خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

~PARLA~

مدیر ارشد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد انجمن
طراح انجمن
گرافیست انجمن
شاعر انجمن
  
عضویت
7/7/20
ارسال ها
1,397
امتیاز واکنش
18,179
امتیاز
348
محل سکونت
~OVEN~
نویسنده این موضوع
بهترین انجمن رمان نویسی * دانلود رمان
نام رمان: دیجور

نام نویسنده: ~PARLA~
نام ناظر: *Z.A.H.R.A*
ژانر: تراژدی، اجتماعی
سطح: بــرگزیده
خلاصه: احساسِ تلخِ از دست دادن را چشیده‌ای؟ تقابل اضطرار و اجبار را چه طور؟ گاهی خیال میکنم نشستن جوهر خودکار بر صفحه سفید کاغذ ، زندگانی ام بود؛ هم کاغذ را سیاه کرد و هم زندگی ام را! و یا شاید اگر اتفاقات بعد و قبلش نمی افتاد، من همان دخترک شاد قصه‌ها بودم! اینک من، گندمی آفت زده ام؛ من یعنی، بالا تر از سیاهی. بالاتر از سیاهی یعنی دیجور، یعنی زندگی من!

لینک نقد:نقد و بررسی_ رمان دیجور | ~PARLA~ کاربر انجمن رمان ۹۸


#دیجور
---------------
***دیجور: در لغت به معنی تاریک، تیره، سیاه.


بـــــــرگزیده رمان دیجور | ~PARLA~ کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~MoBiNa~، Meysa، ~متینا کوثری~ و 67 نفر دیگر

~PARLA~

مدیر ارشد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد انجمن
طراح انجمن
گرافیست انجمن
شاعر انجمن
  
عضویت
7/7/20
ارسال ها
1,397
امتیاز واکنش
18,179
امتیاز
348
محل سکونت
~OVEN~
نویسنده این موضوع

مقدمه:
کاش میشد که در این دیجور گاه
گاهی یک نفر
گه‌گاهی یک صدا
از پشت غرش
کلاغ ها
با نوای سرد و تاریک این دیجور گاه
گاهی هم صدا میشد...
و یا شاید این کاش ها
گاهی..

گهگاهی تمام شوند!

#دیجور


بـــــــرگزیده رمان دیجور | ~PARLA~ کاربر انجمن رمان 98

 

پیوست ها

آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~MoBiNa~، Meysa، ~متینا کوثری~ و 64 نفر دیگر

~PARLA~

مدیر ارشد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد انجمن
طراح انجمن
گرافیست انجمن
شاعر انجمن
  
عضویت
7/7/20
ارسال ها
1,397
امتیاز واکنش
18,179
امتیاز
348
محل سکونت
~OVEN~
نویسنده این موضوع
بِه نآم تَک مِکآنیکِ قَلـ:aiwan_light_heart:ـب هآیِ تَصادُفی!

رمان 98 * دانلود رمان جدید
با صدای زنگ در، آخرین بـ..وسـ..ـه‌ی محکمم را به گونه هایش روانه ساختم و قربان صدقه‌ی خنده هایش رفتم؛ چادر را از گوشه ی هال چنگ زده و به سمت در دویدم و بازش کردم. دمپایه‌ای سرپایی، پوشیده و نپوشیده، بدون این که حتی جفت بودن یا نبودنشان مهم باشد به سمت در حیاط دویدم و در همان حال چادر را روی سرم انداختم، گوشه اش را به دندان گرفته و وقتی به نزدیکی در رسیدم، نفس نفس زنان گلوی خشک شده ام را با فرو دادن بزاقم تر کردم. اصلا دوست نداشتم که وقتی «او» به خانه می آید، با دیر باز کردنِ در، بهانه ای دستش دهم! از غرغر هایش می‌ترسیدم، از کمربندش بیشتر!
اصلا مگر «او» کلید نداشت که حال مودب شده و در میزد؟ اصلا در زدنش به کنار، فردی که پشت در بود، در میزد آن هم نه مثل کولی ها، آرام و با متانت؛ یک تق کوتاه و در عوض محکم! درست برخلاف «او»! «او» نبود؟ کمی خیالم راحت شده بود اما باز دلهره ام چنگ زنان از معده ام بالا می آمد و سعی داشت به پشت حلقم برسد. تق دیگری که به در خورد باعث شد با صدایی لرزان اما بلند بگویم:
- اومدم، اومدم!
آب دهانم را فرو دادم، معده ام همچنان در چنگ و جنگ با دلهره ای وحشتناک بود و هرآن امکان داشت به سرعت محتویاتش را به حلقم سرازیر کند؛ به در که رسیدم کمی مکث کردم، با هول و بدون توجه به فردی که پشت در است ابتدا نگاهی اجمالی به اطراف انداختم. حیاط شلخته و پر خاک خانه، مثل همیشه شاهد بی توجهی ام نسبت به تمیز کردنش بود. اما میخواستم مطمئن شوم مدرک جرمی باقی نگذاشته ام، با اینکه حتی جرمی هم مرتکب نشده بودم!
نمیدانستم نگاه سرگردانم در آن حیاط بدون موزائیک و پر از گونی های نان خشک، دقیقا دنبال چه میگردد؟ نگاه آخرم را به پله های آهنینی دوختم که از داخل حیاط به پشت بام راه داشت، درست سمت چپ درِ ورودیِ از لولا در رفته ی خانه بود. «او» همیشه از پله ها به خانه می آمد، نه از در! «او» نبود، مگر نه؟!
زیر لـ*ـب ذکری گفتم و به سمت در چرخیدم، شاید تمام این اتفاقات در ده ثانیه افتاد اما بیشتر از ده ساعت بر من گذشت. عرق کرده بودم و می ترسیدم در را باز کنم؛ اما با شنیدن تق سوم، هول شده به سمت در شتافته و بدون فکر بازش کردم. هنوز باز نشده از باز کردنش پشیمان بودم، سرم را آهسته و ترسان به گوشه ی نیمه باز در رساندم. اگر «او» بود که باز و نیمه باز حالی اش نبود، با سرعت در را به عقب هول میداد و وارد میشد؛ باز هم کمی امیدواری به دلم سرازیر شد و دلهره ام کمتر به معده ام چنگال کشید. جرئت کرده و کمی بیشتر در را باز کردم، به محض گشوده شدن در، نیم رخ زنی آشنا را دیدم. صدای باز شدن در را که شنید به سمتم برگشت و لـ*ـبخند زد. ناگهان چنان تمام احساس دلهره ام دود شد که نفهمیدم شادی دیدن این زن است، یا شادی ندیدن «او»! اما به هرحال می دانستم از اینکه «او» نبود خوشحالم، پس من هم متقابلا لـ*ـبخند بزرگی به رویش زدم؛ خدا می‌دانست که چه قدر دلم تنگ چهره ی مهربان این زن بود. هنوز لـ*ـبانش را لـ*ـبخندی آذین بسته بود، در سلام پیش قدم شده و گفتم:
_ سلام طلعت خانوم!
چادرش را که دور کمرش پیچانده و نیمش را زیر بـ*ـغلش گرفته بود تا نیوفتد، روی سرش کشید. به رد پای گذر زمان که زیر پلک هایش به خوبی مشخص میشد نگاه انداختم؛ از آخرین باری که دیده بودمش، خطوط پیر شدن چهره اش بیشتر شده بود.
در را بیشتر باز کردم، از اینکه حیاط خانه را می بیند ترسی نداشتم، چون فقط خودش میدانست که با چه زور و ضربی زنده هستم، چه رسد به اینکه دستمال به دست گرفته و چون زنان کدبانو هـ*ـوس گردگیری به سرم بزند! انگار هردو دلمان تنگ بود که در سکوت، مشغول نگاه کردن به همدیگر بودیم. لـ*ـبخندم را پررنگ تر کردم که متوجه شدم چشمانش کمی تیره شد، لـ*ـبان باریکش که حصار چین و چروک ها بود را لـ*ـبخندی اجباری رنگ زد، کمی جابه جا شد؛ رد نگاهش را که گرفتم فهمیدم چشمش به پیشانی ام افتاده است، چشمانش مملوء از یک حس و حال عجیب بودند، شاید یک حس دلسوزی توام با ناراحتی! خجالت کشیدم و لـ*ـبم را گاز گرفتم، با این که می دانستم زخم پیشانی ام را دیده، اما چادرم را بیشتر روی صورت کشیدم. با این کارم به خود آمد، کمی بیشتر در جایش جابه جا شد تا نزدیک تر آید و با روی باز گفت:
_ سلام خانوم جان! حالت خوبه؟
ته لهجه‌ی شمالی اش دلم را برد! این زن حقیقتا مظهر «انسان» بودن بود؛ زخمم را دیده بود، اما چیزی نگفت. می دانست با گفتنش، جفتمان زیر گریه می زنیم. می فهمید که فضولی نکند! می فهمید که «او» هم قدرت دارد و هم دست بزن! و این ها که باهم جمع شوند، چه میشود؛ چه می سازد از «او»، آنهم در فکر و خیال دو زن که هردو ضرب شستش را چشیده اند! با این فکر ها، لـ*ـبخندم شیرین شد، رنگ غم را کنار زد و باعث شد از جلوی در کنار رفته و در حالی که حروف نامفهومم را به خاطر گرفتن چادر به دندان بر زبان می راندم، چادر را مثل خودش زیر بغـ*ـل جمع کرده و بگویم:
_به خوبی شما طلعت خانوم، بفرمایید داخل!
سری تکان داد، گوشه لـ*ـبش را گاز گرفت و نگاهم کرد. فهمیدم یا معذب است، یا نمیتواند بنا به دلیلی به خانه بیاید. کمی کنجکاو و البته ترسان، با چشمانم پرسیدم چه شده است؟ تردید داشت؟ نکند می ترسید که «او» در خانه باشد؟ زیاد منتظرم نگذاشت، صدایش با ریتم تند قلبم یکی شد وقتی که گفت:
- نمی تونم که خانوم جان، حامد دم کوچه تان منتظر است.
باز هم استفهامی نگاهش کردم، دهان گشودم حرفی بزنم، خواستم بگویم به حامد هم بگویید داخل شود؛ اما دستش را که بالا آورد، تازه متوجه سینی داخل دستانش شدم. خورش قیمه ی خوش رنگ و لعابی چشمک می زد و دلبری می کرد. برایم غذا آورده بود؟ این زن، از شمال برخاسته، شال و کلاه کرده بود تا برایم این سینی زیبای غذا را بیاورد؟ حسی مرموز و بازیگوش شبیه به شرم در گوش هایم دوید و پشت گردن و گونه هایم را داغ کرد، لـ*ـبخندم رنگ
شرمساری گرفت. نگاهش کردم، باز خواستم حرفی بزنم که دو مرتبه چادرش را روی سرش کشید و با لـ*ـبخندی که انگار عضوی از صورتش بود، مهربان گفت:
_نشنوم تعارف کنی ها! نذری پخته بودم برای روح حاج محسن مادر؛ دیدم اضاف آمد، گفتم برای توهم بیارم!
با شرمندگی سینی را از دستانش گرفتم، هنوز عرق شرمندگی روی تیره ی کمرم سر میخورد و در تار و پود لـ*ـباس کهنه ام گم میشد. برای گریز از چشمان سراسر مهر و عطوفتش که لحظه به لحظه شرمم را بیشتر میکرد، سرم را کمی از درگاه خارج کرده و سر کوچه را پاییدم؛ حامد، پسر طلعت خانوم سر کوچه ایستاده و به ماشین شاسی بلندش تکیه داده بود؛ به حالتش که کمی مشکوک کودکان بازیگوش را از زیر چشمانش نگاه میکرد توجهی نکردم، به هر حال حق داشت! او کجا و اینجا و این بچه ها با لـ*ـباس های کثیف کجا! دومرتبه سرم را به حالت عادی چرخاندم، نمیدانستم دقیقا باید چه کنم؟ حروف را گم کرده بودم، هضم مهربانی هایش، آن هم در اوضاع تیره و تارم برایم مشکل بود. چادر را از لای دندان هایم رها کردم، بلافاصله لیز خورده و روی شانه ام افتاد اما توجهی نکرده و خیره در چشمان مهربانش، شرمنده با صدای ریزی گفتم:
_زحمت کشیدین طلعت خانوم! آخه شما با این پا دردتون برای چی این‌همه راه تو ماشین نشستید اومدید تا اینجا؟شما باید استراحت مطلق باشید آخه...
اخم کمرنگی کرد که آن هم مهربان بود، همان باعث شد حرفم را ادامه ندهم. به این فکر کردم او یک پیرزن با یک پا کوتاه تر از پای دیگر بود که باید استراحت مطلق میکرد، حال من او را سر پا نگه داشته ام. اینبار چنان خجالت زده و شرمگین بودم که به جان لـ*ـب بیچاره ام افتادم و از شدت شرمندگی زیر دندان گرفتمش. یک دستم را از سینی جدا کرده و چادرم را از روی شانه ام، روی سر کشیدم. طلعت خانوم اما مثل همیشه، مهربان و خون گرم چادرش را جلو داد و گفت:
_نگو مادر، توهم مثل بچه‌ی خودم می‌مانی!
خواستم حرفی بزنم، اما صدای گریه های کودکم از داخل خانه رشته کلامم را برید، بی اختیار نگران شدم، نکند آن قاشقی که به عنوان اسباب بازی به دستش داده بودم را در چشمش فرو کرده؟ در رودروایستی عجیبی گیر افتاده بودم، نمی دانستم چه کنم؛ اما لـ*ـبخندم هنوز شرمگین بود. آرام از گوشه ی چشم و از سر شانه نگاه گذرایی به داخل خانه انداختم. درِ هال باز بود و یادم نمی آمد که موقع خروج سریعم، بازش گذاشته بودم یا نه! نکند کودکم به سمت در آمده، بازش کرده و
سوسک دیده باشد؟ سعی کردم به خود مسلط شوم، به سمت طلعت خانوم برگشتم که گردنی به داخل کشیده و گفت:
_ بچه‌ت نا آرامی می‌کنه خانوم جان؛ برو، برو به بچه‌ت برس!

#دیجور


بـــــــرگزیده رمان دیجور | ~PARLA~ کاربر انجمن رمان 98

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، Meysa، ~متینا کوثری~ و 64 نفر دیگر

~PARLA~

مدیر ارشد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد انجمن
طراح انجمن
گرافیست انجمن
شاعر انجمن
  
عضویت
7/7/20
ارسال ها
1,397
امتیاز واکنش
18,179
امتیاز
348
محل سکونت
~OVEN~
نویسنده این موضوع
انجمن رمان نویسی * دانلود رمان
انگار او هم فهمیده بود که دلم برایش بی قرار شده و لحظه شماری میکنم که به داخل بروم، کودکم را درآغو‌ش بگیرم و آرامش کنم! با این حال، دستش را گرفتم، امان از تعارفات ما ایرانی ها! این بار من با اخم کم رنگی بلااجبار و سریعا گفتم:
_محاله بذارم برین، این همه راه اومدین این‌جا، به آقا حامدم بگید بیان یه چایی ناقابل می خوریم بعد...
صدای گریه های کودکم لحظه به لحظه نزدیک تر می شد و این
استرسم را دامن می زد، حرفم را نصفه گذاشتم؛ نکند از گهواره اش پایین افتاده است؟ اصلا در گهواره گذاشته بودمش؟ نکند گچ های ریخته شده از سقف را خورده باشد و به دلیل سفتیشان، لثه اش را بریده باشد؟
خواستم به عقب نگاه کنم و دیگر حتی نمی فهمیدم که چه می گویم و طلعت خانوم چه جوابی می دهد. همه ی حواسم معطوف صدای گریه بود. نکند «او» به خانه برگشته باشد؟ او که همیشه بی سر و صدا از پله های پشت بام به خانه می خزید، چرا این بار نیاید؟ با این فکر ترسم هزاران برابر شد، پاهایم به رعشه افتاد و قلبم به طپش؛ سینی را سفت تر چسبیدم تا نیوفتد. از اینکه بچرخم و پشت سرم را ببینم وحشت داشتم، نمیدانم چه حسی بود اما شرایط طوری بود که حس میکردم اگر برگردم، بدترین صحنه عمرم را خواهم دید. دهانم خشک خشک بود و هر نفس کوتاه و منقطعم فقط حلقم را خراش میداد، نه اکسیژنی وارد می شد و نه کربن دی اکسیدی خارج! خدایا میشود هیچ اتفاق نیوفتاده باشد؟
با صدای بلند طلعت خانوم، گردن نیمه چرخیده‌ام به پشت، دومرتبه چرخید و چشمانم نگاه طلعت خانوم را شکار کرد. طلعت خانومی که تا ثانیه ای پیش، آرام و آراسته بود، حال دو دستانش را با بی قراری به پاهایش می کوفت از ته دل ناله و فریاد می کرد؛ چه شده بود؟ چه شده بود که طلعت خانوم را
چنین کرده بود؟ به چشمان تنگ شده اش نگاه کردم، بلند و بی وقفه داد و هوار راه می انداخت و پشت سرم را می نگریست و آنقدر بلند و سریع حرف میزد که مغز کند شده ام نمی توانست تحلیلشان کند. هیچ چیز نمی فهمیدم تا اینکه بین فریاد هایش گفت:
-بچه...بچه‌ت گندم...بچــ
فشار دستانم به سینی بیشتر شد، خدایا چه بر سرم آورده ای؟ بچه؟ بچه که بود؟ کودکم را که نمی گفت، می گفت؟ مغز کند شده ام روی دور تند رفته و به سرعت تمام اتفاقات بد ممکن را جلوی چشمانم قطار کرد. با ترس و بلافاصله به عقب برگشتم. برگشتنم همان و جیغ کشیدنم همان، برگشتنم همان و افتادن سینی همان، برگشتن همان و دیدن جانم که می رود همان! جانم را داشت می برد! از ته دل جیغ بلند و گوش خراشی کشیدم، داشت واقعا می بردش؟ داشت کودکم را می برد؟ دوباره جیغ بلند اما کوتاهی کشیدم، با جیغم کودکم گریه اش بلند تر شد؛ با شنیدن صدایش آشوب دلم چنان شعله ور شد که بی اختیار و بی وقفه پشت سر هم جیغ زدم:
_دزد، دزد. بچم....بچم‌و بردن!
به کودکم که تکان میخورد و در دستان آن رذال تقلا میکرد نگاهی کردم، «او» بدون مکث سیل محکمی به دهان کودکم زد تا آرامش کند اما بدتر صدایش جیغ مانند شد؛ مات و مبهوت سیلی بودم که به گوش گوشه ی جانم خورده بود که «او» به سمت پله ها دوید، همان پله های کذایی. آنقدر قدم هایش سریع بود که حتی مهلت نداد بفهمم دقیقا پله ی چندم است؛ کودکت را برد؟ نمی گذاشتم ببردش، باید می گرفتمش، باید کودکم را می گرفتم، باید نجاتش می دادم، نباید می گذاشتم دست آن کفتار بیوفتد. اما پاهایم توان نداشت جلو برود، انگار تمام وزن عالم در پاهایم جمع شده بودند که حتی قدم از قدم نمی‌توانستم بردارم، پاهای مسخره، مگر نمی بینید که کودم را بردند؟
آن قدر تعلل کردم که کودکم که دست هایش را به سمتم دراز کرده بود و از ته دل مثل مادرش جیغ می زد، از پله های پشت بام بالا برد و به پشت بام رسید. هم مات بودم و هم هوشیار؛ هم میخواستم بروم هم نمیتوانستم. محو کودکی بودم که همان دم تشر بلند «او» را نوش جان کرد؛ محو صدای گریه ای بودم که با تشر «او» قطع شد. خدایا نکند کودکم بی قراری کند و خود را از آ*غو*شش به پایین پرت کند؟ چشم هایم چرا کور نمی شوید؟ دست هایم کاش قطع شدنتان را ببینم که به دنبال کودکم دراز نمی شوید تا اورا به آ*غو*شم باز گردانید.
چنان محو کودکم بودم که ندیدم کسی تنه ی محکمی به من زد و وارد خانه شد، که بود. تنه آنقدر محکم بود که به دیوار و بعد به چهارچوب در خوردم، مردی از پله های پشت بام بالا می رفت؛ نمیدانستم کیست اما هرکه بود، «او» که مرد را دید سریعا از دیدم محو شد. دیگر نفهمیدم، دیگر تمام شده بود!
دو زانو روی زمین افتادم، خدایا کجا بودی؟ خدایا دیدی بردش؟ خدایا چه کنم؟ خدایا من بی آرام جانم چه کنم؟ مگر میشود؟ مگر میشود بی او زندگی نکبت بارم را ادامه دهم؟ اصلا مگر تو نبودی که کودکم را به آ*غو*شم سپردی تا مرهمی شود رو زخم های زندگی ام؟ چرا مرهمم را گرفتی خدا؟ میخواهی خودم پسش بگیرم؟ پسش می گیرم، روی عالم را با پس گرفتنش سیاه میکنم.
ناگهان قدرت به پاهایم خزید، برخواستم، کودکم صبر کن، دارم می آیم. هنوز کمرم راست نشده بود اما قدم برداشتم، پاهای بی قرارم چه میفهمیدند که کی باید بدوند؟ اما پایم روی برنج ها و خورش های ریخته شده لیز خورد و محکم به زمین خوردم، سوزش عجیبی را در ساق پایم حس می کردم، بشقاب شکسته شده در پایم رفته بود؟ کاش در قلبم می رفت، کاش در چشمم می رفت. کاش کور بودم، کر بودم و این روز را نمیدیدم. خدایا کودکم! چشمانم سیاه شد و دیگر نفهمیدم چه بر سرم آمد؛ شاید داشتم می مردم! صدای داد طلعت خانوم آخرین صدایی بود که بعد از جیغ هایم شنیدم:
_خاکه می سر!
***

#دیجور


بـــــــرگزیده رمان دیجور | ~PARLA~ کاربر انجمن رمان 98

 
  • تشکر
  • ناراحت
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، Meysa، ~متینا کوثری~ و 62 نفر دیگر

~PARLA~

مدیر ارشد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد انجمن
طراح انجمن
گرافیست انجمن
شاعر انجمن
  
عضویت
7/7/20
ارسال ها
1,397
امتیاز واکنش
18,179
امتیاز
348
محل سکونت
~OVEN~
نویسنده این موضوع
۳#
چشمان درد ناکم را گشودم؛ خسته از انتظار چند ساعتی‌ام، گوشه‌ای را برای نشستن انتخاب کردم. دستی روی شکمم کشیدم، کاش می‌توانستم حرف بزنم، کاش جمعیتی کثیر از آدم‌هایی که شاید حتی از من هم بدبخت تر بودند دورم را نگرفته بود؛ دلم تنگ بود برای کودکم،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان دیجور | ~PARLA~ کاربر انجمن رمان 98

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~MoBiNa~، Meysa، ~متینا کوثری~ و 60 نفر دیگر

~PARLA~

مدیر ارشد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد انجمن
طراح انجمن
گرافیست انجمن
شاعر انجمن
  
عضویت
7/7/20
ارسال ها
1,397
امتیاز واکنش
18,179
امتیاز
348
محل سکونت
~OVEN~
نویسنده این موضوع
۴#
- بفرما بشین دخترم!
از لفظ دخترم خوشم نیامد، شاید آن مرد بی هیچ قصدی گفته بود؛ اما نمی توانستم تحمل کنم کسی که پدرم نیست مرا «دخترم» صدا بزند. من مدت ها «دخترم» خیلی ها بودم، فکر می کردم لطف میکنند، یا علاقه دارند به وجودم که مرا دختر خود می...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان دیجور | ~PARLA~ کاربر انجمن رمان 98

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ~MoBiNa~، Meysa، ~متینا کوثری~ و 56 نفر دیگر

~PARLA~

مدیر ارشد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد انجمن
طراح انجمن
گرافیست انجمن
شاعر انجمن
  
عضویت
7/7/20
ارسال ها
1,397
امتیاز واکنش
18,179
امتیاز
348
محل سکونت
~OVEN~
نویسنده این موضوع
۵#
-از کی!؟
سر بلند کردم و در جواب سوالش ماندم، دقیقا سوالی که میترسیدم پرسیده شود. چه می گفتم؟ از که شکایت داشتم؟ گندم، خودت هم نمی دانی نقش «او» در زندگی ات چیست، حتی خودش هم نمی داند! انگار تمام حالات هیستریکم محو شد، تنها نفرتی عمیق را حس می...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان دیجور | ~PARLA~ کاربر انجمن رمان 98

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، Meysa، ~متینا کوثری~ و 56 نفر دیگر

~PARLA~

مدیر ارشد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد انجمن
طراح انجمن
گرافیست انجمن
شاعر انجمن
  
عضویت
7/7/20
ارسال ها
1,397
امتیاز واکنش
18,179
امتیاز
348
محل سکونت
~OVEN~
نویسنده این موضوع
از راهروی طویل و پر ازدحام کلانتری گذشتم، دم در وسایلم را از نگهبانی تحویل گرفتم و بیرون آمدم، پلک های خسته ام میل عجیبی به خواب داشتند. به محض خروجم، ماشین پلیسی آژیر کشان از کلانتری خارج شد. به سردر کلانتری نگاهی انداخته و با فکر به اینکه آنها درستش میکنند، کمی آرام گرفته و قدم برداشتم. پیاده رو از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان دیجور | ~PARLA~ کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، ~متینا کوثری~، noor7371 و 53 نفر دیگر

~PARLA~

مدیر ارشد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد انجمن
طراح انجمن
گرافیست انجمن
شاعر انجمن
  
عضویت
7/7/20
ارسال ها
1,397
امتیاز واکنش
18,179
امتیاز
348
محل سکونت
~OVEN~
نویسنده این موضوع
-بدش به من!
به تیپ و ظاهر شلخته و نامرتبش لبخند کوچکی زدم، توپ را به سمتش گرفتم که بی تشکر سریع قاپید و نزد دوستانش برگشت. آه کشیدم و چشم برگرداندم، جایی میان شادیشان نداشتم! چند قدمی دور شده بودم که صدای کودکانه‌شان آمد که باهم پچ پچ می‌کردند:
-...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان دیجور | ~PARLA~ کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • ناراحت
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، Meysa، ~متینا کوثری~ و 54 نفر دیگر

~PARLA~

مدیر ارشد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد انجمن
طراح انجمن
گرافیست انجمن
شاعر انجمن
  
عضویت
7/7/20
ارسال ها
1,397
امتیاز واکنش
18,179
امتیاز
348
محل سکونت
~OVEN~
نویسنده این موضوع
دستم را بالا آورده و گوشه‌ی لـ*ـب خونی ام را پاک کردم، خنده ام گرفته بود! خدایا می بینی؟ حرف های دل من را می زند! گاهی شک می کردم در وجود این موجود عجیب الخلقه، چیزی به نام منطق وجود داشته باشد، نه عشقش مثل آدمیزاد بود و نه نفرتش! پر از انزجار شده بودم، پر از تنفر، و خالی از فکر! سرم را که از شدت ضربه ی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان دیجور | ~PARLA~ کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، Meysa، ~متینا کوثری~ و 53 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا