خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

~MOHADESE~

مدیر تالار فرهنگ
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
عضویت
21/4/21
ارسال ها
1,429
امتیاز واکنش
4,946
امتیاز
298
محل سکونت
دنیای خواب...
زمان حضور
127 روز 20 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
«به نام خالق عشق»

نام رمان: سلاخ
نویسنده: محدثه وفایی کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: YeGaNeH
ژانر: عاشقانه، تراژدی، جنایی_پلیسی، اجتماعی

خلاصه: زنی زخم دیده از روزگار، در پی اندک آرامش، سکوت می‌کند و چشم می‌بندد بر روی اهداف شوم بازیکنان قهار سرنوشت. اما داستان سرنوشت سری دراز دارد. دقیقا در جایی که تصورش را نمی‌کند، قلم روزگار می‌چرخد و آرزوهای حاصل از ناکامی‌اش زیر پاهای انسان‌هایی که از دل کینه متولد شده‌اند و دست به اهدافی فراتر از جنایت می‌زنند، لگدمال می‌شوند و به نهری از خون تبدیل می‌شوند... .


ویژه رمان۹۸ رمان سلاخ | ~MOHADESE~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Essence، daryam1، س اکبری و 19 نفر دیگر

~MOHADESE~

مدیر تالار فرهنگ
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
عضویت
21/4/21
ارسال ها
1,429
امتیاز واکنش
4,946
امتیاز
298
محل سکونت
دنیای خواب...
زمان حضور
127 روز 20 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:

در دنیایی که انسان به انسان رحم نمیکند؛ چه انتظاریست از عدالت؟ پشت هر چهره و قامت، ذاتی خوب یا بد پنهان شده است که نمایان کردنش زندگی را دچار تغییرایی می‌کند.

و وای به حال زمانی که ذاتی پست و کَریه پشت نقاب چهره، مخفی شده باشد و کمر به نابودی بشر بسته باشد...


ویژه رمان۹۸ رمان سلاخ | ~MOHADESE~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: masera، Tiralin، Essence و 19 نفر دیگر

~MOHADESE~

مدیر تالار فرهنگ
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
عضویت
21/4/21
ارسال ها
1,429
امتیاز واکنش
4,946
امتیاز
298
محل سکونت
دنیای خواب...
زمان حضور
127 روز 20 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول

تیبای سفید رنگش را قفل کرد و درحالی که کیف قرمز رنگش را میان انگشتان سردش می‌فشرد شروع به حرکت در مسیر سنگ فرش شده‌ی باغ کرد. کفش های پاشنه ده سانتی‌اش راه رفتن را برایش سخت می‌کرد و صدای ترق‌ترق سنگ‌ها روی اعصاب نداشته‌اش خط می‌کشید. انگار نه انگار خواهر عروس بود زیرا که با می‌رغضب هیچ تفاوتی نداشت. دلش می‌خواست زمین و زمان را به هم بدوزد اما تک خواهرش را به پرهام ندهد. ولی مخالفت های اون مگر قبلا فایده ای داشت که در شب عروسی داشته باشد؟! با صدای زنگ موبایل همراهش، دستش را درون کیف برد و موبایل را بیرون آورد. دکمه ی سبز را فشرد و آن را کنار گوشش نگه داشت.
- بله.
صدای عصبی مادرش خطی بر روی اعصابش کشید.
- کجا موندی تو سه ساعته؟ می‌خوای دیگه بزار بعد از عروس و داماد تشریف بیار.
نفس عمیقی کشید و خسته جواب داد:
- روبه روی در تالارم، دارم میام.
- زود باش.
با صدای بوق که خبر از قطع شدن می‌داد؛ گوشی را درون کیفش گذاشت و با دست آزادش شنل قرمز رنگش را میان مشت هایش فشرد.
پله‌های کوتاه ورودی را که با برگ گل تزئین شده بود طی کرد و با ورود به سالن اصلی، نفس عمیق و حرص داری کشید و به افراد حاضر در سالن چشم دوخت. عده‌ای را می‌شناخت و عده‌ای را که از فک و فامیل های پرهام بودند نمی‌شناخت. آنقدر عصبی و دل نگران بود که بی توجه به زیبایی‌های خیره کننده‌ی تالار خودش را روی دورترین صندلی تزئین شده انداخت و با انگشتانش پیشانی‌اش را ماساژ داد بلکه کمی خود را آرام کند. تمام سعی اش را کرده بود که در آرایشگاه، پونه را ناراحت نکند و آرام باشد. تا حدودی هم موفق شده بود اما مگر می‌شد پونه خواهر خود را نشناسد؟!
نفس عمیقی کشید و نگاهش را به سالن گل باران شده داد. پرهام از علاقه‌ی پونه به گل رز سفید استفاده کرده بود و تمام سالن را از جمله سقف گل باران کرده بود. به طوری که انگار پا میان باغ گل گذاشته باشی حتی صندلی هاهم گل رز سفید داشتند.
- پناه، دختر تو چرا اینجا نشستی؟! پاشو با مهمونا خوش آمد گویی کن.
با شنیدن صدای مادرش، نگاهش را از سقف برداشت و بی‌حوصله به او نگاه کرد.
- اونا معطل خوش آمد گویی منن؟
افسون در حالی که کت و دامن زرشکی رنگش را که بر اثر اضافه وزن تنگ شده بود صاف و صوف می‌کرد چشم غره‌ای به پناه رفت و تشر زد:
- چته مثل پلنگ وحشی افتادی اینجا؟!
چشمانش را ریز کرد و با تهدید ادامه داد:
- وای به حالت پناه اگر ببینم امشب اخم و تَخم کنی و پونه رو ناراحت کنی. پس فردا مردم چی می‌گن؟! یکم به خودت بیا دیگه.
متنفر بود از جمله‌ی " پس فردا مردم چی می‌گن؟ " دلش می‌خواست داد بزند و بگوید هر چه می‌خواهند بگویند اما تنها با پوزخندی فقط به مادرش نگاه کرد و چیزی نگفت. افسون با دیدن پوزخند پناه جری‌تر شد و در حالی که بازوی پناه را می‌گرفت و می‌فشرد زیر لـ*ـب غرید:
- هرچقدر لگد به بخت خودت زدی و مطلقه برگشتی سر دلم بس نیست؟ لااقل انقد لگد به بخت خواهرت نزن.


ویژه رمان۹۸ رمان سلاخ | ~MOHADESE~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Tiralin، Essence، daryam1 و 18 نفر دیگر

~MOHADESE~

مدیر تالار فرهنگ
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
عضویت
21/4/21
ارسال ها
1,429
امتیاز واکنش
4,946
امتیاز
298
محل سکونت
دنیای خواب...
زمان حضور
127 روز 20 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم

اگر می‌گفت که از جمله‌ی اول مادرش دلش نشکست دروغ می‌گفت. انقدر دلش شکست که بغض بزرگی گلویش را پوشاند و اشک دیدش را تار کرد. مادرش چه می‌دانست دلیل اصلی طلاق او را؟! دلش می‌خواست دلیل اصلی طلاقش را به صورت مادرش بکوبد و آن روی اصلی شاهرخ را نشان دهد. چشم هایش را روی هم فشار داد که اشک‌های جمع شده در چشمش جاری شدند و روی صورتش ریختند.
افسون با دیدن اشک‌های دخترش کمی اخم هایش را باز کرد و دستش را رها کرد. پناه نگاه تاسف باری را به مادرش انداخت و با بغض گفت:
- شاهرخ اون آدمی که فکر می‌کنید نیست. چطور تونسته انقدر خوب نقش بازی کنه که به دختر خودت هم اعتماد نکنی؟
صدای پناه کم‌کم داشت اوج می‌گرفت و این افسون را ترساند. بنابراین نیشگون محکمی از بازوی پناه گرفت که پناه با آخ بازوی خود را چسبید.
- ببند دهنت رو ذلیل شده. مثل کبک سرت رو کردی زیر برف و ندیدی چه زندگی‌ای واست گذاشت که همه غبطش رو می‌خوردن.
پناه با فک منقبض شده درحالی که بازوی خود را نوازش می‌کرد بلکه از سوزشش کم کند گفت:
- کسی که به زور ازدواج کنه مگه می‌تونه خوشبخت باشه؟!
افسون نگاه تاسف باری به پناه کرد و لـ*ـب زد:
- آره می‌تونه، منتها تو لیاقتش رو نداشتی.
افسون از پناه رو برگرداند اما با به یاد آوردن چیزی به سمت پناه برگشت.
- الان هم پاشو سر و ریختت رو درست کن و بیا پیش مهمون‌ها. وای به حالت پناه اگه ببینم تلخی در بیاری.
پناه نگاهش را حرصی به زمین دوخت و افسون درحالی که لبخندی روی لبانش می‌نشاند به سمت مهمان‌ها رفت. پناه نگاهش را به پیست رقص وسط سالن داد و لبانش را به دندان گرفت تا از ریزش اشک‌ها و بغضش جلوگیری کند. ای کاش می‌توانست دلیل اصلی طلاق خود را بگوید. به همه گفته بود که دلیل اصلی طلاق نداشتن تفاهم در زندگی است. اما فقط خودش دلیل اصلی و واقعی آن را می‌دانست. چشمانش را روی هم فشرد و با حرص زیر لـ*ـب گفت:
- مردشورت رو ببرن شاهرخ.
با اینکه خسته و کلافه بود اما می‌دانست اگر خودش را جمع و جور نکند برایش گران تمام می‌شود. بر تن خسته‌ی خود نیرویی وارد کرد و از صندلی جدا شد. روی پاهایش ایستاد و نفس عمیقی کشید. دستی به صورتش کشید تا از نبود رد اشک مطمئن شود. خداراشکر که حداقل خط چشم و ریملش ضد آب بود. نگاهش را دور سالن چرخاند و روی اکرم و گل خاتون متوقف کرد. هردو روی صندلی نشسته و مشغول صحبت بودند. پناه به سمت آن‌ها قدم برداشت و با رسیدن به آن‌ها، لبخند بی‌جانی بر لـ*ـب نشاند و لـ*ـب زد:
- سلام.


ویژه رمان۹۸ رمان سلاخ | ~MOHADESE~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • جذاب
Reactions: masera، Tiralin، daryam1 و 18 نفر دیگر

~MOHADESE~

مدیر تالار فرهنگ
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
عضویت
21/4/21
ارسال ها
1,429
امتیاز واکنش
4,946
امتیاز
298
محل سکونت
دنیای خواب...
زمان حضور
127 روز 20 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم

گل خاتون و اکرم با شنیدن صدای پناه به سمتش برگشتند و اکرم درحالی که لبخندی روی لبانش می‌نشاند و لبه ی لباس آبی رنگ بلندش را میان دست می‌گرفت و بلند می‌شد؛ لبخندی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



ویژه رمان۹۸ رمان سلاخ | ~MOHADESE~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • جذاب
Reactions: Tiralin، daryam1، *NiLOOFaR* و 16 نفر دیگر

~MOHADESE~

مدیر تالار فرهنگ
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
عضویت
21/4/21
ارسال ها
1,429
امتیاز واکنش
4,946
امتیاز
298
محل سکونت
دنیای خواب...
زمان حضور
127 روز 20 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم

پناه به سمت سرویس بهداشتی زنانه رفت و با ورود به آن، سریع به سمت روشویی رفت و آب را...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



ویژه رمان۹۸ رمان سلاخ | ~MOHADESE~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: masera، Tiralin، daryam1 و 17 نفر دیگر

~MOHADESE~

مدیر تالار فرهنگ
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
عضویت
21/4/21
ارسال ها
1,429
امتیاز واکنش
4,946
امتیاز
298
محل سکونت
دنیای خواب...
زمان حضور
127 روز 20 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم

پناه گوشه‌ای ایستاد و با لبخند نظارگر ورود خواهرزیبایش به همراه پرهام شد. با ورود عروس و داماد سیل گل رز و پول بود که بر سرشان جاری شد و مادر پرهام و افسون کیل‌کشان دور فرزندانشان...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



ویژه رمان۹۸ رمان سلاخ | ~MOHADESE~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: masera، Tiralin، daryam1 و 17 نفر دیگر

~MOHADESE~

مدیر تالار فرهنگ
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
عضویت
21/4/21
ارسال ها
1,429
امتیاز واکنش
4,946
امتیاز
298
محل سکونت
دنیای خواب...
زمان حضور
127 روز 20 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ششم

نفس عمیقی کشید و با چشم به دنبال پونه گشت. با حس دستی روی شانه‌اش به سمت فرد برگشت که با شبنم پوزخند به لـ*ـب مواجه شد و ابروهایش را درهم کشید. شبنم صورت برنزه‌اش را...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



ویژه رمان۹۸ رمان سلاخ | ~MOHADESE~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: Tiralin، *NiLOOFaR*، ~ĤaŊaŊeĤ~ و 15 نفر دیگر

~MOHADESE~

مدیر تالار فرهنگ
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
عضویت
21/4/21
ارسال ها
1,429
امتیاز واکنش
4,946
امتیاز
298
محل سکونت
دنیای خواب...
زمان حضور
127 روز 20 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم

قبل از به پایان رسیدن اهنگ، پرهام درحالی که یکی از دستان پونه را در دست می‌گرفت، دستش را بلند کرد و پونه درحالی که لبه ی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



ویژه رمان۹۸ رمان سلاخ | ~MOHADESE~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: masera، Tiralin، daryam1 و 17 نفر دیگر

~MOHADESE~

مدیر تالار فرهنگ
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
عضویت
21/4/21
ارسال ها
1,429
امتیاز واکنش
4,946
امتیاز
298
محل سکونت
دنیای خواب...
زمان حضور
127 روز 20 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم

پناه حرصی به حامد نگاه کرد و لـ*ـب زد:
-...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



ویژه رمان۹۸ رمان سلاخ | ~MOHADESE~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • ناراحت
Reactions: masera، Tiralin، ZaHRa و 17 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا