خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Zemzemeh

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
242
امتیاز واکنش
4,167
امتیاز
168
سن
14
زمان حضور
40 روز 21 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: در بندِ شیدایی
نویسنده: زمزمه کاربر انجمن رمان 98
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی
نام‌ ناظر:: The unborn
منتقد: Afsa
خلاصه:
زمانی که پدری در کوشک گرفتاری‌ها خمیده می‌شود و نرده‌های آهنی، دستان پینه بسته‌اش را لمس می‌کنند؛ دختران، دربه‌در به دنبال گواهی اثبات بی‌گناهی پدر، دست به هرکاری می‌زنند؛ اما جاده شوربختی باز خود را نشان می‌دهد... .


در حال تایپ رمان در بند شیدایی | Zemzemeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Afsa، MaSuMeH_M، LIDA_M و 24 نفر دیگر

Zemzemeh

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
242
امتیاز واکنش
4,167
امتیاز
168
سن
14
زمان حضور
40 روز 21 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
شاید اسارت تنها این نیست که در گوشه‌ی اتاقکی تیره کز کنی و هر لحظه منتظر نوای نگهبان باشی؛ گویی بردگی آن است که قید همه چیز را بزنی؛ بلکه بتوانی از پشت میله‌های رسوایی، دستان پدرت را ببویی!
با دیده تر و قلبی که دیوانه وار به سـ*ـینه می‌تپد، التماس کنی تا باز روی پدرت را ببینی؛ اما با بی‌رحمی از آنجا طرد شوی!
زانوانت را در حصار دستان زمین رها کنی و صورتکِ سفید خود را، با وجب به وجب خاک آن، زینت دهی؛ که این همان پایان نیمه‌‌ی دوم بازی ناجوانمردانه‌ی روزگار است!
k4s9_screenshot_۲۰۲۱۰۳۲۲-۲۰۱۹۲۱.png


در حال تایپ رمان در بند شیدایی | Zemzemeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Afsa، MaSuMeH_M، LIDA_M و 23 نفر دیگر

Zemzemeh

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
242
امتیاز واکنش
4,167
امتیاز
168
سن
14
زمان حضور
40 روز 21 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول
با صدای زنگ خانه چشم‌هایم را روی هم فشردم؛ خدا، باز هم مهمان؟!
با پوفی کشدار به سمت در خانه رفتم، در را باز کردم و با دیدن خانواده عمویم، لبخندی زدم و گفتم:
-سلام عموجان، خوش اومدین.
عمو به من دست داد و سلام کرد‌.
بعد از آن زن‌عمو که باز هم کلی طلا به خودش آویزان کرده بود، وای خدا.
زن‌عمو هم لـ*ـب‌های درشت جگری رنگش را ازهم باز کرد و گفت:
-سلام رستا جون، عیدت مبارک.
من هم لبخندی زدم:
-سلام زن‌عمو جون، عید شما هم مبارک. خیلی خوش اومدین.
زن‌عمو با فیس و افاده وارد خانه شد؛ بعد از آن درنا و برنا! آنها هم با نیشخند سلام دادند به من.
رفتم آشپزخانه و سماور را روشن کردم. تکیه دادم به کابینت، یاد سال‌های پیشین افتادم که زن‌عمو از سفر های خارجه‌اش در طول سال صحبت میکرد و مادر؛ فقط لبخند میزد و حرف هایش را تایید می‌کرد؛ درحالی که می‌دانست زن‌عمو به روستا خودش رفته است و آنجا را با لاس وگاس و پاریس وآنکارا اشتباه گرفته است.
-پیشت.
لـ*ـب پایینم را به دندان گرفتم، کلافه به سقف نگاه کردم:
-رامک، صد دفعه بهت گفتم بهم نگو پیشت؟ مگه من گربه‌م؟!
رامک آمد جلو.
-خب چیکار کنم گلم؟ قیافه‌ت کم نداره ازش.
با تعجب گفتم:
-رامک؟!
رامک:
-جون؟!
لـ*ـب‌های غنچه شده‌م را به سمت ‌چپ صورتم کج‌ کردم و چشمانم را ریز کردم:
-دیشب تو چرا دیر وقت اومدی؟ به زور مامان و بابا رو راضی کردم!
رامک لبخند بزرگی زد:
-مهمونی محدثه بودم.
اخم ریزی کردم. این دختر با یک بچه6ساله فرقی نداشت! اگه پدرم یا مادرم متوجه این موضوع میشد چه؟ آن وقت رامک چه میکرد؟
آهی کشیدم وسرم را به طرفین تکان دادم.
قوری را برداشتم و لیوان‌ها را پر کردم؛ رامک هم رفت بیرون از آشپزخانه.
سینی را برداشتم؛ اول به عمو و زن‌عمو تعارف کردم؛ بعد پدر و مادر و بعد هم درنا برنا! نشستم کنار پدر بر روی زمین و موهای طلایی رنگم که کمی زده بود بیرون از روسری را به داخل روسری هدایت کردم.
رامک با بی‌خیالی نگاهش را بین خانواده‌ی عمو و خودمان، می‌چرخاند.
زن‌عمو همان‌طور که چایِ خودش را فوت می‌کرد، گفت:
-از راستین چه خبر؟ پنج ساله رفته خارج؛ هیچ خبری هم نمی‌گیره!
واقعاً همان‌طور بود؛ ده ماه است که از برادرم خبری نداریم! منتظر بودم مادر یا پدر چیزی بگویند؛ بالاخره پدر لـ*ـب باز کرد:
-نه! اتفاقاً همین دیشب با هم صحبت کردیم؛ حالش خوبه.
زن‌عمو النگوی طلاِ خودش را که خیلی هم بزرگ بود و معلوم بود تازه خریده؛ برای خودنمایی گرفت بالای دست فربه‌‌ش؛ تکانش داد و گفت:
-والا من شنیدم چند ماهه ازش خبر ندارین؛ مثل این‌که نه زنگ می‌زنه... نه چیزی.
مادرم لبخندش را عمیق‌تر کرد و ریلکس، لـ*ـب زد:
-نه اتفاقاً فرزانه جان! حالش خوبه؛ یه مدت، درگیر کارهاش و درس‌هاش بود؛ نتونست از ما احوال بگیره.
زن‌عمو باز خواست چیزی بگوید؛ که این‌بار عمو برای این ‌که دهانش را ببندد، گفت:
-چه خوب، نمی‌دونید کی میاد؟
انگار زن‌عمو هم می‌خواست همین حرف را بزند؛ چون لبخند پیروزمندانه و مرموزی زد.
رامک با اخم رو کرد به آنها:
-میاد دیگه! حالا نمی‌دونیم کی!
زن‌عمو اخمی غلیظ کرد:
-خوب بگید ازش ‌خبر ندارید دیگه چرا خودتون رو می‌زنید به اون راه؟
بالاخره سفارت‌خونه‌ای جایی هست برید احوال بگیرید ازش آخه انقدر بی‌خیالین؟
مادرم کلافه بر روی صورتش دست کشید و یک «وای» گفت و ادامه داد:
-شیرینی بخور فرزانه جان! راستی آقا جون خونه شما میاد دیگه آره؟
زن‌عمو پشت چشم‌هایش را نازک ‌کرد و سرتکان داد:
-ام... میگم ماهم بهتره بریم پاشید!
ابروهایم را بالا انداختم و سرم را به طرفِین تکان دادم.
زیرلب خداحافظی گفتم و در را بستم که صدای مادر بلند شد.


در حال تایپ رمان در بند شیدایی | Zemzemeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Afsa، MaSuMeH_M، LIDA_M و 24 نفر دیگر

Zemzemeh

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
242
امتیاز واکنش
4,167
امتیاز
168
سن
14
زمان حضور
40 روز 21 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم
-آی بمیری الهی، آی دربگیری الهی! چرا این هردفعه میاد فکر مارو‌ مسموم می‌کنه می‌ره؟
نشست بر روی مبل:
-رضا پسرم...
پدر با اخم گفت:
-پسرت حالش خوبه، خودش آخرین باری که حرف زدیم گفت امکان داره مدت طولانی تلفنش خاموش باشه!
پوفی کشیدم و به سمت آشپزخانه رفتم یک لیوان آب برای خودم از شیر پر کردم؛ تا نصفه‌ی آن را نوشیدم و باقی مانده را در سینک خالی کردم. به اتاق رامک رفتم؛ مثل یک نوزاد در خودش جمع شده بود و به خواب رفته بود.
بر روی زمین نشستم و به صنم زنگ زدم.
-الو؟
-سلام صنمی، چطوری خواهری؟!
صنم با صدای پر از ذوق گفت:
-سلام رستا خانمِ گل، عالی.
لبخندی زدم و سرم را به پشت تکیه دادم:
-‏چه خوب؛ پس بهت احتیاج دارم!
با لحن نگران گفت:
-چی‌‌شده چشم رنگی من؟!
پوفی کردم:
-‏تعریف می‌کنم برات!
اومی گفت و ادامه داد:
-پایین منتظرتم.
-‏‏باشه خداحافظ.
-‏خدانگهدار.
تلفن را قطع کردم. شکر خدا خانه صنم و خانواده پنج نفره‌اش روبه‌روی خانه‌ی ‌ما بود و دو طبقه، خانه‌ی ما هم دوطبقه بود؛ اما طبقه بالا اتاق من و راستین بود؛ که روبروی هم بود.
از پله‌ها به سمت بالا که اتاقم بود؛ رفتم.
در اتاقم را باز کردم و واردش شدم. مانتو قرمز رنگم که برای عید خریده بودم را پوشیدم‌ و شلوار لی‌‌ام را هم پا کردم.
بین موهای نه چندان لَختم، فرق باز کردم و با کش مو، موهای اضافی را شل بستم. شالم را نصفه سرم کردم؛ شکر خدا یقه مانتوام که به انتخاب پدر آن را گرفته بودم؛ کاملا بسته بود. رژ لـ*ـب مات و ریملی زدم؛ آخر سر هم وسایل مورد نیازم را در کیفم انداختم و از اتاق بیرون آمدم. از سه پله دم پایین آمدم و کتانی های لژدار مشکی‌ام را پا کردم.
-دخترم!
به عقب برگشتم.
با لبخند گفتم:
-جانم بابا؟!
پدر هم دم در ایستاد و گفت:
-می‌ری جایی؟!
من:
-آره بابا جون، با صنم می‌رم یکم بگردیم؛ اگه راضی نباشی نمی‌رما!
پدر با لبخند نگام کرد:
-نه دخترم برو، یکی از تو که برای نفس کشیدن هم از من اجازه می‌خوای؛ یکی رامک که حتی نگاهم نمی‌کنه!
رفت داخل. سرم را پایین انداختم و برگشتم سمت در؛ دلیل رفتار های رامک فقط بخاطر جواد بود؛ که پدرم آن را مناسب رامک ندانسته و در جواب خواستگاری‌اش از رامک، جواب رد داد؟ اما از آن موضوع دوسال می‌گذرد! رامک می‌پرسید که چرا پدرم از جواد خوشش نمی‌آید؟ پدرم همیشه در جواب سوال رامک می‌گفت: «نمیشه دخترم! هم خدارو می‌خواد هم خرمارو!» هی‌چوقت معنی این جمله را نفهمیدم! در را که باز کردم؛ صدای داد صنم درآمد!


در حال تایپ رمان در بند شیدایی | Zemzemeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Afsa، MaSuMeH_M، LIDA_M و 23 نفر دیگر

Zemzemeh

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
242
امتیاز واکنش
4,167
امتیاز
168
سن
14
زمان حضور
40 روز 21 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم
آراد
-آراد... مامان؛ بیا اینجا دیگه.
با گریه و نفس زنان گفتم:
-مامان، کجایی؟ چرا نیستی؟ ما... مان.
هینی کشیدم و سر جایم نشستم؛ دست بر روی قفسه سـ*ـینه‌‌ا‌م گذاشتم، آه مادر آه؛ فقط صدایت باقی ماند برایم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در بند شیدایی | Zemzemeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Afsa، MaSuMeH_M، LIDA_M و 21 نفر دیگر

Zemzemeh

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
242
امتیاز واکنش
4,167
امتیاز
168
سن
14
زمان حضور
40 روز 21 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم
در حال گوش دادن به صحبت‌های پدر بودم؛ خان‌عمو پس از چند دقیقه بحث را رها کرد و قرآن را باز کرد که عمه یک‌دفعه گفت:
-داداش! نظرت چیه برای سیزده بدر، بریم شیراز؟
چه؟ برای یک روز می‌خواهد به شیراز برود؟ همه و همه بخاطر خودنمایی به جاری هایش بود که در شیراز زندگی می‌کردند...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در بند شیدایی | Zemzemeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Afsa، MaSuMeH_M، LIDA_M و 19 نفر دیگر

Zemzemeh

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
242
امتیاز واکنش
4,167
امتیاز
168
سن
14
زمان حضور
40 روز 21 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم
رستا
دستانم را پشت کمرم گره کرده بودم و هم‌قدم با صنم، بر روی چمن های چند سانتی قدم می‌زدم.
صنم نفس عمیقی کشید:
-هوا عالیه‌!
لبخندی زدم و نگاهی به او انداختم:
-خیلی زیاد، فقط دلم میخواد آب بازی کنیم؛ اما نمیشه چون خیس می‌شیم!
صنم با ذوق...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در بند شیدایی | Zemzemeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Afsa، MaSuMeH_M، LIDA_M و 19 نفر دیگر

Zemzemeh

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
242
امتیاز واکنش
4,167
امتیاز
168
سن
14
زمان حضور
40 روز 21 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ششم
لبخندی زدم و سرم را پایین انداختم.
صنم دستم را محکم گرفت، که نگاهش کردم:
-یادت نرفته که برای چی اومدیم؟
لبخندی زدم:
-واسه خیس کردن همدیگه.
صنم دندان های سفیدش را به رخم کشید:
-آفرین، حافظه بلند مدتت خوب کار می‌کنه!
پشت‌چشمی نازک کردم ‌و سری تکان دادم.
همان لحظه محبوبه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در بند شیدایی | Zemzemeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Afsa، MaSuMeH_M، LIDA_M و 18 نفر دیگر

Zemzemeh

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
242
امتیاز واکنش
4,167
امتیاز
168
سن
14
زمان حضور
40 روز 21 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم
صنم بادیدن من در آن وضع، خنده بلندی سرداد:
-اوخی... اشکال نداره لباس منم ‌کثیف شده؛ همینطوری بریم خونه؟
با چشمان درشت شده نگاهش کردم:
-با این لباس‌ها؟
صنم لـ*ـبش را کج ‌کرد و شانه بالا انداخت.
ناخنم را جویدم و نگاهش کردم به معنای چه کنیم؟
بعد از کمی فکر کردن آهان بلندی گفت و بشکنی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در بند شیدایی | Zemzemeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Afsa، MaSuMeH_M، LIDA_M و 15 نفر دیگر

Zemzemeh

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
242
امتیاز واکنش
4,167
امتیاز
168
سن
14
زمان حضور
40 روز 21 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم
آراد
از جا برخواستم که پدر نگاهم کرد؛ لبخندی زدم وگفتم:
-من یه سر برم پیش مامانم برمیگردم!
پروین:
-وای وای، برو وقت تنها نمونه.
با خشم نگاهش کردم و بدون حرف دیگری رفتم به سمت در خانه سوار ماشین شدم که راننده گفت:
-کجا برم آقا؟
من:
-قبرستون.
بعد چند دقیقه که دیدم حرکت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در بند شیدایی | Zemzemeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • خنده
Reactions: Afsa، MaSuMeH_M، ~Reihaneh Radfar~ و 16 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا