خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

دلدار

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
30/11/20
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
327
امتیاز
58
سن
16
زمان حضور
2 روز 15 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
*به نام خداوندی که دریا را آفرید*
نام رمان: در خفای خاطره
نام نویسنده: دلدار
ژانر: تراژدی، معمایی
نام ناظر: *RoRo*
خلاصه رمان: مغز من همانند دفتری پاره پوره شده که هر ورقه‌ آن قطرات اشکم ریخته! هیچ چیز رو نمی‌دونم و از هیچ چیز خبر ندارم، فقط یادم می‌یاد که همه چیز رو از دست ندادم، همه چیز رو از من گرفتن.
فقط یک کلمه توی این دفتر می‌نویسم، تلافی!

***♡♡♡***


در حال تایپ رمان در خفای خاطره | دلدار کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *ELNAZ*، MaSuMeH_M، فاطمه قاسمی و 24 نفر دیگر

دلدار

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
30/11/20
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
327
امتیاز
58
سن
16
زمان حضور
2 روز 15 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه رمان:
همه فکر می‌کنن خاطرات، خیلی زود پاک می‌شن؛ فقط کافیه آدم‌های جدید رو، جایگزین قبلی‌ها کنی.
اما؛ من نه آدم‌های قدیمی رو توی ذهن دارم و
نه آدم جدیدی جلوی روم می‌بینم.
برای همین، همه چیز رنگ سیاه به خودش گرفته؛
همه چیز محو شده.
دیگه نیازی، به پاک کردن خاطرات بد نیست؛
چون، خاطره ای وجود نداره.....


در حال تایپ رمان در خفای خاطره | دلدار کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *ELNAZ*، عروس شب، MaSuMeH_M و 21 نفر دیگر

دلدار

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
30/11/20
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
327
امتیاز
58
سن
16
زمان حضور
2 روز 15 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
●پارت_اول
مثل همیشه تک و تنها توی خیابون راه می‌روم. آدم‌هایی که دورم بودن با تنه‌هاشون آزارم نمی‌دادن؛ اما پچ پچ‌هاشون برای من، دنیایی از ناگفته بود.
بهم یادآوری می‌کرد:
_باید دنبال آدم‌هایی برم، که نگاهشون باعث نشه خجالت رو جانشین اعتماد به نفس کنی.
_اینجا، نباید دنبال این باشم که آدم‌ها، خودشون خجالت بکشن و حق خورده شدم رو دو دستی تقدیمم کنن.
باتموم این‌ها؛ هیچ کس بهتر از باد، نمی‌تونه انتقام بگیره.
اونم بدون سر و صدا و توی یه لحظه، چاقوی تیز کرده‌اش رو زیر گلوت بزاره و بیخ تا بیخ ببره؛ بدون واهمه از اینکه کسی ببینتش.
دستم گذاشتم روی سرم. نزدیک بودا، این تنها کلاهی که برام مونده.
صدای شلق شلق شلوار گشاد مشکیم توی باد، اونقدر توی گوشم پیچیده، که از اون شلوغی هیچ صدایی نمی‌شنوم. پیچیدم توی کوچه.
توی این مدت، مجبور بودم توی محله‌ای زندگی کنم که جز آدم‌های خلافکار و علافش، چیز جالبی وجود نداشت.
رفیق‌هام همین ریگ‌های کوچیک و بزرگ توی خیابون و کوچه پس کوچه‌هاس و نگهبانم همین کلاه پسرونه‌ای که برام مونده.
یه لگد محکم به تنها رفیق بی کسی‌هام و زیر چرخ پیکان سفید داغون و شیشه شکسته‌ی جلوی دیوار نزدیک خونه. بلاخره رسیدم.
یه قدم، دو قدم، سه قدم، دستم کلید در خونه‌ی توی جیبم رو لمس می‌کنه، آها بیا بیرون! صبر کن ببینم؛ صدای خش خش کفشاش وایساد. همین طور که کلید توی قفل در فرو می‌کنم، از گوشه چشم سر کوچه رو سرک می‌کشم. خودشه! همون پسر سر تا پا مشکی‌پوش که هر روز دنبالمه‌؛ ولی واقعا اون کیه که هر روز نگهبانی من می‌ده؟
شونه بالا می‌ا‌ندازم، چمی‌دونم. هرکی می‌خواد باشه. در خونه رو باز می‌کنم و می‌روم تو. کفشای پاره‌ام رو انداختم یه گوشه.
یه بویی میاد بوی چیه؟
اه لعنت آخرش من از دست این فاضلاب خودم می‌کشم.
بدو بدو رفتم توی آشپزخونه فکستنی؛ آره همینه پیراهنم رو درآوردم و دریچه رو بستم.
هوفی کشیدم ؛یه دستم به پهلوم گرفتم و دست دیگه‌ام رو به پیشونیم کشیدم.
کلافگی تا چه حد! همین کم داشتم.
من اجاره خونه رو هم به زور می‌دادم؛ حالا اینم شده قوز بالا قوز. اون دمپایی‌های درب و داغون‌تر رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون. همون پیراهن سفید آستین بلند کافی بود، درست رو به روی همون پیکان سفید، یه تلفن عمومی بود. سریع پریدم اون‌ور کوچه و زنگ زدم به تخلیه چاه. اینقدر توی این مدت که اینجا بودم به تخلیه چاه زنگ زدم، که دیگه شمار‌ه‌اش حفظ شدم. همین‌طور که داشتم آدرس می‌دادم، یه نگاهم به سر کوچه انداختم. بابا ایولا! رو دست میگ میگ و زبل خان این زد. نبود، رفته بود. گوشی رو سر جاش گذاشتم. دوباره جلوی در خونه رفتم و منتظر شدم تا برسه. اومد، تخلیه کرد، پولش رو مثل همیشه گرفت و رفت. حتی قیمتشم دستم اومده بود، شماره تخلیه چاه که هیچ. اعصابم حسابی داغون شده بود. رفتم تو خونه و محکم در رو بستم. شانس اوردم که صاحب خونه نفهمید وگرنه تا یه ماه می‌گفت:
-درو چرا اینجوری بستی؟
اه برم این لباس رو بشورم تا بوی گندش کل خونه رو بر نداشته. توی تشت افتادم به جونش تا بلاخره بعد از ۴ بار شستشو تمیز شد. ساعت نداشتم تا بفهمم شب شده یا نه، اما نورگیر روی سقف نشون می‌داد وقته لالا کردنه. یه لبخند تلخ روی لـ*ـبم نشست. هر وقت این رو می‌گفتم، صدای خنده‌ی داداشم توی خونه می‌پیچید. گونی نون خشک کنار کمد، مثل هر شب، انتظارم رو می‌کشید. به سمتش رفتم، یه تیکه نون برداشتم و زیر نورگیر دراز کشیدم. نون رو توی دهنم گذاشتم. خرش، خرش، خرش، با آب دهنم پایین دادم. دفعه اول خیلی برام سخت بود؛ با هر یه قطعه اشک، یه تیکه از نون خشکم می‌خوردم. اون موقع شاید ۱۲-۱۳ سال بیشتر نداشتم ولی حالا، اگه همین نون خشکم نباشه تلف می‌شم‌. الان اگه مامان یا بابا بودن می‌اومدن جلو، یه نگاه به سر تا پام می‌نداختن؛ مامان که طبق معمول می‌گفت:
-آب شده بچم الهی فداش بشم.
بابام هم مثل همیشه دلداریش می‌داد و یه نگاه حسرت‌بار بهم می‌نداخت. یه نگاه به دستم انداختم. هه نون خشک تموم شده بود و دست من روی هوا، غرق توی خاطرات مثل همیشه. دستم رو پایین انداختم. شب و روزم انگار قصد جونم کردن، دوباره صبح شد و یه روز دیگه. بسه، پاشو که کلی کار داریم. بلند شدم پیراهنم خشک شده بود، پوشیدمش. دستی توی موهام کشیدم و کلاهم رو سرم گذاشتم. کفشام پام کردم و د بدو که رفتیم. از آخرین باری که تو فکر انتقام بودم خیلی وقته گذشته؛ نه اینکه فکر کنین آتیشش با یه سطل آب خاموش شده باشه ها نه، فقط باید صبر کنم تا پیداش بشه. در مغازه رو باز کردم و وارد شدم. صدای زنگوله بالای در توی قهوه خونه پیچید و همه ی سر‌ها به سمتم برگشت. یکی از اون ته داد زد:
-چاکر فرهادخان.
به اون سمت نگاه کردم. ناصر بود، توی محل بهش می‌گفتن ناصردودکش؛ از بس که سیگار می‌‌کشید.
-به ناصر دودکش! از کی تا حالا چاکر ما شدی که خبر نداریم؟
صدای خنده‌ بالا گرفت و ناصر خیط شده، به قلیونش ور رفت. رفتم سمت پیشخون و به جواد سلام کردم. من اینجا کار می‌کنم، توی یه قهوه خونه و منتظر یه فرصتم برای شکار. جوادم اینجا کار می‌کرد، حسابی‌ام خنده‌رو بود و شوخ‌طبع. سلام کرد و با خنده گفت:
-آخ دمت گرم پسر! کچلم کرد از بس خوش‌مزه بازی در اورد، با دادن شکم نداشتش به جلو و اخم‌های در هم کشیدش ادامه داد و از دلاوری‌های دوران رزمش گفت.
منم که از حرکاتش خنده‌ام گرفته بود، گفتم:
-الان مثلا ادای این سرهنگ‌های چاق شکم گنده رو دراوردی؟! حیف، تو داری اینجا تلف میشی بچه.
-باشه بابا نخواستیم انقدر هندونه نچین زیر بـ*ـغلم که همشون دارن دونه دونه می‌افتن. بیخیال بحث و شوخی گفتم:
-دیر که نکردم؟
-چرا اتفاقا اوسا تا همین الان داشت غر می‌زد.
که همون موقع صدای اوس محمود از پشت سرش اومد:
-که من غر می‌زدم ها! وایسا ببینم کجا در می‌روی جواد؟!
جوادم از خدا خواسته رفت سمت میز مشتری‌ها. چشم اوسا به من افتاد و گفت:
-به به چشممون به جمال شما روشن شد! می‌خواستین دورتر بیاین آقای مهندس ،عجله نمی‌کردین اصلا.


در حال تایپ رمان در خفای خاطره | دلدار کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *ELNAZ*، MaSuMeH_M، فاطمه قاسمی و 18 نفر دیگر

دلدار

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
30/11/20
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
327
امتیاز
58
سن
16
زمان حضور
2 روز 15 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
●پارت_دوم
از اونجایی که هم من هم جواد رگ خوابش دستمون اومده بود؛ رفتم جلو، بـ*ـغلش کردم و گرفتمش به مـ*ـاچ و بـ*ـو*سه:
-آخ اوسا چقدر دلم برات تنگ شده بود، خوب شد دیدمت.
اوس محمود به عقب هولم داد وگفت:
-فعلا برو جلو چشمم نباش! برو سراغ مشتری‌ها ببین چیزی نمی‌خوان.
دستم رو روی چشمم گذاشتم و سراغ مشتری‌ها رفتم. دیوارهای قهوه‌ خونه قهوه‌ای رنگ بود و جمعاً ۳۰تا تـ*ـخت داشت. از جلوی ناصر رد می‌شدم که به قول جواد، داشت از دلاوری‌های دوران جنگش می‌گفت:
-فرمانده، چیزی لازم نداری؟
-من که گفتم چاکرتم، اصلاً تو بیا بشین جای من، من جای تو کار می‌کنم.
و از جاش بلند شد.
-باشه، بیا برو چایی ببر برای ممد پنبه که داره غر می‌زنه.
چشماش ترسیده بود. اومد پایین و گفت:
-ناز نفست فرهاد خان! آخه چرا ممد پنبه؟ بابا این همه آدم هست.
رو به همه کردم و با صدای بلند گفتم:
-آخه تو که دلاور مردی بودی برای خودت، چطور شده از یه آدم می‌ترسی؟
همه خنده‌‌اشون گرفت. همون موقع ممد پنبه که دوتا تـ*ـخت اون‌ور‌تر نشسته بود، گفت:
-حالا از کی می‌ترسه این ننه مرده؟
ناصر رنگ به روش نمونده بود:
-من نوکر شمام، شوخیش گرفته این فرهادخان!
با پرویی گفتم:
-پس معلوم شد علاوه بر اینکه چاکر منی، نوکر ممد پنبه هم هستی! برو بشین سر جات بابا، می‌خوای از کار بی‌کارمون کنی؟
ناصر بیخیال جواب دادن، روی تـ*ـخت پرید و شروع به قلیون کشیدن کرد.
با تاسف سری براش تکون دادم و راه افتادم سمت تـ*ـخت ممد پنبه تا چایی ببرم براش. مثل همیشه که براش چایی می‌بردم، باهام مچ انداخت. مچشو زمین زدم و گفتم:
-شانست خوابیده! تا دفعه بعدی، یا علی.
اونم خوش‌رو جواب داد:
-آی گفتی دفعه‌ی بعدی می‌زنمت زمین.
سر تکون دادم و به سمت پیشخون رفتم. صدای خنده‌ی خرکی جواد از پشت سرم می‌آمد. برگشتم، توی دو قدمیم بود:
-نیشت ببند بزمجه، صدای عرعر الاغ می‌دی!
نیشش بسته شد و سکوت کرد.
-آها... حالا شد.
رفتم پشت پیشخون. ساعت عین برق و باد می‌گذشت اما؛ از اونی که می‌خواستم خبری نشد که نشد. صدای اوسا من به خودم اورد.
-چیزی گفتی اوسا؟
-کجایی فرهاد؟ پاشو برو خونه دیگه.
-باشه اوسا، فقط روم سیاه می‌شه...
جلوی حرف زدنم رو گرفت و گفت:
-بگیر پسر! خسته نباشی، برو خونه.

________________________________
پذیرای نظراتتون هستیم.


در حال تایپ رمان در خفای خاطره | دلدار کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: *ELNAZ*، عروس شب، MaSuMeH_M و 18 نفر دیگر

دلدار

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
30/11/20
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
327
امتیاز
58
سن
16
زمان حضور
2 روز 15 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
●پارت_سوم
بـ*ـغلش کردم؛ من یاد بابام می‌انداخت. حسابی مـ*ـاچش کردم و دویدم سمت در. همون‌طور که در رو باز می‌کردم، داد زدم:
-چاکرتم اوسا! یه دونه‌ای.
و اومدم بیرون. همون موقع خوردم به یکی و افتادم روی زمین. آخ، آخ، کمرم خورد شد. بلند شدم و همون‌طور که خاک شلوارم رو می‌تکوندم، رو به یارو گفتم:
-حواست کجاست عمو؟
سرم رو که بلند کردم، حرف...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در خفای خاطره | دلدار کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *ELNAZ*، عروس شب، MaSuMeH_M و 19 نفر دیگر

دلدار

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
30/11/20
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
327
امتیاز
58
سن
16
زمان حضور
2 روز 15 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
●پارت_چهارم
کلا دوتا در بود. دوتا در رو بستم و از قفل بودنش مطمئن شدم؛ به سمت خونه رفتم. سر کوچه، صاحب خونه رو دم در دیدم. حالا دیگه پول توی جیبم بود و لازم نبود از دستش فرار کنم. قدم‌هام رو تند کردم و به سمتش رفتم، آروم سلام کردم. جواب سلامم رو داد و گفت:
-پس کجا موندی پسر؟! دیر کردی.
-کار واسم پیش اومد.
در رو باز کردم و گفتم:
-بیا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در خفای خاطره | دلدار کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *ELNAZ*، عروس شب، MaSuMeH_M و 20 نفر دیگر

دلدار

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
30/11/20
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
327
امتیاز
58
سن
16
زمان حضور
2 روز 15 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
●پارت_پنجم
گرگ و میش صبح بود، که با یه جهش، قصد رفتن کردم. لباس‌های درب و داغونم رو پوشیدم و به سمت قبرستان پا تند کردم. برام مهم نبود این موقع چند تا لاشی ممکنه اونجا باشه؛ فقط می‌رفتم. حتی احساس ناراحتی هم نداشتم. به قبرستان که رسیدم، دونه دونه قبرها رو می‌شمردم تا به پنجمین قبر رسیدم. اسم خاتون جان میرزا زاده بهم چشمک می‌زد و دو سه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در خفای خاطره | دلدار کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
Reactions: *ELNAZ*، MaSuMeH_M، فاطمه قاسمی و 15 نفر دیگر

دلدار

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
30/11/20
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
327
امتیاز
58
سن
16
زمان حضور
2 روز 15 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
●پارت_ششم
نگاه تارم رو بهش دوختم، روی زمین زانو زده بود و نگران بهم نگاه می‌کرد.
با صدای ضعیفی گفتم:
_خوبم.
و سر جام نیم خیز شدم.
_اما؛ اما داره خون می‌یاد!
و به پهلوی راستم اشاره کرد.
خیلی بهتر از اون می‌دونستم که این خون، رمقم رو می‌گیره. دردم زیاد بود؛ اون‌ قدری که، دوست داشتم فریاد بکشم اما؛ سکوت کردم. اگه پسره به هوش می‌اومد؛...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در خفای خاطره | دلدار کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: *ELNAZ*، M£R، MaSuMeH_M و 14 نفر دیگر

دلدار

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
30/11/20
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
327
امتیاز
58
سن
16
زمان حضور
2 روز 15 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
●پارت_هفتم
_ اگه یکم به این سر و وضعت می‌رسیدی، الان؛ لازم نبود ازم تشکر کنی!
صورتش به آنی به سمتم برگشت:
_مگه سر و وضعم چشه؟ به این خوبی!
همون طور که به تابلوی اسم خیابان، خیره شده بودم؛ جواب دادم:
به مانتوی بدون دکمه و شلوار تنگ و موهای آشفته، می‌گی خوب؟ اینجوریش رو دیگه ندیده بودیم.
به اون سمت خیابان رفتم. بهش بر خورد بود این رو،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در خفای خاطره | دلدار کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
Reactions: *ELNAZ*، M£R، MaSuMeH_M و 12 نفر دیگر

دلدار

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
30/11/20
ارسال ها
17
امتیاز واکنش
327
امتیاز
58
سن
16
زمان حضور
2 روز 15 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
●پارت_هشتم

از دیدم که خارج شد، چند قدم عقب عقب رفتم؛ تا به دیوار خوردم. زانوهام خسته شدند و بی‌حال، روی زمین افتادم. ضربان کند شده‌ی قلبم، توی گوشم می‌پیچید. نگاهم، مغازه‌های رنگارنگ روبه روم رو می‌کاوید. دختربچه‌ای با پیراهن صورتی دست تکون می‌داد اما؛ چهره‌اش قابل دیدن نبود. دستم رو سمتش دراز کردم ولی؛ فریادی بدنم رو به لرزه انداخت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در خفای خاطره | دلدار کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
Reactions: Saghar، *ELNAZ*، Ghazaleh.A و 12 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا