خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

ماهی!

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/2/22
ارسال ها
205
امتیاز واکنش
764
امتیاز
133
محل سکونت
میان کلمات(:
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع

به نام خدا
نام: ژیکان
« جلد اول مجموعه هایش »
نویسنده: میم.ز کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: ~MoBiNa~
ویراستار: ~MoBiNa~
ژانر:
اجتماعی، عاشقانه، تراژدی
خلاصه:
او خواهان آزادیست، آزادی در خندیدن، دویدن،‌ زیر لـ*ـب آهنگ خواندن و حتی لباس روشن پوشیدن! او حبس شده در افکار پوسیده مردمیست که بلند خندیدن را جرم می‌داند. چاره‌ای جز به به‌دست آوردن آزادی ندارد با عجز به هر ریسمانی چنگ می‌زند و سرانجام همان ریسمان او را به دار می‌آویزد!
مقدمه:
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﺩﻝ،
ﺩﻝ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍین‌جاستﮐﻪ می‌خندﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﻏﻢ،
ﻏﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍین‌جاستﮐﻪ می‌خندﺩ ﺑﯿ‌‌‌گﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﻋﻘﻞ،
ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍین‌جاستﮐﻪ می‌خندﺩ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺗﻮ،
ﺗﻮ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﯽ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍین‌جاستﮐﻪ می‌خندیم ﻫﺮ ﺩﻭ ﭼﻮ ﺩﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ،
ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﭼﻪ می‌خندﻡ؛ ﺩﻝ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ!

وحشی بافقی

3c8fdeeb5fd2d6f92872d1db8f6dfc76.jpeg


رمان ژیکان | ماهی! کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • پوکر
Reactions: Noushin_salmanvandi، *ZaHRa*، YeGaNeH و 8 نفر دیگر

ماهی!

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/2/22
ارسال ها
205
امتیاز واکنش
764
امتیاز
133
محل سکونت
میان کلمات(:
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
آستین لباس سرمه‌ای رنگم رو پایین می‌کشم و سینی چایی رو از رو میز آشپزخونه برمی‌دارم و به سمت نشیمن حرکت می‌کنم. با استرس دوباره نگاهی به آستین‌هام می‌ندازم و بعد سینی چایی رو جلوی حاج بابا می‌گیرم. دست حاج بابا بالا میاد و نگاه من زوم میشه، رو انگشتر عقیقی که یادگار پدربزرگ خدابیامرزم بود. بعد از برداشتن استکان چایی، قندون رو از داخل سینی برمی‌دارم و رو میز جلوی حاج‌بابا می‌ذارم و عقب گرد می‌کنم و راهی آشپزخونه میشم. سینی رو، رو میز می‌ذارم و بعد آستین لباسم رو بالا می‌زنم و به شاه‌کار جدیدم نگاه می‌کنم و بعد از این‌که مطمئن میشم دیگه خون‌ریزی نداره، آستینم رو درست می‌کنم و راهی اتاق مشترکم با خواهرم میشم. خبری از کاغذدیواری و ست میز آرایشی و تـ*ـخت مثل هم نبود. گوشه اتاق یک تـ*ـخت دوطبقه آهنی بود که حتی رنگ درستی هم نداشت. یک کمد چوبی گوشه اتاق بود که با هربار باز کردن درش، صدای قیژ قیژش تا ده تا خونه اون طرف‌تر هم می‌رفت. به سمت میز و صندلی چوبی که حاج بابا خودش درست کرده بود، میرم و رو صندلی می‌شینم. به لطف حضور کرونا، حاج بابا دل از پول‌های داخل حسابش کند و یک لپ‌تاپ و گوشی برای من و خواهرم گرفت و تنها وسلیه‌های به‌درد بخور این اتاق، لپ‌تاپ و گوشی بود. دستم رو به سمت کشوی زیر میز می‌برم و بعد گوشیم رو از داخلش بیرون میارم. آستینم رو بالا می‌زنم و بعد از دست زخمیم عکس می‌گیرم. زخمی که با تیغ به شکل ستاره زده بودمش، با این‌که خیلی می‌سوخت، اما ارزش لایکی که می‌خورد رو داشت. اینترنت گوشیم رو روشن می‌کنم و بعد وارد پیج فیکی که زده بودم میشم. مثل همیشه اول تعداد دنبال کننده‌هام رو چک می‌کنم.
- wow!
لبخندی با دیدن عدد صدهزار نفر رو لـ*ـب‌هام می‌شینه. عکسی که از دستم گرفته بودم رو آماده پست کردن می‌کنم و متفکر به دیوار رو‌به‌روم خیره میشم تا متن مناسب کپشنش به ذهنم خطور کنه. ناامید از پیدا نکردن کپشن موردنظر راهی کانال مدنظرم میشم و بعد از زیر و رو کردن پست‌های کانال، چشمم به متنی می‌خوره که عجیب به دلم می‌شینه. متن رو کپی می‌کنم و زیر پست قرار میدم و یک‌بار دیگه با صدای آروم می‌خونمش.
- از ظاهرم، حالم رو تشخیص نده، این یک‌جور احترامه، هم به درد من هم به شعور خودت!
بعد از قرار دادن هشتگ‌های مرتبط عکس، عکس رو پست می‌کنم و خیره به پیجم میشم تا بازخوردها رو ببینم. با بلند شدن صدای در، دستم رو می‌برم سمت کتاب تاریخ روی میز و بازش می‌کنم و خودم رو مشغول خوندن نشون میدم.
- صنم کجایی؟
اینترنت گوشی رو سریع خاموش می‌کنم و بعد صدام رو بلند می‌کنم و میگم:
- بله مامان؟
نفس عمیقی می‌کشم و گوش‌هام رو تیز می‌کنم؛ اما صدایی از جانب مادرم نمی‌شنوم. با کف دست ضربه‌ای به میز می‌زنم، از رو صندلی بلند میشم و در اتاق رو باز می‌کنم:
- بله مامان؟
- بیا این میوه‌ها رو بشور.
با حرص پام رو، رو زمین می‌کوبم و زیر لـ*ـب میگم:
- همش بشور و بساب، اصلاً صنم خر کی باشه؟
در اتاق رو می‌بندم و راهی آشپزخونه میشم و بعد از پوشیدن دستکش‌های نارنجی رنگ، مشغول شستن پرتقال‌ها و سیب‌ها میشم.
- میوه‌ها رو شستی اون دستمال زرده رو بردار و مبل‌ها رو دستمال بکش.
مطیع چشمی زیرلب میگم و بعد تمام عصبانیتم رو سر میوه‌ها خالی می‌کنم. آخرین دونه‌ی سیب رو داخل آب‌کش می‌ذارم، بعد دستمال زرد رنگ رو بر‌می‌دارم و راهی نشیمن میشم. حاج بابا رو مبل تک نفره هم‌چنان نشسته بود و متفکر به روزنامه دستش خیره شده بود. آستین لباسم رو دوباره چک می‌کنم و با دقت، دست‌های چوبی مبل رو دستمال می‌کشم و بعد از اتمام کارم دستمال رو، رو ظرف‌شویی پرت می‌کنم و میگم:
- مامان من درس دارم!
همین یک جمله کافی بود تا دیگه مامان صدام نزنه. سرخوش راهی اتاق میشم، ماژیک هایلات صورتی رو بر‌می‌دارم و با صدای بلند شروع می‌کنم به درس‌خوندن. برای این‌که بهم گیر ندن مجبور بودم نیم‌ساعت درس بخونم و بعد به عنوان زنگ تفریح گوشیم رو دستم بگیرم. زبونم به اسم اقدامات داریوش می‌چرخید و ذهنم پی لایک‌هایی بود که پستم ممکن بود بخوره. بعد از اتمام نیم‌ساعت، گوشیم رو از داخل کشو بیرون میارم و اینترنتش رو، روشن می‌کنم. اعلان‌های لایک و کامنت‌های پستم هر لحظه بیشتر میشد. بعد از دودقیقه دیگه اعلانی نیومد و من باخیال راحت وارد پیجم شدم و شروع به خوندن کامنت‌ها کردم.


رمان ژیکان | ماهی! کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YeGaNeH، SAHAR:)، !~Fatemeh zarei~! و 5 نفر دیگر

ماهی!

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/2/22
ارسال ها
205
امتیاز واکنش
764
امتیاز
133
محل سکونت
میان کلمات(:
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
- جون بابا! بازم گل کاشتی؟
کامنت رو لایک می‌کنم و بعد سراغ کامنت بعدی میرم:
- ایول بابا چه طرح خفنی!
ایموجی آتیش برای این کامنت ارسال می‌کنم و سراغ بعدی میرم.
- لاغری در پنجاه روز صددرصد تضمینی.
قبل از این‌که جواب این کامنت رو بدم گوشیم زنگ می‌خوره. اسم ترنم رو صفحه‌ی گوشیم نقش می‌بنده. دستی به موهای مشکی بلندم می‌کشم و دکمه سبز رنگ تماس رو لمس می‌کنم.
- سلام.
صدای پر از ناز ترنم تو گوشم پیچیده میشه.
- سلام صنم بانو، می‌بینم که باز گل کاشتی.
پاهام رو رو هم می‌اندازم و آرنجم رو، رو میز می‌ذارم با غرور میگم:
- آره، بهترین پستم رو امروز گذاشتم.
صدای خنده‌ی ترنم تو گوشم می‌پیچه و بعد آروم میگه:
- بهتر از این هم می‌تونی بذاری؛ اما خودت نمی‌خوای!
متفکر به دیوار رو‌به‌روم که پر از ترک بود، خیره میشم و میگم:
- اون هم به وقتش.
***
- صنم پارچ رو آب کن بیار.
مطیع از رو مبل بلند میشم و به سمت آشپزخونه میرم. بعد از تماسی که با ترنم داشتم از ترس محروم شدن از گوشی، اینترنتم رو خاموش کردم و به آ*غو*ش گرم خانواده پیوستم. پارچ آبی رنگ رو از داخل کابینت بر می‌دارم و بعد اون‌رو زیر شیرآب می‌ذارم و صبر می‌کنم تا پر شه. از داخل فریزر، قالب یخی بیرون میارم و بعد اون رو داخل پارچ می‌ندازم. دسته‌ی پارچ رو، تو دستم می‌گیرم و راهی اتاق پدر و مادرم که چسبیده به اتاق ما بود میشم. پشت در کرم رنگ اتاق می‌ایستم و ضربه‌ی آرومی به در می‌زنم:
- بیا تو.
بعد از این‌که حاج بابا اجازه ورود داد، با دست آزادم دستگیره در رو پایین می‌کشم و سربه‌زیر وارد اتاق میشم. بدون این‌که به اطراف اتاق نگاه بندازم پارچ رو، رو میز عسلی کنار تـ*ـخت می‌ذارم و از اتاق بیرون میام. نفس عمیقی می‌کشم و آستین لباسم رو بالا می‌زنم و به جای زخم نگاه می‌کنم. جای زخم خشک شده بود و خبری از خون تازه نبود.
- چی رو دستته؟
سریع آستینم رو پایین می‌کشم و به چهره متفکر صبا، خواهر کوچک‌ترم نگاه می‌کنم و میگم:
- هیچی، پشه نیش زده.
زیر لـ*ـب آهانی میگه، بعد در اتاق رو باز می‌کنه و وارد اتاق میشه. زیر لـ*ـب میگم:
- خطر از بیخ گوشت گذشت صنم بانو!
به سمت در ورودی میرم و بعد از پوشیدن دمپایی‌های بنفش رنگ، که از شدت تو آفتاب موندن سفید شده بودن راهی دست‌شویی گوشه حیاط میشم. مسواکم رو از داخل لیوان شیشه‌ای رو، روشویی بر‌می‌دارم و شروع به مسواک زدن می‌کنم. طبق عادت همیشگیم، زمان مسواک زدن به چهره خودم تو آیینه شکسته دست‌شویی خیره میشم. ابروهای پُرپشت مشکی داشتم که هربار با دیدنشون یاد برگ ریحون می‌افتادم. چشم‌های کشیده قهوه‌ای رنگم من رو یاد چشم‌های پدربزرگم می‌انداخت. آهی می‌کشم و به پوست نه‌چندان سفیدم خیره میشم. انگار خدا موقع آفرینش من، هرچی رنگ تیره بود پاشیده بود تو صورتم. کف‌های داخل دهنم رو خالی می‌کنم و بعد از تمیز کردن مسواکم، دستی به بینی کوچیکم می‌کشم که تنها نکته مثبت زیبایی صورت من بود. مسواکم رو داخل لیوان بر‌می‌گردونم و بعد، موهای فر مشکیم رو از جلوی صورتم کنار می‌زنم و راهی ساختمان میشم. بعد از چک کردن آستین لباسم، وارد اتاق میشم و خودم رو، رو تـ*ـخت پرت می‌کنم.
- این‌قدر تکون نخور صنم.
دستم رو مشت می‌کنم و محکم رو تـ*ـخت می‌زنم، سرم رو از رو تـ*ـخت پایین میارم و به صبا که مشغول شونه کردن موهای قهوه‌ای رنگش بود، نگاه می‌کنم. بی‌تفاوت بهم نگاهی می‌اندازه و بعد به سمت دیوار می‌چرخه و به کارش ادامه میده. طوری که بشنوه میگم:
- اللهم اشف کل مریض!
سرم رو بالشت نه چندان پُربارم می‌ذارم و گوشیم رو از زیر بالشت بیرون میارم. کلافه نگاهی به ساعت می‌اندازم و زیر لـ*ـب میگم:
- آخه ساعت ده وقت خوابه؟ مرغ‌ها هم بیشتر از ما بیدار می‌مونن.
گوشیم رو برای ساعت چهار و نیم کوک می‌کنم و بعد به سقف خیره می‌شم. جرات این‌که شب‌ها گوشی دستم بگیرم رو نداشتم چون مطمئن بودم در صورت دیده شدن این تخلف، خبری از گوشی دیگه نیست. پتوی سبز رنگم رو، رو خودم می‌اندازم و تو دنیای خیالی خودم غرق میشم تا به خواب برم.
***
- بلند شو صنم، اذان شده.
دستم رو مشت می‌کنم و محکم رو تـ*ـخت می‌کوبم و بعد چشم‌هام رو باز می‌کنم.


رمان ژیکان | ماهی! کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YeGaNeH، SAHAR:)، !~Fatemeh zarei~! و 4 نفر دیگر

ماهی!

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/2/22
ارسال ها
205
امتیاز واکنش
764
امتیاز
133
محل سکونت
میان کلمات(:
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
یکی از چشم‌هام رو باز می‌کنم و بعد به چهره صبا که مثل عزرائیل بالای سرم ایستاده بود خیره میشم. سرجام می‌نشینم و چشم بسته دنبال گوشیم می‌گردم. نگاهی به ساعت می‌اندازم و می‌بینم ربع ساعت زودتر بیدار شدم. صبا بعد از این‌که مطمئن میشه بیدار شدم با ناز از اتاق بیرون میره. زنگ گوشیم رو قطع می‌کنم و از رو تـ*ـخت می‌پرم پایین و راهی دست‌شویی میشم. بعد از گرفتن وضو، آستین لباسم رو پایین می‌کشم و وارد ساختمان میشم. بقیه نمازشون رو خونده بودن و داشتن صبحانه می‌خوردن. این خانواده هیچ چیزش مثل آدم‌ها نبود. کش موهام رو محکم می‌کنم و بعد چادر و سجاده‌ای از داخل طاقچه بر ‌می‌دارم و شروع می‌کنم به نماز خوندن. سلام نمازم رو میدم و بعد سجاده رو جمع می‌کنم و با چادر سرجای قبلیشون می‌ذارم.
- صنم بیا صبحانه.
پشت دستم رو به چشم‌هام می‌مالم و بعد میگم:
- خوابم میاد؛ بعداً می‌خورم.
قدم‌هام رو تند می‌کنم و خودم رو به تـ*ـخت می‌رسونم. کش موهام رو باز می‌کنم و بعد زیر پتو می‌خزم و چشم‌هام رو می‌بندم.
***
- بلند شو بچه دیرت میشه.
سرم رو از زیر پتو بیرون میارم که صورت مامان جلوی چشم‌هام ظاهر میشه. مثل همیشه روسری سفید رنگی به سر کرده که صورت سفیدش رو، سفید‌تر نشون میده. موهام رو از رو صورتم کنار می‌زنم و بعد رو تـ*ـخت می‌نشینم. مامان بعد از این‌که مطمئن شد بیدار شدم، از اتاق بیرون میره. با دیدن ساعت، از تـ*ـخت گرم و نرمم دل می‌کنم و شروع به شونه کردن موهام می‌کنم. یک ساعت فرصت داشتم تا کارهام رو انجام بدم و بعد به مدرسه برم. به لطف حضور کرونا یک روز در میون می‌بایست به مدرسه برم و امروز به‌خاطر امتحانی که داشتیم همه بچه‌های کلاس به مدرسه می‌اومدن. شونه رو، رو میز می‌ذارم و بعد به سمت جالباسی میرم و مانتو و شلوار مدرسم رو می‌پوشم. جوراب‌های صورتی رنگم رو از رو زمین برمی‌دارم و بعد از اتاق بیرون میرم. مثل همیشه صبا زودتر از من آماده شده و مشغول مرور کردن دوباره درس‌هاشه. حاج بابا هم مسلماً رفته تو مغازه. راهی آشپزخونه میشم و از داخل یخچال سبز رنگ قالب پنیر رو بیرون میارم. کارد مشکی رنگی بر‌می‌دارم و بعد رو قالی آشپزخونه که تبدیل به موکت شده بود می‌شینم. مامان وارد آشپزخونه میشه، به سمت سماور میره و یک استکان چایی می‌ریزه و جلوم می‌ذاره.
- صنم؟
لقمه داخل دهنم رو قورت میدم و به مامان که رو‌به‌روم نشسته بود نگاه می‌کنم:
- چی‌شده؟
مامان دستش رو به سمت نون داخل سفره می‌بره و یک تکه از نون‌ می‌کنه:
- امشب خالت می‌خواد بیاد این‌جا، مدرسه تعطیل شد برو مغازه بابات ازش پول بگیر برو خرید.
در حالی‌که از درون دارم بد و بی‌راه به بچه‌های خاله میگم با یادآوری سروصدای بیش از حدشون، استکان چاییم رو به لـ*ـبم نزدیک می‌کنم و سر می‌کشم تا از آتیش درونم کاسته شه. باشه‌ای زیر لـ*ـب میگم و بعد سفره رو جمع می‌کنم و روی کابینت می‌ذارم. با دیدن ساعت به سمت اتاق میرم و کتاب‌هام رو داخل کیف مشکیم می‌اندازم. گوشیم که رو تـ*ـخت بود رو خاموش می‌کنم و داخل کشوی میز می‌ذارم. از رو صندلی مقنم رو بر می‌دارم و بعد از پوشیدن چادر عربیم، به سمت مدرسه راه می‌افتم. این موقع صبح خیابون پر بود از ماشین‌ها و اتوبوس‌هایی که بچه‌ها رو به مدرسه می‌رسوندن و سهم من از این همه ماشین، دوتا پایی بود که خدا بهم داده بود. فاصله خونه تا مدرسه ربع ساعت پیاده‌روی بود و یکی از آرزوهایی که هیچ‌وقت برآورده نشد رفتن به مدرسه‌ای دور از محله خودمون بود. با دیدن تابلوی "دبیرستان دخترانه سما" دستی به لبه‌ی مقنعم می‌کشم و بعد از این‌که مطمئن شدم ماشینی از خیابون رد نمیشه، به سمت مدرسه که اون طرف خیابون بود حرکت می‌کنم. از در سبز رنگ مدرسه رد میشم و چشمم رو داخل حیاط می‌چرخونم و از بین دانش‌آموزهایی با فرم یکسان، ترنم رو تشخیص میدم که مثل همیشه رو نیمکت نارنجی رنگ با آوا نشسته بود. چادرم رو در میارم و بعد داخل کیفم می‌ذارم و به ترنم نزدیک میشم.‌ مثل همیشه با دیدن چشم‌های خاکستری رنگش از حسادت می‌ترکم و با دیدن موهای لـ*ـخت طلاییش، یاد موهای مشکی گوسفند مانند خودم‌ میوفتم و به شانسم لعنت می‌فرستم. لبخندی می‌زنم و بلند سلام می‌کنم که نگاهشون رو من زوم میشه. جواب سلامم رو میدن و ترنم کمی رو نیمکت جا‌به‌جا میشه و ازم می‌خواد کنارش بشینم. با لبخند کنار ترنم جا می‌گیرم و به نیم‌رخش نگاه می‌کنم، بینی کوچکش از نیم‌رخ خوش فرم‌تر به نظر می‌اومد و لـ*ـب‌های قلوه‌ایش زیبایی صورتش رو تکمیل کرده بود.
- خب صنم بانو، می‌بینم که دیروز گل که نه، ستاره کاشتی!
خنده‌ی آرومی می‌کنم و بعد آستین مانتوم رو بالا می‌زنم و ستاره رو دستم رو به آوا و ترنم نشون میدم. ترنم با انگشت اشارش آروم رو طرح می‌کشه و میگه:
- می‌بینم که ماهر شدی و مثل قبلاً خیلی عمیق دستت رو نمی‌بری.


رمان ژیکان | ماهی! کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YeGaNeH، SAHAR:)، !~Fatemeh zarei~! و 5 نفر دیگر

ماهی!

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/2/22
ارسال ها
205
امتیاز واکنش
764
امتیاز
133
محل سکونت
میان کلمات(:
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
سرم رو کمی تکون میدم و آستین لباسم رو پایین می‌کشم و می‌گم:
- دیگه دیگه!
با بلند شدن صدای زنگ، از رو نیمکت بلند می‌شیم و به صف می‌ایستیم. مراسم کسل کننده صبح‌گاه بعد از قرائت قرآن شروع می‌شه و مدیر مثل همیشه میکروفون رو به دستش می‌گیره و شروع به قارقار کردن می‌کنه. بند کیفم رو، رو شونم جابه‌جا می‌کنم و بعد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان ژیکان | ماهی! کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YeGaNeH، SAHAR:)، !~Fatemeh zarei~! و 5 نفر دیگر

ماهی!

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/2/22
ارسال ها
205
امتیاز واکنش
764
امتیاز
133
محل سکونت
میان کلمات(:
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
به کیک تو دستم نگاه می‌کنم و میگم:
- چرا حالا می‌خواد با من آشنا شه؟
ترنم دستی به پیشونیش می‌کشه و بعد به جلو خم میشه و میگه:
- دیگه شاخ شدی برای خودت، همه می‌خوان تو رو بشناسن.
اخم‌ می‌کنم و گازی به کیکم می‌زنم و متفکر به کفش‌های مارک‌دار ترنم نگاه می‌کنم. لقمه داخل دهنم رو قورت میدم و بعد میگم:
- نه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان ژیکان | ماهی! کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YeGaNeH، SAHAR:)، !~Fatemeh zarei~! و 5 نفر دیگر

ماهی!

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/2/22
ارسال ها
205
امتیاز واکنش
764
امتیاز
133
محل سکونت
میان کلمات(:
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
با بلند شدن صدای زنگ، نگاهم رو ساعت قفل میشه. راس یازده زنگ خونه رو می‌زدن و بچه‌ها مثل مور و ملخ به سمت در خروجی حرکت می‌کردن. از فواید دیگه کرونا کم شدن ساعت مدرسه بود که من به شدت راضی بودم. وسیله‌هام رو داخل کیفم می‌ذارم و بعد چادرم رو سرم می‌کنم.
- صنم یادت نره چک کنی پیج طرف رو.
سرم رو به معنی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان ژیکان | ماهی! کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YeGaNeH، SAHAR:)، ~MoBiNa~ و 5 نفر دیگر

ماهی!

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/2/22
ارسال ها
205
امتیاز واکنش
764
امتیاز
133
محل سکونت
میان کلمات(:
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
با دیدن تابلوی قالی‌فروشی حاج احمد، قدم‌هام رو تندتر می‌کنم و بعد جلوی مغازه می‌ایستم. مثل همیشه این ساعت از روز مغازه حاج بابا شلوغ بود. چادرم رو درست می‌کنم و بی‌توجه به سوزش دستم از دوتا دونه پله‌ای که مغازه داشت بالا میرم. از بچگی عاشق نقش و نگار‌های فرش‌ها بودم و به قول حاج بابا این روحیه به خاطر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان ژیکان | ماهی! کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YeGaNeH، SAHAR:)، ~MoBiNa~ و 5 نفر دیگر

ماهی!

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/2/22
ارسال ها
205
امتیاز واکنش
764
امتیاز
133
محل سکونت
میان کلمات(:
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
دسته‌ی پلاستیک رو تو دستم جا‌به‌جا می‌کنم و بعد به قدم‌هام سرعت می‌بخشم و راهی اولین مغازه میوه‌فروشی میشم. پلاستیکی رو از رو میز فروشنده برمی‌دارم و بعد ده‌تا دونه سیب درختی از داخل سبد بر‌می‌دارم و داخل پلاستیک می‌ذارم. چشمم رو اطراف مغازه می‌چرخونم و بعد از برداشتن میوه‌هایی که مامان سفارش کرده بود،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان ژیکان | ماهی! کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YeGaNeH، ~MoBiNa~، !~Fatemeh zarei~! و 3 نفر دیگر

ماهی!

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/2/22
ارسال ها
205
امتیاز واکنش
764
امتیاز
133
محل سکونت
میان کلمات(:
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
قطره‌های آب رو مژه‌های بلندم چسبیده بودن و قصد جدا شدن نداشتن. با پشت دستم، دستی به چشم‌هام می‌کشم و بعد از دست‌شویی بیرون میام و راهی اتاق میشم. چادرم رو از سرم در میارم و رو تـ*ـخت می‌ندازم، نگاهم رو چادرم زوم میشه. همیشه دوست داشتم پوششم رو خودم اتتخاب کنم؛ اما این چادر رو از شش سالگی به اجبار سرم کردن...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان ژیکان | ماهی! کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YeGaNeH، ~MoBiNa~، !~Fatemeh zarei~! و 4 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا