خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Niya.Hamzehei

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/6/21
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
178
امتیاز
28
سن
14
زمان حضور
1 روز 17 ساعت 13 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا
نام رمان: تبسمی دوباره
نویسندگان: نیایش حمزه‌ئی، شقایق گل‌محمد کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: Mahla_Bagheri
ژانر: عاشقانه
خلاصه: هیچ‌وقت چیزی که تصور می‌کنی، پیش نمی‌آید و گاهی روزگار جور دیگری می‌چرخد! هزارتوی مشکلات راه تازه‌ای پیش رویش می‌گذارد؛ ورود به آن عمارت! ترس و دلهره، و چنگال خونینی به شیرینی فداکاری، چشمانش را به زمین می‌دوزد. او می‌تواند؟ اری، باید ثابت کند! حتی اگر، تغییراتی از جنس او باشد...


در حال تایپ رمان تبسمی دوباره | Niya.Hamzehei و Shagayegh_G کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ^ ناریــــــــن ^، نازپری احمدی، • Zahra • و 14 نفر دیگر

Niya.Hamzehei

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/6/21
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
178
امتیاز
28
سن
14
زمان حضور
1 روز 17 ساعت 13 دقیقه
نویسنده این موضوع
"مقدمه"
بیراهه هم... برای خودش راهیست! وقتی...
قرار باشد!
مرا به عشقِ تو برساند...
من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت از عشق چیزی نمی‌دانستم
اما عاشقت شدم. . .


در حال تایپ رمان تبسمی دوباره | Niya.Hamzehei و Shagayegh_G کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ^ ناریــــــــن ^، نازپری احمدی، • Zahra • و 13 نفر دیگر

Niya.Hamzehei

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/6/21
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
178
امتیاز
28
سن
14
زمان حضور
1 روز 17 ساعت 13 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت1
دیانا
صبح طبق عادت از خواب بیدار شدم. ساعت ۶ صبح بود و من، باید برای کار با بابا می‌رفتم مزرعه. یه دختر ۱۷ ساله و تک فرزند که از ۱۰ سالگیش توی مزرعه کار می‌کنه تا نیاز خانواده‌اش رو تامین کنه.
لباس ساده‌‌‌ای پوشیدم و از اتاق کوچیک و نمورم بیرون رفتم. سر سفره‌ی صبحانه نشستم و یه تیکه نان محلی گذاشتم دهنم. ما رعیت زاده هستیم... آه وضع زندگیمون اصلا خوب نیست؛ این روستای ما خان و خان‌زاده‌هایی داره که خیلی به مردم ظلم می‌کنن، ولی کسی جرئت اعتراض نداره!
داشتم می‌رفتم سمت زمین کشاورزی کوچیکی که داشتیم، که بابارو دیدم؛ داشت با یه مرد که نشون می‌داد مال این‌ اطراف نیست صحبت می‌کرد. داشتم نگاهشون می‌کردم که دیدم گل از گل بابا شکفت و لبخندی از ته دل زد. خیلی وقت بود ندیده بودم اینجوری لبخند بزنه. بابا برگشت طرفم و بهم اشاره کرد که بیام. خدایا یعنی‌ چی شده؟
رفتم پیش بابا و سرم رو گرفتم بالا تا صورت مرد رو ببینم.
بابا گفت:
- ایشون فرستاده خان هستن دخترم.
سلام ارومی دادم و سرم رو انداختم پایین و به کفشای گِلی شده‌ام نگاه می‌کردم . با گرمی جوابم رو داد و ماجرا رو تعریف کرد. از چیزی که شنیدم جا خوردم، یعنی چی؟ من باید با پسر بزرگه خان، خان‌زاده سالار ازدواج کنم؟ تو شوک شدیدی بودم. چرا من؟ اونم با خانزاده بزرگ که ۲۸ سالشه. یعنی ۱۱ سال ازم بزرگ تر.
فرستاده گفت بخاطر اینکه خان با فامیلش مشکل خانوادگی داره، خانزاده اجازه نداره با یکی از اشراف زاده‌ها ازدواج کنه و خان، من رو برای ازدواج با خانزاده انتخاب کرده. گفتن با اینکار به وضع مالی خانواده و حتی روستا هم کمک می‌کنم. نمی‌دونم‌ چرا ولی، بغضم گرفت. خیلی‌ها رویای این رو دارن که همسر خانزاده باشن ولی من نه، من فرق دارم. من نمی‌خوام به زور با کسی ازدواج کنم. اصلا دوست نداشتم با کسی که بهم علاقه‌ای نداریم و حتی هم رو ندیدیم ازدواج کنم. از اون گذشته، من هنوز ۱۷ سالمه خیلی بچه‌ام برای ازدواج. با این افکار کارمو شروع کردم.
همش با خودم می‌گفتم اگه من با خان‌زاده ازدواج کنم ممکنه وضع مالیمون خوب بشه و بابا انقدر مجبور نباشه کار کنه؛ اما به چه قیمتی؟! به هدر رفتن عمر و زندگی خودم؟ آه خیلی گیج بودم و اصلا نمی‌دونستم باید چیکار کنم! بعد از کلی کار کردن روی زمین دیگه جونی برام نمونده بود. هه! همش کار میکنیم ولی هیچی نداریم؛ برای اینکه خان این ده هرچی که داریم رو به عنوان مالیات ازمون می‌گیره. بابا اومد پیشم و گفت که برای امروز بسه و برگردیم خونه؛ قبول کردم و با بابا برگشتم خونه‌ ...


در حال تایپ رمان تبسمی دوباره | Niya.Hamzehei و Shagayegh_G کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ^ ناریــــــــن ^، نازپری احمدی، • Zahra • و 12 نفر دیگر

Niya.Hamzehei

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/6/21
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
178
امتیاز
28
سن
14
زمان حضور
1 روز 17 ساعت 13 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت2

تا اینکه رسیدیم، بابا برای مامان قضیه رو تعریف کرد. مامان داشت از خوشحالی بال درمیاورد؛ ولی، من ... دیگه نتونستم تحمل کنم و بغضم شکست؛ شر شر اشک‌ بارید. نگاهی به خونه‌ی کوچیک و گِلیمون انداختم؛ من خان‌زاده رو نمی‌خواستم اما... شاید برای پدر و مادرم باید یکاری می‌کردم!
بابا با خوشحالی گفت:
- گریه نکن دخترم، دیدی خدا خودش روزی رسونه؟ دیگه وقتشه پاداش زحماتت رو ببینی.
اشکام رو پاک کردم و گفتم:
- ولی بابا من نمی‌خوام با خانزاده ازدواج کنم،نمی‌خوام... شما حاضری تک دخترت رو بدی دست کسی که این‌همه به ما ظلم کرده؟ ندیده و نشناخته؟
بابا حرفم رو قطع کرد و گفت:
- دختر این حرفارو نزن. اگه بری عمارت هم تو خوشبخت می‌شی هم ما؛ یکم فکر کن، وضع زندگیمونو ببین! من خوشبختیت رو می‌خوام دخترجان.
چرا دروغ؟ دلم رضا نبود؛ نه من نمی‌خواستم برم. ولی وقتی وضع خانواده‌ام رو می‌بینم، وضع خونمون، وضع خودم! نظرم عوض می‌شد. بخاطر مامان و بابا هم که شده باید برم.
سرم رو انداختم پایین و اروم لـ*ـب زدم:
- باشه...قبول‌.
فردا، باید می‌رفتیم عمارت که خان من رو ببینه؛ ای کاش میتونستم نرم. اما با یاداوری زندگیم دوباره عزمم رو جزم کردم کردم تا بتونم حداقل برای پدر و مادرم کاری ‌کنم.
صبح از خواب پاشدم و بعد از خوردن صبحانه مختصری خواستم برم حاضر بشم تا بریم عمارت خان. مامان گفت بهترین لباسامو بپوشم. برای همین، کت قرمز و دامن ابی‌ای پوشیدم که نوارای رنگی داشت؛ راستش لباسی بهتر از این نداشتم. چیکار کنم؟! وضع ما همینه؛ اگر خان انقدر سخت نگیره و تندتند مالیات از ما نگیره قطعا وضعمون از این بهتر بود. اما، اون زود به زود مالیات میگیره و ما باید هرچی که پول از کار کردنمون بدست میاریم رو بدیم بهش. همراه بابا و مامان به دنبال فرستاده به طرف عمارت حرکت کردیم. تو راه کلی فکر کردم. کاش خان‌زاده مخالفت کنه، اصلا اینهمه دختر، چرا من؟ واقعا کاش بشه که خان‌زاده مخالفت کنه و این ازدواج سر نگیره!
وقتی رسیدیم اونجا در رو برامون باز کردن و وارد عمارت شدیم. همینطور که عمارت رو نگاه می‌کردم رفتیم سمت در ورودی. فقط برام جالب بود اینجا چرا انقدر بیروحه؟ اینهمه پول رو که از رعیت میگیرن پس چیکار می‌کنن؟
گفتن رو مبل بشینیم تا خان و همسرش با خانزاده بیان. رو مبل‌های سلطنتی نشسته بودم و کنجکاوانه در و دیوار هارو نگاه می‌کردم...


در حال تایپ رمان تبسمی دوباره | Niya.Hamzehei و Shagayegh_G کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ^ ناریــــــــن ^، نازپری احمدی، • Zahra • و 12 نفر دیگر

Niya.Hamzehei

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/6/21
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
178
امتیاز
28
سن
14
زمان حضور
1 روز 17 ساعت 13 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت3
کنجکاوانه در و دیوار هارو نگاه می‌کردم. برام جالب بود که این‌همه پول رو چیکار می‌کنن؟اینجا که انقدر سرد و بیروحه اصلا چطوری زندگی می‌کنن؟ با اینکه خونه‌ی ما کوچیکه ولی صفا‌ی خودش رو داره. اما اینجا....
بعد از گذشت چند دقیقه با دیدن خان و خانوم بزرگ (همسرخان) از جا بلند شدیم. خان با گرمی نگاهم می‌کرد ولی همسر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تبسمی دوباره | Niya.Hamzehei و Shagayegh_G کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ^ ناریــــــــن ^، نازپری احمدی، Mahla_Bagheri و 12 نفر دیگر

Niya.Hamzehei

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/6/21
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
178
امتیاز
28
سن
14
زمان حضور
1 روز 17 ساعت 13 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت4
با همون لحن تمسخر امیز همیشگیم گفتم:
- من باید با این ازدواج کنم؟
بغضش ترکید و اشکاش روانه شدن. چقدر ساده‌ای تو دختر... نیشخندی به ضعیفیش زدم و دور شدم. این به ما نمی‌خوره؛ یه رعیته! چطور قراره بشه خانوم عمارت؟ از همه مهم‌تر، مردم با چه رویی بگن این زن ارباب سالاره؟ دلم به حالش سوخت! ولی تقصیر خودشه نباید...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تبسمی دوباره | Niya.Hamzehei و Shagayegh_G کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ^ ناریــــــــن ^، ~ریحانه رادفر~، نازپری احمدی و 12 نفر دیگر

Niya.Hamzehei

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/6/21
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
178
امتیاز
28
سن
14
زمان حضور
1 روز 17 ساعت 13 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت5
پوزخندی زد و گفت:
- اینارو می‌خوای بیاری عمارت؟
بقچه رو داد دست خدمتکار، و یکی از النگوهاش رو از دستش دراورد.
پرت کرد طرفم و گفت:
- اینو بردارین ببرین بفروشین چندتا لباس درست حسابی بگیرین. عمارت خان جای گدا بازی نیست که بخوای این کهنه هارو ببری اونجا.
چشمام رو روی هم فشار دادم و نفسم رو فوت مانند دادم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تبسمی دوباره | Niya.Hamzehei و Shagayegh_G کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ^ ناریــــــــن ^، ~ریحانه رادفر~، نازپری احمدی و 11 نفر دیگر

Niya.Hamzehei

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/6/21
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
178
امتیاز
28
سن
14
زمان حضور
1 روز 17 ساعت 13 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت6
روز عروسیم بود. هه چه عروسی‌ای؛ هیچوقت فکر نمی‌کردم یروزی اینطوری عروس بشم، آه..
مادرم چادر سفیدی روی سرم انداخت.
با لبخندی که بغض داشت گفت: -سفید بخت بشی دخترم.
نتونستم تحمل کنم و بغضم شکست، دستامو دور مامانم حلقه کردم و رفتم تو آ*غو*ش گرم‌اش. با صدای کِل زنا از مادرم جدا شدم و همراه زنا که کل می‌کشیدن و گل...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تبسمی دوباره | Niya.Hamzehei و Shagayegh_G کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ^ ناریــــــــن ^، ~ریحانه رادفر~، نازپری احمدی و 11 نفر دیگر

Niya.Hamzehei

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/6/21
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
178
امتیاز
28
سن
14
زمان حضور
1 روز 17 ساعت 13 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت7
بلند شدم تا لباسِ عروسیم ‌رو بپوشم. نگاهی به لباس صورتی‌ چرکیِ پف دارم کردم. گلای ریز و برجسته ای که روش داشت زیباترش کرده بود.
چرخی زدم که خدمتکاری که اونجا بود گفت:
- دور از این که رعیتی بیش نیستی، خوش بر و رویی.
واقعا دیگه از این نمی‌خواستم حرف بشنوم.
-شماهم رعیتی بیش نیستین، منتهی بر و روهم ندارین...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تبسمی دوباره | Niya.Hamzehei و Shagayegh_G کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~ریحانه رادفر~، نازپری احمدی، Shaghayegh_G و 9 نفر دیگر

Niya.Hamzehei

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/6/21
ارسال ها
16
امتیاز واکنش
178
امتیاز
28
سن
14
زمان حضور
1 روز 17 ساعت 13 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت8
با صدای عصبی خانم بزرگ که در گوشم گفت آبرومون ‌رو بردی دختر، جواب بده؛ هرچی بافته بودم دود شد.
نفسی گرفتم و با صدای لرزون گفتم:
- با اجازه پدر و مادرم، بله!
خدا میدونه چقدر با گفتن این جمله جونم رفت و اومد. با بله ی ارباب دوباره کل زن‌ها بلند شد و بغض من شکست! با امضای دفتر؛ پا به خونه‌ای گذاشتم که نه مهر و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تبسمی دوباره | Niya.Hamzehei و Shagayegh_G کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ^ ناریــــــــن ^، ~ریحانه رادفر~، نازپری احمدی و 7 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا