بستن اطلاعیه

*فراخوان*

سلام مهمان عزیز

از لینک زیر دیدن فرمایید:

فراخوان: تکمیل کادر انجمن

اشعار مهدی اخوان ثالث

شروع موضوع توسط دختر بازیگوش ‏14/7/19 در انجمن اشعار شاعران

  1. دختر بازیگوش

    دختر بازیگوش مدیر ویرایش + منتقد عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن منتقد انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏31/10/18
    ارسال ها:
    346
    تشکر شده:
    4,077
    امتیاز دستاورد:
    153
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    !
    محل سکونت:
    مرز جنون
    قاصدک

    قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
    از كجا وز كه خبر آوردی؟

    خوش خبر باشی. اما، ‌اما...
    گردِ بام و در من
    بی ثمر می‌گردی

    انتظار خبری نیست مرا
    نه ز یاری
    ! نه ز دیار و دیاری باری...

    برو آنجا كه بُوَد چشمی و گوشی با كس
    برو آنجا كه تو را منتظرند

    قاصدک!
    در دل من همه كورند و كرند
    دست بردار ازین در وطنِ خویش، غریب

    قاصدِ تجربه‌های همه تلخ
    با دلم می‌گوید
    كه دروغی تو، دروغ
    كه فریبی تو، فریب

    قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای

    راستی آیا رفتی با باد؟
    با توام، آی! كجا رفتی؟ آی...

    راستی آیا جائی خبری هست هنوز؟
    مانده خاکسترِ گرمی، جائی؟

    در اجاقی طمعِ شعله نمی‌بندم، خردک شرری هست هنوز؟

    قاصدک!

    ابرهای همه عالم شب و روز، در دلم می‌گریند.

     
    آخرین ویرایش: ‏14/7/19
    ~●Monster●~ و Es_shima از این پست تشکر کرده اند.
  2. دختر بازیگوش

    دختر بازیگوش مدیر ویرایش + منتقد عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن منتقد انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏31/10/18
    ارسال ها:
    346
    تشکر شده:
    4,077
    امتیاز دستاورد:
    153
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    !
    محل سکونت:
    مرز جنون
    سبز

    با تو دیشب تا کجا رفتم
    تا خدا وآن سوی صحرای خدا رفتم

    من نمی‌گویم ملائک بال در بالم شنا کردند
    من نمی‌گویم که بارانِ طلا آمد
    با تو لیک ای عطرِ سبزِ سایه پرورده
    ای پری که باد می‌بردت...
    از چمنزارِ حریرِ پر گل پرده
    تا حریم سایه‌های سبز
    تا بهارِ سبزه‌های عطر
    تا دیاری که غریبی‌هاش می‌آمد به چشمِ آشنا، رفتم.

    پا به پای تو که می بردی مرا با خویش
    هم‌چنان کز خویش و بی خویشی
    در رکابِ تو که می‌رفتی
    هم عنان با نور
    در مجلل هودجِ سر و سرود و هوش و حیرانی
    سوی اقصامرزهای دور
    تو قصیل اسب بی آرام من، تو چتر طاووسِ نرِ مستم
    تو گرامی‌تر تعلق،‌ زمردین زنجیرِ زهرِ مهربان من
    پا به پای تو
    تا تجرد تا رها رفتم.

    غرفه های خاطرم پر چشمکِ نور و نوازش‌ها
    موجساران زیر پایم رامتر پل بود
    شکرها بود و شکایت‌ها
    رازها بود و تأمل بود
    با همه سنگینی بودن
    و سبک‌بالی بخشودن
    تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدلِ او
    عزت و عزل و عزا رفتم

    چند و چون‌ها در دلم مردند
    که به سوی بی چرا رفتم

    شکر پر اشکم نثارت باد
    خانه‌ات آباد ای ویرانیِ سبزِ عزیزِ من
    ای زبرجد گون نگین،‌ خاتمت بازیچه‌ی هر باد
    تا کجا بردی مرا دیشب
    با تو دیشب تا کجا رفتم...
     
    آخرین ویرایش: ‏14/7/19
    ~●Monster●~ و Es_shima از این پست تشکر کرده اند.
  3. دختر بازیگوش

    دختر بازیگوش مدیر ویرایش + منتقد عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن منتقد انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏31/10/18
    ارسال ها:
    346
    تشکر شده:
    4,077
    امتیاز دستاورد:
    153
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    !
    محل سکونت:
    مرز جنون
    چون سبوی تشنه

    از تهی سرشار
    جویبار لحظه‌ها جاری‌ست

    چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب،
    واندر آب بیند سنگ
    دوستان و دشمنان را می شناسم من
    زندگی را دوست می دارم
    مرگ را دشمن
    وای ، اما با که باید گفت این؟

    من دوستی دارم
    که به دشمن خواهم از او التجا بردن

    جویبار لحظه ها جاری
     
    آخرین ویرایش: ‏14/7/19
    ~●Monster●~ و Es_shima از این پست تشکر کرده اند.
  4. دختر بازیگوش

    دختر بازیگوش مدیر ویرایش + منتقد عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن منتقد انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏31/10/18
    ارسال ها:
    346
    تشکر شده:
    4,077
    امتیاز دستاورد:
    153
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    !
    محل سکونت:
    مرز جنون
    عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
    گردی نستردیم و غباری نستاندیم

    دیدیم که در کسوتِ بخت آمده نوروز
    از بی دلی او را زِ درِ خانه براندیم


    آفاق پر از پیک و پیام است. ولی ما...
    پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم


    من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
    سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم


    صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
    ما این خرکِ لنگ
    ، زجویی نجهاندیم


    از نُه خمِ گردون بگذشتند حریفان
    مسکین من و دل در خمِ یک زاویه ماندیم


    طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار
    عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
     
    ~●Monster●~ و Es_shima از این پست تشکر کرده اند.
  5. دختر بازیگوش

    دختر بازیگوش مدیر ویرایش + منتقد عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن منتقد انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏31/10/18
    ارسال ها:
    346
    تشکر شده:
    4,077
    امتیاز دستاورد:
    153
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    !
    محل سکونت:
    مرز جنون
    میراث


    پوستینی کهنه دارم من
    یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود
    سالخوردی جاودان مانند
    مانده میراث از نیکانم مرا، این روزگار آلود
    جز پدرم آیا کسی را می‌شناسم من
    کز نیکانم سخن گفتم؟
    نزد آن قومی که ذراتِ شرف در خانه‌ی خونشان
    کرده جا را بهرِ هر چیزِ دگر، حتی برای آدمیت، تنگ
    خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم
    جز پدرم آری
    من نیای دیگری نشناختم هرگز
    نیز او چون من سخن می‌گفت
    هم چنین دنبال کن تا آن پدر جدم
    کاندر اخمِ جنگلی، خمیازه‌ی کوهی
    روز و شب می گشت، یا می‌خفت

    این دبیرِ گیج و گول و کوردل: تاریخ
    تا مذهب دفترش را گاه گه می‌خواست
    با پریشان سرگذشتی از نیکانم بیالاید
    رعشه می‌افتادش اندر دست
    در بنانِ درفشانش کلکِ شیرین سلک می‌لرزید
    حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ، سیه می‌بست
    زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می‌خاست
    هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس.
    ماهِ نو را دوش ما، با چکران، در نیمه شب دیدیم.
    مادیانِ سرخِ یال ما سه کرت تا سحر زایید
    در کدامین عهد بوده‌ست این چنین، یا آن چنان، بنویس!
    لیک هیچت غم مباد از این
    ای عموی مهربان، تاریخ!

    پوستینی کهنه دارم من که می گوید
    از نیکانم برایم داستان، تاریخ...
    من یقین دارم که در رگ‌های من خونِ رسولی یا امامی نیست.
    نیز خونِ هیچ خان و پادشاهی نیست.
    وین ندیمِ ژنده پیرم دوش با من گفت:
    "کاندرین بی فخر بودن‌ها گناهی نیست"

    پوستینی کهنه دارم من
    سالخوردی جاودان مانند
    مرده ریگی دساتانگوی از نیکانم، که شب تا روز
    گویدم چون و نگوید چند
    سال‌ها زین پیش‌تر در ساحلِ پر حاصلِ جیحون
    بس پدرم از جان و دل کوشید
    تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
    او چنین می گفت و بودش یاد
    داشت کم کم شبکلاه و جبه‌ی من نو ترک می‌شد
    کشتگاهم برگ و بر می‌داد
    ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
    من سپردم زورقِ خود را به آن توفان و گفتم:
    "هر چه بادا باد"
    تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
    پوستین کهنه‌ی دیرینه ام با من
    اندرون، ناچار، مالامالِ نور معرفت شد باز
    هم بدان سان کز ازل بودم
    باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
    باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
    و آن بایین حجره زارانی
    کانچه بینی در کتاب تحفه ی هندی
    هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
    روز رحل پوستینش را به ما بخشید
     
    آخرین ویرایش: ‏14/7/19
    ~●Monster●~ از این پست تشکر کرده است.
  6. دختر بازیگوش

    دختر بازیگوش مدیر ویرایش + منتقد عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن منتقد انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏31/10/18
    ارسال ها:
    346
    تشکر شده:
    4,077
    امتیاز دستاورد:
    153
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    !
    محل سکونت:
    مرز جنون
    ما چون دو دریچه، رو به روی هم
    آگاه ز هر بگو مگوی هم

    هر روز سلام و پرسش و خنده
    هر روز قرارِ روزِ آینده


    عمر آینه‌ی بهشت، اما... آه
    بیش از شب و روز تیره و دی كوتاه


    اكنون دل من شكسته و خسته ست
    زیرا یكی از دریچه‌ها بسته ست


    نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد
    نفرین به سفر، كه هر چه كرد او كرد


    در گذرگاه زمانِ خیمه شب بازیِ دهر
    با همه تلخی و شیرینی خود می‌گذرد...

     
    ~●Monster●~ و Es_shima از این پست تشکر کرده اند.
  7. دختر بازیگوش

    دختر بازیگوش مدیر ویرایش + منتقد عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن منتقد انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏31/10/18
    ارسال ها:
    346
    تشکر شده:
    4,077
    امتیاز دستاورد:
    153
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    !
    محل سکونت:
    مرز جنون
    چون شمعم و سرنوشتِ روشن، خطرم
    پروانه‌ی مرگ، پَر زنان دورِ سرم


    چون شرطِ اجل بر سر از آتش تبرم
    خصم افکند آوازه که با تاجِ زرم!


    اکنون که زبان شعله ورم نیست، چو شمع
    وز عمر همین شبم باقی ست، چو شمع

    فیلَم نه به یادِ هیچ هندوستانی
    پس بر سرم آتشین کجک چیست، چو شمع؟


    از آتشِ دل شب همه شب بیدارم
    چون شمع ز شعله تاج بر سر دارم


    از روز دلم به وحشت، از شب به هراس
    وز بود و نبود خویشتن بیزارم
     
    ~●Monster●~ و Es_shima از این پست تشکر کرده اند.
  8. دختر بازیگوش

    دختر بازیگوش مدیر ویرایش + منتقد عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن منتقد انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏31/10/18
    ارسال ها:
    346
    تشکر شده:
    4,077
    امتیاز دستاورد:
    153
    جنسیت:
    زن
    شغل:
    !
    محل سکونت:
    مرز جنون
    خوان هشتم

    یادم آمد. هان!
    داشتم می‌گفتم آن شب نیز،
    سورتِ سرمای دی، بیدادها می‌کرد.

    و چه سرمایی! چه سرمایی!
    باد برف و سوزِ وحشتناک!

    لیک، خوش‌ بختنانه آخر، سرپناهی یافتم جایی،
    گرچه بیرون تیره بود و سرد، هم چون ترس،​

    قهوه خانه گرم و روشن بود، هم چون شرم!
    گرم،

    از نفس‌ها، دودها، دم‌ها
    .از سماور، از چراغ، از کپه‌ی آتش
    از دمِ انبوهِ آدم‌ها،
    و فزون‌تر ز آن دگرها،​

    مثلِ نقطه‌ی مرکزِ جنجال،

    از دمِ نقّال...
    همگنان را خون گرمی بود.

    قهوه خانه گرم و روشن، مردِ نقال آتشین پیغام،
    راستی کانون گرمی بود.

    شیشه‌ها پوشیده از ابر و عرق کرده،
    مانع از دیدار آن سوشان

    پرنیانی آبگین پرده،​

    برسرش، نقال،
    بسته با زیباترین هنجار،

    به سپیدی چون پرِ قو، ململین دستار،
    بسته چونان روستایانِ خراسانی،
    باستانگان یادگار از روزهای خوبِ پارینه،
    یک سرش چون تاج برتارک،
    یک سرش آزاد
    شکرآویزی حمایل کرده برسینه...​


    مردِ نقال، آن صدایش گرم، نایش گرم،
    آن سکوتش ساکت وگیرا،

    و دمش، چونان حدیث آشنایش گرم،
    آن برافشانده هزاران جادوانه موج،
    با بم و زیر و حضیض و اوج،
    آن به آئین گونه گون اسلوب و هنجارش،
    آن سکون و وقفه‌‌اش دل‌کَش،
    هم چنان که جنبشش آرام ورفتارش؛
    راه می‌رفت و سخن می‌گفت‌.
    چوب‌دستی منتشا مانند در دستش،
    مست شور و گرم گفتن بود.
    صحنه‌ی میدانکِ خود را
    تند و گاه آرام، می‌پیمود.
    همگنان خاموش،
    گرد بر گردش، به کردارِ صدف بر گردِ مروارید
    پای تا سرگوش.​


    "هفت خوان را زاد سروِ مرو،
    آن که از پیشین نیاکان تا پسین فرزند رستم را به خاطر داشت

    وآنچه می‌جستی ازو زین زمره، حاضر داشت؛
    یا به قولی «ماخ» سالار، آن گرامی مرد،
    آن هریوه‌ی خوب وپاک آئین، روایت کرد؛
    خوان هشتم را،
    من روایت می‌کنم اکنون،
    من که نامم 'ماث'
    آری، خوان هشتم را
    'ماث'
    راویِ توسی روایت می‌کند اینک...
    من همیشه نقلِ خود را با سند همراه می‌گویم.​

    تا که دیگر خردلی هم در دلی باقی نماند شک"


    هم چنان می‌رفت و می‌آمد.
    هم چنان می‌گفت و می‌گفت و قدم می‌زد.

    گاه می استاد
    و به سوئی چشم می‌غراند.
    چوب‌دستش را تکان می‌داد:
    "قصه است این، قصه، آری قصه‌ی دردست.
    شعرنیست.
    این عیارِ مهر و کین و مرد و نامردست.
    بی عیار و شعرِ محضِ خوب و خالی نیست.
    هیچ، هم چون پوچ، عالی نیست‌.

    این گلیمِ تیره بختی‌هاست.

    خیسِ خونِ داغِ سهراب و سیاوش‌ها،
    روکشِ تابوتِ تختی‌هاست.
    این گل آذین باغ جادو، نقش خواب آلود قالی نیست.
    شعرهای خوب وخالی را،
    راست گویم‌. راست...
    باید امروز از نوآئینانِ بی دردان خواست،
    وزفلانک یا فلان مردان،
    آن طلائی مخمل آوایان خونسردان...​

    راویم من، راویم آری!
    باز گویم. هم چنان که گفته‌ام باری،

    راوی افسانه‌های رفته از یادم.
    جغدِ این ویرانه‌ی نفرین شده‌ی تاریخ،
    بومِ بامِ این خراب آباد،
    قمریِ کوکوسرای قصرهای رفته بر بادم.​


    با کدامین جادوئی تدبیر،
    با کدامین حیله و تزویر،

    ای درستان! به درستی که بگوئیدم،
    نا شکسته می‌نماید، در شکسته آینه تصویر؟​

    آری، آری، من همین افسانه می‌گویم
    و شنیدن را دلی دردآشنا وانده اندوده
    و به خشم آغشته و بیدار می‌جویم."


    اندکی اِستاد و خامش ماند.
    منتشایش را به سوی غرب با تهدید و با نفرت

    و به سوی شرق با تحقیر،
    لحظه‌ای جنباند.
    گیسوانش را، چو شیری یال‌هاش، افشاند.
    پس هم آوای خروشِ خشم،
    با صدائی مرتعش، لحنی رجز مانند و درد آلود،
    خواند:
    "– آه...
    دیگر اکنون آن عمادِ تکیه و امیدِ ایران‌شهر،
    شیرِ مردِ عرصه‌ی ناوردهای هول،
    گرد گنداومند،
    پورِ زالِ زر، جهان پهلو،
    آن خداوند و سوار رخش بی مانند،
    آن که نامش، چون هم آوردی طلب می‌کرد،
    در به چار ارکان میدان‌های عالم لرزه می‌افکند.
    آن که هرگز کس نبودش مَرد در ناورد،
    آن زبردستِ دلاور، پیرِ شیر افکن
    آن که بر رخشش تو گفتی کوه بر کوه است در میدان،
    بیشه‌ای شیرست در جوشن؛
    آن که هرگز، چو کلیدِ گنجِ مروارید،​

    گم نمی‌شد از لبش لبخند،

    خواه روزِ صلح و بسته مهر را پیمان،
    خواه روزِ جنگ و خورده بهرکین سوگند؛

    آری اکنون شیرِ ایران شهر،
    تهمتن گرد سجستانی،
    کوهِ کوهان، مردِ مردستان،
    رستمِ دستان،
    در تگِ تاریک‌ژرفِ چاهِ پهناور،
    کشته هر سو بر کف و دیوارهایش نیزه و خنجر،
    چاهِ غدرِ ناجوان‌مردان،
    چاه پَستان، چاهِ بی دردان،
    چاه چونان ژرفی و پهناش، بی شرمیش ناباور
    و غم انگیز و شگفت آور،
    آری اکنون تهمتن با رخشِ غیرتمند
    در بنِ این چاهِ آبش زهرِ شمشیر و سنان، گم بود.
    پهلوانِ هفت خوان، اکنون،
    طعمه‌ی دام و دهانِ خوانِ هشتم بود.
    و می‌اندیشید...
    که نبایستی بگوید هیچ!
    بس که بی شرمانه و پست‌ست این تزویر.
    چشم را باید ببندد. تا نبیند هیچ!
    بس که زشت و نفرت انگیزست این تصویر...
    و می‌اندیشید:
    "باز هم آن غدرِ نامردانه‌ی چرکین،
    باز هم آن حیله‌ی دیرین،
    چاهِ سرپوشیده، هوم! چه نفرت آور! جنگ یعنی این؟
    جنگ با یک پهلوانِ پیر؟"
    و می‌اندیشید
    که نبایستی بیندیشد.
    چشم‌ها را بست.
    و دگر تا مدتی چیزی نیندیشید.
    بعدِ چندی که گشودش چشم،
    رخشِ خود را دید.
    بس که خونش رفته بود از تن،
    بس که زهرِ زخم‌ها کاریش،
    گوئی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می‌خوابید.
    او،
    از تنِ خود، بس بتر از رخش،
    بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش...
    رخش را می‌دید و می‌پائید.
    رخش، آن طاقِ عزیز، آن تای بی همتا،
    رخشِ رخشنده،
    با هزاران یادهای روشن و زنده،​

    آه...
    پهلوانِ کشتنِ دیو سپید، آن گاه،

    دید چون دیوِ سیاهی، غم،
    –غم که تا آن دم برایش پهلوانِ ناشناسی بود-
    پنجه افکنده‌ست در جانش؛
    و دلش را می‌فشارد درد...
    هم چنان حس کرد
    که دلش می‌سوزد. آن گه سوزشی جان کاه!
    گفت در دل:​

    "رخش، طفلک رخش، آه..."
    این نخستین بار شاید بود.

    کان کلیدِ گنجِ مرواریدِ او گم شد.
    ناگهان انگار،
    بر لبِ آن چاه،
    سایه‌ای، پرهیبِ محو، سایه‌ای را دید.
    او شغاد، آن نابرادر بود.
    که درون چه نگه می‌کرد و می‌خندید.
    و صدای شوم و نامردانه‌اش در چاه‌سارِ گوش می‌پیچید.
    "هان، شغاد!" اما...
    دونکِ نامرد بس کوچک‌‌تر از آن بود
    که دلِ مردانه‌ی رستم برای او به خشم آید.
    باز اندیشید،
    که نبایستی بیندیشد..‌‌‌.
    و نمی شد. "این شغادِ دون، شغالِ پست،
    این دغل، این بدبرادندر،
    نطفه شاید نطفه‌ی زال زر است؛ اما،
    کشت‌گاه و رستگاهش نیست رودابه،
    زاده او را یک نبهره‌ی شوم، یک نا خوب مادندر!"​

    نه، نبایستی بیندیشم.
    باز چشم او به رخش افتاد؛ اما، وای!

    دید...
    رخشِ زیبا، رخشِ غیرت‌مند
    رخش بی مانند،
    با هزارش یاد بودِ خوب، خوابیده‌ست.
    آن چنان که راستی گوئی،
    آن هزارش یاد بودِ خوب را در خواب می‌دیده‌ست!
    قصه می‌گوید که آن گه تهمتن او را،
    مدتی ساکت نگه می‌کرد.
    از تماشایش نمی‌شد سیر!
    مثل این که اولین بار ست می‌بیند.
    بعد از آن تا مدتی، تا دیر،
    یال و رویش را
    هی نوازش کرد‌. هی بوئید. هی بوسید.
    رو به یال و چشم او مالید.
    مثل این که سال‌ها گم گشته فرزندی،
    از سفر بر گشته و دیدار مادر بود‌.
    قصه می‌گوید که روحِ رخش اگر می‌دید...
    – از شگفتی‌های نا باور–
    پای چشم تهمتن تر بود."

    مردِ نقال از صدایش ضجّه می‌بارید

    و نگاهش مثل خنجر بود.
    "_ و نشست آرام و یال رخش در دستش
    باز با آن آخرین اندیشه‌ها سرگرم:
    'میزبانی و شکار و میهمانِ پیر..‌
    چاه سرپوشیده در معبر؟
    هوم؟ نبایستی بیندیشم.
    بس که زشت و نفرت انگیزست این تصویر
    جنگ بود این، یا شکار، آیا؟
    میزبانی بود یا تزویر؟'
    قصه می‌گوید که بی شک می‌توانست او اگر می‌خواست
    که شغادِ نابرادر را بدوزد، هم چنان که دوخت،
    با کمان و تیر،
    بر درختی که به زیرش ایستاده بود!
    و بر آن تکیه داده بود.
    و درون چه نگه می‌کرد.
    قصه می‌گوید:
    این برایش سخت آسان بود و ساده بود.
    هم چنان که می‌توانست او، اگر می‌خواست،
    کان کمندِ شصت خمِ خویش بگشاید
    و بیندازد به بالا، بر درختی، گیره‌ای، سنگی
    و فراز آید‌.
    ور بپرسی راست، گویم راست!
    قصه بی شک راست می‌گوید.
    می‌توانست او اگر می خواست‌...​

    لیک..."

    م – امید
    ” مهدی اخوان ثالث”


    تهران- دی ماه 47 13
     
    ~●Monster●~ و Es_shima از این پست تشکر کرده اند.
بارگذاری...