خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

خورشید حقیقت

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
4/4/24
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
141
امتیاز
28
سن
16
زمان حضور
1 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا

نام رمان: روزهای بی‌پناهی
نویسنده: خورشید حقیقت کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: عاشقانه، تراژدی
ناظر: daryam1
خلاصه:
درست وقتی فکر می‌کردیم تموم شده، شروع شد! ولی این شروع فرق داره، این شروع واسه ما شومه... انگار دیگه قلبامون سیاه شده... اصلا عشق دیگه معنایی برامون نداره... ما خیلی وقته دور همو خط کشیدیم!
دیگه این آغاز واسه ما نیست؛ واسهٔ اتمام یه زندگیه نو پاست!
برای همینه که دیگه آغازی از اتمام وجود نداره، بلکه این یه اتمامه... اتمام احساسات لطیف ما.
چراکه محبت و سادگی زندگیمان، هیزم آتش حسادت بدخواهان شد.


در حال تایپ رمان روز‌های ‌بی‌پناهی | خورشید حقیقت کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Mitra_Mohammadi، Whisper، -DELI- و 9 نفر دیگر

خورشید حقیقت

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
4/4/24
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
141
امتیاز
28
سن
16
زمان حضور
1 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
با قامتی خمیده قدم در چهارچوب در گذاشت و تلو‌تلوخوران وارد خانه شد؛ هوای سرد خانه، بوی تلخ بی‌مهری و تاریکی دلگیر خانه، همه و همه یادآور بدبیاری های چندماه اخیر زندگی‌شان بود. زندگیی که به آسانی میان آتش حسادت ها و وسواس های بی‌جا سوخت و خاکسترهای ریزش مهمان این آسمان و آن آسمان شد.
بی حال خسته مانند آواری روی مبل تک نفره‌ی خانه آوار شد و تکه های ریز و درشت تنش به اینور و آن ور پرتاب شد. لعنت به این توده‌ی عظیم میان حنجره‌اش که خیال شکستن نداشت.‌
در گذشت این ده ساعت چقدر گشته بود، نمی‌دانست. فقط می‌دانست خیابان های شیراز را متر کرده و تک‌تک خطوط جاده را حفظ است، خدا می‌داند در این ساعات خاک کدام دشت‌ها را که الک نکرده بود، زیر کدام سنگ‌ها را که فرهاد وار نگشته بود. ابرهای کدام آسمان ها را که کنار نزده بود، آب کدام اقیانوس ها را که نخورده بود.
نبود،پناهش نبود. انگار که قطر آبی را در معرض خورشید گذاشته باشی. دود شده بود و رفته بود میان آسمان ها.
با حس لرزش گوشی میان جیب راست جین سیاه تر از بختش، نا امید گوشی را بیرون کشید و آیکون سبز رنگ را کشید، با صدایی خسته و گرفته لـ*ـب زد:
- بله؟
در همین میان صدای آشنای مادرش در گوش‌هایش پیچید:
- سلام پسرم، خوبی مامان؟
خسته پلک‌های سوزانش را روی هم نهاد و با صدایی بم‌تر از همیشه پچ زد:
- سلام مامان! انتظار داری چجوری باشم؟!
مادرش که بخاطر بغض گلویش، صدایش لرزش خفیفی پیدا کرده بود نجوا کرد:
- محمد زنگ زد مامان.
پنجه‌اش را میان موهای نامرتبش کشید، چند باری به محمدرضا هشدار داده بود که بجای او با کس دیگری تماس نگیرد و دیگران هم، همانند او دل آشوب نکند!
- خب؟ چی گفت؟ اصلا چرا زنگ زد به تو؟
حالا لرزش و غم نشسته گوشهٔ صدای مادرش را به وضوح حس می کرد و این حال دل بی تابش را ناآرام‌تر می کرد!
- گفت، گفت رو نداشته به تو بگه...می‌گفت یه زن...
با دلی شکسته مکث کرد و هق آرام و بی‌صدایی زد، اخر یک مادر چگونه می‌توانست لـ*ـب به همچنین سخنی بگشاید؟
- یه زن با خصوصیات دخترم پیدا کردن، الان پزشک قانونین برای، تشخیص هویت، البته مامان جان، دل بد نکن....
دیگر اصلا چیزی نمی‌شنید، گوشی ارام‌ارام از میان پنجه های یخ زده‌اش لیز خورد و با زمین سرد خانه برخورد کرد، سـ*ـینه‌اش می‌سوخت و تک تک سلول های بدنش از شدت فشار جیغ می‌زدنند؛ بدونه لحظه ای درنگ، با همان هیکل ‌تلوتلو خوران و چشمان سرخ شده از جای برخاست و بی تعادل از خانه بیرون زد، احساس می کرد به سرش ده وزنهٔ صد کیلویی بسته‌اند و سنگینی آنان او را خمیده‌تر از قبل نشان می‌داد. با پاهایی که به زور روی زمین کشیده می‌شد سُرسُر کنان، خود را به ماشین رساند و تن لَش و بی جانش را روی صندلی انداخت. خدایا... این چه امتحانی بود؟ میان راه چند باری نزدیک بود مردم را زیر بگیرد و کار خودش را هم تمام کند، اصلا به درک، بگذار بمیرد؛ بمیرد اما این حال روز زندگی‌اش نباشد!
اصلا نفهمید چگونه به این مکان کذایی رسید و با همان ظاهر آش‌ و لاش سمت پذیرش راه افتاد! چند دقیقه‌ای به صورت پیر و خستهٔ مرد خیره ماند. جرأت لـ*ـب زدن نداشت. می‌خواست حرف بزند اما... زبان خشک شده‌اش یاری‌اش نمی‌کرد. انگار که واژه ها را گم کرده باشد، مِن‌مِن کنان گفت:
- او... اومد... م واسه، ش... شناسایی.
پیرمرد که این حالات دیگر جزو روزمره‌هایش بود بی‌تفاوت سر تکان داد و گفت:
-انتهای راهرو، یه راه‌پله هست دست چپ، از اون برو پایین.
آرام سر تکان داد و از آن سالن سفید رنگ گذشت. هیچ نمی‌فهمید، نه می‌فهمید کجا قدم می‌گذارد، نه می‌فهمید کجا می‌رود. فقط می‌دانست که تمام ادراک حسی‌اش از کار افتاده و از تن تحلیل رفتهٔ این روز هایش چیزی باقی نمانده... .
- آقا کجا؟ ورود به اون‌جا ممنوعه!
بی‌حال سر بالا آورد و لـ*ـب زد:
- برای شناسایی اومدم!
مرد سرتکان داد و نگاه کوتاهی به سرتا پایش انداخت. پسر جوان بیشتر از بیست و هفت نمی‌خورد. حال و روز بهم ریخته و موهای نامرتبش حال نزارش را می‌رساند. مرد آرام سر تکان داد و به باجه اشاره کرد.
- بیا اینجا آقا، اول خودتون باید شناسایی بشید.
بی‌تفاوت سر تکان داد و با همان قدم‌های لرزان سمت مرد میانسال روبه‌رویش که پشت باجه مانده بود حرکت کرد. انگار این مکان منفور همه را پیر خود می کرد...
- اسمتون؟
- شایان مَلک پور.


در حال تایپ رمان روز‌های ‌بی‌پناهی | خورشید حقیقت کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YeGaNeH، Mitra_Mohammadi، Whisper و 8 نفر دیگر

خورشید حقیقت

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
4/4/24
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
141
امتیاز
28
سن
16
زمان حضور
1 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم
مرد سرتکان داد و گفت:
- شما باید برید سالن دو.
شایان نگاه سرخش را از مرد و نگاه سردش گرفت و سمت سالن دو راه افتاد. انگار که موهایش را از پشت می‌کشیدند و روی سرش، سطل‌سطل آب و یخ می‌ریختند. تودهٔ میان گلویش هر لحظه بزرگ و بزرگتر می شد. دلش را انگار کسی از سـ*ـینه جدا کرده بود و میان پنجه‌هایش می‌فشرد و آب و خونش را به خوردش می‌داد.
پاهای بی‌جانش را در سالن گذاشت و نگاه غم دارش را سر تا سرش چرخاند. دو ردیف آهنین رو به روی یکدیگر قرار گرفته بودند و سالن به این بزرگی با دو لامپ کوچک مزین باریکه نور سفیدی شده بود. مردی که به نظر می‌رسید پزشکِ پزشک قانونی باشد؛ نیم نگاهی به شایان انداخت و گفت:
- برای تشخیص هویت اومدید؟
شایان که دیگر توان حرف زدن هم نداشت بی‌جان لـ*ـب زد:
- آره.
مرد سرتکان داد و لـ*ـب به سخن گشود:
- دیشب سه نفر رو منتقل کردن، یکی که معلوم شد ولی دوتا دیگه مونده. یکی‌شون یه دختر تقریبا بیست و شش ساله است و یکی دیگه هجده ساله؛ شما برای کدوم هستید؟
مرد آنقدر بی‌خیال سخن می‌گفت، که انگار در مورد چند کالا صحبت می‌کند و اصلا جنازه‌ای در این مکان نفرت‌انگیز نیست! شایان که دیگر توان لـ*ـب زدن هم نداشت، بی‌رمق زمزمه کرد:
- بیست و شش... .
دکتر پوفی کشید و به شایانی نگاه کرد که سر به زیر کنارش مانده و دستانش را با قدرت هرچه تمام‌تر مشت کرده بود. از حرفایی که می‌خواست بزند، ابایی نداشت؛ اما حال این پسر جوان اصلا خوب به نظر نمی‌رسید، بنابراین گفت:
- مطمئنید که آمادگی شو دارید؟ کسی دیگه همراه‌تون نیست که بخواد شناسایی کنه؟
شایان آرام سر بالا آورد و به هر سختی که بود سعی کرد کلمات را کنار هم بچیند.
- نه، کسی دی... دیگه‌یی همراهم نیست، لطفا زودتر تمومش کنید.
دکتر که این را شنید دیگر چیزی نگفت و ضامن کوچک کنار یخچال آهنین سردخانه را کنار زد و تـ*ـخت باریک و فلزی را از شیار های کشویی آن بیرون کشید و جنازه ای را که میان کاوری مشکی خوابیده بود را رو به چشمان دو‌دو زده‌ی شایان گذاشت... .
- این‌طور که شواهد نشون میده تا چند روز قبل از مرگ، مورد ضرب و شتم زیادی قرار گرفتن به همین دلیل صورت‌شون اصلا قابل تشخیص نیست. مرگشم یه مرگ تدریجی و درد آوار بوده. اونو تو معرض سرمای بسیار زیادی گذاشتن و... .
دکتر تا اینکه نگاهش به نگاه شایان افتاد ادامه‌ی حرفش را خورد و بی حرف زیپ کاور را تا نیمه پایین کشید و کمی از کنار شایان دور شد.
شایان تا نگاهش به دخترک روبه‌رو افتاد، دنیا دور سرش چرخید و مانند آجر روی سرش آوار شد. دستان ظریف و سفید دختر را به دست گرفت و با تمام ابهت مردانه‌اش، توده سرطانی به گلو نشسته‌اش را شکاند و از ته دل زجهٔ مردانه ای سر داد. هق‌هق های مردانه‌اش زمین و آسمان را به هم می دوخت و درختان را از ریشه جدا می‌کرد! بلند‌بلند زجه‌ می‌زد، طولی نکشید که مانند آواری مجدد با زانو روی زمین افتاد و به حال روزش هق زد... .
دکتر که از صدای گریه های شایان وجودش چلانده شده بود آرام لـ*ـب زد:
- خانم شماس؟
در همان حال محکم سرش را تکان داد و با همان صدای گرفته و هق‌هق‌های یکی در میان لـ*ـب زد:
- نه!
***
شش ماه قبل؛ ۱تیر۱۴۰۰
با آرامش، توت‌فرنگی را روی خامه‌های پف‌پفی گذاشت. امروز روز خاصی بود؛ آغاز تابستان برای آنان روز شور و نشاط بود!
سه ماه بی‌وقفه کنار هم بودند و محبت‌های ریز و درشت‌شان را نثار یکدیگر می‌کردند!
لبخند زیبایی بر روی لـ*ـب نشاند و به محصول دستان هنرمندش خیره شد. کیکی ساده، با خامه‌ی فراوان و توت‌فرنگی‌های درشت! خوش‌مزه‌تر از آنچه در نظرش بود دیده می‌شد... . با همان لبخند ملیح، کیک را میان یخچال قرار داد و با نفس عمیقی که از روی خستگی بود از آشپزخانه خارج شد و یک راست سمت حمام حرکت کرد... .
کلید را میان قفل گذاشت و خسته، درب خانه را گشود. هنوز پا به خانه نگذاشته بود که بوی اشتها آوری، معده‌ی گرسنه‌اش را قلقلک داد!
لبخند گرمی زد و یک راست به سمت اتاق مشترک‌شان حرکت کرد. صدای آرام آب نشان دهنده‌ی حمام بودن پناه بود.


در حال تایپ رمان روز‌های ‌بی‌پناهی | خورشید حقیقت کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: YeGaNeH، Mitra_Mohammadi، Whisper و 9 نفر دیگر

خورشید حقیقت

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
4/4/24
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
141
امتیاز
28
سن
16
زمان حضور
1 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_سوم
زیاد معطل نکرد و لباس کارش را با لباس خانگی که شامل تیشرت سبز رنگ نخی و شلوارک شیری رنگی، می‌شد عوض کرد. هنوز از اتاق بیرون نرفته بود که بوی شامپوی مخصوص پناه وارد پُرزهای بینی‌اش شد. لبخندی به پهنای صورت زد و به عقب برگشت. زیباترین صحنه‌ی زندگی‌اش را دید. این صحنه‌ها هرگز تکراری نمی‌شد؛ حتی اگر سه سال دیگر هم بگذرد! تن سفید و ظریف پناه میان حوله‌ای صورتی پیچیده شده بود و قطره‌های آب از تره‌های موهای قهوه‌ایش روی پوستش می‌چکید. برقش را به رخ چشمان آبی و خسته‌ی شایان می‌کشید.
- مگه نگفتم از حموم که در اومدی یه چیزی بذار رو سرت؟
لبخند دلبرانه‌ای روی لـ*ـب‌های باریک پناه شکل گرفت و دستی به موهای خیسش کشید.
- اولا که سلام عزیزم. خسته نباشی؛ دوما که چرا، گفتی ولی گرمه بخدا! چیزی نمیشه.
شایان از لحن پر ناز همسرش لبخند زد و در حالی که حولهٔ کوچکی از داخل کشو بر می‌داشت گفت:
- علیک سلام خانم. شما هم خسته نباشی! گرمه ولی دلیل نمیشه سر خالی با موهای خیس جلوی کولر جولون بدی!
سپس قبل از اینکه به پناه اجازه‌ی مخالفت ریزی هم بدهد، حوله را دور موهای بلندش پیچید و با دقت مشغول خشک کردن‌شان شد.‌
پناه که خود را شکست خورده‌‌ی‌میدان دید، تسلیم شد و با لبخند محوی دستان ظریفش را دور گردن شایان انداخت و کمی سر کج کرد. شایان که دستان پناه را حس کرد لبخندی زد و حوله را از موهایش که حالا آب‌شان کاملا گرفته شده بود، جدا کرد و روی تـ*ـخت انداخت. در همان حال دستان مردانه‌اش را دور کمر باریک پناه حلقه کرد و در جستجوی کمی آرامش، سر میان جنگل ابریشم موهای دخترک برد و عمیق بویید. بوی بهشت می‌داد! بوی خوش گل، یا شاید هم توت‌فرنگی! هرچه که بود قطعا برای شایان عاشق، نظیر نداشت. پناه که تنش از نزدیکی شایان می‌لرزید، با گونه‌های برافروخته کمی گردن راست کرد. انگار نه انگار که از وصال‌شان سه سال گذشته باشد؛ هنوز هم همان شور و شوق را داشتند!
عشق میان دریای زندگی‌شان موج می‌زد. خودشان هم بین این موج‌ها غرق می‌شدند، غرق محبت و عشق بی‌پایان! گاهی ترس هم دورشان حصار می‌پیچید... . ترسی زننده که روح و جان‌شان را همانند خوره می‌خورد. نکند روزی تمام شود این محبت‌هایی که ملکهٔ قلب‌شان شده... .
پناه لـ*ـب هایش را کمی بهم فشرد و گفت:
- شایان جان سردمه عزیزم.
شایان آرام از او دور شد و چشمانش را میخ چشمانش کرد. این دختر چه داشت که وجود او را پر از عشق می کرد؟ قدمی از پناه فاصله گرفت و جواب داد:
- باشه، درو ببند باد کولر نیاد داخل اتاق. منم می‌رم ببینم پناه خانم برامون چی پخته.
پناه محجوبانه خندید و سری تکان داد و به مسیر رفتن شایان چشم دوخت. عشق برای اویی که از شانزده سالگی به شایان دل داده بود، احساس پیش و پا افتاده‌ای بود.
بالا تر از عشق چه بود؟! نمی‌دانست، فقط می‌دانست او الان این حس را دارد!
نفس عمیقی کشید و در دل صدها هزار بار شکر خدا را به جا آورد.
هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد روزی در حصار دستان شایان آرام بگیرد... . برای این‌که صدای اعتراض شایان بلند نشود، سشوار را برداشت و با همان افکار تلخ و شیرین مشغول خشک کردن موهای قهوه‌ای رنگش شد.
چندی بعد خود را آماده رو به روی آینه یافت. موهایش را بالا محکم بسته بود و این امر باعث کشیدگی چشمان براقش می‌شد!


در حال تایپ رمان روز‌های ‌بی‌پناهی | خورشید حقیقت کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: YeGaNeH، Mitra_Mohammadi، Whisper و 8 نفر دیگر

خورشید حقیقت

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
4/4/24
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
141
امتیاز
28
سن
16
زمان حضور
1 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_چهارم
دامن چین‌دار سرخ‌آبی بالای زانو‌اش را به پا زد و کراپ سفید رنگ ساده‌ای را با آن ست کرد. رژ لـ*ـب کالباسی رنگش را روی لـ*ـب کشید و بعد از مرتب کردن میز، از اتاق بیرون زد... . بعد از خروج از اتاق از راهرو گذشت و وارد سالن شد. شایان آرام و بی‌صدا روی مبل به خواب فرو رفته و بود و خسته تن کوسن نارنجی‌رنگ مبل را بین...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روز‌های ‌بی‌پناهی | خورشید حقیقت کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YeGaNeH، Mitra_Mohammadi، Tiralin و 6 نفر دیگر

خورشید حقیقت

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
4/4/24
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
141
امتیاز
28
سن
16
زمان حضور
1 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_پنجم
شایان که سکوت پناه را دید، لبخند پیروزمندانه‌ای زد و با چشمان ستاره باران به غذای اشتهاآور جلویش خیره شد؛ صبر را جایز ندانست و با ولع مشغول شد.
پناه که زیر چشمی حواسش به شایان بود؛ متعجب ابرو بالا انداخت و با لبخندی زیر پوستی گفت:
- آروم شایان! همش واسه خودته. تند نخور باز بگی معده درد دارم.
شایان با دهانی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روز‌های ‌بی‌پناهی | خورشید حقیقت کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: YeGaNeH، Mitra_Mohammadi، Tiralin و 7 نفر دیگر

خورشید حقیقت

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
4/4/24
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
141
امتیاز
28
سن
16
زمان حضور
1 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_شش
طولی نکشید که بساط ناهار جمع شد و پناه و شایان هر دو روی کاناپه لم داده بودند و کیک می‌خوردند. شایان در حالی که دنبال فیلمی برای دیدن می‌گشت، دست دور شانه‌ی پناه انداخت و به خود نزدیک کرد. پناه که دیگر به این غافلگیری‌های شیرین عادت کرده بود؛ لبخند زد و با آرامش سر به سـ*ـینه‌ی ستبر و محکم شایان فشرد.
عطر تنش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روز‌های ‌بی‌پناهی | خورشید حقیقت کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YeGaNeH، Mitra_Mohammadi، -FãTéMęH- و 7 نفر دیگر

خورشید حقیقت

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
4/4/24
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
141
امتیاز
28
سن
16
زمان حضور
1 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_هفت
شایان متعجب بود، چه می‌شنید؟ قابل باور نبودند حرف‌های پناهش! او از کودکی مهر شایان را به دل داشت؟ واقعا سوال اصلی این است؛ او عاشق‌تر بود یا پناه؟ جواب برای من واضح است؛ جوابی که هردو از آن می‌گریختند... .
حرف‌های پناه هنوز ادامه داشت اما بی‌رمق‌تر از آن بود که بخواهد ادامه بدهد.
*** ۲۳دی۱۴۰۰
سرش را به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روز‌های ‌بی‌پناهی | خورشید حقیقت کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • عالی
  • تشکر
Reactions: YeGaNeH، Mitra_Mohammadi، Essence و 6 نفر دیگر

خورشید حقیقت

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
4/4/24
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
141
امتیاز
28
سن
16
زمان حضور
1 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_هشت
پناه با تفریح ابرو بالا داد و صورتش را از میان سـ*ـینه‌‌ی شایان بیرون آورد. چشمانش را میخ چشمانش کرد و با لحن آرامی لـ*ـب زد:
- می‌تونم بپرسم، خانم خوش شانس شما، کدوم شاهزاده‌اس؟
شایان چهرهی متفکری به خود گرفت و در حالی که در دل قربان چشمان پناه می‌رفت با لحن طنزی گفت:
- خب من پنج تا خانم ترگُل...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روز‌های ‌بی‌پناهی | خورشید حقیقت کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • عالی
  • تشکر
Reactions: YeGaNeH، Mitra_Mohammadi، Essence و 6 نفر دیگر

خورشید حقیقت

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
4/4/24
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
141
امتیاز
28
سن
16
زمان حضور
1 روز 11 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_نه
شایان پیش قدم شد و با ادب و متانت گفت:
- خوشبختم.
اما پناه حتی نمی‌توانست کلمات را کنار هم بچیند. از درون داشت می‌مرد و جان می‌داد؛ مهم نبود کِه چه فکر می‌کند، او تنها خودش می‌دانست اگر لـ*ـب باز کند، این بغض رسوایش می‌کند. بنابراین به سر تکان دادنی اکتفا کرد و تمام احساسات دخترانه‌اش را با ضربی یکجا کشت! جالب...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روز‌های ‌بی‌پناهی | خورشید حقیقت کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: YeGaNeH، Mitra_Mohammadi، Essence و 6 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا