خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
  
عضویت
7/8/18
ارسال ها
693
امتیاز واکنش
30,715
امتیاز
398
زمان حضور
70 روز 21 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع

بُت پرستی آخرش شوم است باید بشکنی
و خدا از تو چه قدر دور است _آیا با منی؟!










نام رمان: بُت

ژانر: اجتماعی، عاشقانه
سبک: رئالیسم


خلاصه:
دختر سر به زیرِ حاج آقا نعمت الله سلیمانی، خیّر بزرگ و نامدار شهر، از محرومیت‌هایی که حاجی برایش ساخته خسته شده و پنهانی دست به شورش می‌زند تا دیگر مطیع نباشد.
در این حین رازهای بزرگی را می‌فهمد که...




ویژه رمان۹۸ رمان بت | ES_SHIMA کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Saghar، *ELNAZ*، *RoRo* و 41 نفر دیگر

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
  
عضویت
7/8/18
ارسال ها
693
امتیاز واکنش
30,715
امتیاز
398
زمان حضور
70 روز 21 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع


همه‌ی انسان‌ها در زندگی‌شون یه بُت و الگو دارن! بُت شما کیه؟!


مقدمه:
_ قدم نو رسیده مبارک باشه. اسمش چیه؟
بدون هیچ صحبت قبلی همه جواب را می‌دانستند. "فاطمه" بی برو برگرد اسم حضرت فاطمه نام نوزاد بود.
همان طور که همه نگفته می‌دانستند نام پسر بزرگش محمد است!
این‌ها سنت‌هایی ننوشته بود که همه به آن معتقد بودند. شاید حتی نام همسر این نوزاد هم باید علی می‌بود!
حاجی با مهارت تسبیح را دور دستانش حرکت داد و بدون آن که دختر را در حصار دست‌هایش بگیرد، سرش را نزدیک گوش دختر برد:
_
الله اکبر، الله اکبر...


ویژه رمان۹۸ رمان بت | ES_SHIMA کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Saghar، *ELNAZ*، *RoRo* و 36 نفر دیگر

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
  
عضویت
7/8/18
ارسال ها
693
امتیاز واکنش
30,715
امتیاز
398
زمان حضور
70 روز 21 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع


مردم از هر چی بُت می‌سازن تا پشتِ هیبتش سنگر بگیرن!

بُت شما چیه؟ / کیه؟


بُتت رو بشکن!


با هم از آسانسور خارج شدیم. در باز بود. خانه تاریک بود و هیچ چیزی پیدا نبود. یگانه با قدم‌های سریع وارد خانه شد و من هم پشت سرش رفتم.
در پشت سرم بسته شد. با تعجب برگشتم. صدای قفل شدن در زنگ هشداری برایم بود.
_یگا...
چراغ‌ها روشن شد و با انفجار خرده‌های کاغذ رنگی رویم و ترکاندن بادکنک‌ها، فریادها به سمتم شلیک شد:
_هَپی بِرت‌ دِی تو یو! تولدت مبارک!
جیغ و دادها بلند بود و همه‌ی نگاه‌ها به سمت من بود.
با تعجب به پسر و دخترهای دانشگاه نگاه کردم. هر چه گشتم یگانه را پیدا نکردم.
_ایول دختر، واقعاً آوردیش... کارت حرف نداشت.
_باورم نمی‌شه راضی شد بیاد.
_شرط رو باختی پسر!
به دنبال صداها گشتم و اول از همه، با شایان روبرو شدم.
چادرم را در دست‌هایم فشردم. برگشتم و خواستم از در خارج شوم که روزبه جلویم را گرفت:
_کجا خانمی؟ تولد تو هست! جشن بی تو نمی‌شه که...
اخم کردم. به سمت یگانه که کنار شایان ایستاده بود چرخیدم:
_یگان، قرار بود با هم درس بخونیم! تو...
شایان به سمتم آمد. خواست دستم را بگیرد. آن‌چنان با خشم نگاهش کردم که منصرف شد. نیلوفر کیک را به دست شایان داد.
شایان جلویم زانو زد و کیک را به سمتم گرفت:
_اجازه نمیدی تولد ۲۰ سالگیت رو جشن بگیریم؟
مظلوم و پر بغض گفته بود.
"تولدت مبارک فاطی جون!"
با خواندن نوشته‌ی کیک شکلاتی اخم‌هایم بیشتر از قبل شد:
_ امروز که...
امروز چندم بود؟ ۱۳ آذر، تولدم بود! چه طور یادم رفته بود؟ چشم‌هایم را بستم:
_لطفاً بذارید برم.
_تنها کجا می‌خوای بری فاطمه؟ من برات تدارکات دیدم. لطفاً کمی بمون...
بغض شایان باعث شد که بقیه هم خواهش را شروع کنند:
_فقط چند ساعت...
_لطفاً...
روزبه تیر آخر را زد:
_بخوای الان بری هم ما نمی‌ذاریم!
با اخم به یگانه نگاه کردم. خودش فهمید که منتظر جواب قانع کننده‌ای هستم:
_قول میدم چیزی نشه... مجبور شدم.
_جمع کنید این مسخره بازی‌ها رو...
_بد نشو دیگه ! بده پسرِ برات تولد گرفته؟ همه‌ی دخترای این‌جا عاشق اینن شایان یه نگاه بهشون بکنه. اون وقت این اُمُل‌‌...
نفهمیدم که صدا از کجا می‌آمد. بغض گلویم را گرفته بود. هیچ کسی همراهم نبود و همه طرف شایان بودند!
جمعیت را کنار زدم و خواستم حداقل به گوشه‌ای بروم که شایان چادرم را گرفت. مجبور به ایستادن شدم. چادرم را بویید.
در سرم تنها جمله‌ی "کاش عطر نزده بودم!" می‌چرخید.
گوشه‌ی چادرم را گرفت و با این کارش دست و جیغ بقیه بلند شد.
_کیک رو می‌بری؟
پوفی کشیدم. برای خاموش کردن هیاهوی جمعیت و تمام شدن این قضیه مجبور به قبول پیشنهاد شایان بودم.
_بگو فیلم و عکس نگیرند!
جمله‌ی محالی بود و خودم هم خوب می‌دانستم! شایان لبخندی زد.
آهنگ پخش شد و نیلوفر به سمتم آمد.
_چادرت...
_این یکی دیگه هرگز!
پشت چشمی نازک کرد و با صدای نازک و مثلاً لَوَندش جواب داد:
_کاری می‌کنی که به بچه‌ها بگم با زور از سرت در بیارند! می‌دونی که می‌گم.
پوزخندی زدم:
_فردا صبح که به هم می‌رسیم!
_الان که شبه!
می‌دانستم؛ آن قدر بی‌شعور بود که می‌گفت چادرم را دربیاورند و من هم با فیلم و عکس‌هایی که گرفته بودند حتی اگر به حراست چیزی می‌گفتم؛ با وجود بی گناهی‌ام، باز هم انگشت‌نمای تمام دانشگاه می‌شدم.
چادرم را در آوردم و به دستش دادم. مقنعه‌ام را مرتب کردم. صدای جیغ بچه‌ها دوباره بالا رفت و شروع به رقصیدن کردند.
درنا چاقوی تزئین شده‌ای را برداشت و مشغول رقصیدن با ناز و ادای مخصوص خودش شد.
پوفی کشیدم. خودم و یگانه را لعنت فرستادم که به این جشن کذایی آمده‌ بودم! من تلافی تک تک این ساعات را سرش درمی‌آوردم.
درنا با ناز به سمتم آمد و چاقو را به سمتم گرفت. خواستم چاقو را از او بگیرم که سریع دستش را عقب برد و دوباره رقصید.
عصبی اطراف را نگاه کردم. درنا دوباره چاقو را به طرفم گرفت.
این بار سریع چاقو را گرفتم. ولی، باز هم چاقو را عقب کشید. لبه‌ی تیزش روی دستم بود؛ اما، چاقو را رها نکردم و قطره‌های خون شروع به ریختن کرد. درنا با تعجب به من نگاه کرد و چاقو از دستش رها شد!
چاقو را گرفتم و با دستمال خون را پاک کردم.
فقط درنا متوجه زخم شدن دستم شد. بقیه بی خیال شروع کردند:
_۲۰، ۱۹...
در حال شمارش معکوس بودند که بی حوصله و بدون منتظر ماندن تمام شدن شمارش، شمع‌ها را فوت کردم و کیک را بریدم.
از جمعیت فاصله گرفتم و کنار پنجره ایستادم! کاش زودتر این جشن مضحک تمام می‌شد.
همه شروع به رقصیدن کردند. دودهایی در هوا بود که داشت مرا خفه می‌کرد. نیلوفر با ابهت و کلاسی که فقط از او بر‌می‌آمد سیگار می‌کشید و دود را در گلویش نگه می‌داشت!
چه راحت نصف دانشجوها معتاد بودند!
در آن شلوغی و همهمه صدای آشنایی شنیدم!
شایان با بشقابی پر از کیک و خامه به سمتم آمد. آهسته لـ*ـب زدم:
_چرا یه بار بهت می‌گم نمی‌خوامت ولم نمی‌کنی؟ از اذیت کردنم خوشت میاد؟
صدا باز هم آمد و این بار توانستم آن را تشخیص دهم. زنگ آیفن بود که پشت سر هم زده می‌شد.
_صدای آیفن...
شایان کیک را روی میز گذاشت:
_این دیگه کیه؟ کسِ دیگه‌ای قرار نبود بیاد...


ویژه رمان۹۸ رمان بت | ES_SHIMA کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • تعجب
Reactions: Saghar، *ELNAZ*، *RoRo* و 36 نفر دیگر

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
  
عضویت
7/8/18
ارسال ها
693
امتیاز واکنش
30,715
امتیاز
398
زمان حضور
70 روز 21 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
سوزش دستم مرا از فکر شایان و آیفن بیرون کشید. به دستم نگاه کردم. هم چنان در حال خون‌ریزی بود.
رقص نور‌ها خاموش شد و صدای آهنگ کم شد.
_بچه‌ها جمع کنید.
_چی شده؟
شایان عصبی موهایش را عقب راند و علت حرف اولش را گفت:
_پلیس جلو در خونه هست.
با این حرف همهمه‌ای بین بچه‌ها ایجاد شد. تنم یخ زد.
پلیس! دیگر کسی توجه نمی‌کرد که این‌جا جشن تولدی غافلگیرانه بوده و یا خانواده‌ام فرصت توضیح این امر را نمی‌دادند... هر چه که بود مهمانی مختلط و تقریباً پارتی بود!
کلمه‌ی پارتی مغزم را سوراخ می‌کرد.
و من هم در آن پارتی مضحک حضور داشتم!
چه کسی قبول می‌کرد که من بی گناهم؟ چه کسی قبول می‌کرد که یگانه مرا گول زده و راه برگشتی نداشتم؟ اصلاً قبول هم که می‌کردند باز هم اسمم بد در می‌رفت! دختر حاج آقا سلیمانی و پارتی!
شایان همه را ودار به سکوت کرد:
_بچه‌ها سر و صدا نکنید. این جوری بدتره.
_چی‌کار کنیم؟
شایان با خشم به نیلوفر که این سوال را پرسیده بود زل زد. نفس عمیقی کشید.
_در رو باز نمی‌کنیم.
_این جوری که نمی‌شه.
_خونه‌ی خودمه! هر چیزی بشه یقه‌ی من رو می‌گیرند.
_این جا که خونه‌ی تو نیست احمق، چرا دروغ می‌گی.
با این حرف رضا همه به شایان نگاه کردند و منتظر جواب شدند.
شایان خواست چیزی بگوید که کسی به در زد.
_پلیس، لطفاً در رو باز کنید. می‌دونیم که داخل هستید!
همه به حرکت افتاده بودند و کسی ایده‌ای نداشت. نگاهم به یگانه افتاد که بی صدا در حال رفتن به بالکن بود.
با خشم دستم را مشت کردم که درد، امانم را برید. با عجله پشت سرش وارد بالکن شدم!
_احمق، ببین من رو تو چه دردسری انداختی! الان چی‌کار کنیم؟ یگانه به خدا می‌کشمت...
یگانه سیگاری را آتش زد که این مرا عصبی‌تر کرد:
_تو سیگار می‌کشی؟ از کِی تا حالا؟ الان وقت سیگار کشیدنه؟ وای خدا، من چه قدر احمق بودم که دوست خودم رو نمی‌شناختم. سیگار بکشی که بدتر می‌گیرنمون!
_داخل خونه پر از مواده کارمون تمومه!
این را گفت و کام عمیقی از سیگارش گرفت.
دستم را بالا آوردم و خواستم در گوشش بزنم که صدای باز شدن در و جیغ دخترها دستم را در هوا بی حرکت کرد.
_وای فاطمه فهمیدم.
نگاهم را به یگانه دوختم. داشت به واحد کناری که نزدیک بود نگاه می‌کرد. بالکن فاصله ای یک متری با بالکن این خانه داشت و فاصله‌اش تا زمین زیاد بود. درِ تراس واحد کناری باز بود و پرده‌ی طلایی تکان می‌خورد. فکر یگانه را خواندم. آب دهانم را خوردم:
_یگان، ارتفاع خیلی زیاده!
_می‌گیرنمون...
_همه رو بگیرید!
با این صدای خشن که تقریباَ نزدیکمان بود ریحانه سیگار را پایین انداخت و تند پرید.
لبه‌ی تراس فرود آمد و در حال افتادن بود. خودش را به داخل تراس پرت کرد. نفس عمیقی کشید و به من نگاه کرد.
برای پریدن دو دل بودم.
_این جا فقط یه مهمونیه دوستانس...
صدا دقیقاً کنار درِ تراس بود. ترس امانم را بریده بود. در یک حرکت آنی چشم‌هایم را بستم و به طرف تراس کناری پریدم.
پایم پیچ خورد و درد شدیدی را احساس کردم.
_آخ...
یگانه دستش را روی دهانم گذاشت.
_داد نزن! الان ما رو هم می‌گیرند.
_آخ یگان پام!
_باید از این‌جا بریم. الان پلیسا میان توی تراس!
_من نمی‌تونم حرکت کنم.
یگانه دستم را دور گردنش انداخت و بلندم کرد و به داخل خانه برد.
همان لحظه‌ی سایه‌ی یک مرد را دیدم که وارد تراس شد.



ویژه رمان۹۸ رمان بت | ES_SHIMA کاربر انجمن رمان 98

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Saghar، *ELNAZ*، *RoRo* و 33 نفر دیگر

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
  
عضویت
7/8/18
ارسال ها
693
امتیاز واکنش
30,715
امتیاز
398
زمان حضور
70 روز 21 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
به خاطر اصرارهای آیدا یه پست داریم...
من به دلیل مشغله‌های سایت, رمان‌های در حال تایپ زیاد و... امکان پست گذاری مرتب ندارم دوستان..
درک کنید!


نفس در...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



ویژه رمان۹۸ رمان بت | ES_SHIMA کاربر انجمن رمان 98

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: Saghar، *ELNAZ*، *RoRo* و 32 نفر دیگر

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
  
عضویت
7/8/18
ارسال ها
693
امتیاز واکنش
30,715
امتیاز
398
زمان حضور
70 روز 21 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
پوزخندی گوشه‌ی لـ*ـبش جای گرفت و با همان پوزخندی لـ*ـب زد:
_اگه دست من بود ولت می‌کردم تا از درد بمیری! ولی، خونت داره خونه‌ی من رو کثیف می‌کنه!
نگاهم به دستم افتاد. پر از خون بود و روی پارکت خانه‌ هم چند قطره خون افتاده بود.
توقع بودن این همه خون در دستم را نداشتم. با ترس آب دهانم را خوردم.
مرد بی توجه به حال من،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



ویژه رمان۹۸ رمان بت | ES_SHIMA کاربر انجمن رمان 98

 
  • تشکر
  • تعجب
  • جذاب
Reactions: Saghar، *ELNAZ*، *RoRo* و 30 نفر دیگر

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
  
عضویت
7/8/18
ارسال ها
693
امتیاز واکنش
30,715
امتیاز
398
زمان حضور
70 روز 21 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
حرف‌هایش مرا گیج و منگ کرده بود. با دهانی باز و بدون توانایی دفاع از خودم نگاهش می‌کردم. لعنتی، من زخمی و آسیب دیده در خانه‌اش بودم و اون می‌توانست هر کاری با من کند!
حاضر بودم بمیرم؛ اما، این پسر خفه شود. در یک لحظه صدایی از پایم آمد. درد بدی در تمام وجودم پیچید و جیغ بلندی کشیدم.

[FONT=B...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



ویژه رمان۹۸ رمان بت | ES_SHIMA کاربر انجمن رمان 98

 
  • تشکر
  • جذاب
  • خنده
Reactions: Saghar، *ELNAZ*، *RoRo* و 33 نفر دیگر

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
  
عضویت
7/8/18
ارسال ها
693
امتیاز واکنش
30,715
امتیاز
398
زمان حضور
70 روز 21 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
*
_هی دختر، دختر خانم!
آرام چشم‌هایم را باز کردم. هوا تاریک بود و ماشین اول زعفرانیه ایستاده بود. خواستم بگویم من کجا هستم که همه چیز یادم آمد! من چه طور به این پسر اعتماد کردم و در ماشینش خوابیدم؟ اگر بلایی سرم آورده بود؟ اگر بی هوش شده بودم...
_دختر خانم، آدرس خونتون رو نمیدی؟ من کار و زندگی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



ویژه رمان۹۸ رمان بت | ES_SHIMA کاربر انجمن رمان 98

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: Saghar، *ELNAZ*، *RoRo* و 30 نفر دیگر

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
  
عضویت
7/8/18
ارسال ها
693
امتیاز واکنش
30,715
امتیاز
398
زمان حضور
70 روز 21 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
سری به معنی تاسف برای خودم تکان دادم و به اتاقم رفتم تا مادرم وقت پرسیدن سوالی نکند و بعد هم یادش برود.
با ورودم به اتاق و بستن در، نفس راحتی کشیدم.
لباس‌هایم را درآوردم. پیراهن لش مشکی بلندی که آستین انگشتی داشت را پوشیدم تا زخم دستم را مخفی کنم. دامن بلندی پوشیدم که حریره‌های سیاهش روی زمین کشیده می‌شد.
به خودم در آیینه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



ویژه رمان۹۸ رمان بت | ES_SHIMA کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Saghar، *ELNAZ*، *RoRo* و 28 نفر دیگر

! Shîma !

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
  
عضویت
7/8/18
ارسال ها
693
امتیاز واکنش
30,715
امتیاز
398
زمان حضور
70 روز 21 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
_بله، دخترشون هستند!
سرم را پایین انداختم و دسته‌ی مبل را گرفتم تا بتوانم سر پا بایستم.
خدایا، عجب اشتباهی، من مقصر نبودم. همه چیز یک دفعه رخ داد.
توضیح دادن شاید اشتباه بود. کار انجام شده بود. شاید باید قید دانشگاهم را می‌زدم.
_شما، شماره‌ی این‌جا رو از کجا آوردید؟
همه به دهان محمد زل زده بودند. ادامه داد:
_بله بهشون...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



ویژه رمان۹۸ رمان بت | ES_SHIMA کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Saghar، *ELNAZ*، *RoRo* و 24 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا