خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان مرگی که به من زندگی، بخشید|آیدا رستمی کاربر انجمن رمان 98

به این رمان از ۰تا ۱۰۰ چند میدی؟

  • ۰

    رای: 0 0.0%
  • ۵۰

    رای: 1 11.1%
  • ۱۰۰

    رای: 9 100.0%

  • مجموع رای دهندگان
    9

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
نام رمان: مرگی که به من زندگی بخشید!
نام نویسنده:آیدا رستمی
ژانر: معمایی، تراژدی، عاشقانه
تایید کننده : @Nirvana
ناظر: @haniye anoosha
خلاصه:
مرده بودی، مرده بودم ولی، به من زندگی بخشیدی!
من با توی مرده زنده ام و بی تو دیگر نیستم!
بویت مرا دیوانه و هوشیار کرد!
زندگی بی تو و بویت دیگر معنی ندارد...
خدایا می دانم کفر است ولی می شود باز هم بمیرم؟
این رمان اولین رمان، با پایان خوشه ناخوش است!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Nirvana

مدیر بازنشسته
کاربر V.I.P انجمن
کاربر عادی
عضویت
16/7/18
ارسال ها
4,217
امتیاز واکنش
32,113
امتیاز
418
محل سکونت
⁦☁️⁩
زمان حضور
6 روز 4 ساعت 7 دقیقه

نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخابتان برای به اشتراک گذاشتن اثر خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید:
http://forum.roman98.com/threads/22/

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید:
http://forum.roman98.com/threads/13/

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید:
``تاپیک جامع اعلام پایان رمان کاربران و رمان های ترجمه شده``


«تیم مدیریت کتاب رمان ۹۸ »
 

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
به نام خدا

رویا: الو، سلام مامان؟
_سلام دخترم خوبی؟ کجایی؟
گوشی رو جابه جا کردم و به روبروم نگاه کردم؛ خسته جوابش رو دادم:
_دارم بر می‌گردم خونه...
_دخترم، می‌دونی چند وقته ندیدمت؟ می‌شه امشب بیای خونه؟
_نه مامان، خستم...
_تو رو خدا...
بی هوا، صدام بالا رفت و داد زدم:
_چرا این‌قدر اصرار می‌کنی؟ گفتم که، نمی‌شه.
سعی کرد با حرف‌هاش، نشون بده که ناراحت نشده ولی، من از صدای دل‌خورش فهمیدم که ناراحت شده:
_باشه عزیزم، هر وقت تونستی بیا.
_باشه، کاری نداری مامان؟
_نه عزیزم، شبت خوش.
بی خداحافظ قطع کردم.
حوصله‌ی آه و ناله‌ها و نصیحت‌هاش رو ندارم. همه‌اش می‌گه که این کار رو بکن و اون کار رو نکن. انگار نه انگار که من دیگه بیست و پنج سالمه.
تا کی می‌خواد نصیحتم کنه؟
همه‌ش فکر می‌کنه که من بچه ام. همون رویا کوچولوی خجالتی، ولی من خیلی وقته که دیگه عوض شدم. من دیگه اون دختر فقیر و بیچاره گذشته نیستم و دوست ندارم به گذشته برگردم.
جلوی در پارکینگ وایسادم و با ریموت، در رو باز کردم.
گاز دادم و وارد حیاط شدم.
خانه‌ی کوچیک و نقلیم، عشق من، قصری که حاصل رنج‌ها و سختی‌های خودمه.
از حیاط گذشتم و در ورودی رو باز کردم.
یه خونه‌ی دو طبقه، که طبقه‌ی بالا سه تا اتاق داره و پایین، پذیرایی و آشپز خونه اس.
شاید این خونه واسه یه نفر خیلی بزرگ باشه ولی خب، اعتراف می‌کنم: عقده‌ای شدم و می‌خوام به همه چیزایی که توی گذشته نداشتم، برسم.
پالتوی خزم رو در آوردم و توی کمد گذاشتم. همه چیز باید مرتب باشه . به طرف آینه رفتم. یه نگاه به صورتم انداختم.
چشم‌های سیاه و خالی از هر احساسی که زیر ابروهای پرپشتم، جای گرفته. گونه‌های برجسته‌ام از دور نمایانه و لب و دماغم متناسب با صورتمه. این همه‌ی صورت منه. یه صورت عادی، یه ظاهر عادی، یه ظاهر جوون ولی، درونی که پر از رنج و پر از تجربه اس. پر از خاطرات بد، خاطرات بدی که کابوس‌های شبانه من شدن و من نمیدونم چی‌کار کنم!
راهی جز خوردن قرص پیدا نکردم و مثل معتادها، بدون قرص، نمیتونم زندگی کنم.
زندگی گذشته‌ی من کابوس هام شده و مادرم، ازم می‌خواد برگردم به جایی که منشأ کابوس‌هامه.
ازش خواستم بیاد پیشم ولی نیومد. می‌خواد پیش برادر و برادرزاده‌اش باشه. کدوم برادر؟ برداری که ناتنیه؟ برادری که به خواهرش رحم نکرد و حتی با این‌که با چشم‌های خودش می‌دید خواهرش هیچی نداره که بپوشه و خواهر زاده‌اش، داره از گرسنگی مثل اسکلت‌های توی آزمایشگاه ها می‌شه؛ هیچ کاری نکرد.
برادری که خودش توی یه خونه دو طبقه‌ی لوکس زندگی می‌کنه. ولی، مادر من، یعنی خواهرش، توی یه خرابه...
البته حقم داره. مردم به خواهرای تنیشون رحم نمی‌کنن چه برسه به این که ناتنیه.
آرایش روی صورتم رو پاک کردم و بعد از تعویض لباس‌هام با یه سارافون و شلوار به طبقه‌ی پایین رفتم تا چیزی بخورم.
ناگت‌های مرغ رو توی ماهیتابه انداختم و گذاشتم تا سرخ شن. گوجه و پیاز رو آوردم و یه سالاد ساده درست کردم.
وقت نمی‌کنم آشپزی کنم. بیشتر زندگی من توی شرکت سپری می‌شه. بعد مامانم می‌گه برو ازدواج کن! خب اون بنده خدا، زن برای چی می‌گیره؟ غذا می‌خواد دیگه.
 
آخرین ویرایش:

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
بعد از پختن غذا اون رو روی میز گذاشتم و خواستم برم اب بیارم که گوشیم زنگ خورد. اسم مهرشاد روی گوشی روشن و خاموش شد. جواب دادم:
_الو
_سلام خانومی، خوبی؟
_مرسی تو چطوری؟
_خوبم! چرا یادی از ما نمی‌کنی؟
_می‌دونی که سرم شلوغه.
دل‌خور گفت:
_حتی برای عشقت؟
کمی از گاز فاصله گرفتم تا نسوزم. آهسته گفتم:
_دیگه اذیت نکن.
_باشه، ولی به یه شرط!
_چه شرطی؟
_باهم بریم کافی شاپ.
_گفتم که سرم...
_نه نیار!
بی حوصله گوشی را جا به جا کردم و گفتم:
_باشه.
_آفرین عشقم.
_کاری نداری مهرشاد؟
_نه شبت خوش.
بی خداحافظی قطع کردم. عادتم بود. مهرشاد، دوست پسر لوس من، یه حس‌هایی نسبت بهش دارم ولی بازم حوصله خودش و عشقم، عشقم گفتن‌هاش رو ندارم.
مهرشاد، تک فرزند یه خانواده پولداره که پدرش رئیسمه و این‌ جوری شد که باهاش آشنا شدم.
از حق نگذریم خوش تیپ و قیافه اس. اما، مثل زن‌ها یک کم زیادی به خودش می‌رسه. من که دختر بودم اندازه‌ی این به خودم نمی‌رسم.
با یاد چشم‌های آبیش که از دور برق می‌زنه و اون لبخند روی لباش، لبخندی روی لبم اومد.
در کل صورت خوش فرمی داره. ولی دماغش عملیه. عکسی که از گذشتش دیدم؛ باعث شد بهش شک کنم که عقل داشته باشه. بینی به اون خوشکلی رو الکی چه بلایی سرش آورده!
پوفی کشیدم. تلفن را روی اپن گذاشتم و به غذا پختن خودم رسیدم.
پسره ی اعصاب خورد کن، لوسه ولی هیکل جالبی داره. برعکس رفتار و گفتارش هیکل درشت و قد بلندش واقعاً مردونه اس.
تا حالا بهش اجازه ندادم از حدش فراتر بره. ولی، بازم چند باری ب*و*س*ی*دم که به قهر و بعد آشتی منجر شد.
تموم زندگیش توی ناز و نعمت بود و هست ولی یکی مثل من...
_ولش کن حالا رو داشته باش.
غذام که آماده شده بود رو خوردم و به طرف تختم رفتم و روش خوابیدم.
گذشته همیشه ازارم می‌ده. همیشه...
****************
(دانای کل)
_دست به موهام نزن آزاد! بدم میاد.
_دوست دارم به تو چه؟
دختر جیغ کشید:
_اَه، بس کن. مامان بابا...
_بچه‌ها دارین چی‌کار می‌کنید؟
با صدای پدر، دختر با چشم‌هایی که منتظر گریه بود لب زد:
_بابا ببین آزاد اذیتم می‌کنه.
پدر نگاهی به پسرک روبرویش کرد و سعی کرد مهربان بگوید:
_آزاد، پسرم. چی‌کار به کار رویا داری؟
_فقط به موهاش دست زدم.
_می‌دونم پسرم. ولی، خوشش نمیاد. نکن! باشه؟
_باش...
دخترک پدرش را با مهربانی بغل کرد و در بغلش گفت:
_زود برگرد بابایی.
_حتما عزیزم، وقتی برگشتم برات سوغاتی میارم
_آخجون.
 
آخرین ویرایش:

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
دخترک لبخند زد و جای خالی دو دندانش نمایان شد. پدر دخترکش را با محبت بوسید و قول داد زود برگردد. ولی، دیگر هیچ وقت بازنگشت.
اشک بر گونه‌های دخترک می‌چکید و در آن طرف آزاد با غم به هم‌بازی‌اش نگاه می‌کرد.
هم‌بازی که چیزی جز دعوا، در خاطراتش با او نداشت. هم‌بازی که همیشه دشمن خونی‌اش بود.
دختر داد زد:
_بس کن آزاد، چی‌کارم داری؟
_بی کس و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
_آخه چرا رویا؟ مگه چه اشکالی داره؟ همه این کار رو می‌کنند.
_من همه نیستم. الان باید برم خداحافظ!
به سرعت از کنارش رد شدم و به صدا کردن‌هایش گوش ندادم. وارد اتاقم شدم و به طرف میزم رفتم. وسایلم را روش گذاشتم. روی صندلی نشستم و شروع کردم به نقشه کشیدن کردم.
ساعت‌ها گذشت.
به سرعت کار کردم. بدون توجه به اطرافم، مثل همیشه حتی برای ناهار...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
حتی منتظر نماندم. حقش همین بود و خداحافظی که گفتم هم به سرش زیادی بود.
_خل و چل
***
به موجود منفور روبروم نگاه می‌کنم. هیچ تغییری با گذشته نکرده بود. هنوز که هنوز بود همان آدم بی ادب و اخمو بود. ولی، می‌خواست نشان دهد که خیلی خوبه.
سرم را پایین انداختم تا فکر نکند که شیفته‌اش شدم. به اندازه کافی غرور داشت.
داشتم با خیال راحت میوه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
توی فکر بودم که گوشی ام زنگ خورد، نگاهی به صفحه انداختم، پسره ی اعصاب خورد کن، دیگر چی می خواهد!؟
_الو
_رویا...
_چه مرگته؟
_چرا اینجوری... میکنی؟
با پرخاشگری داد زدم:
_چون هی مزاحم میشی اونم موقعه ای که، اعصابم خورده.
_ببخشید، میخواستم بگم...
_چی میگی؟
_رویا...من حالم...خوب نیست...
_بازم از اون زهرماری، خوردی؟
_تو منو...ناراحت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
از دیوار رد شدم و به طرف مادرم حرکت کردم، به پایش افتادم... زار زدم...خواهش کردم...ترسیدم شاید آهش این بلا را به سرم آورده، از او کمک خواستم ولی هیچ، صدای دخترش را نمی شنید!
به مردی با لباس های سفید، که به طرف مادرم می آمد نگاهی انداختم، حتما پزشکم است.شروع به صحبت با مادرم کرد:
_خانوم، چرا نمی رید استراحت بکنید؟
_چطور برم؟ چطور...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

آیدا رستمی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
15/8/18
ارسال ها
375
امتیاز واکنش
7,086
امتیاز
238
زمان حضور
1 روز 4 ساعت 7 دقیقه
_پس تو چطوری منو میبینی؟
_چون منم روحم...
متعجب ابروهایم را بالا بردم و پرسیدم:
_یعنی توهم به کما رفتی؟
_نه.
_پس چی!؟
بی حوصله گفت:
_الان نه...بعدا برات توضیح میدم، الان باید جایی...بریم؟
_کجا!؟
_خودت میبینی...دستت و بده بهم و چشمات و ببند.
با تردید، دستان کشیده ام را درمیان دستان بزرگ و مردانه اش گذاشتم، اخرین نگاه را با تردید به او...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا