خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان شبی به روشنایی روز | kiana کاربر انجمن رمان98

Kiana

گرگینه بتا
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
381
امتیاز
113
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
زمان حضور
2 روز 6 ساعت 31 دقیقه
نام رمان: شبی به روشنایی روز

نام نویسنده: kiana

ژانر: تخیلی

ناظر: haniye anoosha

خلاصه: داستان درباره ی دختری که به خاطر یه کنجکاوی ساده تبدیل به موجودی میشه که اسمش و فقط تو افسانه ها شنیده بود. دخترک داستان با شجاعت و قلب مهربانی که داره باعث تغییرات زیادی میشه و در ادامه راهش رازهایی درباره خودش و خانوادش میفهمه ...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Kiana

گرگینه بتا
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
381
امتیاز
113
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
زمان حضور
2 روز 6 ساعت 31 دقیقه
جلوی پله‌های خونه ایستادم. خونه‌ای متروکه که خیلی ترسناک بود، تمام خونه از سنگ بود و یک تیکه چوب هم نمی‌شد تو اون پیدا کرد. نصفی از سقفش ریخته بود و پله‌هاش ترک برداشته بودن؛ انگار که یه جنگ بزرگ اینجا اتفاق افتاده باشه. هاله‌ای از مه دور خونه رو گرفته بود و ظاهر ترسناکی به خونه می‌داد، البته فقط ظاهرش نبود نزدیک شیش نفر به اینجا اومدن، اما زنده از این خونه برنگشتند. مردم می‌گن تو زمان قدیم زن و شوهری با پسر کوچیکشون در این خونه زندگی می‌کردند؛ خانواده‌ی عجیبی بودند. مرده یک کشاورز بود و کشاورزی می‌کرد. البته به خاطر این‌که خونشون وسط قبرستان بود، خانواده‌ی عجیبی بودن. نمی‌دونم چجوری و با کدوم جرات اومدم اینجا. صدای هو‌هوی جغد می‌اومد، یاد این جمله افتادم که جغد نشان مرگ هست. باید اعتراف کنم خیلی ترسیده‌ام ولی آدمی نیستم که پا پس بکشم. آخه می‌گن که پسره مشکل روانی داشته و وقتی که ۲۱ سالش بوده، پدرش رو با چاقو و مادرش رو با سم کشت؛ فقط به خاطر این‌که نمی‌ذاشتن با دختر مورد علاقش ازدواج کنه. ولی بعدش که می‌فهمه دختره با یکی دیگه ازدواج کرده، خودش رو هم تو خونه دار می‌زنه. می‌گن چون روحش در آرامش نیست، هنوز توی خونه می‌گرده و هرکه که وارد این خونه می‌شه رو می‌کشه. اما من چون خیلی کنجکاوم، اومدم ببینم چه خبره! نزدیک خونه شدم که در خودش باز شد. رفتم داخل. در پشت سرم با صدای وحشتناکی بسته شد. سکوت کل خونه رو گرفته بود؛ انگار که هیچکس داخل اون خونه وجود نداشت. داخل خونه افتضاح بود، همه‌ جا خراب شده بود، رو دیوارها جای ناخن همراه با خون بود که انگار مال خیلی وقت پیشه و همه‌ی پرده‌ها پاره شده بودن. یک‌دفعه حس کردم یکی از پشتم رد شد، سریع برگشتم اما چیزی ندیدم. خونه دوبلکس بود؛ شروع کردم به بالا رفتن از پله‌ها. خیلی سخت بود چون بعضی از جاهاش ترک برداشته بود و نمی‌شد درست راه رفت درحال بالا رفتن بودم که یک‌دفعه...آخ خدا وای مردم آی، بیا این عاقبت کنجکاوی آخه دختر مگه مجبوری بیای اینجا. نونت کم بود، آبت کم بود، چیت کم بود که پاشدی اومدی اینجا؛ وای پام شکست‌. یه تیکه سنگ پام رو یه خراش گنده داده بود و موقع زمین خوردن پام پیچ خورده بود؛ خیلی درد داشت. آروم پام رو با پارچه‌ای که تو کولم بود، بستم. هی خدا چلاقم شدم. یک‌دفعه صدای خش‌خش پشت سرم شنیدم و صدای قدم‌هایی که بهم نزدیک می‌شد. قلبم خیلی تند میزد؛ به زور بلند شدم.
سریع برگشتم و پشتم رو نگاه کردم؛ از چیزی که می‌دیدم خشک شدم. اون هم تعجب کرده بود و با حالت عجیبی به چشم‌هام خیره شده بود؛ اما سریع همون حالت خشن رو به خودش گرفت. ولی من هنوز مات و مبهوت به چشم‌هایی که تو رنگ آبی آسمانیش، رگه‌های قرمز معلوم بود، نگاه می‌کردم. نمی‌توانستم جیغ بزنم، اگه جیغ می‌زدمم، کسی نبود بشنوه؛ خب وسط قبرستان بودیم. عکس خودم رو تو چشم‌های قرمز و بی‌رحمش می‌دیدم. دهنش رو باز کرد و دندون‌های نیشش رو که خونی بود، نشونم داد. مغزم فرمان فرار داد و با سرعتی باور‌نکردنی، با اون پا شروع کردم به دویدن؛ صداش رو پشت سرم می‌شنیدم. سرم رو آوردم بالا، که دیدم جلوم ایستاده. سریع ایستادم هنوز تو شک چیزی که دیدم بودم، که یک‌دفعه دستم رو گرفت؛ خیلی قوی‌تر از یک آدم عادی بود و چشمانش شباهت زیادی به چشم‌های حیوان‌ها داشت. خواستم دستم رو دربیارم، اما محکم گرفته بودش. با اون یکی دستم به صورتش ضربه زدم؛ عصبانی‌تر شد و رگ‌های قرمز بیشتری تو صورتش پیدا شد، ولی دستش شل شد. دستم رو در آوردم بیرون و دویدم. داشتم می‌دویدم که به یه دره عمیق رسیدم، صدای پوزخند آرومش رو شنیدم؛ انگار می‌دونست که راه فراری ندارم، آخه خیلی آروم بود. برگشتم و نگاش کردم. چشم‌هام رو مظلوم کردم شاید اثر داشته باشه، چند لحظه با همون حالت عجیب نگاهم کرد؛ اما بعدش سریع به خودش اومد. صورت زیبایی داشت، چشم‌هایی که به رنگ آبی بود، مو‌های طلایی، دماغ خوش‌فرم و ته ریش بامزه‌ای که داشت، قیافش رو جذاب‌تر می‌کرد. وای خدا! من رو باش این می‌خواد من رو بکشه، بعد من دارم به جذابیتش فک می کنم. همین‌طور که من بهش زل زده بودم، اونم آروم به من نگاه می‌کرد. خواستم از سمت راست فرار کنم که دستم رو با دندون‌های نیشش گاز گرفت. نمی‌دونم چجوری با این سرعت رسید بهم، ولی یه لحظه حس کردم نفسم رفت. یه جیغ بلند کشیدم، طوری که صداش تو کل اون محوطه پخش شد. بعد از چند لحظه، یک‌دفعه یه آدم از راه رسید. حس کردم خونم داره از بدنم خارج می‌شه، سرم گیج می‌رفت؛ داشتم می‌افتادم که همون آدم بده من رو گرفت و از خون خودش بهم داد. خواستم مخالفت کنم اما اون کار خودش رو کرد و دستش رو که با دندون‌های نیشش سوراخ کرده بود، تو دهنم گذاشت. نمی‌دونم چرا، ولی شروع کردم مکیدن خونش. بعد از این‌که حالم خوب شد، دستش رو از دهنم جدا کرد و دم گوشم گفت:
-متاسفم فرشته‌ی زیبای من.


 
آخرین ویرایش:

Kiana

گرگینه بتا
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
381
امتیاز
113
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
زمان حضور
2 روز 6 ساعت 31 دقیقه
یک‌دفعه آدم خوبه پرید رو آدم بده و من رو نجات داد. سرم هنوز گیج می‌رفت؛ عقب‌عقب رفتم. یک‌دفعه حس کردم زیر پام خالی شد و یه سقوط وحشتناک داشتم. محکم خوردم زمین و جاری شدن یه مایع گرم رو، روی سرم حس کردم…
***
شروین
گوشیم زنگ خورد، سامیا بود؛ گفت یه دختر گیر مایکل افتاده. حرکت کردیم سمت خونه مایکل. نزدیک بودیم که دیدیم سامیا هنوز داره با مایکل مبارزه می‌کنه. بچه‌ها رفتن کمکش. هر کاری کردم دختر رو ندیدم، یهو چشمم به زیر دره افتاد. از چیزی که دیدم هنگ کردم، یه دختر افتاده بود. سریع رفتم پایین؛ صورتش تماما خونی بود. موهاش رو که روی صورتش ریخته بود، کنار زدم. وای خدای من! از زیبایی هیچی کم نداشت. محو صورتش شده بودم که آریانا صدام زد. سریع بلندش کردم و به سمت جنگل دویدم. از فرار خوشم نمی‌اومد؛ اما حالا به خاطر این دختر مجبور بودم. نمی‌دونم چرا اما همین که دیدمش حس کردم که شخص مهمیه! وقتی به وسطای جنگل رسیدیم، وایستادیم. دختر رو روی زمین گذاشتم و به سامیا نگاه کردم ، شروع کرد به توضیح دادن:
_ این دختر رو وقتی پیدا کردم که مایکل داشت خونش رو می‌مکید؛ ولی وقتی دید دختره ضعف کرد، سریع از خون خودش به دختره داد و یه چیزی تو گوشش گفت. وقتی این رو دیدم سریع پریدم رو مایکل. دختره انقدر سرگیجه داشت، عقب‌عقب رفت و از دره پرت شد.
- خب پس باید صبر کنیم، تا به هوش بیاد.
خیالم راحت شده بود، که نمرده؛ ولی وقتی به هوش بیاد، یه موجودی می‌شه که فقط جسمش رو زمینه و روح و احساس گناهش رو از دست می‌ده. بعد از ۴ ساعت صبر و البته مراقبت‌های آریانا بالاخره چشماش رو باز کرد.
***
میشا
حس می‌کردم تو یه خلاء هستم، که نمی‌تونم ازش بیرون بیام. اما بعد از چند دقیقه، تونستم چشم‌هام رو باز کنم. اولش نور چشمم رو زد، ولی بعدش عادت ‌کردم. وقتی چشم‌هام رو باز کردم، دیدم شیش جفت چشم زل زدن بهم؛ یه لحظه هنگ کردم. بعد سریع بلند شدم. حالم بد بود؛ خیلی بد. احساس تشنگی می‌کردم، اما دلم آب نمی‌خواست. حس کردم دندون‌های نیشم بزرگ‌تر شد یاد اون آدم وحشتناک افتادم. حالم داشت بد‌تر می‌شد که یکی از پسرا گفت:
- آریانا برو خون بیار.
 
آخرین ویرایش:

Kiana

گرگینه بتا
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
381
امتیاز
113
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
زمان حضور
2 روز 6 ساعت 31 دقیقه
دختره که فهمیدم آریانا هست، رفت و با یه بطری که مایع قرمز رنگی توش بود، اومد. پسره درش رو باز کرد، وقتی بوش بهم خورد، سریع از دستش گرفتم و تا آخر خوردمش. حالم بهتر شد و دندون‌های نیشم از بین رفت. وقتی کاملا به خودم اومدم، ازشون پرسیدم:
- من کجام؟ اینجا کجاست؟ شما کی هستید؟
آریانا به یکی از پسرا نگاه کرد و گفت:
- براش توضیح بده، سامیا.
پس اون پسره که من رو نجات داده، اسمش سامیا. پسره یه نگاه به اون یکی پسره کرد و گفت:
- ببین اون آدمی که تو رو گاز گرفت، یه آدم خیلی بد و بی رحمه، که آدم عادی نیست...
- یعنی چی؟
سامیا: ببین اون یه آدم عادی نیست چون که خون‌آشامه و یکی از دشمنان سرسخت ماست، البته اون و رئیسش.
من گیج بهشون خیره شده بودم. خون آشام، واژه‌ای که فقط تو داستان‌های خیالی شنیده بودم. با جمله ی بعدیش تو خودم مچاله شدم.
سامیا: البته ماهم خون‌آشامیم ولی از نوع خوبش.
بعد از چند دقیقه مکث، گفت:
- توهم الان خون‌آشامی!
با این حرفش یه شک بزرگ بهم وارد شد. با قیافه‌ای که شبیه علامت سوال شده بود، نگاشون کردم. تنها صدایی که ازم در اومد این بود:
- هان؟
با این حرف من همشون به جز شروین که با نگرانی نگاه می‌کردن، یه لبخند رو لبشون نشست. البته مال شروین بیشتر شبیه پوزخند بود. خیلی راحت این موضوع رو قبول کردم و همچنین موضوع رفتن به شهری که خون‌آشام ها و گرگینه ها در اون زندگی می‌کنند. البته اینم بگم که جلوی اون‌ها خودم رو این‌جوری نشون دادم و‌گرنه داشتم دیوونه می‌شدم. تو هال رو مبلا نشسته بودیم، که سامیا گفت:
- راستی اسم تو چیه؟
زیر چشمی به داخل چشماش نگاه کردم؛ خوش رنگ بود، یه رنگ بین طوسی و عسلی. تو اتاق چون چراغش خاموش بود، رنگ چشم‌های من مشخص نمی‌شد، به خاطر همین آروم و با احتیاط سرم رو آوردم بالا. تو همون لحظه شروین با یه پوزخند گفت:
- بهتره لنز تو در بیاری!
با چشم‌غره گفتم:
- لنز نیس چشم‌های خودمه!
این رو که گفتم هر سه تا مبهوت من رو نگاه کردند.
 
آخرین ویرایش:

Kiana

گرگینه بتا
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
381
امتیاز
113
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
زمان حضور
2 روز 6 ساعت 31 دقیقه
آریانا- وای خیلی خوشرنگه!
- مرسی.
شروین با تعجبی و حیرتی که اولین بار بود تو صورتش می‌دیدم گفت:
-اما این ممکن نیست که واسه یه انسان معمولی همچین رنگ چشمی وجود داشته باشه!
- لازم نیست حسودی کنی!
شروین اخم کرد و به اتاقش رفت. به سامیا نگاه کردم و گفتم:
-میشه یکم درباره ی گروه و همچنین درباره ی خون‌آشام‌ها بهم بگی؟
سامیا- باشه. ببین،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

Kiana

گرگینه بتا
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
381
امتیاز
113
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
زمان حضور
2 روز 6 ساعت 31 دقیقه
بعدش یه گردنبند بهم داد که روش نوشته‌های عجیبی وجود داشت.
- این چیه؟
سامیا- اینو دادم یکی از دوست‌هام که ساحره هست درست کرده. اگه با این زیر نور آفتاب بری مشکلی برات پیش نمیاد.
-وای ممنون سامی
و بهش یه لبخند زدم و اونم با یه لبخند و خواهش می‌کنم جوابم رو داد. بلند شدم و به اتاقم رفتم. تو آینه خودم رو نگاه کردم، واقعاً خوشگلتر شده...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

Kiana

گرگینه بتا
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
381
امتیاز
113
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
زمان حضور
2 روز 6 ساعت 31 دقیقه
سرم رو برگردونم به سمت شروین و گفتم:
-این کی بود؟ چرا وقتی من جیغ زدم گوشش رو گرفت؟
شروین- اون یکی از آدم‌های قوی گروه خطره. گروهی که تمام افرادش گرگینه هستند و از قدیم با تموم گروه‌ها مشکل داشتن و اینم بگم که طرفدار کارای هستند. خب در مورد جیغت من هیچ نظری ندارم تا حالا همچین چیزی ندیده بودم!
بعد سرشو انداخت پایین و زمزمه کرد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

Kiana

گرگینه بتا
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
381
امتیاز
113
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
زمان حضور
2 روز 6 ساعت 31 دقیقه
قرار شد با هواپیما بریم؛ چون من راهش رو بلد نیستم که با سرعت خون آشامیم بریم اونجا. بلیط و گرفتیم و سوار شدیم. کنارم یه پسره جوون نشسته بود که موهای مشکی و ابروهای مشکی داشت؛ ولی چشم‌هاش یه رنگی بین سبز و آبی بود. وای این چقدر جیگره! این‌ها رو همه رو تو یه نگاه فهمیدم. سامی دقیقا صندلی کناری پسره نشسته بود. حواسم به پنجره بود که پسره...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

Kiana

گرگینه بتا
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
381
امتیاز
113
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
زمان حضور
2 روز 6 ساعت 31 دقیقه
داشتم خواب همون زن و می‌دیدم که می‌گفت:
_ خطر نزدیکه. خیلی نزدیک...
می‌خواست باز حرف بزنه که یه نفر از خواب بیدارم کرد، سامیا بود. هواپیما رو زمین نشسته بود. از هواپیما بیرون اومدیم و به سمت ساک‌ها رفتیم. آریانا و شروینم اونجا بودن. باهم به سمت ماشینی که دنبالمون اومده بود، رفتیم. نزدیک دو ساعت تو راه بودیم تا به اون شهر رسیدیم. هنوزم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
آخرین ویرایش:

Kiana

گرگینه بتا
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
35
امتیاز واکنش
381
امتیاز
113
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
زمان حضور
2 روز 6 ساعت 31 دقیقه
آریانا: خب میشا، بیا بریم اتاقت رو نشون بدم.
- بریم!
رفتیم طبقه بالا و اتاقی که سمت راست راهرو بود، رو نشون داد و گفت اتاقم اون جا هست. رفتم داخل. اتاق قشنگی بود و رنگ خاصی نداشت و همه ی رنگ‌ها توش پیدا می‌شد. دیوار آبی، کمد صورتی، میز آرایش پسته‌ای، تخت سفید و رو تختی قرمز و یه رو فرشی کوچیکی که به رنگ آبی آسمانی بود، روی زمینی که...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا