خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

maryamiii

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/1/21
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
530
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
زمان حضور
1 روز 15 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پست نوزدهم
فکر نمی‌کردم به این زودی قبول کنه. بعد از اینکه رفت نیشم رو تا بنا گوش باز کردم و روی نیمکتی نشستم. چند دقیقه بعد هم رادین اومد و کنارم نشست. چشم‌هاش رو دوخت به من و کتاب و جزوه‌هاش رو روی پاش گذاشت و گفت:
-خوب. بگو ببینم کجاهارو متوجه نشدی؟
کجاش رو نفهمیده بودم؟ سرم رو با نوک انگشت خاروندم و گفتم:
-خوب یه چیزایی دستگیرم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مثل قصه ها | maryamiii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: *RoRo*، Saghar، *ELNAZ* و 10 نفر دیگر

maryamiii

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/1/21
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
530
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
زمان حضور
1 روز 15 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پست بیستم
با دستی که تو جیبم کرده بودم، با کلیدم بازی می‌کردم و به‌ صداش گوش می‌دادم. صداش من رو می‌برد به روزهایی که خیلی دور و در عین حال نزدیک بون! من رو می‌برد به روزایی که چندان قشنگ نبود. به لرزش پاهای سست و بی جونم که ناشی از ترس بودن، به صحبت در باره‌ی معامله‌های قاچاق که حتی از پشت درهای بسته‌ی اتاق بابا هم می‌شد شنید. به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مثل قصه ها | maryamiii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Ryhwn، *RoRo*، ASaLi_Nh8ay و 8 نفر دیگر

maryamiii

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/1/21
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
530
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
زمان حضور
1 روز 15 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پست بیست و یکم
نه! ناراحتش کرده بودم، در صورتی که هیچ وقت نمی‌خواستم ناراحت بشه. راستم می‌گفت. تا کی مجبور بود بد عنقی‌های گاه و بی‌گاه من رو تحمل کنه؟ گاهی اوقات خودمم با زور خودم رو تحمل می‌کنم. دست‌هام رو روی شونه‌هاش گذاشتم و سعی کردم لحنم مهربون باشه و خودم آروم.
-ببین مانلی جون...خواهر من...ببخشید باشه؟ به خدا گاهی قاطی میکنم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مثل قصه ها | maryamiii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~Reihaneh Radfar~، MaSuMeH_M، ASaLi_Nh8ay و 6 نفر دیگر

maryamiii

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/1/21
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
530
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
زمان حضور
1 روز 15 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پست بیست و دوم
دست‌هام تند تند روی صفحه‌ی گوشی حرکت کردن و نوشتم
-باشه، باشه. کجا بیام؟ تو آدرس رو بفرست.
چند دقیقه‌ی بعد آدرس رو فرستاد و خداحافظی کرد. گوشی رو خاموش کردم و روی قلبم گذاشتم و لبخند زدم. چشم‌هام رو بستم و کم کم دنیای خواب من رو با خودش برد.
***
با ویبره‌ی گوشیم از خواب بیدار شدم. ندیده‌هم می‌تونستم بفهمم که چشم‌هام پف...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مثل قصه ها | maryamiii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~Reihaneh Radfar~، Saghar، MaSuMeH_M و 6 نفر دیگر

maryamiii

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/1/21
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
530
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
زمان حضور
1 روز 15 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پست بیست و سوم
دستم رو روی گوشم گذاشتم که چیزی نشنوم. یه جایی اون گوشه موشه‌های قلبم رو داشتن با دریل سوراخ می‌کردن. می‌خواستم کر باشم یا بمیرم؟ هردوش.
قلبم فشرده و له شده بود. هم قلبم و هم غرورم. جیغ زدم.
-خفه شو! هیچی نگو! نمی‌خوام حرف بزنی.
نمی‌دونستم از عجز تو صدام ناراحت باشم یا از گلویی که از جیغ گرفته بود. اشک نداشتم ولی بغض،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مثل قصه ها | maryamiii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: ~Reihaneh Radfar~، MaSuMeH_M، Saghar و 6 نفر دیگر

maryamiii

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/1/21
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
530
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
زمان حضور
1 روز 15 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پست بیست و چهارم
همچنان به رفتن بابا نگاه می‌کردم. دستی جلوی صورتم حرکت کرد و پشت بندش صدای رادین تو گوشم پیچید.
-کجایی...پدرت فکر کنم به تو اشاره کرد. به نظرم بهتره معتلش نکنی.
این کی بود که دخالت می‌کرد و نخود هر آشی می‌کرد خودش رو. اخمی کردم و تلخ گفتم:
-کور که نیستم، دیدم. نظرتم برای خودت نگه دار.
این رو گفتم و به سمت پله‌ها رفتم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مثل قصه ها | maryamiii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~Reihaneh Radfar~، Ryhwn، MaSuMeH_M و 5 نفر دیگر

maryamiii

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
29/1/21
ارسال ها
30
امتیاز واکنش
530
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
زمان حضور
1 روز 15 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پست بیست و پنجم
مانلی مشتی به بازوم زد و سکوت کرد. دستم رو زیر چونم گذاشتم و چشم‌هاش رو نشونه گرفتم و گفتم:
-بگو می‌شنوم.
کمی این دل و اون دل کرد. تو جاش جابه جا شد و نگاهش سقف رو نشونه گرفت.
-من از یکی خیلی خوشم می‌آد.
یکی از ابروهام بالا رفت و پیشونیم رو خاروندم. این جمله رو انقدر سریع گفته بود که به خیال خودش من چیزی نشنوم. گرچه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مثل قصه ها | maryamiii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ASaLi_Nh8ay، Ryhwn، The unborn و 3 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا