خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان زمزمه اهریمن (جلد اول 9101) | ~HadeS~ کاربر انجمن رمان 98

~HadeS~

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/2/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
372
امتیاز
48
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 16 دقیقه
~به نام ایزد یکتا~​
نام رمان: زمزمه اهریمن (جلد اول 9101)
نام نویسنده:~HadeS~
ژانر:معمایی، تخیلی، ترسناک
ناظر: elahe_naz
خلاصه:
رامین پسری خشک و بی احساسی هست که بعد از پنج ماه اتفاقات بدی که واسه خودش و خواهراش میفته و حتی نمی‌دونه اون شخصی که این کارها انجام می‌ده کیه؟ چیه؟ چی می‌خواد؟
اون دچار مشکلات روحی روانی شدیدی می‌شه و واسه همین به روانشناس مراجعه می‌کنه...

"تو در راه ما عذاب بزرگی خواهی چشید، اما پاداش آن را نیز خواهی دید! (9101)"
 
آخرین ویرایش:

~HadeS~

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/2/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
372
امتیاز
48
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 16 دقیقه
مقدمه:
((از زبان هیچ))
چرا چیزی که می‌خوام رو نمی‌دی؟
چرا متوجه وجودم نمی‌شی؟
چرا من هویتم رو فراموش کردم؟
چرا از من فرار می‌کنی؟
چرا از من می‌ترسی؟
آه... تو گفتی از من بدت میاد؟
این هنوز اولشه، مگه چیزی دیدی؟
 
آخرین ویرایش:

~HadeS~

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/2/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
372
امتیاز
48
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 16 دقیقه
پارت اول

دکتر-چی می‌شنوی؟
روی مبل چرمی دراز کشیده بودم، چشمام رو از سقف خالی اتاق جدا کردم و سعی کردم متمرکز بشم.
می‌خوام به صدا ها گوش کنم. صدای زمزمه کردن همون زن تو گوشمه. سخن‌های پیچیده و نفرت انگیزش ماه‌هاست دست از سرم بر نمی‌دارن. حرفایی که می‌زنه خیلی پیچیده و اصلاً واضح نیست که منظورش چیه یا چی می‌خواد؟! اما این جمله رو از بین اون همه زمزمه بی‌معنی به طور واضح می‌شنوم "چرا از من فرار می‌کنی؟"
از این جمله ان‌قدر متنفرم جوری که حاضرم نابودش کنم و تو بیابونی چیزی بندازم که دیگه نشنوم!
اونا داخل مغزمن و منو دیوونه کردن! انگار یه تیمارستانی داخل مغزم حکومت می‌کنه.
-داره حرف می‌زنه، فقط اینو می‌شنوم که می‌گه چرا از من فرار می‌کنی؟
-خیلی خب، چیز دیگه ای نمی‌گه؟
-آره، اما خیلی تو همن و نمی‌فهمم.
-به نظرت چی باعث میشه این صداها رو بشنوی؟
با این حرفش از حرص چنگی به موهام زدم؛ دندونام رو به همدیگه ساییدم طوری که نزدیک بود خورد بشن! نفس‌هام تند و بدنم داغ شد.
دلم می‌خواست هم خودم رو می‌کشتم هم این دکتری که معلوم نیست کدوم احمقی بهش مدرک داده! بازم چیزی رو می‌پرسه که خودمم نمی‌دونم!
سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم. نفسی عمیق کشیدم و آروم گفتم:
-شما روانشناسید. من از کجا بدونم چرا می‌شنوم؟
-باشه آقای مرزبان، چرا عصبی می‌شید؟
دلم می‌خواست داد بزنم بگم "چون تو هیچ کاری بلد نیستی!" اما خودم رو کنترل می‌کردم که نگم.
به چهرش با سردی زل زدم، بهش می‌خورد 45-50 سالش باشه.
چیزی خیلی تو چشم می‌زد ریش پرفوسوریش و سر فارق از یک تار موش بود، مثل بقیه دکترا لباس سفید پوشیده و عینک مسخره‌ای که زده داد می‌زد که من دکترم!
از اول ساعت که اومدم، روی مبل چرمی قهوه‌ای رنگ کنارم نشسته و فقط به برگه های داخل دستش نگاه می‌کرد، هر از گاهی یه چیزایی یادداشت می‌کرد.
خیلی روی مخم بود که حتی سرش رو بالا نیاورد نگاهم کنه!
بالاخره سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد، گفت:
-خب آقای مرزبان، چیزی نمی‌گید؟
پوزخندی زدم و گفتم:
-اگه بگم احتمال زیاد بهم برچسب دیوونگی رو می‌زنید.
-من واسه این‌که مشکلتون رو حل کنم این‌جام، نه این‌که بهتون بگم روانی یا دیوونه هستید! در ضمن اون صداها هیچی نیست، نگران نباشید. فقط دچار یه اختلاف روانی به نام اسکیزوفرنی شدید.
سکوت کردم و به دستای بی‌جانم خیره شدم و ل*ب‌هام رو طبق عادتم گاز گرفتم.
مطمئنم کسی که باهام حرف می‌زنه وجود داره و تمام این اتفاقات تقصیر اونه، ترجیح می‌دم دربارش با این مرتیکه حرف نزنم، چون احتمال زیاد تیمارستان بستریم می‌کنه!
دکتر-از کی این صداها رو می‌شنوی؟
-از پنج ماه پیش...
دکتر-خب، می‌شه هر چی اتّفاق افتاد رو از اول بهم بگی؟
کمی فکر کردم، اون هنوز داشت حرف می‌زد می‌گفت:
-چرا از من می‌ترسی؟
بی‌توجه به صداهایی که داخل مغزم موج می‌زد گفتم:
-بله، از اون‌جایی شروع شد که... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

~HadeS~

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/2/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
372
امتیاز
48
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 16 دقیقه
پارت دوم
((پنج ماه پیش))
روی تخت مریم نشسته بودم.
به دیوار اتاق زل زدم دیوارم مثل منه، تهی و خالی!
این حس رو همیشه تو اعماق وجودم داشتم، حسی پوچ که انگار تو چاهی سیاه و بی‌پایان افتادی.
از بس حوصلم تو این اتاق سر رفته که فکر کنم جای تک تک ترک های دیوارای اتاق رو حفظ کرده باشم!
به ساعت دیواری نگاه کردم 12:30 بود الان باید مریم و روشا از مدرسه برگردن.
پنجره‌ای دقیقاً کنار تخت مریم هست که یه پرده آبی بهش زدن، نور خورشید که از بیرون بهش می‌تابه داخل اتاق انعکاس نور آبی رنگی به وجود میاره که من عاشق همون نور آبی رنگم! آرامش خاصی بهم میده.
نفسم رو فوت کردم و با بی حوصلگی پرده رو کشیدم، به بیرون نگاه کردم، چیز جالبی نداشت.
فقط چندتا ساختمون قدیمی ساخت که همیشه می‌بینمشون و آسمون آبی که توش پرستو ها پرواز میکنن. به پایین نگاه کردنی یه کوچه باریکی هست که فکر نکنم یه ماشین کوچیک هم بتونه از توش رد بشه، هیچی نداره نه گلی نه درختی فقط بتن خاکستری!
چند تا دختر هم‌سن روشا با مانتو شلوار مدرسه داشتن تو سر و کول هم می‌رفتن و می‌خندیدن، چه حرکات مسخره‌ای!
به یکی از اونا زل زدم نیشش باز بود و می‌خندید وقتی بهش نگاه کردم هیچ حسی بهم نداد، نه ازش خوشم اومد نه بدم اومد، هیچ حسی! یه حس تهی که نسبت به بقیه آدما هم دارم.
یعنی ممکنه من یه روز عاشق یه الف بچه مثل این بشم؟ هوف رامین چه چرت و پرتایی داری میگی.
با صدای باز شدن در حال پرده رو کشیدم و رویِ تخت دراز کشیدم، صدای جیغ و بحث روشا تا داخل اتاق هم می‌اومد، من موندم خدا چه حنجره ای به این داده!
روشا-مریم مشکلت چیه؟ مگه من خواستم شهر رو ترک کنم؟
مریم-عزیز دلم من مشکلی با جایی که می‌ری ندارم مشکلم با کسایی هست که می‌خوای باهاشون بری.
بحث همون بحث همیشگی یعنی دوستای ناباب روشاست.
مریم حق داره اجازه نده روشا با اونا بگرده هنوزم اون چهره های نحسشون از جلو چشام نمیره، استغرالله خدایا!
روشا با لحن خشمگینی گفت:
-نظرت واسم مهم نیست من میرم!
مریم-درست حرف بزن روشا باهات مثل آدم حرف می‌زنم لوس تر هم میشی و این‌که اگه می‌خوای با اون دخترای اراذل بری برو ولی اگه گذاشتم پا تو خونه بزاری منم مریم نیستم!
هر کسی جلوی اون رویِ محکم و جدی مریم کم میاره چه برسه به روشایی که هنوز یه بچه 16 سالست!
بعد چند ثانیه با صدای کوبیده شدن محکم در تعجبی نکردم و ریلکس بودم. این وحشیگری کار همیشگیش هست.
نمی‌خوام سرم رو بچرخونم تا چشمم به قیافه نحس روشا بیفته.
صدای نفس های تند تندش رو از عصبانیت می‌شنوم، حتی صدای نفس کشیدنش هم رو مخمه! از این‌جا هم که نگاهش نمی‌کنم مطمئنم از سرش دود میاد.
روشا-رامین برو بیرون.
از لحن تندش معلوم بود حدس و گمانهام درسته.
با آرامش رویِ تخت خودم رو جا به جا کردم، با سردی نگاهش کردم، حتی چهره این جوجه شبیه منه اما چرا اخلاقش اینقد گنده؟
خیلی ریلکس و به سردی گفتم:
-نمی‌خوام.
روشا-رامین برو گمشو حوصلتو ندارم!
اخمی کردم و اشاره به تختش گفتم:
-تختت این کناره بشین هر غلطی دوست داری بکن، من هیچ جایی نمی‌رم!
روشا با حرص اومد سمت تخت، کیفش رو پرت کرد تو صورتم و خودش هم روی تختش دراز کشید.
به خاطر این حرکتش شیطون می‌گه کیف رو بکن تو دهنش ولی نمی‌خوام مثل خودش وحشی بازی دربیارم!
کمی تو همون حالت دراز کشیدم که آروم بشم بعد چند ثانیه پاشدم و کیفشم برداشتم، کیفش رو ریلکس تو سطل زباله که کنار میز توالت هست انداختم.
صدای جیغ روشا بلند شد و داد زد:
-چیکار داری می‌کنی روانی؟
بدون توجه به جیغ و دادش از اتاق بیرون رفتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

~HadeS~

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/2/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
372
امتیاز
48
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 16 دقیقه
پارت سوم
توی سالن مریم رو مبل دراز کشیده بود، دستش روی پیشونیش بود و چشماش بسته. هنوز مانتو و مقنعه تنش بود، فکر کنم از بس روشا حرف اضافه زد وقت نکرد لباساش رو عوض کنه.
قیافه گرفته‌اش نشان از کلافه بودن او می‌داد، البته من هم به جاش بودم کلافه می‌شدم.
خیلی خوابم میاد دلم می‌خواد بخوابم ولی یاد ساعت افتادم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

~HadeS~

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/2/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
372
امتیاز
48
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 16 دقیقه
پارت چهارم
احساس می‌کردم یکی داره تو خواب موهام رو نوازش می‌کنه.
صدای نفس هاش رو می‌تونستم بشنوم.
به این فکر می کردم که خوابم یا بیدار! دستش رو از موهام جدا کرد و گردنم رو لمس کرد دستاش خیلی لطیف و نرم بود.بیش از حد نرم!
با صدای روشا چشمام رو باز کردم.
روشا-مریم شونه کجاست؟
تازه متوجه شدم که خونه ام، با خستگی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

~HadeS~

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/2/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
372
امتیاز
48
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 16 دقیقه
پارت پنجم
آخرش چیز جالبی بود. یه موجود پیر که از نیم رخ کشیدمش، شبیه انساناست و تنها فرقش با ما تیغه‌های های روی کمرش و دستاشه، بدنش خیلی استخونی و لاغره و ریش بلندی رو صورتش داره.
چشماش یه جوری بود؛ غمگینه؟ یا خسته‌ست؟
گمان می‌کنم هر دو باشه!
ولی وقتی نگاه می‌کنم هم ازش خوشم میاد هم می‌ترسم.
***
-چند می‌شه؟...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

~HadeS~

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/2/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
372
امتیاز
48
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 16 دقیقه
پارت ششم
خیلی خوابم می‌اومد، ای کاش صبح می‌خوابیدم!
چشمام نمی‌تونن باز بمونن، سر تا پای بدنم حالتی سست داشت و توانایی تکون دادنشون رو ندارم.
بعد چند دقیقه صدای نحس مجید از بیرون اومد.
مجید-رامین! رامین!
-بله؟
مجید تو دستش با یه سیخ داخل اومد، یه تیشرت تنگ سفید و روش یه کت اسپرت پوشیده بود که فکر کنم چون بساط...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

~HadeS~

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/2/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
372
امتیاز
48
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 16 دقیقه
پارت هفتم
به پایین نگاه کردم. یه پسر روی زمین بود و فقط می‌تونستم ناله‌هاش رو بشنوم، از این دور چهره‌ش واضح نبود.
مردم فقط از کنارش رد می‌شدن و نگاه می‌کردن.
اگه بیشتر تو اون حالت بمونه فکر کنم می‌میره!
پتو رو از پام جدا کردم و تو سالن پرت کردم. سریع از سالن زدم بیرون و از پله ها پایین رفتم.
دمپایی‌هام رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

~HadeS~

کاربر رمان 98
کاربر عادی
عضویت
14/2/20
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
372
امتیاز
48
محل سکونت
زیرزمین
زمان حضور
7 روز 3 ساعت 16 دقیقه
پارت هشتم
نمی‌خوام به نصیحت های مریم و بچه بازی های روشا گوش بدم، بنابراین بهتره گورم رو گم کنم از این‌جا ولی حوصله هم ندارم برم بیرون.
از پله ها پایین رفتم و مثل همیشه سمت جای مورد علاقه‌ام، یعنی انباری رفتم.
در انبار رو باز کردم و رفتم پایین، روی حصیری که از قبل آماده بود نشستم، به دفترم خیره شدم.
طراحی کردن...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا