اما، صدای فریاد گرفته‌ای دستم را می‌گیرد و از عالم خواب بیرون می‌کشد.
هراسان روی تـ*ـخت می‌نشینم؛ نور کم‌سوی آباژور چشم‌هایم را می‌زند.
صدا واضح‌تر می‌شود:
- آخه دیوونه این وقت شب؟
صدایش یاخته هایم را هشیار می‌کند؛ سراسیمه از تـ*ـخت پایین می‌آیم و سوی در...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ماهیت نهفته | Sajede Khatami کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: Della࿐، nazanin2434، Mitra_Mohammadi و 22 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا