خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

بردیا مهرزاد

ناظر آزمایشی + گوینده آزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/2/24
ارسال ها
70
امتیاز واکنش
397
امتیاز
63
زمان حضور
13 روز 8 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام آفریدگار دریاها

نام رمان:
دریا زیر آوار

نویسنده: بردیا مهرزاد کاربر انجمن رمان ۹۸

ژانر: اجتماعی، عاشقانه، جنایی-پلیسی

ناظر: reyhan banoo

خلاصه: در زیر آواری از بی کسی و تنهایی و بی گناهی، دریایی هنوز موج می‌زند به وسعت قلب های پاک؛ دریای پاکی که آدم ها آن را گل‌آلود می‌پندارند، آدم ها نمی‌خواهند و نمی‌توانند آوار را بردارند؛ پس دنیای زیر آوار را باید ساخت. دریا به سمت اقیانوس حرکت می کند و جلو می رود، همه چیز را به جان می خرد به بهای آرامش.


در حال تایپ رمان دریا زیر آوار | بردیا مهرزاد کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Mystery، -DELI-، Mitra_Mohammadi و 16 نفر دیگر

بردیا مهرزاد

ناظر آزمایشی + گوینده آزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/2/24
ارسال ها
70
امتیاز واکنش
397
امتیاز
63
زمان حضور
13 روز 8 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت1

دهنم خشک شده بود و معدم درد می‌کرد، از صبح هیچی نخورده بودم، عصر تا حالا هم که دارم با این یاکوزا حرف می‌زنم؛ ولی نم پس نمی‌ده.
دیگه کم آوردم و مثلا باهاش قهر کردم که با صدای پیامک واریز، لبخند لوسی که هیچوقت ازش خوشم نمی‌اومد رو زدم، یه دست به موهای مشکی و لـ*ـختم که روی پیشونیم ریخته بودند کشیدم.
وقتش بود که یه بهونه جور کنم و الفرار؛ اما واقعا گشنم بود، فکر کردم الان اگه برگردم به اون زندان ارواح هیچکس بهم نگاهم نمیکنه چه برسه به اینکه بخوان غذا بهم بدن. به صورت سرخ شده از کلافگیش نگاه کردم، معلوم بود داره آتیش می گیره، یه کلاه گیس مسخره هم چسبونده بود به کلش که از ده کیلومتر اونورترم میشد تشخیصش داد، با این حال روی همونم ژل زده بود! تازه من چشممو از دکمه پیراهن سفید راه راهش که روی شکمش بود، می‌دزدیدم که نکنه خندم بگیره و همه چی به فنا بره ولی خدایی اون دکمه هم خوب خودشو نگه داشته بود تا درنره. مرتیکه دوهزاری توی خودش چی دیده بود که دنبال یار می‌گشت من نمیدونم. کندن از این خرس واقعا نیاز به یه تبحر خاصی داشت که فقط از من برمی‌اومد. دیگه طاقت نیاوردم و با ابرو یه اشاره به میز خالی جلومون کردم که زیر لـ*ـب غرید:
- چیه؟
اوه اوه اوضاع خیط بود پس دوباره لبخند جادوییمو برگردوندم و گفتم:
- عجقم! نظرت با یه شام رمانتیک چیه؟ میخوام امشبو جشن بگیریم از الان تا سال ها خاطره بمونه برامون.
- واقعا؟!
مثل اینکه لبخندم کار خودشو کرده بود؛ پس سریع چسبوندم:
- معلومه دیوونه! پس دوسال دیگه چی داشته باشیم واس هم تعریف کنیم و دلمونو خوش کنیم‌؟ همینا می‌مونه دیگه.
لبخند دندون‌نمای زشتی نشست روی لـ*ـباش و با حالت عشوه گفت: « چشم خانومی! هرچی شما دستور بدین.»
دیگه داشتم بالا می‌آوردم، زد اشتهامو کور کرد نکبت.
همینطور که بهم خیره شده بود با صدای بلند گارسونو صدا زد و اونم خدا خیرش بده در عرض دوثانیه خودشو رسوند بالا سرمون:
- دستور بدید قربان!
یه وری تکیه داد به صندلیش و دستشو از پشت صندلی آویزون کرد و با همون لبخند کثیف خیره به من گفت:«اینجا فقط خانوم دستور میدن.»
- بله حتما! دستور بدین خانوم.
هه! من دستور بدم؟ منو چه به این گنده بازیا؟! داشتم فکر می‌کردم چی سفارش بدم که تلفنم زنگ خورد، یه نگاه به صفحه گوشی انداختم، معین بود، پروژه دوم این‌روزام، توجهی نکردم که یهو صدای گوش خراشش رعشه به تنم انداخت:
- یه چیز مقوی سفارش بده عزیزم، امشب کار داریما باید انرژی داشته باشی!

تا این جمله رو شنیدم یهو مغزم به لیوان آبی که روی میز بود اشاره کرد، در عرض یک صدم ثانیه اون آبو خالی کردم روی صورتش و زیر لـ*ـب یه بی لیاقت گفتم و کیفمو برداشتم و بی توجه به نگاهای بقیه و پشت بندش داد و فریاد اون مرتیکه از اون کافه زدم بيرون.


در حال تایپ رمان دریا زیر آوار | بردیا مهرزاد کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • خنده
Reactions: Mystery، نویسنده خسته، -DELI- و 14 نفر دیگر

بردیا مهرزاد

ناظر آزمایشی + گوینده آزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/2/24
ارسال ها
70
امتیاز واکنش
397
امتیاز
63
زمان حضور
13 روز 8 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت2

اه روانی! آخه الان باید این حرفو بزنی؟ می‌ذاشتی دوتا لقمه غذا کوفت کنم بعد؛ البته بدم نشد خودش بهونه دستم داد که زودتر جیم شم، من که به گشنه خوابیدن دیگه عادت کرده بودم.
وایستادم کنار خیابون و سوار اولین تاکسی شدم.
وای الان باید غرغرهای اهالی خونه رو تحمل می‌کردم؛ واقعا چرا نمی‌فهمن که من خستم؟! یه خونه که سرپناه بچه های بی سرپرست بود با آدمای جورواجور که اصلا نمیتونستی باهاشون ارتباط بگیری، هرکدوم دنیایی داشتند واسه خودشون.
من از بچگی اینجا بودم، حدود ده سالم بود که عموی مفنگیم آوردم اینجا و رفت و الان بعد هشت سال نه اون خبری ازم گرفته و نه من میدونم توی کدوم جوبی افتاده.
توی افکار خودم غرق بودم که رسیدم. کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. بااکراه زنگ درو زدم و طبق معمول با معطلی زیاد درو واسم باز کردند. تا وارد خونه شدم شروع شد، سلیمی مثل گرگ گرسنه از راه رسید و حمله‌ور شد سمتم؛ با جیغ و داد گفت:
- کجا بودی دختر باز؟ چرا تو نمیری از اینجا که من راحت شم؟ چیکار کنم باهات؟ آبرو واسم نزاشتی...
پوفی کشیدم و بی توجه به دادو فریادش از کنارش گذشتم و سریع خودمو رسوندم به اتاقم.
نگار مثل همیشه با تیله های آبی نگرانش منتظرم بود؛ تا منو دید دوید سمتم و با صدایی که نگرانی توش موج می‌زد گفت:
- از غروب تا حالا دارم رو مخش کار می‌کنم، گفتی زود برمی‌گردم، اصلا ساعتو دیدی؟
- وای نگار تو دیگه ول کن، خیلی خستم.
با گفتن این جمله کیفمو پرت کردم و پریدم رو تختم و چشامو بستم.
یادم میاد قبلنا اگه نگار نبود گریه هام تا صبح بند نمی‌اومد، دوسال از من کوچیکتره و الان ۱۶ سالشه اما قیافش خیلی بزرگتر نشون میده؛ چون سختی های زیادی کشیده، از همون اول که اومدیم اینجا مثل دوتا خواهر شدیم، هیچی نیست که از زندگی همدیگه ندونیم.
هیچ حرفی مثل تعریف کردن از فرزاد خوشحالش نمی‌کنه، فقط کافیه در مورد فرزاد ازش بپرسم، سریع نیشش تا بناگوش باز میشه، اونا توی خونه قبلیشون باهم زندگی می کردند تا اینکه توی همون شش هفت سالگی فرزاد رو یه آدم اسم و رسم دار به فرزندی قبول می‌کنه‌‌، الانم چند ساله که پدرخوند‌ش حاج آقا کرامتو راضی کرده که همیشه بیاد اینجا و به خونه کمک کنه؛ البته فقط من میدونم که کمک کردن فرزاد بهونه ست و هدف چیز دیگه ایه...
همینطور که غرق افکارم بودم صدای فین فینش بلند شد، چشامو باز کردم و دیدم داره اشک می‌ریزه، سریع خودمو جمع کردم، نشستم و دستمو گذاشتم روی شونه هاش و نگران گفتم:
- چی شده نگار؟
بی توجه به من انگار که بغضش ترکید گریه‌ش بیشتر شد؛ سرشو گرفته بود پایین و زار زار اشک می ریخت.


در حال تایپ رمان دریا زیر آوار | بردیا مهرزاد کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • ناراحت
Reactions: Mystery، -DELI-، خورشید حقیقت و 13 نفر دیگر

بردیا مهرزاد

ناظر آزمایشی + گوینده آزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/2/24
ارسال ها
70
امتیاز واکنش
397
امتیاز
63
زمان حضور
13 روز 8 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت3
نمیتونستم این حالتو ببینم ناراحتیش به قلبم چنگ میزد،
- نگار جونم! خواهری! چی شده؟ کسی چیزی بهت گفته برم حالشو جا بیارم؟ فرزاد کاری کرده؟
جوابی نداد که زیر چونشو گرفتم و سر‌شو آوردم بالا و بهش نگاه کردم اشکاشو با دستم پاک کردم و گفتم:
- مگه اینکه من مرده باشم آجی خوشگلم اینجوری اشک بریزه، حیف اون چشای دریاییت نیست دیوونه؟
سعی کردم تو چشاش نگاه کنم که چشاشو ازم دزدید و پایین انداخت.
- نگار! یا میگی چی شده یا میرم توی سالن انقد داد میزنم تا همه بریزن بیرون از اونا می پرسم چی شده، جواب سلیمی هم خودت باید بدی، میدونی انقد روانی هستم که بکنم این کارو.
تکونی به خودم دادم تا بلند شم که دستمو چسبید.
- باشه باشه میگم.
- زود بگو ببینم چی شده.
- امروز سلیمی داشت با تلفن حرف می‌زد منم اتفاقی از اتاقش رد می‌شدم که با شنیدن اسمت کنجکاو شدم ببینم چی میگه...
- خب؟
- رفتم وایستادم کنار در، داشت از یه نفر در مورد تو دستور می‌گرفت، حرفای خوبی نمیزد.
- نگار کشتی منو! بگو دیگه.
- سلیمی داشت به اون یارو می گفت یا باید بری دنبال کار و مستقل شی یا باید با این داداش شیشه ای نجمی ازدواج کنی...
میخکوب فقط به یه نقطه خیره شدم، اصلا نفهمیدم کی نگار خودشو انداخت توی بـ*ـغلم.


در حال تایپ رمان دریا زیر آوار | بردیا مهرزاد کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • گریه‌
Reactions: Mystery، -DELI-، خورشید حقیقت و 12 نفر دیگر

بردیا مهرزاد

ناظر آزمایشی + گوینده آزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/2/24
ارسال ها
70
امتیاز واکنش
397
امتیاز
63
زمان حضور
13 روز 8 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت4

صبح زود قبل از اینکه نگار از خواب بیدار بشه از خونه زدم بیرون، همون لباسای دیشبو داشتم و اصن به سر و شکلم نگاه نکردم، تا صبح خوابم نبرده بود و مثل اجنه ها بودم؛ دیگه قیافم برام مهم نبود، یه خیابونو گرفتم و بی مقصد شروع کردم به حرکت. حرفای دیشب نگار توی سرم داشت اکو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دریا زیر آوار | بردیا مهرزاد کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Mystery، -DELI-، خورشید حقیقت و 12 نفر دیگر

بردیا مهرزاد

ناظر آزمایشی + گوینده آزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/2/24
ارسال ها
70
امتیاز واکنش
397
امتیاز
63
زمان حضور
13 روز 8 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت5

- الو! الو دریا!
- بله؟
- عزیزم چرا گوشیو جواب نمیدی از دیشب صد بار زنگ زدم و هزار تا پیام دادم.
- الان می‌خوای بگی نگرانی؟
- معلومه عشقم! دلم هزار راه رفت.
- باشه آقای نگران! چیکار داری؟
- میشه ببینمت صحبت کنیم؟
- در چه مورد؟
- درمورد همین...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دریا زیر آوار | بردیا مهرزاد کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: -DELI-، masera، خورشید حقیقت و 10 نفر دیگر

بردیا مهرزاد

ناظر آزمایشی + گوینده آزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/2/24
ارسال ها
70
امتیاز واکنش
397
امتیاز
63
زمان حضور
13 روز 8 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت6

با صدای بوق ممتدی از افکارم خارج شدم و معینو که پشت تالیسمان مشکی خوشگلش بود دیدم، پشت فرمون برام دست تکون داد.
از روی نیمکت ایستگاه اتوبوس بلند شدم و به سمتش رفتم، سوار ماشین شدم و یه سلام آروم و با بی میلی گفتم؛ حتی بهش نگاهم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دریا زیر آوار | بردیا مهرزاد کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: -DELI-، masera، Tiralin و 11 نفر دیگر

بردیا مهرزاد

ناظر آزمایشی + گوینده آزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/2/24
ارسال ها
70
امتیاز واکنش
397
امتیاز
63
زمان حضور
13 روز 8 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت7

با معین رسیدیم به مهمونی، قبلش کلی التماس کرد که تحویلش بگیرم و قربون صدقش برم؛ ولی خب هرکاری از من برمی‌اومد.
ماشینو پارک کرد، دست راستشو کرد توی جیب شلوارش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دریا زیر آوار | بردیا مهرزاد کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: نویسنده خسته، -DELI-، masera و 11 نفر دیگر

بردیا مهرزاد

ناظر آزمایشی + گوینده آزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/2/24
ارسال ها
70
امتیاز واکنش
397
امتیاز
63
زمان حضور
13 روز 8 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت8

کنارش نشستم روی تاب، درحالی که سعی می‌کرد بهم نگاه نکنه گفتم:
- یه نخ به منم بده.
- هه...!
- هه و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دریا زیر آوار | بردیا مهرزاد کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Mitra_Mohammadi، -DELI-، reyhan banoo و 10 نفر دیگر

بردیا مهرزاد

ناظر آزمایشی + گوینده آزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
2/2/24
ارسال ها
70
امتیاز واکنش
397
امتیاز
63
زمان حضور
13 روز 8 ساعت 15 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۹

معین تا دم در اتاق همراهیم کرد و رفت پایین.
یه اتاق کوچیک ولی شیک بود؛ هیچ پنجره ای نداشت که کمک می‌کرد آرومتر باشم، وسایل با سلیقه چیده شده بودند، یه تـ*ـخت اعیونی هم بود که بدجوری بهم چشمک می‌زد، بیشتر از همه از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دریا زیر آوار | بردیا مهرزاد کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Mitra_Mohammadi، Essence، Thr و 8 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا