خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Usage for hash tag: نیمه_تاریک_آزادی

  1. <<maral>>

    در حال تایپ رمان نیمه‌ی تاریک آزادی | <<maral>> کاربر انجمن رمان ۹۸

    #پارت_دهم #نیمه_تاریک_آزادی - این محسن همونیه که براتون تعریف کردم. دوست و هم بازی بچگیم و پایه خراب کاری‌هام تو بزرگسالی. محسن جان اینا هم دوستای دانشگاه من هستن. یکی از آن دو مرد جوان که ظاهری شیک و مرتب تری داشت دست جلو برده و خود را معرفی می‌کند. - سلام. من علی‌یارم. محسن متقابلا دست...
  2. <<maral>>

    در حال تایپ رمان نیمه‌ی تاریک آزادی | <<maral>> کاربر انجمن رمان ۹۸

    #پارت_نهم #نیمه_تاریک_آزادی در را که باز می کند با لیلا رو به رو می‌شود. لیلا با لبخند پارچی را سمتش گرفته و می‌گوید: - این بچه از بس عجله داشت که یادش رفت این دوغ رو بیاره. پارچ را دست امیر می‌دهد و اضافه می‌کند. - ببین پسرم اگه کاری کمکی از دستم بر می‌یاد بگو ها! این بچه رو هم زور کن و...
  3. <<maral>>

    در حال تایپ رمان نیمه‌ی تاریک آزادی | <<maral>> کاربر انجمن رمان ۹۸

    #پارت_هشتم #نیمه_تاریک_آزادی باورش برای امیر سخت بود. سخت بود که باور کند دوستش بعد از او به چنین حماقتی دست زده بود. دست از غذا خوردن برمی‌دارد. - واقعا داشتی اعلامیه پخش می‌کردی؟ محسن کلافه از یاد آوری آن ماجرا قاشق‌اش را در بشقاب برنج کوبیده و با دهانی نیمه باز به او چشم می‌دوزد. -...
  4. <<maral>>

    در حال تایپ رمان نیمه‌ی تاریک آزادی | <<maral>> کاربر انجمن رمان ۹۸

    #پارت_هفتم #نیمه_تاریک_آزادی محسن قابلمه کوچک را سمتش هل می دهد. - بگیر این آش رو مامانم مخصوص تو پخته و تاکید کرده که من ازش نخورم... بگیر کوفتش کن... یکی از دو بشقاب برنج را برداشته و ادامه می دهد. - اینم برنجت... این و هم کوفت کن... من اصلا نمی‌فهمم چرا مادرم باید برای توی عوضی ناهار...
  5. <<maral>>

    در حال تایپ رمان نیمه‌ی تاریک آزادی | <<maral>> کاربر انجمن رمان ۹۸

    #پارت_ششم #نیمه_تاریک_آزادی چشم که باز می‎کند صدای شاد پرندگاه اولین چیزی می‌شود که او را به خود می‌آورد. همان جا مقابل ورودی در می‌نشیند و با نگاهی غمبار به خانه روشن شده از نور خورشید چشم می‌دوزد. دقایقی را با چشمانی بی فروغ به خانه نگاه می‌کند و در آخر یا علی گویان از جا برمی‌خیزد. خاک...
  6. <<maral>>

    در حال تایپ رمان نیمه‌ی تاریک آزادی | <<maral>> کاربر انجمن رمان ۹۸

    #پارت_پنجم #نیمه_تاریک_آزادی امیر سری به طرفین تکان می دهد. -این اواخر گویا تعدا خیلی کمی به این واحد درخواست دادند برای همین خیلی از دانشجوها رو فرستادن به این واحد. اعتراض رو هم جایز نمی‌دونن و گفتن هرکی اعتراض کنه باید یه سال دیگه هم بیاد دانشگاه. خسرو با افکاری متشنج دست روی زانو...
  7. <<maral>>

    در حال تایپ رمان نیمه‌ی تاریک آزادی | <<maral>> کاربر انجمن رمان ۹۸

    #پارت_چهارم #نیمه_تاریک_آزادی نفس‌های آرزو بلند و تند می‌شود و اخم‌هایش نا خواسته درهم کشیده می‌شود. - افسری چرا؟ مگه نمی‌خواستی پزشکی بخونی؟ مگه اون هم خودت رو به آب و آتیش نزدی که پزشکی بخونی؟ ناخواسته صدایش خشمگین شده بود و لرز به تنش نشسته بود. امین از جا بلند شده و مقابل آرزو روی زانو...
  8. <<maral>>

    در حال تایپ رمان نیمه‌ی تاریک آزادی | <<maral>> کاربر انجمن رمان ۹۸

    #پارت_سوم #نیمه_تاریک_آزادی به خود که می‌آید نگاه های خیرا و سوالی جمع را متوجه خود می‌بیند. با سرفه‌ای نمادین در جایش جابه جا می‌شود. - امیر جان... نمی‌خوای چیزی بگی؟ نگاهش را سمت خواهرش کشیده و با تن صدای پایینی می‌پرسد. - چی بگم ابجی؟ آرزو نفسش را بیرون می‌رانده و دست روی شانه برادرش...
  9. <<maral>>

    در حال تایپ رمان نیمه‌ی تاریک آزادی | <<maral>> کاربر انجمن رمان ۹۸

    #پارت_دوم #نیمه_تاریک_آزادی کنار خواهرش روی مبل نشسته بود و لـ*ـبش می‌خندید اما چشمانش دنبال دخترکی می‌گشت که شده بود امید روز‌های سختش. دلش برای لبخند های او تنگ شده بود. لبخند‌هایش دلبرانه نبود اما دل‌می‌برد. نگاه‌هایش پر از ناز و عشوه نبود اما دل امیر را زیر و رو می‌کرد. بار دیگر کل سالن را...
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا