خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Mahsa_Sh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
155
امتیاز
33
سن
16
محل سکونت
لس‌آنجلس
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان :دلیبال
نام نویسنده:Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان 98
ژانر: پلیسی_جنایی، جنایی_مافیایی، عاشقانه
ناظر:
*Z.A.H.R.A*


در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Meysa، سيده کوثر موسوی، زهرا.م و 7 نفر دیگر

Mahsa_Sh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
155
امتیاز
33
سن
16
محل سکونت
لس‌آنجلس
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
٠•٠•مقدمه•٠•٠

در دنیا قانونی وجود داره به نام قانون"کارما" قانون کارما یعنی اگه بزنی یک روز میخوری، اگه شکستی یه روز میشکنی، خلاصه کنم برات قانون کارما همون ضرب‌المثل معروفِ که میگه از هر دستی بدی از همون دست میگیری...
اون زمان که دل کسی رو شکستی اون زمان که اشک کسی رو در آوردی،اون زمان که زخمی زدی بترس از قانون کارما که اگه پشیمان بشی و توبه کنی بازم سودی نداره و این قانون چه بخوای چه نخوای توی زندگیت پیاده میشه.
بترس از قانون کارما.


در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Meysa، zahra Syf، زهرا.م و 7 نفر دیگر

Mahsa_Sh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
155
امتیاز
33
سن
16
محل سکونت
لس‌آنجلس
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
•٠•٠باران٠•٠•
هرچی جلوتر میرفتیم صدای هو هوی باد توی اون تاریکی،فضا رو هیجانی‌تر نشون میداد و برای منی که کلم درد میکرد برای دردسر گزینه عالی بود.
دستای لرزون دریا رو برای اطمینان خاطر فشردم و با قدمای محتاط به سمت خونه‌ای که حاج عباس گوشزد کرده بود از سه کیلومتریش رد نشیم قدم برداشتم.
دریا با صدایی که ترس توش پیدا بود و لکنتی که سراغش اومده بود گفت:
_ باران بیا بیخیالش بشیم من من میترسم اینجا خیـــلی ترسناکـــ.
بیخیال لحن ترسیدش با هیجان گفتم:عا خیلی ترسناک درست مثل فیلم اکشنای آمریکاییه.
واقعا ترسناک بود خونه نیمه سوخته ساعت 12:00 شب اون اخر اخرای شهر برای دوتا دختر خطرناک بود.
دریا مشتی به بازوم زد اروم گفت:
_ لعنت بهت باران اخر سرمون رو به باد میدی؛ اصلا چرا لعنت به تو، لعنت به من احمق که با این که دکتر گفته هیجان برام سمه با تو بیشعور کله خر اومدم که غلط بودن حرف حاجی رو به کرسی بنشونی.
تمام حواسم پیش خونه سوخته شده روبه روم بود ساختمون بلند بالایی که رد دود هنوز لابه‌لای اجرهای قدیمیش معلوم بود.خیلی داغون بود و اگه خرافاتی بودم میگفتم اینجا جن و پری و کوتوله زندگی می‌کنن:/
برای چندمین بار اب دهنم رو قورت دادم و بی اهمیت به غر غرای دریا ، در چوبی خونه رو به حدی که بتونم برم داخل کنار زدم.
همین که وارد خونه شدم هجوم افکار منفی پشت پرده ذهنم پرنگ تر شدن، گوشیم رو از توی سویشرتم بیرون اوردم و فلش گوشی رو روشن کردم با دیدن داخل خونه بادم با طرز بدی خوابید، یعنی برای هیچ و پوچ ما خوابگاه رو پیچونده‌ بودیم!!!
چیز خاصی نبود یه سالن پذیرایی و اشپزخونه که کابینتاش رد دود روش بود پزیرایی هم به جز مبلای نیمه سوختش همش پودر شده بود نه چیز هیجان انگیزی خبری بود نه چیز عجیب غریبی...
توی همین فکرا بودم که دستی روی شونم نشست قلبم گروپ گروپ به قفسه سـ*ـینم میکوبید تا دهن باز کردم جیغ بزنم پارچه‌ای جلوی دهنم قرار گرفت و طرف دستش رو محکم روی دهنم گزاشت...
نفسم رو حبس کردم یا امام حسین برس به دادم من غلط کردم دیگه گوه بخورم بخوام فضولی کنم نفس کم اوردم. ناخوداگاه نفس عمیقی کشیدم شروع کردم اشهد خوندن.!!!
یک ثانیه دو ثانیه سه ثانیه!! چی!!! پس چرا مثل فیلما بیهوش نشدم؟؟؟
تقلایی کردم که طرف سریع دستش رو برداشت، گارد گرفتم و به عقب برگشتم.
با دیدن دریا حرصی دستم رو بلند کردم بکوبم تو سرش که با دستاش سپر درست کرد و مانع ضربه دستم شد.
دریا با غیض شروع کرد غر زدن.
_ د بیا کِرمت خوابید؟ خوب ببین اینجا هیچی نیست و حاجی یه چیزی پرونده افرین افرین حالا برو اینو بکوب تو سرش که هیچی توی این به اصطلاح خونه نیست.اخه میارزه این همه ریسک برای دیدن خونه خرابه‌ای که تمام وسایلاش سوخته!!؟؟ تویی که نمیتونی از خودت دفاع کنی، چیز میخوری من و هم میکشونی با خودت به ناکجا اباد.
کلافه از غر غرای دریا اروم گفتم:
_ اه بس کن دیگه همین که فهمیدیم چیزی توش نیست خودش خیلیه؛ حالا هم بریم دیگه کنجکاو نیستم
دریا دهنش رو کج کرد و زیر لـ*ـب گفت:
_ کنجکاو کجا بود؟؟ تو فوضولی فضول. من میدونم اخر با این کله شقیات سرت رو به باد میدی؛ حالا چه به دست حاجی به قتل برسی چه به دست یکی دیگه.
دستمو دور شونه ‌های تنها فرد زندگیم حلقه کردم و مـ*ـاچی از لپای برجستش گرفتم که یه جوری نگاهم کرد که یعنی خر خودتی، با کیف کوک حرکت کردیم به سمت ورودی،هنوز از در خارج نشده بودیم؛ که صدای نامفهومی رو شاخکام حس کردن..!!!


در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Meysa، فاطمه بیابانی، mahan.fatemeh87 و 8 نفر دیگر

Mahsa_Sh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
155
امتیاز
33
سن
16
محل سکونت
لس‌آنجلس
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
صدا از اخرای خونه میومد انگار یه اتاق مخفی بود.
مکث کردم انگار دریا هم صدا رو شنیده بود، لعنتی به این حس فضولیم فرستادم و دست دریا رو گرفتم که سریع از این خراب شده بیرون بیایم که با حرفی که طرف زد؛ خشک شده سر جام میخ شدم.
صدا این دفعه داد زد:
_ ببین مرتیکه یا میگی از طرف کدوم نره خری ما رو لو دادی یا یه گلوله حرومت کنم..!!!
قدمی که میخواستم جلو بزارم روی هوا موند؛اینجا چخبره؟؟؟این صدای کیه؟؟؟
دریا تری از لرزش دستاش معلوم بود با همون ترس زمزمه کرد:
_ باران ارواح جدت بیا بریم اینجا معلوم نیست کی به کیه...
دو دل بودم بین رفتن و موندن اگه برم هیچ دردسری برام نداره ولی این یارو معلوم نیست چه بلایی سرش میاد.!!!
سعی کردم منطقی تصمیم بگیرم عقلم میگفت برو پشت سرتم نگاه نکن ولی وجدان و قلبم میگفتن بمون و ببین چه خبره..
لـ*ـبم رو گزیدم و با صدای خیلی خیلی پایین گفتم:
_ ببین ابجی گلم اینا به احتمال نود درصد خلافکارن و معلوم نیست چکار میکنن. اگه ما بریم عذاب وجدان ولم نمیکنه، همیشه با خودم میگم میتونستم کاری کنم، ولی نکردم تازشم ممکنه بتونم مدرکی بگیرم و تحویل پلیس بدم.
دریا خیلی قاطعانه گفت:
_ هرچی کله شقی کردی کوتاه اومدم ولی این یکی رو اصلا،د احمق داری میگی خلافکارن اگه بکشنت چی!!!!
لـ*ـبم رو با زبون تر کردم و دم گوشش پچ زدم:
_ تو برو بیرون اگه تا ده مین بیرون نیومدم زنگ بزن به پلیس، تو رو به جون مادرت نه نیار که من تصمیمم رو گرفتم.
دریا:_ تروخدا بیخیال شو، اگه چیزیت بشه من دیونه میشم.
_یالا دختر برو بیرون قول میدم سریع بیام بیرون..
دریا نگران گفت:_ اما...
پریدم وسط حرفش:_ اما نیار بدو دختر دیر میشه...
بعد بدون نگاه کردن بهش پشتم رو کردم و یواش یواش به سمت اخر خونه حرکت کردم.!!
فلش گوشی رو خاموش کردم ولی نور کمی توی خونه بود، هرچی نزدیک تر میشدم صداها واضح تر میشدن.به یه در مشکی فلزی رسیدم دستم رو نزدیک دستگیره بردم، برم داخل نرم داخل؟؟؟
دل و زدم به دریا و ریسک جدیدی رو شروع کردم که ای کاش این ریسک رو نمیکردم، نمیدونم شایدم قشنگ‌ترین ریسک زندگیم بود.!!
در رو خیلی یواش بدون اینکه صدایی ایجاد کنه باز کردم، همین که در باز شد صدای ناله پر درد مردی توی گوشم پیچید!!! همچین فریاد میزد که به غلط کردن افتادم.
به پله‌های پایین پام خیره شدم انگار یه زیرزمین بود. قدم اول رو گزاشتم و صداها تو سرم اکو شد، صدای فریاد مرد که تکرار میکرد:نمیدونم نمیدونم بس کنید لعنتیا!!!!
نفس عمیقی کشیدم و اخرین پله رو پایین اومدم، خیلی سوسکی نگاهی به زیر زمین پر از کارتون انداختم، کارتون‌های کوچیک و بزرگ که روی هم قرار گرفته بودن،ابروهام بالا پرید یه سالن خیلی بزرگ با دیوارهای شیری رنگ که وسایل عجیب غریبی روی دیوار اویزون بودن.!!!
همونطور که حواسم بود کسی منو نبینه وارد زیرزمین شدم و کناره ستونی از کارتون‌ها پناه گرفتم.صداها از اخر سالن میومدن که به خاطر کارتون‌های کوتاه بلند روبه‌روم دیدی بهشون نداشتم.
صدای فریاد مرد قط شد و فقط ناله‌های ریزی توی سالن بی در و پیکر اکو میشد.سکوت بدی زیرزمین رو فرا گرفته بود، چیزی معلوم نبود و منم جرعت نزدیک شدن نداشتم!!!!
با صدای کفشایی که پشت سرم اومد یه سکته ناقص کردم و بدون هیچ فکری پشت کارتونا قایم شدم، به ثانیه نرسیده قامت مرد هیکلی که کت و شلوار طوسی رنگی پوشیده بود توی درگاه در نمایان شد.!!!
نفس توی سـ*ـینه حبس شده بود مرد خیلی با جذبه به سمت ته سالن حرکت کرد.
من که سرم زیر اب بود دیگه مهم نبود، یه وجب بیشتر باشه یا دو وجب.!!!
چهار دستو پا از بین کارتونا حرکت کردم و پشت اخرین کارتون قایم شدم.الان میتونستم کامل ببینم چه خبره.
پرژکترای زیادی روشن بودن و فضا رو کامل روشن کرده بود.لـ*ـبم رو جویدم و به مرد سر و صورت خونی که به صندلی بسته بود با چهارتا غولتشن خیره شدم همون لحظه مردی که بعد من وارد سالن شد با غرور به سمت نوچه‌هاش رفت، اون چهارتا هم سریع سر خم کردن.
سریع گوشیم رو از جیبم دراوردم و شروع کردم فیلم گرفتن.
یکی از غولتشنا گفت:
_ ریئس مغور نمیاد کلی هم کتک خورده ولی هیچ.
ریئسشون پوزخندی زد و دور مرد زخمی چرخی زد و با تمسخر گفت:
_ هاتف جون یعنی مغور نمیای که کدوم تخم سگی محموله من و لو داده!!!
هاتف با تته پته گفت:
_ بــه جـــون بـچــم نمیدونم.!!!
به اصطلاح ریئس با تاسف مسخره‌ای گفت:
_ چه بد شد که نمیدونی، ولی خب میدونی منم یه وسایلی رو دارم که حافظه ادم الزایمری رو هم برمیگردونی میدونی اولین وسیله چطور کار میکنه؟


در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: فاطمه بیابانی، mahan.fatemeh87، زهرا.م و 7 نفر دیگر

Mahsa_Sh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
155
امتیاز
33
سن
16
محل سکونت
لس‌آنجلس
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
هاتف حرفی نزد که یارو با خشم چونش رو گرفت و لابه‌لای دندون‌های چفت شدش غرید:
_نشنیدم میدونی اولیش چیه!!؟؟
هاتف با صدایی که درد و ترس توش پیدا بود زمزمه کرد:
_نه..
دادی زد که چهارستون بدنم لرزید:
_نشنیــدم چـی گـفـتی!!
هاتف با صدای لرزونی گفت:
_نه من چیزی نشنیدم..
لبخندی زد و با مهربونی دستی به سر هاتف کشید و روبه غولای بی شاخ و دمش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: فاطمه بیابانی، mahan.fatemeh87، زهرا.م و 7 نفر دیگر

Mahsa_Sh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
155
امتیاز
33
سن
16
محل سکونت
لس‌آنجلس
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
ای داد بی داد این که صدای گوشی منه!!!! سریع تماس رو قط کردم ولی دیر شده بود صداش به قدری زیاد بود که سعدی توی شیراز هم شنیده بودش:/
اب دهنم رو قورت دادم که صدای غولتشناش بلند شد:کی اونجاست؟؟؟
از فکر اینکه چه بلاهایی میتونن سرم بیارن مو به تنم سیخ شد چشمام رو با حرص چندبار باز و بسته کردم..
صدای قدماشون رو که نزدیکم میشدن رو میشنیدم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: فاطمه بیابانی، زهرا.م، دونه انار و 6 نفر دیگر

Mahsa_Sh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
155
امتیاز
33
سن
16
محل سکونت
لس‌آنجلس
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
با سر درد چشام رو باز کردم، اینجا کجاست؟؟؟؟ با تعجب به اتاق لوکسی که کم از اتاق ملکه انگلیس نداشت نگاه کردم. خودم رو روی تـ*ـخت مشکی رنگ که روش به حالت نشسته به تاج تـ*ـخت تکیه داده بودم تکون دادم. لعنتی دستم رو به تاج تـ*ـخت با دستبند بسته بودن.!!
دستی به گردنم زدم که از درد چشام جمع شد.نفس عمیقی کشیدم خیلی سعی کردم خونسردی خودم رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: فاطمه بیابانی، زهرا.م، دونه انار و 6 نفر دیگر

Mahsa_Sh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
155
امتیاز
33
سن
16
محل سکونت
لس‌آنجلس
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
هوف کلافه‌ای کشیدم کلی سوال تو.ذهنم بود و همه جواباشون بیرون این خونه بودن. الان دریا فهمیده من و دزدین؟حالش چطوره؟چکار میکنه؟دریا به پلیس خبر داده؟حاجی که ازم متنفره الان چه حالی داره؟خوشحال؟ناراحته؟
به تاج تـ*ـخت تکیه دادم و زانوهام رو با دست ازادم بـ*ـغل کردم حس بچه‌ای رو داشتم که گمشده و هیچکس کمکش نمیکنه. لـ*ـبم رو گزیدم، بغض گلوم رو چنگ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: فاطمه بیابانی، زهرا.م، دونه انار و 4 نفر دیگر

Mahsa_Sh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
155
امتیاز
33
سن
16
محل سکونت
لس‌آنجلس
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
میلاد سریع گفت:
_خر کی باشی که نظر میدی؟؟هوم لیدی نازیلا!!!
پس اسمش نازیلا بود.
نازیلا با حرص گفت:
_درست حرف بزن میلاد.
روهان بی حرف به سمتم اومد، ناخوداگاه توی خودم جمع شدم که پوزخندی زد و روم خم شد اونقدری خم شده بود که عطر تنش وارد دریچه‌های بینیم بشه.
دستبند رو باز کرد.اب دهنم رو قورت دادم که کنار گوشم پچ زد:
_کارت ندارم البته...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: فاطمه بیابانی، زهرا.م، دونه انار و 4 نفر دیگر

Mahsa_Sh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
155
امتیاز
33
سن
16
محل سکونت
لس‌آنجلس
زمان حضور
1 روز 9 ساعت 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نازیلا که دست میزد و کلی بادیگارد که با کنجکاوی به این مردک هیز نگاه میکردن روبه‌رو شدم.
نازیلا همون طور که قدم به قدم بهم نزدیک میشد با لحنی که حرص توش پیدا بود گفت:
_براوو خوشم اومد فکر میکردم ادم ضعیفی باشی.
اب دهنم رو قورت دادم و با اقتدار نگاهش کردم.
با خشم بازوم رو کشید و دستم رو پیچ داد که بیخیال نگاهش کردم.
نازیلا با پوزخند...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: marjan.h، فاطمه بیابانی، زهرا.م و 4 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا