خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Eva

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/11/23
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
154
امتیاز
38
زمان حضور
4 روز 9 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا
نام رمان: آئومنیدس
نویسنده: Eiva, Azadi(زهرا). کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: عاشقانه، جنایی-پلیسی
ناظر: -FãTéMęH-
خلاصه:
او از مسیری پر از خطر گذشته بود تا تبدیل به هیولایی بی احساس شود. حال برگشته بود تا از تمام کسانی که اورا مجبور کردند تمام ارزوها و رویا‌های کودکیش را به خاک بسپارد را سنگلاخی کند. او سلاحی پر قدرت، اسلحه ای به برندگی و تیزی خشم، نفرت و کینه را به سمت آنها نشانه رفته بود.
بی‌خبر از چالش‌هایی که پیش رویش بود، چالش‌هایی که زندگیش را زیرورو می‌کند.


در حال تایپ رمان آئومنیدس | Eva کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YaSnA_NHT๛، Tiralin، Mahii و 7 نفر دیگر

Eva

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/11/23
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
154
امتیاز
38
زمان حضور
4 روز 9 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
می‌گویند منتظر بمان سرنوشت انتقامت را خواهد گرفت، اما من سرنوشت را قبول ندارم. خود آتش می‌شوم و می‌سوزانم کسانی را که روزی باور داشتند که می‌توانند مرا مغلوب خود کنند؛ اما من زاده شده‌ام برای انتقام. من ائومنیدس هستم الهه انتقام.


در حال تایپ رمان آئومنیدس | Eva کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YaSnA_NHT๛، Tiralin، Mahii و 7 نفر دیگر

Eva

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/11/23
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
154
امتیاز
38
زمان حضور
4 روز 9 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
نگاهم از شیشه کوچک هواپیما به آسمون بود، و فکرم درگیر هدفم.
بعداز سال‌ها داشتم به کشوری برمی گشتم که از من دختری سرد و بی روح ساخته بود، دختری که تمام ارزوها و رویا های دخترونه‌اش، خورد وتبدیل به خاکستر شده بود، و حالا فقط یک هدف برای زندگی داشت.
با صدای خلبان که اعلام می کرد، درحال فرود اومدن هستیم، از فکر بیرون اومدم.
فرود اومدیم و بقیه باعجله بلند شدن و رفتن سمت پله‌ها، با آرامش نشستم تا بقیه از هواپیما بیرون برن و بعد از خالی شدن همه صندلی‌ها، بلند شدم و راه افتادم سمت پله‌ها و پایین اومدم، نسیم ملایمی که می اومد رو دوست داشتم.
بعد از تحویل گرفتن چمدونم از فرودگاه بیرون اومدم، گوشیم رو روشن کردم و به داییم پیام فرستادم:
- سلام، من رسیدم ایران.
تاکسی گرفتم و ادرس خونه ای که دایی برام گرفته بود رو به راننده دادم، تا رسیدن به مقصد چشمامو بستم تا ذهنم خاطراتی که برام در عین شیرین بودن مزه زهر میداد رو به یادم نیاره.
با نگه داشتن تاکسی، کرایه تاکسی رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.
در خونه رو با کلیدی که از توی کیفم بیرون اوردم باز کردم و از حیاطش گذشتم.
از دوتا پله‌ای که جلوی در ورودی بود بالا رفتم و وارد خونه شدم.
خونه یک خوابه بود، برای منی که تنها بودم کافی بود.
خسته بودم اما کارهای زیادی برای انجام دادن داشتم.
رفتم تو اتاق اولین چیزی که به چشمم خورد تـ*ـخت طلایی رنگ سمت گوشه چپ اتاق بود نگاهم چرخید سمت کمد کرمی رنگ.
بادیدن پنجره کوچیک با پرده های شکلاتی، لبخند زدم. از اتاق های بسته خوشم نمی‌اومد و حالا با وجود این پنجره حسابی از اتاقم خوشم اومد بود.
پا روی پارکت های کرمی رنگ گذاشتم و به سمت تـ*ـخت رفتم، چمدونم رو روی تـ*ـخت گذاشتم و بازش کردم، لباس‌هام رو گذاشتم توی کمد.
ا
یه تاپ وشرتک برداشتم و گذاشتم رو تـ*ـخت، وارد حموم شدم. برای سرحال شدن به یه دوش اب سرد احتیاج داشتم، اب سرد رو کامل باز کردم و زیرش وایسادم، برای چند ثانیه نفسم بند اومد اما خیلی زود به دمای اب عادت کردم.
بعد از دوش گرفتن از حموم بیرون اومدم و بدنم رو خشک کردم. رسیدم به قسمت سخت ماجرا یعنی خشک کردن موهای بلندم که تقریباً به زیر زانوم میرسید، از وقتی که یادم می اومد کوتاه نکرده بودم.
بالاخره موهامو خشک کردم و لباس‌هام رو پوشیدم.


در حال تایپ رمان آئومنیدس | Eva کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YaSnA_NHT๛، Tiralin، Mahii و 7 نفر دیگر

Eva

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/11/23
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
154
امتیاز
38
زمان حضور
4 روز 9 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
روی کاناپه کرمی رنگی که توی حال بود نشستم، لـ*ـپ تاپمو از توی کوله پشتیم بیرون اوردم و روشنش کردم.
همون لحظه صدای پیام گوشیم بلند شد از روی عسلی کنار میز برداشتم و نگاه کردم. شماره، ذخیره نشده بود. توی پیام نوشته بود:
- ماموریت کاری برای شما ایمیل شد. بهتره هرچه سریع‌تر انجامش بدی.
پوزخند تلخی زدم، وارد ایمیلم شدم و متوجه شدم که ماموریتم چیه.
باید وسایل مورد نیازم رو تهیه میکردم تا برای ماموریتم آماده بشم.
به خاطر کارم دوتا گوشی داشتم ماموریتی که داشتم رو با اون یکی گوشیم ارسال کردم و بعد سوابق ارسالم رو پاک کردم نمی‌خواستم ردی از من بمونه نباید هدفم برای بقیه رو می‌شد.
بدون ماشین بیرون رفتن سختم می‌شد برای همین اول باید ماشین می‌گرفتم، برای همین شماره داییم رو گرفتم و گذاشتم رو اسپیکر، بعداز چند بوق صدای مردونه داییم تو گوشم پیچید که گفت:
- سلام دخترم خوبی؟
- سلام دایی ممنون خوبم، راستش برای این زنگ زدم که بهم ادرس یه بنگاه ماشین بدین. برای رفت و امدم به ماشین احتیاج دارم.
دایی با دلتنگی در صداش، گفت:
- باشه، برات میفرستم. اگه دوست داشتی یه سر به منه پیرمردم بزن تنهام. نمیدونم چرا اصرار داشتی تنها باشی من که خونه داشتم، پیش من می‌موندی.
لبخند کوچکی زدم و گفتم:
- دایی شما که میدونین من تنهایی رو دوست دارم، اما چشم به محض اینکه تونستم میام بهتون سر میزنم.
- باشه دخترم من ادرس رو برات می‌فرستم. چیز دیگه ای لازم داشتی بهم بگو.
چقدر از حمایت دایی خوشحال بودم، تمام این سال‌ها برام به اندازه یک پدر زحمت کشیده. گفتم:
- ممنون، باشه چیزی خواستم بهتون میگم، خب منتظرم برام بفرستین.
خداحافظی کردم و پایان تماس رو زدم داییم زن و بچشو تو یه تصادف از دست داده بود و تنها زندگی می‌کرد.
دایی ادرس رو برام فرستاد، رفتم توی اتاق و کمدم رو باز کردم، یه مانتو خاکستری و یه شال و شلوار جین مشکی برداشتم و پوشیدم.
از اینترنت شماره تاکسی تلفتی رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم و منتظر شدم تا برسه.


در حال تایپ رمان آئومنیدس | Eva کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YaSnA_NHT๛، Tiralin، Mahii و 7 نفر دیگر

Eva

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/11/23
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
154
امتیاز
38
زمان حضور
4 روز 9 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
با رسیدن راننده، سوارشدم و ادرس بنگاه ماشینی که دایی فرستاده بود رو به راننده دادم. داشتم به خیابونا نگاه می‌کردم، از زمانی که من از اینجا رفتم شهر هم مثل من تغییرات زیادی کرده بود.
رسیدم و کرایه ماشین رو حساب کردم، از جوب کوچیک کنار خیابون گذشتم و وارد بنگاه شدم، به سمت اتاقی که گوشه بنگاه بود رفتم، پسری که اونجا نشسته بود بادیدنم به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آئومنیدس | Eva کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YaSnA_NHT๛، Tiralin، Mahii و 6 نفر دیگر

Eva

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/11/23
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
154
امتیاز
38
زمان حضور
4 روز 9 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
با‌صدای مردانه‌اش گفت:
- میدونم دخترم، سهند به من زنگ زد برای همین اومدم.
لبخندکوچیکی زدم و با آرامش گفتم:
- از لطفتون ممنونم.
برعکس پسرش ادم خوبی بود.
ماشینی که می‌خواستم رو خریدم، کارای اداریش رو انجام دادم.
سوارماشین شدم وراه افتادم باید یه سری وسیله تهیه می‌کردم تا بتونم ماموریتی که بهم داده بودن رو انجام بدم. به شماره ناشناس پیام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آئومنیدس | Eva کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YaSnA_NHT๛، Tiralin، Mahii و 7 نفر دیگر

Eva

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/11/23
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
154
امتیاز
38
زمان حضور
4 روز 9 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
بدون اینکه منتظر بمونم جواب بده ازخونه زدم بیرون،سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه.
فکرم درگیر بود، چی‌شد که الان به اینجا رسیدم؟ تا کی باید این کارو انجام بدم؟
اینا سوالایی بود که از خودم می‌پرسیدم.
دلم کمی آرامش می‌خواست، آرامشی که تو7سالگی ازم گرفتنش و حالا من شدم بودم دختری که چیزی براش اهمیت نداره به جزء هدفی که تموم این...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آئومنیدس | Eva کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YaSnA_NHT๛، Tiralin، Mahii و 7 نفر دیگر

Eva

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/11/23
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
154
امتیاز
38
زمان حضور
4 روز 9 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
وارد سرویس‌بهداشتی شدم و بعد از شستن دست و صورتم اومدم بیرون.
دایی رو تو آشپزخونه دیدم که میز رو اماده کرده بود. لبخند کوچیکی زدم و گفتم:
- چقدر زود اماده کردی، می‌خواستم بیام کمکت کنم.
دایی با خونسردی گفت:
- همه چی اماده بود، غذا به گرم کردن احتیاجی نداشت فقط ریختم تو ظرف و گذاشتم رو میز.
دیگه حرفی نزدم و نشستم، بعد از خوردن غذا، میز...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آئومنیدس | Eva کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YaSnA_NHT๛، Tiralin، Mahii و 6 نفر دیگر

Eva

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/11/23
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
154
امتیاز
38
زمان حضور
4 روز 9 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
به ماشینم نگاه کردم، سرعتم اونقدر نبود که تصادف شدید باشه فقط چند خط رو سپر جلو افتاده بود که اونم مشکل خاصی نداشت. سوار ماشین شدم و راه افتادم، همین‌جور داشتم تو خیابون رانندگی می‌کردم، تو این سال‌ها، خیابون‌ها هم مثل من تغیر کرده بودن، چراغ بنزینم روشن شده بود، پاک فراموش کرده بودم بنزین بزنم. با رسیدن به پمپ‌بنزین وارد شدم، باک...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آئومنیدس | Eva کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YaSnA_NHT๛، Tiralin، Mahii و 6 نفر دیگر

Eva

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
21/11/23
ارسال ها
21
امتیاز واکنش
154
امتیاز
38
زمان حضور
4 روز 9 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
صدای جیغ بیشتر شده بود؛ که وارد کوچه شدم چهارتا پسر رو دیدم که یه دختر رو دوره کرده بودن، بدنم لرزید، لرزشم از ترس نبود بلکه عصبانی شده بودم. تمام ذهنم پر کشید سمت گذشته لعنتیم، صدای گریه مردونه بابام و... . به خودم اومدم الان وقت فکر کردن به گذشته نبود باید اون دختر رو نجات می‌دادم.
برای جلب توجه اون پسرا شروع کردم به سوت‌زدن علاوه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آئومنیدس | Eva کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YaSnA_NHT๛، Tiralin، Mahii و 7 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا