خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

رمان تا اینجا چطور بود؟

  • عالی

  • خوبه

  • خیلی بَده


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

sahar83

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
60
امتیاز واکنش
942
امتیاز
143
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 14 دقیقه
به نام خدا
نام رمان: خاک منفور
نام نویسنده: سحر احمدی
ناظر: Asal_Zinati
ژانر: ترسناک، فانتزی، عاشقانه
خلاصه:
سالیان سال از آن ماجرای هولناک و شکست سخت و قسمی که خورده گذشته و اکنون، پیشگویی می‌گوید او دوباره حمله می‌کند!
قرن‌ها پیش به کمک جادوگری خیانتکار حمله کرد، اما حال چه کسی میداند به کمک کی؟! اویی که فراموش کرده خداوند هیچگاه بندگانش را رها نمی‌کند و همواره افرادی هستند که با کمک خداوند، او را شکست می‌دهند! افرادی مانند آیریس، دختری با موهای سپید و یارانش!
و به راستی که "شیطان" از آیریس می‌ترسد...

* این رمان کاملا بر اساس تخیل نویسنده است!


در حال تایپ رمان خاک منفور | sahar83 کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: دونه انار، Armîtå_M، Ghazaleh.A و 28 نفر دیگر

sahar83

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
60
امتیاز واکنش
942
امتیاز
143
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 14 دقیقه
رمان 98 * دانلود رمان ایرانی
مقدمه:
هزاران سال است که شیطان، منتظر فرصتی است که انسان‌ها را به قتلگاه خویش ببرد.
هزاران
سال است که ساکنین جهنم منتظر فرصتی برای انتقام هستند؛ منتظر روزی که شیطان وعده‌ی آمدنش را می‌داد...
اما شیطان نمی‌دانست که بشر هرگز دروازه‌ی زمین را به روی دشمنی آشکار چون او نمی‌گشاید و نمی‌گذارند سیاهی و
پلیدی سرزمین پاکشان را در هم بکوبد!
سرزمینی که خاکش، رویش را از گل برنمی‌گرداند و آسمان، بارانش را از خاک دریغ نمی‌کند...
«خداوند همیشه همراه بندگانش است و در همه حال آنان را یاری می دهد»


در حال تایپ رمان خاک منفور | sahar83 کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: دونه انار، Armîtå_M، Ghazaleh.A و 27 نفر دیگر

sahar83

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
60
امتیاز واکنش
942
امتیاز
143
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 14 دقیقه
انجمن رمان نویسی * دانلود رمان
در جنگل، بین درختان سر به فلک کشیده قدم بر میداشتم، به انتهای جاده ای که راهی میان درختان باز کرده بود نگاه کردم،گل های رز و اشرفی شکلاتی و گل کاملیا دو طرفه جاده به چشم میخورد و باریکه های نوری که از لابه لای درختان گذر کرده بودند منظره زیبایی را به وجود آورده بود؛اما فکر بانو نمیگذاشت از آرامش و منظره ی پیش رویم استفاده کنم، بیماریش رو به وخامت بود و حاضر نبود برای درمان از جنگل خارج شویم و به شهر برویم نمیتوانستم اجازه دهم برای محافظت از جانم او را از دست دهم. سرم را به زیر انداخته بودم و غمگین به سمت خانه حرکت میکردم پس از مدتی ایستادم و سرم را بالا گرفتم همین که خواستم وارد کلبه شوم صدای کلاغ ها باعث شد بایستم، اخم هایم درهم رفت مثل اینکه اتفاقات شومی در راه بود.
همینطور که به آسمان و به عبور کلاغ ها نگاه میکردم، نسیمی وزید و باد بین موهای سپید رنگم پیچید، چشمان را بستم و نوازش باد را با دل و جان پذیرا شدم صدای آرام و مهربان بانو باعث شد لبخندی بر لبانم بنشیند و چشمانم را باز کنم، بانو به چهارچوب در تکیه زده بود و با لبخند مهربانی به من نگاه میکرد، گفت:
_دیر برگشتی خونه، نگرانت شدم!
_اوه! واقعا متاسفم، متوجه گذر زمان نشدم
بانو_از دست تو دختر!
با لبخند بزرگی به سمتش رفتم و دستم را دور گردنش انداختم و گفتم:
_بیخیال من بانو جان، حال و احوال تو چطوره؟
همانجور که دستم را از روی گردنش کنار میزد گفت:
_اولا، من خوبه خوبم.دوما، برای بار هزارم بهت میگم این رفتار شایسته ی یک اشراف زاده نیست. فهمیدی؟
به سمت صندلی روبه روی میز غذاخوری رفتم و خودم را روی آن انداختم جوری که اگر خودم را کنترل نمیکردم همراه با صندلی می افتادم، نفس راحتی کشیدم و تکیه ام را به صندلی دادم و گفتم:
_بیخیال، هجده ساله که داخل این کلبه و جنگل زندگی میکنم، آدم دیگه ای هم به جز خودمون ندیدم که مثل یک اشراف زاده رفتار کنم.
بانو سری از روی تاسف تکان داد.
کاسه ی سوپی را جلویم گذاشت و گفت:
_غذات سرد نشه
لبخندی زدم و شروع کردم به خوردن سوپ، بعد از خوردن غذا تشکری کردم و به او در جمع کردن میز کمک کردم، بعد از اتمام کارم به سمتش برگشتم و گفتم:
_راستی آخرین آموزش چیه؟کِی قراره انجامش بدیم؟
بانو_چقدر تو عجولی آیریس، یکم صبر داشته باش.
_آخه دوست دارم دیگه این تمرینا رو تموم کنیم، میخام قدرت زیادتری داشته باشم
بانو به طرفم برگشت و دستش را روی شانه هایم گذاشت و با جدیت گفت:
_آیریس تو همین الان هم قدرتمندی، برای قدرت بیشتر طمع نکن، قدرت زیاد غرور میاره، تورو از خودت دور میکنه و به سمت تاریکی هولت میده.
به حرفای بانو فکر میکردم که صدایش مرا به خود آورد:
_آیریس مگه با تو نیستم دختر جان
_بله؟ چیشده؟ صدام کردی؟
نفس عمیق و با کلافگی گفت:
_آره صدات کردم، مگه نمیخواستی بفهمی آموزش آخر چیه؟
_آره آره میخام
با عجله به سمت بانو رفتم و به سمت محل تمرینی که بسیار دوستش داشتم رفتیم.
وقتی به آنجا رسیدیم نفس عمیقی کشیدم و به اطراف نگاه کردم؛ بسیار زیبا بود! مانند این بود که خداوند تکه ای از بهشت را در این جا قرار داده باشد، به برکه ای که در آنجا بود نگاه کردم و دستم را درون آن بردم، آب بسیار خنکی داشت.


در حال تایپ رمان خاک منفور | sahar83 کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: دونه انار، Armîtå_M، Ghazaleh.A و 28 نفر دیگر

sahar83

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
60
امتیاز واکنش
942
امتیاز
143
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 14 دقیقه
انجمن رمان 98 * دانلود رمان
به اطرافم نگاهی انداختم، درخت بزرگ گیلاسی که کمی دور از برکه بود با گل های رز هفت رنگ که زمین سبز را پوشانده بودند زیبایی خاصی به آنجا بخشیده بود، صخره هایی که اطرافمان را مانند حصاری در بر گرفته و با گل های پیچ اناری تزئین شده بودند واقعا سحر انگیز بود.
بانو دست هایش را در هم گره زده بود و به کارهای من خیره شده بود، به این کارهای من عادت کرده بود و میدانست که این مکان را چقدر دوست دارم، پس از مدتی رو به من گفت:
_ بهتره که آموزش رو شروع کنیم
سرم را تکان دادم و مقابل بانو ایستادم و به
چشمهایش خیره شدم و با دقت به حرف هایش گوش میکردم:
_خب این آموزش یکم از بقیه سخت تره و به تمرکز زیادی احتیاج داره، باید تمام تمرکزت رو رویه جابه جایی بزاری، منظورم اینه که باید بدون حرکت دادن جسمت به جایی که در ذهنت تجسم میکنی بری.
با تعجب به بانو که چنین حرفی را میزد نگاه کردم و گفتم:
_من؟تمرکز؟جابه جایی؟وای خدای من این که خیلی سخته، میشه بیخیال این یکی بشیم؟
_فکرشم نکن
_آخه این خیلی مشکله
_ولی کاربرد زیادی داره و داخل جنگ کمک زیادی بهت میکنه، به همین دلیل حتما باید یاد بگیری وگرنه تنبیه میشی.
با ناراحتی به او خیره شدم؛ میدانستم که تمام حرف هایش جدی است و اگر بخواهم از تمرین فرار کنم تنبیه سختی در انتظارم است.
نفس عمیقی کشیدم و در دو قدمی برکه ایستادم روی زمین نشستم و چشمانم را بستم، سعی کردم ذهنم را خالی از هر چیزی کنم، اما به هیچ عنوان این کار امکان پذیر نبود؛ با کلافگی چشمانم را باز کردم با خودم گفتم:
_آیریس تو باید بتونی این کار رو انجام بدی، سعی کن ذهنتو خالی کنی دختر، باید هر چه زودتر بتونی تمرینت رو به پایان برسونی تا بانو رو ببری شهر برای درمان.
با اطمینان بیشتری چشمانم را بستم و برای بار دوم تلاش کردم و ذهنم را خالی کردم، کلبه را تصور کردم و چند ثانیه بعد
نسیمی خنک صورتم را نوازش کرد و میتوانستم حس کنم که باد موهای بلندم را به بازی گرفته است، ناگهان دیگر بادی نیامد و همه چیز عادی شد؛ یک چشمم را به آرامی باز کردم و مقابلم کلبه را دیدم سریع از جایم برخواستم و تا خواستم خوشحالی کنم؛ دنیا در پیش چشمانم سیاه شد، نتوانستم خودم را کنترل کنم و به زمین افتادم، در لحظه آخر بانو را دیدم که با نگرانی و عجله به سمتم می آمد...
درمکانی تاریک بودم، هرچه جلو میرفتم تاریکی به پایان نمیرسید، ناگهان صدای گریه ی کودکی به گوشم رسید، اخم هایم در هم رفت، به سمت صدا حرکت کردم، پس از مدتی به منبع صدا رسیدم.
دختربچه ای با لباس سرخ رنگ کثیف و موهای سیاه رنگ که به یک دیگر چسبیده بودند، سرش را روی زانوهایش گذاشته بود و کنارش عروسکی ترسناک سفید رنگی افتاده بود که سرش از تنش جدا شده بود و چشمان دکمه ای سیاه رنگ داشت، به سمت دخترک رفتم وگفتم:
_هی!حالت خوبه ؟ چرا داری گریه میکنی؟
عکس العملی نشان نداد و دوباره به گریه کردنش ادامه داد گویی که صدایم را نمیشنید، روی دو زانو نشستم و دستم را آرام به طرفش بردم و روی شانه هایش گذاشتم ناگهان گریه اش قطع شد و سرش را بالا آورد، با دیدن چهره اش حس کردم برای دقایقی قلبم از تپش ایستاد، چشمانش به سیاهی شب بود،هیچ سفیدی و نوری در آن نبود، چشم سمت راستش از حدقه در آمده بود و آویزان بود، نمیدانستم که چگونه نفس میکشد چون بینی ای برای نفس کشیدن نداشت پوستش بسیار سفید بود که نیمه ی راستش سوخته و لبانش ترک خورده بود و از دهانش خونی سیاه رنگ سرازیر میشد؛ خواستم دستم را عقب بکشم که دستم را چنگ زود و مرا به سمت خودش کشید که با تکانی که خورد چشم آویزانش تکانی خورد و با لبخند ترسناکی گفت:
_ پیدات کردم
به شدت چشمان را باز کردم و نشستم مقابلم بانو را دیدم که با نگرانی به من زل زده است، تا چهره نگرانش را دیدم لبخندی اجباری بر روی لبانم نشاندم و تکیه ام را به دیوار زدم، بانو گفت:
_حالت خوبه؟
_بله، خوبم
_از هوش رفتنت که برای فشاری بود که روت بود ولی...
_ولی چی؟
_تبت و کابوست واسه چی بود؟
با به یاد آوردن چیزی که دیدم لرزی بر تنم نشست، سریع و با تمام جرئیات خوابم را برای بانو تعریف کردم.
بانو با ترس به من نگاه کرد و از جایش بلند شد و طول و عرض کلبه را طی کرد و با خودش حرف میزد:
_ یعنی چی؟ چطوری تورو پیدا کرده آخه؟ حصار خیلی قوی رویه این منطقه بوده، اون نباید به این راحتی میتونست...
ناگهان سرجایش ایستاد و گفت:
_لعنت به تو جادوگر...


در حال تایپ رمان خاک منفور | sahar83 کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: دونه انار، Armîtå_M، Ghazaleh.A و 28 نفر دیگر

sahar83

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
60
امتیاز واکنش
942
امتیاز
143
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 14 دقیقه
رمان 98 * دانلود رمان
با تعجب گفتم:
_ چه جادوگری؟نکنه...مگه اون میتونه از حصار رد شه؟
بانو_قدرت اون جزو تاریکی نیست
تعجبم بیشتر شد و با چشمانی گرد شده گفتم:
_م..منظورت چیه بانو؟
بانو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان خاک منفور | sahar83 کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: دونه انار، Armîtå_M، Ghazaleh.A و 26 نفر دیگر

sahar83

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
60
امتیاز واکنش
942
امتیاز
143
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 14 دقیقه
انجمن رمان نویسی * دانلود رمان
با اشک به قبر تنها عضو خانواده ام نگاه کردم، جلوی قبر زانو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان خاک منفور | sahar83 کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: دونه انار، Armîtå_M، Ghazaleh.A و 24 نفر دیگر

sahar83

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
60
امتیاز واکنش
942
امتیاز
143
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 14 دقیقه
رمان 98 * دانلود رمان ایرانی
شمشیرم را به سمتش گرفتم که گفت:
_من کاری با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان خاک منفور | sahar83 کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: دونه انار، Armîtå_M، Ghazaleh.A و 25 نفر دیگر

sahar83

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
60
امتیاز واکنش
942
امتیاز
143
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 14 دقیقه
انجمن رمان 98 * دانلود رمان ایرانی و خارجی
من با لبخند و بقیه با حیرت به این منظره نگاه میکردند، رامانوس دستانش را بالا آورد و با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان خاک منفور | sahar83 کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: دونه انار، Armîtå_M، Ghazaleh.A و 24 نفر دیگر

sahar83

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
60
امتیاز واکنش
942
امتیاز
143
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 14 دقیقه
رمان 98 *دانلود رمان ایرانی و خارجی
دست رامانوس را گرفتم و به سمت سیاه حرکت کردم، آن دختری که جوابش را ندادم با فریاد گفت:
_دختره بی تربیت
صدای اهورا آمد که میگفت:
_چته آیسو؟
_این...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان خاک منفور | sahar83 کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: دونه انار، Armîtå_M، Ghazaleh.A و 22 نفر دیگر

sahar83

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/20
ارسال ها
60
امتیاز واکنش
942
امتیاز
143
زمان حضور
5 روز 2 ساعت 14 دقیقه
رمان 98 * دانلود رمان ایرانی
بعد از خوردن خرگوش های کباب شده به سمت شهر حرکت کردیم، رامانوس سرش را به شانه ام تکیه داده بود و خواب بود، و من در تلاش برای از یاد بردن بانو....
بعد از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان خاک منفور | sahar83 کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: دونه انار، Armîtå_M، Ghazaleh.A و 21 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا