خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

ویژه رمان۹۸ رمان زمزمه اهریمن (جلد اول 9101) | ~HadeS~ کاربر انجمن رمان 98

~HadeS~

منتقد رمان ۹۸
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
166
امتیاز واکنش
4,118
امتیاز
103
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
36 روز 20 ساعت 17 دقیقه
~به نام ایزد یکتا~
نام رمان: زمزمه اهریمن (جلد اول 9101)
نام نویسنده:~HadeS~
ژانر:معمایی، ترسناک
ناظر: elnaź вαnσσ
خلاصه:
تصور کن شخصی در گوشت زمزمه می‌کنه، تو وجودش رو کنارت احساس می‌کنی ولی، اون رو نمی‌بینی، این واقعا دیوونه کنندست!
این خلاصه مشکلات پنج ماهه رامین هست که زندگیش رو متحول کرده و باعث شده آرمشش رو از دست بده. به اعتقاد رامین شخصی سعی در نابود کردن زندگیش داره و همه این اتفاقات تقصیر اونه، اما واقعا اون شخص وجود داره؟ و اگر وجود داره چی می‌خواد؟

"صدای شیطان رو حس کن! اون درون سرت نیست، درون رگته!(9101)"
پ.ن:
اگه نظری یا انتقادی برای بهتر شدن رمان دارید لطفا داخل لینک زیر ذکر کنید!
 
آخرین ویرایش:

~HadeS~

منتقد رمان ۹۸
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
166
امتیاز واکنش
4,118
امتیاز
103
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
36 روز 20 ساعت 17 دقیقه
مقدمه:
((از زبان هیچ))
چرا چیزی که می‌خوام رو نمی‌دی؟
چرا متوجه وجودم نمی‌شی؟
چرا من هویتم رو فراموش کردم؟
چرا از من فرار می‌کنی؟
چرا از من می‌ترسی؟
آه... تو گفتی از من بدت میاد؟
این هنوز اولشه، مگه چیزی دیدی؟
Screenshot_۲۰۲۰-۰۶-۰۲-۰۱-۴۵-۰۸-1.png
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

~HadeS~

منتقد رمان ۹۸
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
166
امتیاز واکنش
4,118
امتیاز
103
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
36 روز 20 ساعت 17 دقیقه
-چی می‌شنوی؟
روی مبل چرمی دراز کشیده بودم، چشمام رو از سقف خالی اتاق جدا کردم و سعی کردم متمرکز بشم.
می‌خوام به صدا ها گوش کنم. صدای زمزمه کردن همون شخص تو گوشمه. سخن‌های پیچیده و نفرت انگیزش ماه‌هاست دست از سرم بر نمی‌دارن. حرفایی که می‌زنه خیلی پیچیده و اصلاً واضح نیست که منظورش چیه یا چی می‌خواد؟! اما این جمله رو از بین اون همه زمزمه بی‌معنی به طور واضح می‌شنوم "چرا از من فرار می‌کنی؟"
از این جمله ان‌قدر متنفرم جوری که حاضرم نابودش کنم و تو بیابونی چیزی بندازم که دیگه نشنوم!
اونا داخل مغزمن و منو دیوونه می‌کنن! انگار یه تیمارستانی داخل مغزم حکومت می‌کنه.
-داره حرف می‌زنه، فقط اینو می‌شنوم که می‌گه چرا از من فرار می‌کنی؟
-خیلی خب، چیز دیگه ای نمی‌گه؟
-آره، اما خیلی تو همن و نمی‌فهمم.
-به نظرت چی باعث میشه این صداها رو بشنوی؟
با این حرفش از حرص چنگی به موهام زدم؛ دندونام رو به همدیگه ساییدم طوری که نزدیک بود خورد بشن! نفس‌هام تند و بدنم داغ شد.
دلم می‌خواست هم خودم رو می‌کشتم هم این دکتری که معلوم نیست کدوم احمقی بهش مدرک داده! بازم چیزی رو می‌پرسه که خودمم نمی‌دونم!
سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم. نفسی عمیق کشیدم و آروم گفتم:
-شما روانشناسید. من از کجا بدونم چرا می‌شنوم؟
-باشه آقای مرزبان، چرا عصبی می‌شید؟
دلم می‌خواست داد بزنم بگم "چون تو هیچ کاری بلد نیستی!" اما خودم رو کنترل می‌کردم که نگم.
به چهرش با سردی زل زدم، بهش می‌خورد 45-50 سالش باشه.
چیزی خیلی تو چشم می‌زد ریش پرفوسوریش و سر فارق از یک تار موش بود، مثل بقیه روپوش سفید پوشیده و عینک مسخره‌ای که زده داد زد که من دکترم!
از اول ساعت که اومدم، روی مبل چرمی قهوه‌ای رنگ کنارم نشسته و فقط به برگه های داخل دستش نگاه می‌کرد، هر از گاهی یه چیزایی یادداشت می‌کرد.
خیلی روی مخم بود که حتی سرش رو بالا نیاورد نگاهم کنه!
بالاخره سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد، گفت:
-خب آقای مرزبان، چیزی نمی‌گید؟
پوزخندی زدم و گفتم:
-اگه بگم احتمال زیاد بهم برچسب دیوونگی رو می‌زنید.
-من واسه این‌که مشکلتون رو حل کنم این‌جام، نه این‌که بهتون بگم روانی یا دیوونه هستید! در ضمن اون صداها هیچی نیست، نگران نباشید. فقط دچار یه اختلاف روانی به نام اسکیزوفرنی شدید.
سکوت کردم و به دستای بی‌جانم خیره شدم و لـ*ـب‌هام رو طبق عادتم گاز گرفتم.
مطمئنم کسی که باهام حرف می‌زنه وجود داره و تمام این اتفاقات تقصیر اونه، ترجیح می‌دم درباره‌ش با این مرتیکه حرف نزنم، چون احتمال زیاد تیمارستان بسـ*ـتریم می‌کنه!
-از کی این صداها رو می‌شنوی؟
-از پنج ماه پیش...
-خب، می‌شه هر چی اتّفاق افتاد رو از اول بهم بگی؟
کمی فکر کردم، اون هنوز داشت حرف می‌زد می‌گفت:
-چرا از من می‌ترسی؟
بی‌توجه به صداهایی که داخل مغزم موج می‌زد گفتم:
-بله، از اون‌جایی شروع شد که... .
 
آخرین ویرایش:

~HadeS~

منتقد رمان ۹۸
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
166
امتیاز واکنش
4,118
امتیاز
103
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
36 روز 20 ساعت 17 دقیقه
((پنج ماه پیش))
روی تـ*ـخت مریم نشسته بودم.
به دیوار اتاق زل زدم دیوارم مثل منه، تهی و خالی!
این حس رو همیشه تو اعماق وجودم داشتم، حسی پوچ که انگار تو چاهی سیاه و بی‌پایان افتادی.
از بس حوصلم تو این اتاق سر رفته که فکر کنم جای تک تک ترک های دیوارای اتاق رو حفظ کرده باشم!
به ساعت دیواری نگاه کردم 12:30 بود الان باید مریم و روشا از مدرسه برگردن.
پنجره‌ای دقیقاً کنار تـ*ـخت مریم هست که یه پرده آبی بهش زدن، نور خورشید که از بیرون بهش می‌تابه داخل اتاق انعکاس نور آبی رنگی به وجود می‌یاره که من عاشق همون نور آبی رنگم! آرامش خاصی بهم می‌ده.
نفسم رو فوت کردم و با بی‎‌حوصلگی پرده رو کشیدم، به بیرون نگاه کردم، چیز جالبی نداشت.
فقط چندتا ساختمون قدیمی ساخت که همیشه می‌بینمشون و آسمون آبی که توش پرستو ها پرواز می‌کنن.
به پایین نگاه کردنی یه کوچه باریکی هست که فکر نکنم یه ماشین کوچیک هم بتونه از توش رد بشه، هیچی نداره نه گلی نه درختی فقط بتن خاکستری!
چند تا دختر هم‌سن روشا با مانتو شلوار مدرسه تو سر و کول هم می‌رفتن و می‌خندیدن، چه حرکات مسخره‌ای!
به یکی از اونا زل ‌می‌زنم نیشش باز بود و می‌خندید وقتی بهش نگاه می‌کردم هیچ حسی بهم نمی‌داد، نه ازش خوشم می‌اومد نه بدم می‌اومد، هیچ حسی! یه حس تهی که نسبت به بقیه آدما هم دارم.
یعنی ممکنه من یه روز عاشق یه الف بچه مثل این بشم؟ هوف رامین چه چرت و پرتایی داری می‌گی.
با صدای باز شدن در حال پرده رو کشیدم و رویِ تـ*ـخت دراز کشیدم، صدای جیغ و بحث روشا تا داخل اتاق هم می‌اومد، من موندم خدا چه حنجره ای به این داده!
-مریم مشکلت چیه؟ مگه من خواستم شهر رو ترک کنم؟
-عزیز دلم من مشکلی با جایی که می‌ری ندارم مشکلم با کسایی هست که می‌خوای باهاشون بری.
بحث همون بحث همیشگی یعنی دوستای ناباب روشاست.
مریم حق داره اجازه نده روشا با اونا بگرده هنوزم اون چهره های نحسشون از جلو چشام نرفت، به قول شاعر چشم‌ها را باید شست... استغرالله خدایا!
روشا با لحن خشمگینی گفت:
-نظرت واسم مهم نیست من می‌رم!
-درست حرف بزن روشا باهات مثل آدم حرف می‌زنم لوس تر هم می‌شی و این‌که اگه می‌خوای با اون دخترای اراذل بری برو ولی اگه گذاشتم پا تو خونه بزاری منم مریم نیستم!
هر کسی جلوی اون رویِ محکم و جدی مریم کم می‌یاره چه برسه به روشایی که هنوز یه بچه 16 سالست!
بعد چند ثانیه با صدای کوبیده شدن محکم در تعجبی نکردم و ریلکس بودم. این وحشیگری کار همیشگیش هست.
نمی‌خوام سرم رو بچرخونم تا چشمم به قیافه نحس روشا بیفته.
صدای نفس های تند تندش رو از عصبانیت می‌شنوم، حتی صدای نفس کشیدنش هم رو مخمه! از این‌جا هم که نگاهش نمی‌کنم مطمئنم از سرش دود می‌یاد.
-رامین برو بیرون.
از لحن تندش معلوم بود حدس و گمانهام درسته.
با آرامش رویِ تـ*ـخت خودم رو جا به جا کردم، به سردی نگاهش کردم، حتی چهره این جوجه شبیه منه اما چرا اخلاقش اینقدر گنده؟
خیلی ریلکس و به سردی گفتم:
-نمی‌خوام.
-رامین برو گمشو حوصلت رو ندارم!
اخمی کردم و اشاره به تختش گفتم:
-تختت این کناره بشین هر غلطی دوست داری بکن، من هیچ جایی نمی‌رم!
روشا با حرص اومد سمت تـ*ـخت، کیفش رو پرت کرد تو صورتم و خودش هم روی تختش دراز کشید.
به خاطر این حرکتش شیطون می‌گه کیف رو بکن تو دهنش ولی نمی‌خوام مثل خودش وحشی بازی دربیارم!
کمی تو همون حالت دراز کشیدم که آروم بشم بعد چند ثانیه پاشدم و کیفشم برداشتم، کیفش رو ریلکس تو سطل زباله که کنار میز توالت هست انداختم.
صدای جیغ روشا بلند شد و داد زد:
-چیکار داری می‌کنی روانی؟
بدون توجه به جیغ و دادش از اتاق بیرون رفتم.
 
آخرین ویرایش:

~HadeS~

منتقد رمان ۹۸
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
166
امتیاز واکنش
4,118
امتیاز
103
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
36 روز 20 ساعت 17 دقیقه
توی سالن مریم رو مبل دراز کشیده بود، دستش روی پیشونیش بود و چشماش بسته. هنوز مانتو و مقنعه تنش بود، فکر کنم از بس روشا حرف اضافه زد وقت نکرد لـ*ـباساش رو عوض کنه.
قیافه گرفته‌اش نشان از کلافه بودن او می‌داد، البته من هم به جاش بودم کلافه می‌شدم.
خیلی خوابم میاد دلم می‌خواد بخوابم ولی یاد ساعت می‌افتم.
باید ساعت دو اون مارکت چرت برم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

~HadeS~

منتقد رمان ۹۸
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
166
امتیاز واکنش
4,118
امتیاز
103
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
36 روز 20 ساعت 17 دقیقه
احساس می‌کردم یکی داره تو خواب موهام رو نوازش می‌کنه.
صدای نفس هاش رو می‌تونستم بشنوم.
به این فکر می‌کردم که خوابم یا بیدار! دستش رو از موهام جدا می‌کنه و گردنم رو لمس می‌کرد دستاش یه جوری بود، اما نمی‌دونم چه جوری!
با صدای روشا چشمام رو باز کردم.
-مریم شونه کجاست؟
تازه متوجه شدم که خونه ام، با خستگی غلطی خوردم و خمیازه ای کشیدم.
مریم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

~HadeS~

منتقد رمان ۹۸
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
166
امتیاز واکنش
4,118
امتیاز
103
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
36 روز 20 ساعت 17 دقیقه
آخرش چیز جالبی بود. یه موجود پیر که از نیم رخ کشیدمش، شبیه انساناست و تنها فرقش با ما تیغه‌های های روی کمرش و دستاشه، بدنش خیلی استخونی و لاغره و ریش بلندی رو صورتش داره.
چشماش یه جوری بود؛ غمگینه؟ یا خسته‌ست؟
گمان می‌کنم هر دو باشه!
ولی وقتی نگاه می‌کنم هم ازش خوشم می‌یاد هم می‌ترسم.
***
-چند می‌شه؟
با سردی به زن جوون روبه‌روم نگاه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

~HadeS~

منتقد رمان ۹۸
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
166
امتیاز واکنش
4,118
امتیاز
103
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
36 روز 20 ساعت 17 دقیقه
خیلی خوابم می‌اومد، ای کاش صبح می‌خوابیدم!
چشمام نتونستن باز بمونن، سر تا پای بدنم حالتی سست داشت و توانایی تکون دادنشون رو نداشتم.
بعد چند دقیقه صدای نحس مجید از بیرون اومد.
-رامین! رامین!
-بله؟
مجید تو دستش با یه سیخ داخل اومد، یه تیشرت تنگ سفید و روش یه کت اسپرت پوشیده بود که فکر کنم چون بساط کباب راه انداخته تیشرتش خاکستری شده؛...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

~HadeS~

منتقد رمان ۹۸
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
166
امتیاز واکنش
4,118
امتیاز
103
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
36 روز 20 ساعت 17 دقیقه
به پایین نگاه کردم. یه پسر روی زمین بود و فقط ‌تونستم ناله‌هاش رو بشنوم، از این دور چهره‌ش واضح نبود.
مردم فقط از کنارش رد می‌شدن و نگاه می‌کردن.
اگه بیشتر تو اون حالت بمونه فکر کنم می‌میره!
پتو رو از پام جدا کردم و تو سالن پرت کردم. سریع از سالن زدم بیرون و از پله ها پایین رفتم.
دمپایی‌هام رو ‌می‌پوشم و در حیاط رو باز می‌کنم. اون...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

~HadeS~

منتقد رمان ۹۸
منتقد انجمن
  
عضویت
14/2/20
ارسال ها
166
امتیاز واکنش
4,118
امتیاز
103
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
36 روز 20 ساعت 17 دقیقه
نخواستم به نصیحت های مریم و بچه بازی های روشا گوش بدم، بنابراین بهتره گورم رو گم کنم از این‌جا ولی حوصله هم ندارم برم بیرون.
از پله ها پایین رفتم و مثل همیشه سمت جای مورد علاقه‌ام، یعنی انباری رفتم.
در انبار رو باز کردم و رفتم پایین، روی حصیری که از قبل آماده بود نشستم، به دفترم خیره شدم.
طراحی کردن رو دوست دارم. از نظر خیلی ها هنر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا