خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

maryamiii

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/1/21
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
530
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
زمان حضور
1 روز 15 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پست نهم
بعد از خوردن صبحانه از جا بلند شدم که برم اما با صدای بابا متوقف شدم.
-بشین سر جات، باید حرف بزنیم.
فکر کردن به اینکه چه حرفی می‌خواست بزنه چندان‌هم سخت نبود. دوباره نشستم و دست‌هام رو روی میز در هم گره زدم، کمی به جلو خم شدم و نگاهم رو به بابا دوختم. بالاخره صدای جدیش رو شنیدم که گفت:
-از دانشگاه چه خبر، اوضاع چطوره؟
دستم رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مثل قصه ها | maryamiii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~Reihaneh Radfar~، فاطمه قاسمی، Saghar و 18 نفر دیگر

maryamiii

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/1/21
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
530
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
زمان حضور
1 روز 15 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پست دهم
عصر بود. تو تختم به پهلو دراز کشیدم و چشم‌هام رو بستم. هنسفریم رو تو گوش گذاشتم و به آهنگ بی کلامی که با صدای بارون بود گوش دادم. چشم‌هام از بی‌خوابی مخمور بود و سعی می‌کردم بخوابم که کسی در زد. بیخیال صدای در شدم و تکونی به خودم ندادم. دوباره کسی در زد و پشت بندش صدای امیری به گوشم رسید. نشستم و پاهام رو از تـ*ـخت آویزون کردم،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مثل قصه ها | maryamiii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: ~Reihaneh Radfar~، فاطمه قاسمی، Saghar و 17 نفر دیگر

maryamiii

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/1/21
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
530
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
زمان حضور
1 روز 15 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پست یازدهم
توی سالن اصلی روی مبل‌های سلطنتی کرم رنگمون نشسته بودم و پا روی پا انداخته بودم. به ساعت نگاه کردم. ساعت هفت و نیم بود و من منتظر بودم که خدمت کار جدید بیاد تا کارهایی که باید بکنه رو بهش بگم. پام رو روی زمین گذاشتم و بلند شدم. دوباره نشستم و پا روی پا گذاشتم. داشت دیر می‌شد و من نمی‌تونستم سه ساعت به خاطر یه خدمت کار، تو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مثل قصه ها | maryamiii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: ~Reihaneh Radfar~، فاطمه قاسمی، Saghar و 16 نفر دیگر

maryamiii

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/1/21
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
530
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
زمان حضور
1 روز 15 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پست دوازدهم
یکی از ابروهام رو بالا دادم. صاف توی چشم‌هاش زل زدم. کمی تو جام جابه‌جا شدم و با لحن کنایه داری گفتم:
-پس جیب‌بُری می‌کنی!
به وضوح رنگ از صورتش پرید. دستی به پیشونیش کشید و گفت:
-گفتم که ته...
-تهمت یا هرچیز دیگه.
دست‌هامو کنار پاهام گذاشتم و به سمت جلو متمایل شدم. بافاصله‌ی کم و صدای آرومی ادامه دادم
-از کجا اطمینان...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مثل قصه ها | maryamiii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~Reihaneh Radfar~، فاطمه قاسمی، Saghar و 15 نفر دیگر

maryamiii

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/1/21
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
530
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
زمان حضور
1 روز 15 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پست سیزدهم
سعی کردم همچنان لبخند روی لـ*ـبم باشه.
-آره پیدا کردم. قرار شد از فردا شروع به کار کنم.
با دست‌های لرزونش سرم رو نوازش کرد و همونطور که لبخند داشت گفت:
-چه کاری میکنی پسرم؟
دستی پشت گردنم کشیدم و من من کردم. دراز کشیدم، خودم رو تو آ*غو*شش جا دادم و گفتم:
-وای مامان ببین ساعت چنده. اوه اوه ساعت دهه. من که حسابی خستم.
-ولی پسرم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مثل قصه ها | maryamiii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: ~Reihaneh Radfar~، فاطمه قاسمی، دونه انار و 15 نفر دیگر

maryamiii

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/1/21
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
530
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
زمان حضور
1 روز 15 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پست چهاردهم
تو چشم‌های اشکیم زل زد و با تن صدای آروم اما محکمی گفت:
-آخه دختره‌ی احمق، چرا نمی‌فهمی؟ باید از اینجا بری، رو حرف پدرت حرف نزن، فهمیدی؟
فهمیدی رو انقدر بلند گفت که خود به خود چشم‌هام رو بستم. سعی کردم با فرو دادن آب دهنم راه گلوم رو باز کنم اما مگه فایده‌ای هم داشت؟ معلومه که نه. انگار که یه سنگلاخ از بغض تو گلوم گیر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مثل قصه ها | maryamiii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~Reihaneh Radfar~، فاطمه قاسمی، دونه انار و 14 نفر دیگر

maryamiii

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/1/21
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
530
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
زمان حضور
1 روز 15 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پست پانردهم
کمی مکث کرد و دوباره صداش توی گوشی پیچید
-پس ببین، یه کاری می‌کنیم. تو الان آماده میشی، لباس گرم می‌پوشی و تا یک ساعت دیگه حاضر و آماده میای بیرون. نه و نمی‌تونم و از این بهونه‌ها نداریم اوکی؟ پس حله!
اومدم دهان مبارک رو برای اعتراض کردن باز کنم که مانلی زودتر دست به کار شد و با صدای جیغ جیغویی گفت:
-اگه تا یک ساعت دیگه دم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مثل قصه ها | maryamiii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~Reihaneh Radfar~، فاطمه قاسمی، دونه انار و 14 نفر دیگر

maryamiii

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/1/21
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
530
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
زمان حضور
1 روز 15 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پست شانزدهم
با این حرفش بغض تو گلوم سنگین تر شد. به سمتم اومد و آروم لبه‌ی تـ*ـخت نشست و من چقدر می‌خواستم همین الان از اینجا بره تا بیشتر از این آبروم اونم جلوی اون نره! دلم خلوت و تنهایی می‌خواست. خواسته‌ی زیادی بود؟ شاید. برای سرازیر نشدن اشک‌هام چشم‌هامو به سقف دوختم و دستی زیر پلکم کشیدم. آب دهانم رو قورت دادم و سعی کردم لحن عادی‌ای...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مثل قصه ها | maryamiii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: *RoRo*، ~Reihaneh Radfar~، فاطمه قاسمی و 12 نفر دیگر

maryamiii

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/1/21
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
530
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
زمان حضور
1 روز 15 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پست هفدهم
تو آینه به خودم نگاهی کردم. مشتم رو پر آب کردم و به صورتم پاشیدم. این کار رو سه بار دیگه تکرار کردم. لبخند محوی به تصویرم تو آینه زدم، گوشه‌ی لـ*ـبم بالا رفت و لبخند بزرگ‌تری زدم. من اینم. نباید غم به دلم راه بدم. من رهام، آزادم. این حرف‌هارو مدام تو دلم تکرار می‌کردم که روحیم بهتر بشه. چشم‌هام رو روی تصویر خودم بستم و پوفی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مثل قصه ها | maryamiii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: *RoRo*، ~Reihaneh Radfar~، فاطمه قاسمی و 13 نفر دیگر

maryamiii

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/1/21
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
530
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
زمان حضور
1 روز 15 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پست هجدهم
مانلی قیافه‌ی پکری به خودش گرفت و مثل بچه‌ها با پاش رو زمین ضربه زد و گفت:
-من کل کلاس خواب بودم؟ حالا چه شکری بخورم؟
دندون‌هام رو ردیف به نمایش گذاشتم و گفتم:
-شکر قهوه‌ای، البته من سفید رو ترجیح می‌دم.
یه دونه زد تو سرم و با اخم زل زد بهم. دستم رو گذاشتم رو سرم و نیشم رو بستم. به یه دقیقه نکشید که صورتش رو به صورتم نزدیک...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مثل قصه ها | maryamiii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: *RoRo*، ~Reihaneh Radfar~، Ryhwn و 9 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا