خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Mahsa_Sh

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
965
امتیاز
153
محل سکونت
تگزاش
زمان حضور
3 روز 18 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان :دلیبال
نام نویسنده:Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان 98
ژانر: پلیسی_جنایی، عاشقانه
ناظر:
Z.A.H.Ř.Ą༻


در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: MĀŘÝM، Ahoraa، 0obitao0 و 21 نفر دیگر

Mahsa_Sh

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
965
امتیاز
153
محل سکونت
تگزاش
زمان حضور
3 روز 18 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
٠•٠•مقدمه•٠•٠

در دنیا قانونی وجود داره به نام قانون"کارما" قانون کارما یعنی اگه بزنی یک روز میخوری، اگه شکستی یه روز میشکنی، خلاصه کنم برات قانون کارما همون ضرب‌المثل معروفِ که میگه از هر دستی بدی از همون دست میگیری...
اون زمان که دل کسی رو شکستی اون زمان که اشک کسی رو در آوردی،اون زمان که زخمی زدی بترس از قانون کارما که اگه پشیمان بشی و توبه کنی بازم سودی نداره و این قانون چه بخوای چه نخوای توی زندگیت پیاده میشه.


در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: MĀŘÝM، Ahoraa، 0obitao0 و 21 نفر دیگر

Mahsa_Sh

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
965
امتیاز
153
محل سکونت
تگزاش
زمان حضور
3 روز 18 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
•٠•٠باران٠•٠•
موتورم رو پشت یه درخت پارک کردم.
هرچی جلوتر میرفتیم صدای هو هوی باد توی اون تاریکی،فضا رو هیجانی‌تر نشون میداد و برای منی که کلم درد میکرد برای دردسر گزینه عالی بود.
با قدمای محتاط به سمت خونه‌ای که حدود چند ماه مجهول ذهن مریضم بود حرکت کردم.
اصلا با عقل جور درنمیومد خونه‌ای که همه اهل محلش میگن سالهاست کسی توش نمیاد اینقدر تر و تمیز باشه بدتر از همه حاج عباس گوشزد کرده بود از سه کیلومتریش رد نشم.
درست مثل فیلم اکشنای آمریکایی بود همونقدر ترسناک همونقدر هیجان انگیز.
واقعا ترسناک بود خونه نیمه سوخته ساعت 01:37 شب که اصلا معلوم نبود واسه ادم یا جن و این چیزا توش زندگی میکنن.
نمای نونه یه جوری بود که اگه دریا رو با خودم میوردم قطع به یقین میگفت:
_ لعنت بهت باران اخر سرمون رو به باد میدی؛ اصلا چرا لعنت به تو، لعنت به من احمق با این که دکتر گفته هیجان برام سمه با تو بیشعور کله خر اومدم.
تمام حواسم پیش خونه سوخته شده روبه روم دادم، ساختمون بلند بالایی که رد دود هنوز لابه‌لای اجرهای قدیمیش دیده میشد و اجر نمای زرد رنگش به سیاهی میزد.
برای چندمین بار اب دهنم رو قورت دادم و همون طور که دور ورم و میپایدم به سمت حصارها رفتم و از وسطشون وارد حیاط کوچیک شد.
بماند که با چه بدبختی خودم رو از بین حصار اهنی بیرون کشیدم.
در چوبی ورودی رو در حدی که بتونم کنار زدم.
همین که وارد خونه شدم هجوم افکار منفی پشت پرده ذهنم پرنگ تر شدن، گوشیم رو از توی سویشرتم بیرون اوردم و فلش گوشی رو روشن کردم با دیدن داخل خونه بادم با طرز بدی خوابید، یعنی برای هیچ و پوچ این همه راه رو اومدم!!!
چیز خاصی نبود یه سالن پذیرایی و اشپزخونه.
اشپزخونه با اپن از حال و پذیرایی جدا بود و کابینتای فلزیش هنوز رد دود روش خودنمایی میکرد.
پزیرایی هم به جز مبلای نیمه سوختش همش پودر شده بود.نه از چیز هیجان انگیزی خبری بود نه چیز عجیب غریبی.
هوف اعصابم به طور کل مختوش شده بود.
امشبم به خاطر اون قشقرقی که به راه انداختم باید برم منت اون پسره یوبس و بکشم که بزاره توی خونش بکپم.
درک نمیکرد چرا نمیزارن مستقل زندگی کنم خانواده من افکار مزخرفی داشتن یکیشونم این بود که اگه دختری ازدواج نکرد نباید مستقل زندگی کنه.
پوزخندی به این افکاره دوره قجریشون زدم، پی امی به ساسان دادم که امشبم کلید رو بزاره زیر جاکفشی.
پسره خشک مذهب یه کلید از خونش نمیداد که اینقدر وقت و بی وقت بهش پی ندم.
نگاه اخرم و به خونه انداختم هنوز از در خارج نشده بودم؛که صدای نامفهومی رو حس کردم..!!! نامفهومی رو حس کردم..!!!


در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Ahoraa، 0obitao0، SelmA و 20 نفر دیگر

Mahsa_Sh

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
965
امتیاز
153
محل سکونت
تگزاش
زمان حضور
3 روز 18 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
صدا از اخرای خونه میومد.
برای یه لحظه ترس برم داشت لعنتی به این حس فضولیم فرستادم و خواستم سریع از این خراب شده بیرون بیام که با حرفی که طرف زد؛ خشک شدم.
صدا این دفعه داد زد:
_ ببین مرتیکه یا میگی از طرف کدوم نره خری ما رو لو دادی یا یه گلوله حرومت کنم..!!!
قدمی که میخواستم جلو بزارم روی هوا موند؛اینجا چخبره؟این صدای کیه؟
دو دل بودم بین رفتن و موندن اگه برم هیچ دردسری برام نداره ولی این یارو معلوم نیست چه بلایی سرش میاد.!
سعی کردم منطقی تصمیم بگیرم عقلم میگفت برو پشت سرتم نگاه نکن ولی وجدان و قلبم میگفتن بمون و یه کاری ک که همه به خاطر شجاعتت تحسینت کنن.
واقعا میتونستم به خودم دروغ بگم؟؟یه چیزی از اعماق قلبم من و به اون سمت میکشید.
پی امی به دریا دادم که اگه تا ده مین دیگه بهش پی ندادم زنگ بزنه به پلیس که به این ادرس بیان.
بعد بدون نگاه کردن به گوشی کورمال کورمال به سمت اخر خونه حرکت کردم.!!
فلش گوشی رو خاموش کرده بودم ولی همون نور کم سوی ماه کافی بود، هرچی نزدیک تر میشدم صداها واضح تر میشدن.به یه در مشکی فلزی رسیدم دستم رو نزدیک دستگیره بردم، برم داخل نرم داخل؟؟؟
دل و زدم به دریا و ریسک جدیدی رو شروع کردم که ای کاش این ریسک رو نمیکردم، نمیدونم شایدم قشنگ‌ترین ریسک زندگیم بود.!!
در رو خیلی یواش بدون اینکه صدایی ایجاد کنه باز کردم ولی با دیدن کمد پر از لباس هنگ کردم.
چرا باید انتهای راهرو کمد دیواری یا بهتر بگم اتاق پرو درست کنن اونم پشت یه در فلزی!اصلا با عقل جور در نمیومد صداهای ریز ناله هم نشون میداد که این یه جایی برای عبور داره.کلافه لباسا رو کنار زدم همه چیز مشکوک بود هیچ گرد و خاکی روی لباسای مجلسی نبود،کلافه پام رو محکم روی زمین زدم. یکم که گذشت دیوار سمت چپم نظرم رو جلب کرد رنگ دیوار با بقیه اتاقک فرق میکرد.دستم رو روی دیوار گزاشتم که خیلی ناگهانی در باز شد و صدای ناله پر درد مردی توی گوشم پیچید! همچین فریاد میزد که به غلط کردن افتادم.
پایین پام فقط پله بود و انتهاش از این بالا معلوم نبود. برای اطمینان لباسا رو مرتب کردم و درو پشت سرم بستم. قدم اول رو گزاشتم و صداها تو سرم اکو شد، صدای فریاد مرد که تکرار میکرد:نمیدونم نمیدونم بس کنید لعنتیا!!!!
نفس عمیقی کشیدم و اخرین پله رو پایین اومدم، خیلی سوسکی نگاهی به زیر زمین پر از کارتون انداختم، کارتون‌های کوچیک و بزرگ که روی هم قرار گرفته بودن،ابروهام بالا پرید یه سالن خیلی بزرگ با دیوارهای شیری رنگ که وسایل عجیب غریبی روی دیواراش اویزون بودن.!
همونطور که حواسم بود کسی منو نبینه وارد زیرزمین شدم و کنار ستونی از کارتون‌ها پناه گرفتم.صداها از اخر سالن میومدن که به خاطر کارتون‌های کوتاه بلند روبه‌روم دیدی بهشون نداشتم.
صدای فریاد مرد قطع شد و فقط ناله‌های ریزی توی سالن بی در و پیکر اکو میشد.سکوت بدی زیرزمین رو فرا گرفته بود، چیزی معلوم نبود و منم جرعت نزدیک شدن نداشتم!
با صدای کفشایی که پشت سرم اومد یه سکته ناقص کردم و بدون هیچ فکری پشت کارتونا قایم شدم، به ثانیه نرسیده قامت مرد هیکلی که کت و شلوار طوسی رنگی پوشیده بود توی درگاه در نمایان شد.!!!
نفس توی سـ*ـینه حبس شده بود مرد خیلی با جذبه به سمت ته سالن حرکت کرد.
منم که دیم اب از سرم گزاشته چهار دست و پا همقدم شدم باهاش البته فاصلمون زیاد بود.
چهار دستو پا از بین کارتونا حرکت می‌کردم، پشت اخرین کارتون قایم شدم.الان میتونستم کامل ببینم چه خبره.
پرژکترای زیادی روشن بودن و فضا رو کامل روشن کرده بود.لـ*ـبم رو جویدم و به مرد سر و صورت خونی که با طناب زخیم به صندلی بسته بودن با چهارتا غولتشن خیره شدم. همون لحظه مردی که بعد من وارد سالن شد با غرور به سمت نوچه‌هاش رفت، اون چهارتا هم سریع سر خم کردن.
گوشیم رو از جیبم دراوردم و شروع کردم فیلم گرفتن.
یکی از غولتشنا گفت:
_ ریئس مغور نمیاد کلی هم کتک خورده ولی هیچ.
ریئسشون پوزخندی زد و دور مرد زخمی چرخی زد و با تمسخر گفت:
_ هاتف جون یعنی مغور نمیای که کدوم تخم سگی محموله من و لو داده!!!
هاتف با تته پته گفت:
_ بــه جـــون بـچــم نمیدونم.!!!
به اصطلاح ریئس با تاسف مسخره‌ای گفت:
_ چه بد شد که نمیدونی، ولی خب میدونی منم یه شگردایی دارم که حافظه ادم الزایمری رو هم برمیگردونی میدونی اولین شگردم چیه؟


در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: Ahoraa، 0obitao0، SelmA و 19 نفر دیگر

Mahsa_Sh

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
965
امتیاز
153
محل سکونت
تگزاش
زمان حضور
3 روز 18 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
هاتف حرفی نزد که یارو با خشم چونش رو گرفت و لابه‌لای دندون‌های چفت شدش غرید:
_نشنیدم میدونی اولیش چیه!!؟؟
هاتف با صدایی که درد و ترس توش پیدا بود زمزمه کرد:
_نه..
دادی زد که چهارستون بدنم لرزید:
_نشنیــدم چـی گـفـتی!!
هاتف با صدای لرزونی گفت:
_نه من چیزی نشنیدم..
لبخندی زد و با مهربونی ساختگی دستی به سر هاتف کشید و روبه غولای بی شاخ و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Ahoraa، 0obitao0، SelmA و 19 نفر دیگر

Mahsa_Sh

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
965
امتیاز
153
محل سکونت
تگزاش
زمان حضور
3 روز 18 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
از این همه بدشانسیم اخمام توهم رفت و سریع تماس رو قط کردم ولی دیر شده بود صداش به قدری زیاد بود که سعدی توی شیراز هم شنیده بودش:/
اب دهنم رو قورت دادم که صدای غولتشناش بلند شد:کی اونجاست؟؟؟
از فکر اینکه چه بلاهایی میتونن سرم بیارن مو به تنم سیخ شد چشمام رو با حرص چندبار باز و بسته کردم، اخر کار دست خودم دادم.
صدای قدماشون رو که نزدیکم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • ناراحت
Reactions: Ahoraa، 0obitao0، SelmA و 16 نفر دیگر

Mahsa_Sh

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
965
امتیاز
153
محل سکونت
تگزاش
زمان حضور
3 روز 18 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
با درد عجیبی چشام رو باز کردم، اینجا کجاست؟ با تعجب به اتاق لوکسی که کم از اتاق ملکه انگلیس نداشت نگاه کردم.
خودم رو روی تـ*ـخت طوسی رنگ که روش به حالت نشسته به تاج تـ*ـخت تکیه داده بودم تکون دادم.
صدای زنجیر فلزی که اومد تازه فهمیدم چرا دور مچم سرد،لعنتیا دستم رو به تاج تـ*ـخت با دستبند بسته بودن.!!
دستی به گردنم زدم که از درد چشام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Ahoraa، 0obitao0، SelmA و 17 نفر دیگر

Mahsa_Sh

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
965
امتیاز
153
محل سکونت
تگزاش
زمان حضور
3 روز 18 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
هوف کلافه‌ای کشیدم، کلی سوال تو ذهنم بود و همه جواباشون بیرون این خونه بودن. الان دریا فهمیده من و دزدین؟حالش چطوره؟چکار میکنه؟دریا به پلیس خبر داده؟حاجی که ازم متنفره الان چه حالی داره؟خوشحال؟ناراحته؟
به تاج تـ*ـخت تکیه دادم و زانوهام رو با دست ازادم بـ*ـغل کردم حس بچه‌ای رو داشتم که گمشده و هیچکس کمکش نمیکنه. لـ*ـبم رو گزیدم، بغض گلوم رو چنگ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • ناراحت
Reactions: Ahoraa، 0obitao0، SelmA و 15 نفر دیگر

Mahsa_Sh

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
965
امتیاز
153
محل سکونت
تگزاش
زمان حضور
3 روز 18 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
میلاد سریع گفت:
_خر کی باشی که نظر میدی؟هوم لیدی نازیلا!
نازیلا با حرص گفت:
_درست حرف بزن میلاد.
روهان بی حرف به سمتم اومد، ناخوداگاه توی خودم جمع شدم که پوزخندی زد و روم خم شد اونقدری خم شده بود که عطر تنش وارد دریچه‌های بینیم بشه.
دستبند رو باز کرد.اب دهنم رو قورت دادم که کنار گوشم پچ زد:
_کارت ندارم البته هنوز کارت ندارم .!!
دست...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: Ahoraa، 0obitao0، SelmA و 15 نفر دیگر

Mahsa_Sh

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
965
امتیاز
153
محل سکونت
تگزاش
زمان حضور
3 روز 18 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نازیلا که دست میزد و کلی بادیگارد که با کنجکاوی به این مردک هیز نگاه میکردن روبه‌رو شدم.
نازیلا همون طور که قدم به قدم بهم نزدیک میشد با لحنی که حرص توش پیدا بود گفت:
_براوو خوشم اومد فکر میکردم ادم ضعیفی باشی.
کثافت همش نقشه بود اب دهنم رو قورت دادم و با اقتدار نگاهش کردم.
با خشم بازوم رو کشید و دستم رو پیچ داد که بیخیال نگاهش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلیبال | Mahsa_Sh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Ahoraa، SelmA، Elaheh_A و 13 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا