خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Saghár✿

مدیر تالار سرگرمی+مدیر بخش کپی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
کپیست انجمن
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
3,816
امتیاز واکنش
47,649
امتیاز
418
محل سکونت
☁️
زمان حضور
107 روز 21 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام او
نام رمان: ئوین دار
نویسنده: ساغر هاشمی مقدم (Saghár✿ ) کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: Ryhwn
ژانر:
عاشقانه، تراژدی
خلاصه:
آن‌سوی سرزمین مردگان، درجایی که کوه‌های زاگرس بلندترین آسمان خراش‌ها محسوب می‌شوند، دختری بر پیکر غرب می‌خفتد تا شاید زمزمه‌ی عشق در خواب گیسوان بلوطی رنگش را نوازش کند. و درست زمانی که ذهن آشوب گذشته را به خاک می‌سپارد، آشوبی دیگر زبانه می‌کشد و پیکر غرب را به خاکستری شعله‌ور بدل می‌کند.

#ئوین_دار
#رمان_ئوین_دار
#ساغر_هاشمی_مقدم


در حال تایپ رمان ئوین‌دار (جلد دوم رمان آی‌سونا) | Saghar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: marjan.h، Fatemeh Zare، ~XFateMeHX~ و 35 نفر دیگر

Saghár✿

مدیر تالار سرگرمی+مدیر بخش کپی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
کپیست انجمن
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
3,816
امتیاز واکنش
47,649
امتیاز
418
محل سکونت
☁️
زمان حضور
107 روز 21 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
در چشم اندازات محو، و در تلاطم نگاهت، غرق شدم.
یادم آمد شبی که نغمه‌ی خوش آرا‌ات، مهر محکمی بر لوح قلبم، کوبید.
به رویت، بار اولی که دستم را در اختیار قلب قرار داده و در خلصه‌ای حلاوت بخش پرسه زنان، سویت روی افکنده‌ام را، هر شب به خاطر دارم!
مانند انعکاس مهتاب روی آب، همان‌قدر نزدیک، اما دوری.
امید دارم نشود آخر عاقبت‌مان، فراق حاصل از زوری.
ز سایه‌های تاریک در دل شب، خوفناک‌تر نبودن توست!
زین پایه‌‌ی عشق را منزه کردم به شفقتی دور از ریا.
تو را به این دار فنا، به شبنم روی گل‌ها، به طینت زلال دل‌ها
به بهشتی از حور و پریا، ندهم به کس تو را.
می‌بینی جان جانانم، که در قلب تو مهمانم؟

#اوزان_نویس
#ئوین_دار
#رمان_ئوین_دار
#ساغر_هاشمی_مقدم


در حال تایپ رمان ئوین‌دار (جلد دوم رمان آی‌سونا) | Saghar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: marjan.h، Fatemeh Zare، ~XFateMeHX~ و 34 نفر دیگر

Saghár✿

مدیر تالار سرگرمی+مدیر بخش کپی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
کپیست انجمن
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
3,816
امتیاز واکنش
47,649
امتیاز
418
محل سکونت
☁️
زمان حضور
107 روز 21 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
باد دامان گل‌گلی‌اش را چینی می‌دهد و رایحه‌ی گل‌های نرگس را مهمان لحظه‌های شیرین زمستانی‌اش می‌کند. بر روی سبزه‌های نم‌دار زیر درخت بلوط می‌نشیند و زانوانش را بـ*ـغل می‌کند.
باد موهای رقصانش را لحظه‌ای شلاق‌وار بر صورتش می‌زند و باعث رنگ‌دار کردن خاطرات درحال شکل‌گیری همین لحظه‌اش می‌شود. ریه‌هایش را مانند فضای روبه‌رویش با نفس‌های زندگی بخشش سبز می‌کند.
ذهنش را عاری از هرگونه افکار زننده‌‌ای می‌کند و اجازه می‌دهد تا دقایق بأیستند تا با همین چند لحظه‌ی کوتاه، خاطرات شیرینی را برای آینده‌گانش بسازد.
دستان کوچکی را بر روی شانه‌هایش احساس می‌کند. رویش را بر می‌گرادند و چشمش در چشمان عسلی پسرک نقش می‌بندد. لبخند را بری روی چهره‌ی سرمـ*ـستش تنظیم می‌کند و دندان‌های سفیدش را به نمایش می‌گذارد.
چشم عسلی با شوق کودکانه‌ای سر بر پاهای خاله‌اش می‌گذارد و دستانش را به دور او حلقه می‌کند. خاله بـ*ـو*سه‌ای بر روی موهای بور چشم عسلی می‌کارد و با صدای رسایی می‌گوید:
- من که می‌دونم چی پشت این نگاه مهربونت می‌گذره چشم عسلی!
چشم عسلی چشمانش را مانند بچه گربه‌های دو روزه می‌کند. حلقه دستانش به دور خاله را تنگ‌تر کرده و پیش‌پیش خودش را لو می‌دهد.
- بخدا تقصیر من نبود؛ بزی خودش ماهی داداش رو له کرد.
مه‌جبین دماغ خواهر زاده‌اش را چینی می‌دهد و موهای مشکی رنگش را پشت گوش می‌اندازد.
- توقع که نداری من باور کنم؟ می‌دونی که این ماه بار چهارمه بزی ماهی‌های داداشت رو له می‌کنه!
با یک حرکت ناگهانی از آ*غو*ش خاله‌اش دور می‌شود و ده قدم از او فاصله می‌گیرد. وقتی که احساس کرد از خطر‌های احتمالی در امان است، تکانی به پایین تنه خود می‌دهد و می‌گوید:
- آره، عمدی بود؛ حقشه نامرد؛ می‌خواست مداد رنگی‌های منو نشکونه.
مه‌جبین دمپایی‌های مشکی رنگش را در می‌آورد و کمر چم عسلی را هدف می‌گیرد.
- فکر می‌کنی در بری دمپایی نوش نمی‌کنی؟ کور خوندی! چه زبون دراز شدی تو!
چشم عسلی در می‌رود دمپایی خاله در بین گل‌های نرگس گُم می‌شود.
***
- مه‌جبین، مه‌جبین!
دامان گِلی‌اش را می‌تکاند و موهای گیس شده‌اش را بر روی کَمَرَش می‌اندازد. بلند می‌شود و هم‌چنان که به سوی مادر می‌رود می‌گوید:
- جانم مامان؟
خستگی از صورت مادر می‌بارد. سبد حصیری بر روی سر مادر گویای کاریست. مادر سبد پُر از گل‌های نرگس چیده شده را بر روی سر مه‌جبین می‌گذارد و می‌گوید:
- مه‌جبین مادر، این‌ گل‌ها رو دسته کن که فردا باید برای فروش برن.
مه‌جبین لبخندی می‌زند و سبد را از مادر می‌گیرد. آن را روی تـ*ـخت گوشه حیاط می‌گذارد و مشغول دسته‌دسته کردن گل‌ها می‌شود.
آفتاب کم‌کم صورت خود را از آسمان شب پنهان می‌دارد و سرخی گونه‌های خجالت زده‌اش، تمام آسمان را مانند عروسی شانزده ساله در بر می‌گیرد.
بوی شب‌بوهای نِقلی رنگ، حیاط را به آ*غو*ش می‌کشد و جیرجیرک‌ها به رسم هرشبه‌یشان، کنسرت باشکوه خود را به راه می‌اندازند. کم‌کم وزق‌ها هم سر و کله‌شان پیدا می‌شود و کنسرت جیرجیرک‌ها را همراهی می‌کنند؛ و البته در این میان شامی مفصل هم بر بدن خود می‌زنند.
مه‌جبین بر روی تـ*ـخت می‌ایستد و دامانش را می‌تکاند. دسته‌گل‌های دُرُست شده را درون سبد می‌گذارد و آن‌ها را به اتاقی برای قرار دادنشان در آب می‌برد. اتاق به خاطر باران‌های سیل آسای اخیر، هنوز بوی نم می‌دهد و بر روی دیوار‌های گچ‌کاری شده‌اش لکه‌های زردی که ناشی از نفوز آب است، خودنمایی می‌کند.
گل‌ها را درون شیشه مربا‌های پُر آب دور تا دور اتاق می‌چیند و بعد انگشتش را به نشانه تهدید برای مهبد و محمد بالا می‌برد.

#ئوین_دار
#رمان_ئوین_دار
#ساغر_هاشمی_مقدم


در حال تایپ رمان ئوین‌دار (جلد دوم رمان آی‌سونا) | Saghar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: marjan.h، Fatemeh Zare، ~XFateMeHX~ و 33 نفر دیگر

Saghár✿

مدیر تالار سرگرمی+مدیر بخش کپی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
کپیست انجمن
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
3,816
امتیاز واکنش
47,649
امتیاز
418
محل سکونت
☁️
زمان حضور
107 روز 21 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
- عسلی و ماهی به دست، پاتون به ده قدمی این اتاق برسه، جفت توپ‌هاتون رو کلاه می‌کنم!
محمد و مهبد ریز می‌خندند چشم گویان از اتاق خارج می‌شوند. مه‌جبین جوراب‌های پدر را از کنار دستان پینه بسته‌اش بر می‌دارد و بر روی طاقچه، کنار کلاه گرد و سیاهش می‌گذارد.
بوی آش دوغ مادر، مه‌جبین را وادار می‌کند تا به آشپزخانه برود. پدر در گوشه‌ای از هال مشغول تماشای مستند است و برادر بزرگ‌ترش ابراهیم هم در گلخانه مشغول دانه دادن به ماهی‌هاست.
مه‌جبین کاسه‌ها را روی هم می‌گذارد و درحالی که با پایش کابینت زیر اُپن را نگه داشته تا سفره را در بیاورد، می‌گوید:
- مامان، وجیهه امروز زنگ نزد؟ نگفت کی قراره بیاد؟
مادر که مشغول هم زدن آش برای جلوگیری از ته گرفتنش است می‌گوید:
- چرا اتفاقاً تو که نبودی زنگ زد؛ کلی هم حالتو پرسید؛ گفت که آخر هفته میان و فعلا کلاس دارن.
مه‌جبین «خداروشکری» می‌گوید مشغول پهن کردن سفره در هال می‌شود. مدت‌ها بود که وجیهه را ندیده بود و حال مشغول رویا پردازی درمورد وقت‌گذرانی‌هایشان بود.
بعد از خوردن آش دوغ خوش‌مزه مادر، مه‌جبین سفره را جمع می‌کند و مشغول شستن ظرف‌ها در حوض حیاط می‌شود. به دلیل فشار کم آب مجبور است. چای را دم می‌گذارد و کنار مادر روبه‌روی پدر می‌نشیند.
پدر تکیه به پشتی زده دستی به صورتش می‌کشد و می‌گوید:
- برای عید همه چیز آماده‌ست؟
مادر درحالی که صلوات می‌فرستد و دانه‌های یاقوتی تسبیح را دانه‌دانه سوا می‌کند، سری به نشانه«بله» تکان می‌دهد و بعد از اتمام تسبیح می‌گوید:
- آره همه کار هارو کردم فقط مونده خرید برنج که اونم به عهده شماست.
پدر دستی به سَر خالی از مویش می‌کشد و قول می‌دهد فردا که به شهر رفت چند کسیه برنج بخرد. ابراهیم که آن‌ورتر مشغول ور رفتن با تلفن همراهش است، گوشی را کنار می‌گذارد و می‌گوید:
-د ختر آقا سبزی رو یادتونه؟
پدر تلویزیون را خاموش می‌کند و می‌گوید:
- همون دختره که نمی‌خواست با پسر مفنگی شهریه ازدواج کنه؟
ابراهیم موهایش را مرتب می‌کند و می‌گوید:
- آره همون؛ الان تو گروه زدن که کشاورزای نزدیک سد جسدشو تو سد پیدا کردن. قتل جان کرده!
قلبش لحظه‌ای می‌ایستد و بعد تندتر از همیشه تپش‌هایش را آغاز می‌کند. نوک انگشتانش یخ می‌کنند و گویی که دیگر عضوی از بدنش نیستند. حتم دارد که حال رنگش عین گچ دیوار سفید گشته و همه پی برده‌اند.
مادر چنگی به صورتش می‌زند و می‌گوید:
- راست می‌گی ابراهیم؟
- جون این دوتا فرفری قسم!
دلش می‌سوخت؛ دوست داشت فریاد بکشد و انرژی محتقن کننده وجودش را نابود کند. فشار خانواده، فقر و البته ازدواج اجباری باعث این مرگ شده بود.
دختر نوجوانی که در این سن باید مشغول فراگیری مهارت‌های زندگی باشد، اکنون در بسـ*ـتر خاک است و تلاوت قرآن جسمش را نوازش می‌کند.
دستی به پیشانی‌اش می‌کشد تا عرق‌های سردش را پاک کند. بعد همراه مادر که پُر غصه و نالان دست به زانو می‌گیرد، بلند می‌شود. به آشپز خانه می‌رود. لیوانی آب می‌نوشد و به حیاط می‌رود؛ اما مادر با سینی چای به هال باز می‌گردد.
همیشه هفته‌های آخر اسفندماه در این منطقه بهاری بود، اما امسال با وجود این‌که یک هفته به عید باقی‌مانده بود هنوز برف و سرما بود.
بر روی سکوی سیمانی زیر پنجره نشست و سرش را به پنجره انباری تکیه داد.
به آمدن وجیهه و دخترک بیچاره فکر می‌کرد. به این‌که دخترک چه برنامه‌هایی برای سال جدیدش داشته و حال تمام برنامه‌هایش زیر خاک است.

#ئوین_دار
#رمان_ئوین_دار
#ساغر_هاشمی_مقدم


در حال تایپ رمان ئوین‌دار (جلد دوم رمان آی‌سونا) | Saghar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: marjan.h، Fatemeh Zare، ~XFateMeHX~ و 31 نفر دیگر

Saghár✿

مدیر تالار سرگرمی+مدیر بخش کپی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
کپیست انجمن
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
3,816
امتیاز واکنش
47,649
امتیاز
418
محل سکونت
☁️
زمان حضور
107 روز 21 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
ساعت‌ها در همان حالت نشست و فکر کرد و شاید این میان چند قطره اشکی ریخته شد. مه‌جبین حس آن دختر را درک می‌کرد؛ بارها و بارها آن حس را تجربه کرده بود. بارها و بارها در شرایطش قرار گرفته بود و ناتوان‌تر از همیشه شکست خورده بود. می‌دانست که دخترک قبل از انداختن خودش به داخل آب چه چیزهایی را گفته بود؛ چه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ئوین‌دار (جلد دوم رمان آی‌سونا) | Saghar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: marjan.h، Fatemeh Zare، ~XFateMeHX~ و 29 نفر دیگر

Saghár✿

مدیر تالار سرگرمی+مدیر بخش کپی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
کپیست انجمن
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
3,816
امتیاز واکنش
47,649
امتیاز
418
محل سکونت
☁️
زمان حضور
107 روز 21 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
جمله‌ی آخرش را چنان فریاد زد، که مه‌جبین احساس کرد زمین زیر پایش لرزید. آقای سبزی هیچ حرفی نمی‌زد و تنها سرش را به زیر انداخته بود و اجازه می‌داد همسر داغ دیده‌اش هرچه می‌خواهد بگوید. شاید او فکر می‌کرد که حق با همسرش است و اگر دخترش را مجبور به این‌کار نمی‌کرد چنین اتفاقی رُخ نمی‌داد.
با کمک چند تَن از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ئوین‌دار (جلد دوم رمان آی‌سونا) | Saghar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: marjan.h، Fatemeh Zare، ~XFateMeHX~ و 28 نفر دیگر

Saghár✿

مدیر تالار سرگرمی+مدیر بخش کپی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
کپیست انجمن
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
3,816
امتیاز واکنش
47,649
امتیاز
418
محل سکونت
☁️
زمان حضور
107 روز 21 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
سرش را بلند کرد به آسمان غمزده‌ی عصرگاهی نگاهی انداخت. از ظهر حال آسمان نم داشت و مه‌جبین هر لحظه منتظر قطرات زینت بخش بهاری بود. نفسش پُر از ترسش را بیرون فرستاد و با دمی عمیق بوی سبزه‌های نم‌دار را به ریه برد.
دامن شلواری آبی‌رنگش را که به هنگام نشستن کمی بالا برده بود پایین انداخت و دست به زانو بلند شد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ئوین‌دار (جلد دوم رمان آی‌سونا) | Saghar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: marjan.h، Fatemeh Zare، ~XFateMeHX~ و 14 نفر دیگر

Saghár✿

مدیر تالار سرگرمی+مدیر بخش کپی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
کپیست انجمن
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
3,816
امتیاز واکنش
47,649
امتیاز
418
محل سکونت
☁️
زمان حضور
107 روز 21 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
مه‌جبین لبخندی به برادرش زد و از جایش برخاست. سپس به‌سمت در هال رفت و آن را گشود. با باز شدن در هال، حجمی از هوای خنک بهاری دستی بر رُخش کشید و بوی نم‌خاک را به مشامش فرستاد.
نفس عمیقی کشید و سپس به‌سمت میهمانان تازه از راه رسیده رفت. با خوش‌رویی با آن‌ها حال‌واحوال کرد و آن‌ها را در تک اتاق باقی‌مانده...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ئوین‌دار (جلد دوم رمان آی‌سونا) | Saghar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: marjan.h، Fatemeh Zare، ~XFateMeHX~ و 11 نفر دیگر

Saghár✿

مدیر تالار سرگرمی+مدیر بخش کپی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
کپیست انجمن
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
3,816
امتیاز واکنش
47,649
امتیاز
418
محل سکونت
☁️
زمان حضور
107 روز 21 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
در سوییت شماره نُه را باز کرد و وارد شد. اولین نفر بود. کفش‌هایش را درون جا کفشی فلزی گذاشت و ساک را به دنبال خود کشید. سوییت مربعی شکلی بود که در ابتدا ورودی راهرو مانندی داشت. روبه‌روی در سوییت جاکفشی فلزی بود. از لبه‌ جاکفشی تا انتهای هر چهار اتاق موکت کرم رنگ زبری پهن بود که پاها را می‌خراشید و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ئوین‌دار (جلد دوم رمان آی‌سونا) | Saghar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: marjan.h، Fatemeh Zare، ~XFateMeHX~ و 9 نفر دیگر

Saghár✿

مدیر تالار سرگرمی+مدیر بخش کپی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
کپیست انجمن
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
3,816
امتیاز واکنش
47,649
امتیاز
418
محل سکونت
☁️
زمان حضور
107 روز 21 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
چشمانش را باز کرد. موهایش را کنار زد و پای سفید و تپل آویزان سارا با آن لاک‌های نصف و نیمه که گویی سارا جویده بودشان را به بالای تـ*ـخت فرستاد. کنار تـ*ـخت ایستاد و ابتدا کش و قوسی به بدن لاغرش داد و خمیازه‌ای...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ئوین‌دار (جلد دوم رمان آی‌سونا) | Saghar کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: marjan.h، Fatemeh Zare، زهرا.م و 9 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا