در حال تایپ رمان شبی به روشنایی روز | kiana کاربر انجمن رمان98

Kiana

کاربر تازه وارد
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
102
امتیاز
38
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
نام رمان: شبی به روشنایی روز

نام نویسنده: kiana

ژانر: تخیلی

ناظر: haniye anoosha

خلاصه: داستان درباره ی دختری که به خاطر یه کنجکاوی ساده تبدیل به موجودی میشه که اسمش و فقط تو افسانه ها شنیده بود. دخترک داستان با شجاعت و قلب مهربانی که داره باعث تغییرات زیادی میشه و در ادامه راهش رازهایی درباره خودش و خانوادش میفهمه ...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Kiana

کاربر تازه وارد
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
102
امتیاز
38
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
جلوی پله های خونه ایستادم. خونه ای متروکه که خیلی ترسناک بود، تمام خونه از سنگ بود و یک تیکه چوب هم نمی‌شد تو اون پیدا کرد نصفی از سقفش ریخته بود و پله هاش ترک برداشته بود. انگار که یه جنگ بزرگ اینجا اتفاق افتاده باشه هاله ای از مه دور خونه رو گرفته بود و ظاهر ترسناکی به خونه می‌داد البته فقط ظاهرش نبود نزدیک شیش نفر به اینجا اومدن اما زنده از این خونه بر نگشتند. مردم میگن تو زمان قدیم زن و شوهری با پسر کوچیکشون در این خونه زندگی می کردند خانواده ی عجیبی بودند مرده یک کشاورز بود و کشاورزی می‌کرد البته به خاطر اینکه خونشون وسط قبرستان بود خانواده ی عجیبی بودن. نمیدونم چجوری و با کدوم جرات اومدم اینجا. صدای هو‌هوی جغد می اومد، یاد این جمله افتادم که جغد نشان مرگ هست باید اعتراف کنم خیلی ترسیده ام ولی آدمی نیستم که پا پس بکشم. آخه میگن که پسره مشکل روانی داشته و وقتی که ۲۱ سالش بوده پدرش رو با چاقو و مادرش رو با سم کشت فقط به خاطر اینکه نمی‌ذاشتن با دختر مورد علاقش ازدواج کنه ولی بعدش که می‌فهمه دختره با یکی دیگه ازدواج کرده خودش رو هم تو خونه دار می‌زنه میگن چون روحش در آرامش نیست هنوز توی خونه می‌گرده و هرکه که وارد این خونه میشه رو می‌کشه. اما من چون خیلی کنجکاوم، اومدم ببینم چه خبره نزدیک خونه شدم که در خودش باز شد رفتم داخل. در پشت سرم با صدای وحشتناکی بسته شد سکوت کل خونه رو گرفته بود انگار که هیچکس داخل اون خونه وجود نداشت. داخل خونه افتضاح بود همه جا خراب شده بود، رو دیوارها جای ناخن همراه با خون بود که انگار مال خیلی وقت پیشه همه ی پرده ها پاره شده بودن. یکدفعه حس کردم یکی از پشتم رد شد سریع برگشتم اما چیزی ندیدم. خونه دوبلکس بود شروع کردم به بالا رفتن از پله‌ها. خیلی سخت بود چون بعضی از جاهاش ترک برداشته بود و نمی‌شد درست راه رفت درحال بالا رفتن بودم که یکدفعه...آخ خدا وای مردم آی ، بیا این عاقبت کنجکاوی آخه دختر مگه مجبوری بیای اینجا. نونت کم بود آبت کم بود چیت کم بود که پاشدی اومدی اینجا وای پام شکست‌. یه تیکه سنگ پام رو یه خراش گنده داده بود و موقع زمین خوردن پام پیچ خورده بود خیلی درد داشت آروم پام رو با پارچه ای که تو کولم بود بستم هی خدا چلاقم شدم. یه دفعه صدای خش خش پشت سرم شنیدم و صدای قدم‌هایی که بهم نزدیک می‌شد قلبم خیلی تند میزد به زور بلند شدم.

سریع برگشتم و پشتم رو نگاه کردم از چیزی که می‌دیدم خشک شدم. اون هم تعجب کرده بود و با حالت عجیبی به چشم‌هام خیره شده بود اما سریع همون حالت خشن رو به خودش گرفت اما من هنوز مات و مبهوت به چشم‌هایی که تو رنگ آبی آسمانیش رگه های قرمز معلوم بود، نگاه می‌کردم. نمی‌توانستم جیغ بزنم اگه جیغ می زدم کسی نبود بشنوه خب وسط قبرستان بودیم. عکس خودم رو تو چشم های قرمز و بی رحمش می دیدم دهنش رو باز کرد دندون‌های نیشش رو که خونی بود، نشونم داد. مغزم فرمان فرار داد و با سرعتی باور‌نکردنی با اون پا شروع کردم به دویدن صداش رو پشت سرم می شنیدم سرم رو آوردم بالا که دیدم جلوم ایستاده. سریع ایستادم هنوز تو شک چیزی که دیدم بودم که یکدفعه دستم رو گرفت خیلی قویتر از یک آدم عادی بود و چشمانش شباهت زیادی به چشم‌های حیوان‌ها داشت. خواستم دستم رو دربیارم اما محکم گرفته بودش با اون یکی دستم به صورتش ضربه زدم عصبانی‌تر شد و رگ‌های قرمز بیشتری تو صورتش پیدا شد، اما دستش شل شد دستم رو در آوردم بیرون و دویدم. داشتم می‌دویدم که به یه دره عمیق رسیدم صدای پوزخند آرومش رو شنیدم انگار می‌دونست که راه فراری ندارم، آخه خیلی آروم بود برگشتم و نگاش کردم. چشم‌هام رو مظلوم کردم شاید اثر داشته باشه، چند لحظه با همون حالت عجیب نگاهم کرد اما بعدش سریع به خودش اومد. صورت زیبایی داشت، چشم‌هایی که به رنگ آبی بود، مو‌های طلایی، دماغ خوش‌فرم و ته ریش بامزه‌ای که داشت قیافش رو جذاب‌تر می‌کرد وای خدا من رو باش این می‌خواد من رو بکشه بعد من دارم به جذابیتش فک می کنم همینطور که من بهش زل زده بودم اونم آروم به من نگاه می‌کرد. خواستم از سمت راست فرار کنم که دستم رو با دندون‌های نیشش گاز گرفت نمی‌دونم چجوری با این سرعت رسید بهم ولی یه لحظه حس کردم نفسم رفت یه جیغ بلند کشیدم، طوری که صداش تو کل اون محوطه پخش شد. بعد از چند لحظه، یکدفعه یه آدم از راه رسید حس کردم خونم داره از بدنم خارج میشه سرم گیج می‌رفت داشتم می‌افتادم که همون آدم بده من رو گرفت و از خون خودش بهم داد. خواستم مخالفت کنم اما اون کار خودش رو کرد و دستش رو که با دندون‌های نیشش سوراخ کرده بود تو دهنم گذاشت نمیدونم چرا ولی شروع کردم مکیدن خونش بعد از اینکه حالم خوب شد دستش رو از دهنم جدا کرد و دم گوشم گفت:
-متاسفم فرشته‌ی زیبای من.
 
آخرین ویرایش:

Kiana

کاربر تازه وارد
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
102
امتیاز
38
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
یکدفعه آدم خوبه پرید رو آدم بده و من رو نجات داد سرم هنوز گیج میرفت عقب عقب رفتم یکدفعه حس کردم زیر پام خالی شد و یه سقوط وحشتناک داشتم. محکم خوردم زمین و جاری شدن یه مایع گرم رو روی سرم حس کردم…
***
شروین
گوشیم زنگ خورد، سامیا بود گفت یه دختر گیر مایکل افتاده، حرکت کردیم سمت خونه مایکل نزدیک بودیم که دیدیم سامیا هنوز داره با مایکل مبارزه می‌کنه. بچه‌ها رفتن کمکش هر کاری کردم دختر رو ندیدم یهو چشمم به زیر دره افتاد. از چیزی که دیدم هنگ کردم، یه دختر افتاده بود سریع رفتم پایین صورتش تماما خونی بود. موهاش رو که روی صورتش ریخته بود، کنار زدم وای خدای من! از زیبایی هیچی کم نداشت. محو صورتش شده بودم که آریانا صدام زد. سریع بلندش کردم و به سمت جنگل دویدم از فرار خوشم نمی‌اومد اما حالا به خاطر این دختر مجبور بودم نمی‌دونم چرا اما همین که دیدمش حس کردم که شخص مهمیه! وقتی به وسطای جنگل رسیدیم، وایستادیم دختر رو روی زمین گذاشتم و به سامیا نگاه کردم ، شروع کرد به توضیح دادن:
_ این دختر رو وقتی پیدا کردم که مایکل داشت خونش رو می‌مکید ولی وقتی دید دختره ضعف کرد، سریع از خون خودش به دختره داد و یه چیزی تو گوشش گفت. وقتی این رو دیدم سریع پریدم رو مایکل دختره اینقد سرگیجه داشت عقب عقب رفت و از دره پرت شد.
- خب پس باید صبر کنیم تا به هوش بیاد.
خیالم راحت شده بود که نمرده ولی وقتی به هوش بیاد یه موجودی میشه که فقط جسمش رو زمینه و روح و احساس گناهش رو از دست میده. بعد از ۴ ساعت صبر و البته مراقبت‌های آریانا بالاخره چشماش رو باز کرد.
***
میشا
حس می‌کردم تو یه خلاء هستم که نمی‌تونم ازش بیرون بیام اما بعد از چند دقیقه تونستم چشمام رو باز کنم. اولش نور چشمم رو زد، ولی بعدش عادت ‌کردم وقتی چشم‌هام رو باز کردم دیدم شیش جفت چشم زل زدن بهم یه لحظه هنگ کردم. بعد سریع بلند شدم حالم بد بود خیلی بد. احساس تشنگی می‌کردم اما دلم آب نمی‌خواست. حس کردم دندون‌های نیشم بزرگتر شد یاد اون آدم وحشتناک افتادم. حالم داشت بدتر میشد که یکی از پسرا گفت:
- آریانا برو خون بیار.
 
آخرین ویرایش:

Kiana

کاربر تازه وارد
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
102
امتیاز
38
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
دختره که فهمیدم آریانا هست، رفت و با یه بطری که مایع قرمز رنگی توش بود، اومد. پسره درش رو باز کرد وقتی بوش بهم خورد، سریع از دستش گرفتم و تا آخر خوردمش حالم بهتر شد و دندون‌های نیشم از بین رفت. وقتی کاملا به خودم اومدم، ازشون پرسیدم:
-من کجام؟ اینجا کجاس؟ شما کی هستید؟
آریانا به یکی از پسرا نگاه کرد و گفت:
-براش توضیح بده سامیا.
پس اون پسره که من رو نجات داده اسمش سامیا. پسره یه نگاه به اون یکی پسره کرد و گفت:
-ببین اون آدمی که تو رو گاز گرفت، یه آدم خیلی بد و بی رحمه که آدم عادی نیست...
-یعنی چی؟
سامیا - ببین اون یه آدم عادی نیست چون که خون‌آشامه و یکی از دشمنان سرسخت ماست، البته اون و رئیسش.
من گیج بهشون خیره شده بودم. خون آشام، واژه‌ای که فقط تو داستان‌های خیالی شنیده بودم. با جمله ی بعدیش تو خودم مچاله شدم.
سامیا - البته ماهم خون آشامیم ولی از نوع خوبش.
بعد از چند دقیقه مکث، گفت:
-توهم الان خون آشامی!
با این حرفش یه شک بزرگ بهم وارد شد. با قیافه‌ای که شبیه علامت سوال شده بود نگاشون کردم تنها صدایی که ازم در اومد این بود:
- هان؟
با این حرف من همشون به جز شروین که با نگرانی نگاه می‌کردن، یه لبخند رو لبشون نشست البته مال شروین بیشتر شبیه پوزخند بود. خیلی راحت این موضوع رو قبول کردم و همچنین موضوع رفتن به شهری که خون آشام ها و گرگینه ها در اون زندگی می‌کنند البته اینم بگم که جلوی اونا خودم رو اینجوری نشون دادم و‌گرنه داشتم دیوونه می‌شدم. تو هال رو مبلا نشسته بودیم که سامیا گفت:
-راستی اسم تو چیه؟
زیر چشمی به داخل چشماش نگاه کردم خوش رنگ بود، یه رنگ بین طوسی و عسلی. تو اتاق چون چراغش خاموش بود رنگ چشم‌های من مشخص نمی‌شد، به خاطر همین آروم و با احتیاط سرم رو آوردم بالا. تو همون لحظه شروین با یه پوزخند گفت:
-بهتره لنز تو در بیاری !
با چشم غره گفتم:
-لنز نیس چشم‌های خودمه!
اینو که گفتم هر سه تا مبهوت من رو نگاه کردند.
 
آخرین ویرایش:

Kiana

کاربر تازه وارد
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
102
امتیاز
38
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
آریانا- وای خیلی خوشرنگه!
- مرسی.
شروین با تعجبی و حیرتی که اولین بار بود تو صورتش می‌دیدم گفت:
-اما این ممکن نیست که واسه یه انسان معمولی همچین رنگ چشمی وجود داشته باشه!
- لازم نیست حسودی کنی!
شروین اخم کرد و به اتاقش رفت. به سامیا نگاه کردم و گفتم:
-میشه یکم درباره ی گروه و همچنین درباره ی خون‌آشام‌ها بهم بگی؟
سامیا- باشه. ببین، همینطور که می‌دونی ما گروه خون‌آشام ها هستیم. اسم گروهمون ومپایرها هست و اعضای گروه با تو و شروین و متین میشه ۱۱ نفر. شاید فک کنی کمه اما این افراد وفادار‌ترین افراد گروه هستن.
-چرا از گروه فقط متین رو نام بردی؟
سامیا- چون اون رئیس اصلی گروه هست اما الان که اون نیست، شروین رئیس گروهه. چون بعد از متین، اون سنش و تجربش از ما بیشتره.
- آها، بعد متین کجاست؟ و البته منظورت از اینکه سنش از شما بیشتره چیه؟ آخه همسن شما می‌خوره !
سامیا- واسه یه سری کار رفته لندن. الان درباره ی سنم بهت توضیح میدم.
- آها. خب بگو.
سامیا- خب ببین، خون‌آشام ها دندون‌های نیش بلندی دارن که با استفاده از اون خون زندگان رو می‌مکن البته خون‌آشام ها زندگی جاویدان دارن و با گذر سن پیر نمیشن و در هر سنی تبدیل بشن در همون سن می‌مونن. به خاطر همینه که میگم متین و شروین سنشون از ما بیشتره. راستی وقتی یه نفر خون‌آشام میشه پوستش شفاف‌تر میشه و بسیار خوشگل‌تر. خون‌آشام ها به چوب حساسن و با فرو رفتن اون به بدنشون زخمی به جا می‌مونه که جاش نمیره. اگه موقع خون‌‌آشام بودن با هر چیزی به غیر از چوب زخمی بشی زخمت سریع ترمیم پیدا می‌کنه. خون‌آشام‌ها قدرت خواندن ذهن و هیپنوتیزم رو دارن، البته فقط خون آشام های رده بالا هستن که می‌تونن ذهن رو بخونن. یادته موقعی که از خواب بیدار شدی احساس تشنگی می‌کردی؟ به خاطر این بود که تازه تبدیل شده بودی علایم دیگه‌ای که به زودی متوجه میشی دید عالی حتی در شب، شنوایی فوق العاده، و حساسیت به نور خورشید، که من برای این قضیه یه چیزی برات آوردم.
 

Kiana

کاربر تازه وارد
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
102
امتیاز
38
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
بعدش یه گردنبند بهم داد که روش نوشته‌های عجیبی وجود داشت.
- این چیه؟
سامیا- اینو دادم یکی از دوست‌هام که ساحره هست درست کرده. اگه با این زیر نور آفتاب بری مشکلی برات پیش نمیاد.
-وای ممنون سامی
و بهش یه لبخند زدم و اونم با یه لبخند و خواهش می‌کنم جوابم رو داد. بلند شدم و به اتاقم رفتم. تو آینه خودم رو نگاه کردم، واقعاً خوشگلتر شده بودم. صورتی به سفیدی برف، دماغی خوش‌فرم، ل*ب های قلوه ای که خدا‌دادی سرخن، موهای مشکی فر که تا زیر با*سنم می‌رسید و چشم‌هایی که همه رنگ توش پیدا می‌شد و حالت رنگین کمونی داشت. تو صورتم چشم‌هام بیشترین توجه رو جلب می‌کرد. خودم عاشق چشم‌هام بودم اما هر کی که می‌دید می‌گفت این واسه یه انسان عادی نیست. شونه ای بالا انداختم و شروع به بررسی اتاق کردم. چون این خونه اصلی نبود و فقط وقتی تو ایران کار داشتن به اینجا می‌اومدن زیاد چیز خاصی نداشت. یه تخت کرم با کمد و یه آینه که به دیوار نصب شده بود. یه پنجره هم داشت که منظره زیبایی رو می‌شد از اون دید. یه جنگل با درخت‌هایی که بلندی و بدون‌ برگ بودنشون جلوه خاصی به اون‌ها می‌داد. عاشق اینجور منظره‌هایی‌ ام. البته الان اینجوری خوشگله تو شب واقعاً وحشتناکه. اما به نظر من وحشتناک بودنشون هم قشنگه. خب من تا حالا تو شب تو یک جنگل گیر نکردم که بخوام دربارش تو شب نظر بدم. یکی به در کوبید. رفتم سمتش و در و باز کردم. از کسی که پشت در بود تعجب کردم نمیشناختمش. یه مرد که انگار صورتش بر اثر اتش سوزی سوخته بود پشت در بود. قیافه وحشتناکی داشت. لبش جمع شده بود و من دندان‌ها و لثش رو که به طور وحشتناکی خونی بود رو می‌دیدم. یکی از چشماش رو انگار یکی چنگ زده بود و مو نداشت. ماتم برده بود حتی نمی‌توانستم جیغ بزنم. دهنش رو باز کرد و تو صورتم غرشی که شبیه زوزه گرگ بود کرد. بالاخره دهنم باز شد و یه جیغ بلند زدم که مرده گوشش رو گرفت و به خودش می‌پیچید. صدای پله‌ها اومد بچه‌ها اومدن و با دیدن اون مرد متعجب شدند سریع به خودشون اومدند و به اون مرد حمله کردند من مثل این فلجا فقط نگاشون می‌کردم آخر سر مرده دو‌وم نیاورد و از پنجره پرید و بیرون رفت من همینجوری مونده بودم و به پنجره نگاه می‌کردم آریانا اومد سمتم و من رو به پایین برد و رو مبل نشوند.
 

Kiana

کاربر تازه وارد
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
102
امتیاز
38
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
سرم رو برگردونم به سمت شروین و گفتم:
-این کی بود؟ چرا وقتی من جیغ زدم گوشش رو گرفت؟
شروین- اون یکی از آدم‌های قوی گروه خطره. گروهی که تمام افرادش گرگینه هستند و از قدیم با تموم گروه‌ها مشکل داشتن و اینم بگم که طرفدار کارای هستند. خب در مورد جیغت من هیچ نظری ندارم تا حالا همچین چیزی ندیده بودم!
بعد سرشو انداخت پایین و زمزمه کرد:
-اما اونها چرا دنبال تو بودن؟
-راست میگیا من هیچی ندارم که بخوان دنبال من باشن!
شروین با حیرتی که تو صورتش بود گفت:
-تو ذهنم رو خواندی؟!
-من ذهنت رو نخوندم تو زمزمه کردی!
شروین- اما من زمزمه نکردم من تو فکرم این رو گفتم.
-خب اصن تو فکرتم باشه مگه خون‌آشام ها نمی‌تونن ذهن رو بخونن؟
شروین- اولا فقط خون آشام های رده بالا، دوما من و متین یه کاری کردیم که هیچ کس حتی کارای هم نمی‌تونه ذهن مارو بخونه.
نمی‌دونستم کارای کیه اما یه چیزی رو خوب می‌دونستم که اون از همه ما قوی تره. چون برای اینکه بهم بفهمونن که یه چیزی خیلی قدرت داره با کارای مقایسش می‌کردن. بالاخره کنجکاویم پیروز شد و پرسیدم:
- این کارای کیه؟
شروین- بهتره بقیه رو متین بهت بگه!
چشم‌هام رو مثل گربه کردم و لب و لوچ رو آویزون کردم و گفتم:
-بگو دیگه شروین!
یه لحظه محو چشم‌هام شد و تو چشم‌هاش یه چیز خاص رو دیدم ولی بعد نگاش رو گرفت و اخم کرد و با لحن سردی که حالم رو بهم زد، گفت:
-نه متین خودش میاد بهت میگه میرم بچه‌ها رو صدا کنم بریم شهر خودمون توأم بهتره وسایلت رو جمع کنی.
چشم غره ای رفتم و پشتش اداش رو در آوردم. همینجوری دهنم کج بود که برگشت و با پوزخند گفت:
-من پشتمم چشم دارم حواست رو جمع کن.
تو همون حالت خشک شدم. اونم یه پوزخند مسخره دیگه زد به سمت راه پله حرکت کرد. همینجور که داشتم به شروین بد و بیراه میگفتم به سمت اتاقم راه افتادم. فکرم مشغول اون جیغ و اینکه چرا دنبال من بودن بود. هوف ولش کن اینا کدوم کارشون معلومه که این یکی معلوم باشه. دیروز با سامی رفتیم و چمدونم رو آوردیم بازش نکرده بودم. لباس پوشیدم و به حال رفتم دیدم بچه‌ها هم آماده ایستاده بودن.
 

Kiana

کاربر تازه وارد
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
102
امتیاز
38
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
قرار شد با هواپیما بریم؛ چون من راهش رو بلد نیستم که با سرعت خون آشامیم بریم اونجا. بلیط و گرفتیم و سوار شدیم. کنارم یه پسره جوون نشسته بود که موهای مشکی و ابروهای مشکی داشت؛ ولی چشم‌هاش یه رنگی بین سبز و آبی بود. وای این چقدر جیگره! این‌ها رو همه رو تو یه نگاه فهمیدم. سامی دقیقا صندلی کناری پسره نشسته بود. حواسم به پنجره بود که پسره گفت:
- ببخشید خانم؟
برگشتم سمتش و گفتم:
- بله بفرمایید؟
یه لحظه همینجوری بهم خیره شد. از نگاهش خوشم نیومد و اخم کردم و گفتم:
-کاری داشتید؟
به خودش اومد و گفت:
-ام... نه این اقا کارتون دارن.
و به سامی اشاره کرد. به سمت سامی برگشتم و با دیدن قیافش از خنده غش کردم. دست‌هاش توش پفک بود و دور لباش هم پفکی بود، جوری که به لپاش هم می‌رسید. قیافش شبیه پسر بچه های تخس و شر شده بود. به سختی با دهنی که پر از پفک بود گفت:
-می‌خوری میشا؟
انقد بامزه بود، خندم بند نمی‌اومد تا جوابش رو بدم. پسره الان با خودش میگه این تا حالا اخم کرده بود الان داره از خنده غش می‌کنه...
-سامی تروخدا بزار من یه عکس ازت بگیرم.
سامی- به شرط اینکه به شروین و متین نشون ندی.
بعدش یه لبخند بزرگ زد که همه ی دندون هاش معلوم شد. البته پفکا رو قورت داده بود.
- باشه قول میدم.
گوشیم رو درآوردم و اونم یه ژست خنده دار گرفت و ازش عکس گرفتم. گوشیم رو گرفت و نگاه کرد از خنده داشت می‌مرد. پسره سمت سامی برگشت و گفت:
-می‌تونم بپرسم کجا میرید؟
سامی با یه لبخند شیطون جواب داد:
- داریم می‌ریم لندن دیگه!
بعدش اضافه کرد:
- اسمت چیه؟
گفت:
-اسمم رهامه.
این رو که گفت یه سری از تصاویر تو ذهنم شکل گرفت. یه زن که اسم رهام و رها رو صدا می‌زد. سرم رو گرفتم و به رهام نگاه کردم. اونم داشت به من نگاه می‌کرد. تو چشم‌هاش یه چیزی رو می‌دیدم اما من هیچ وقت نتونستم از چشم‌های آدم‌ها حرفاشون رو بفهمم. به خاطر همین نگاهم رو گرفتم و به پنجره دوختم یعنی اون زنه کی بود؟ داشت دنبال کی می‌گشت؟ چرا من باید این تصاویر رو ببینم؟ اینقد به این چرا ها فکر کردم که خوابم برد.
 

Kiana

کاربر تازه وارد
کاربر عادی
عضویت
30/9/19
ارسال ها
12
امتیاز واکنش
102
امتیاز
38
محل سکونت
جایی کِه تاریکی آنجاست...
داشتم خواب همون زن و می‌دیدم که می‌گفت:
_ خطر نزدیکه. خیلی نزدیک...
می‌خواست باز حرف بزنه که یه نفر از خواب بیدارم کرد، سامیا بود. هواپیما رو زمین نشسته بود. از هواپیما بیرون اومدیم و به سمت ساک‌ها رفتیم. آریانا و شروینم اونجا بودن. باهم به سمت ماشینی که دنبالمون اومده بود، رفتیم. نزدیک دو ساعت تو راه بودیم تا به اون شهر رسیدیم. هنوزم نتونستم اسمش رو کامل یاد بگیرم خیلی سخته.
آریانا_ به شهر کورووادور خوش اومدی میشا!
یکم ترسیده بودم، آخه خیلی ترسناک بود. درخت‌ها توهم پیچیده بودن و فضای ترسناکی ایجاد کرده بودن، راننده ماشین رو نگه داشت و ما به سمت خونه‌ای که خیلی بزرگ و زیبا بود، حرکت کردیم. شروین رفت جلو و در زد. یه پسره که می خورد خارجی باشه، در رو باز کرد و گفت:
_ خوش اومدین بچه‌ها.
و از جلوی در کنار رفت تا رد بشیم؛ وقتی من رو دید از تعجب خشکش زد و حواسش نبود که جلوی در ایستاده.
_ اهم... ببخشید نمی‌خوای از جلوی در بری کنار؟
پسره به خودش اومد و رفت کنار. داخل شدم از حالش معلوم بود که خونه‌ی فوق العاده ای هست؛ خدایی حس توضیح ندارم. این پسرا خاک تو سرشون نگفتن من نمی‌تونم این چمدون رو حمل کنم! رو مبل‌ها به جز من و شروین و سامیا و آریانا و متین که نبود، شیش نفر دیگه نشسته بودن. سرم رو که تا حالا داشت اینور اونور رو بررسی می‌کرد به سمت اون ها گرفتم که دیدم، همه دارن به من نگاه می‌کنن؛ بخاطر رنگ چشم‌هام بود. سامیا شروع کرد به معرفی من:
_ بچه‌ها این میشا هست که توسط مایکل گاز گرفته شده و هنوز کامل نیست.
همه‌ی بچه‌ها گفتن:
_ چی؟ مایکل گازش گرفته؟
سامیا_ آره.
بعدش شروع کرد به معرفی بچه‌ها. به یه دختر که می خورد بیست سالش باشه اشاره کرد و گفت:
_ این دل آرا هست شصت سالش این یکی آقا آرمان هست‌.
آرمان_ سلام میشا.
دل آرا_ سلام میشی جون.
از دل آرا خوشم اومد. سامیا بقیه رو هم معرفی کرد:
_ عرشیا.
بعد به همون پسره که درو باز کرده بود، اشاره کرد و گفت:
_ آنتونی و دریا و رزا. فک کنم رزا همسن تو هست میشا.
_ مگه تو می دونی من چند سالمه؟
سامیا_ نه!!
با خنده گفتم_ ۲۲ سالمه.
سامیا_ خوبه رزا ۲۰ سالشه.
_ آها، پس دو سال کوچیک تره.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا پایین