خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

MēLįKąღ

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/4/22
ارسال ها
241
امتیاز واکنش
2,606
امتیاز
228
سن
17
محل سکونت
اردبیل
زمان حضور
24 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: یاسکا
نام نویسنده: ملیکا کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: #جنایی_مافیایی #عاشقانه #تراژدی
ناظر: Mitra_Mohammadi
خلاصه: همه‌چیز از یک جرقه آغاز شد. جرقه‌ای بزرگ به نام مرگ. تنها کسی که می‌توانست از زیر بار این آوار برخیزد، قطعاً ققنوس بود. ققنوسی که از میان شعله‌های شیطان برمی‌خیزد و روی بال‌هایش نقش انتقام خودنمایی می‌کند. بی‌شک نام این ققنوس در زمره‌ی اولاد شیطان مقرر بود. یاسکا، دختر شیطان، از میان خاکسترهای قابیل به چنان ققنوسی مبدل شد که تاریخ از او به‌عنوان تنها وارث ضحاک یاد خواهد کرد.​


در حال تایپ رمان یاسکا | MēLįKąღ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: دلارام راد، _HediyeH_، Fatima_sh و 22 نفر دیگر

MēLįKąღ

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/4/22
ارسال ها
241
امتیاز واکنش
2,606
امتیاز
228
سن
17
محل سکونت
اردبیل
زمان حضور
24 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه: هر چه از پیش می‌گذشت؛ دگر نه هدف اهمیت داشت نه نطفه‌ی کینه‌ی قلب.
همه‌چیز در راکدترین حالت ممکن به سوی جلو پیشروی می‌کرد! در راهی قدم می‌زدم که بعد از هدف و قبل از رسالت قرار داشت!
رسالتی که همه‌ی ما روزی به دست او خواهیم مرد.
من همچنان در این راه غرق ظلمات ادامه می‌دهم؛ لیکن نه اطلاعی از اقبال داشتم و نه از خویشتن!
به گمانم قرار بر این بود که من بسوزم و بسازم تا شوم آیینه‌ی عبرت همه آیندگان.​


در حال تایپ رمان یاسکا | MēLįKąღ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: دلارام راد، _HediyeH_، Fatima_sh و 20 نفر دیگر

MēLįKąღ

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/4/22
ارسال ها
241
امتیاز واکنش
2,606
امتیاز
228
سن
17
محل سکونت
اردبیل
زمان حضور
24 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
با وهم و چشمانی گشادشده از شوک، خیره‌ی صحنه‌ای بودم که از صمیم قلب در تلاش بر انکارش بودم و چشم، عجیب، بی‌رحمانه صادق بود. ماشین در این راه ناهموار مدام تکان می‌خورد و این سر بی‌تن جابه‌جا می‌شد و گاه به در ماشین کوبیده می‌شد. با هر بار کوفته شدن گویی بر سر خودم ضربه می‌خورد؛ همان‌قدر سخت و همان‌قدر دردناک. صدای نفس‌هایم که تقلا‌ می‌کرد مرا زنده نگه دارد، عجیب مضحک بود. هنوز هم صدایش در گوشم می‌پیچید و می‌پیچید:
- سریع برو سمت ماشین ... بجنب ...
و جیغ ممتد من که دوباره شروع شده بود. از ترس به خود می‌لرزیدم و بی‌توجه به کثیف شدن ماشین توسط کفش‌های گلی، به جیغ کشیدن ادامه دادم. آن اتفاق چند دقیقه‌ی پیش چیزی نبود که بتوان فراموش کرد و یا سعی بر بی‌توجهی نسبت به آن داشت. نمی‌دانم پاشا چطور خود را به صندلی عقب رسانید و مرا سخت در آ*غو*ش گرفت؛ اما همین که خواست آن سر بی‌تن را از جلوی چشمانم دور کند، بر صورتش چنگ انداخته و مانع شدم:
- بهش دست نزن. به بابام دست نزن.
مدام با جیغ هشدار می‌دادم که کاری به کار سر پدرم نداشته باشد. احساس می‌کردم اگر کسی سر مجروحش را لمس کند، پدر بیش‌تر زجر خواهد کشید. ماشین هم‌چنان درحال ادامه دادن به مقصدی با عنوان پناه‌گاه بود؛ اما چه پناهی؟! پدر اینجا، مادر گوشه‌ای در آن جهنم و شیدا درحال جان دادن زیر کدام سقف بود؟ این کجای عدالت بود؟ این درد عوض کدام گنـ*ـاه بود؟ این نبودن‌های زجرآور برای چه بود؟ چرا؟ دوباره شروع کردم به زجه زدن. قابل هضم کردن نبود؛ به ولله که نبود. نمی‌شد. درد داشت. قلبم توان کوبیدن نداشت. چشمانم می‌سوخت. ذهنم قدرت حلاجی نداشت. دستانم از شدت فشاری که به صندلی وارد می‌کردم، درد می‌کرد؛ و تو خدا، کجایی؟ مدام سوال‌هایی با مضمون اینکه چرا و چطور، قدرت هر اندیشه‌ای را از من می‌گرفت.
جیغ‌های جان‌سوزم کم‌کم تبدیل به ناله و مویه شد و در آخر، تنها اشک‌های بی‌صدا بود و گه‌گاهی صدای بینی گرفته‌ام. تلخ سکوت کرده بودم؛ اما هنوز هم نمی‌توانستم چشم از پدر بگیرم. اشک‌هایم دانه به دانه به روی گونه‌ی خیسم می‌غلتیدند. همه چیز به طرز وحشتناکی واقعی بود. صداها، دردها، تصاویر، اتفاقات، یادآوری‌ها، همه چیز. همه چیزی که در این چند ساعت کوتاه رخ داده بود.
به آرامی از آ*غو*ش پاشا بیرون آمده و به سمت جنازه‌ی ناقص رفتم. دست لرزانم را به سمت موهای پدر برده و امیدوار بودم دستم بدین جسم برخورد نکند و همه خیال من باشد؛ اما همین که دستم به موهایش برخورد کرد، در آنی عقب کشیده و خود را به آ*غو*ش کشیدم. محکم‌تر از قبل بازوهایم را چنگ زدم. واقعی بود. باورم نمی‌شد که واقعی بود. توهم نبود. خیال نبود. همه راست بود. هنوز هم می‌خواستم به هر نحوی که شده از این کابوس بیدار شوم. با لکنت مخاطبی را که برایم مهم نبود کیست، خطاب قرار دادم:
- با... بابا... بابام چشاش بازه... بابام... نمرده... د... داره منو... منو صدا میزنه...
و دوباره پاشا مرا در آ*غو*ش گرفت و دم گوشم گفت:
- بابات خوابیده...
با وحشت از خواب بیدار شدم. تنم خیس از عرق و بولیز آبی‌کاربنی‌رنگ به تنم چسبیده بود. ملحفه را به کناری زده و پاهایم را از لبه‌ی تـ*ـخت آویزان کردم. دستانم را ستون بدنم، به لبه‌ی تـ*ـخت تکیه دادم. نگاهم پارکت‌ها را می‌کاوید و ذهنم به دنبال گریز. کلافه، محکم دستم را به صورتم کشیدم و موهای سرکشم را به عقب فرستادم. نگاهی به ساعت دیجیتالی بر روی عسلی که چهار و بیست و دو دقیقه‌ی صبح را نشان می‌داد، انداختم. هنوز خورشید طلوع نکرده بود و آخرین باری که قبل فروبستن چشمانم به ساعت نگاه کرده بودم، حوالی یک صبح را نشان می‌داد. این یعنی باز هم نتوانسته بودم بخوابم. چند سال بود نمی‌توانستم بخوابم؟ ده سال یا بیش‌تر؟
بی‌توجه به خوابی که آشفتگی ذهنی‌ام را در جای‌جای بدنم بروز می‌داد و من در جدال با او بودم، به سوی سرویس بهداشتی رفتم. طبق معمول آب سرد و چهره‌ی ماتم‌گرفته‌ی درون آینه. به قول ظاهربین‌ها، یخی. از نقش تصویر آینه چشم گرفتم و بی‌میل سوی آشپزخانه رفتم. بعد روشن کردن قهوه‌ساز به روف‌گاردن پناه بردم. صدای زاغ، کبوتر و گنجشک در هم آمیخته بود. خوب به یاد دارم آن شب صدای هیچ جنبنده‌ای به گوش نمی‌رسید. گویا کائنات، همه می‌دانستند چه کشتاری در راه است و گریخته بودند. هنوز خبری از هیاهوی شهر و انسان‌های کذاب نبود. این جلوه‌ی زیباتری برای منی که در رأس این زنجیره‌ی نجس و باطل مقرر بودم، داشت.
با صدای قهوه‌ساز دل از منظره گرفتم و به آشپزخانه برگشتم. درحالی که قهوه‌ام را بر روی میز قرار می‌دادم، صدای تلفن باعث ترک آشپزخانه شد. نگاهی به شماره‌ی شخص ارسال‌کننده‌ی پیام انداختم. جهانگیر بود. با دیدن لوکیشن ارسال‌شده، کمی گنگ نگاهش کردم و دست آخر پی بردم این همان لوکیشن محل قرار با عرب‌هاست. جزیره‌ی قشم و مکانی که به ظاهر یک کافی‌شاپ بود. می‌شناختمش. مکان هوشمندانه‌ای بود و میان شیخ‌ها، پرطرفدار. با جهانگیر تماس برقرار کردم:
- الو ... جهان!
- بیدار بودی؟
- این چه سوال مسخره‌ایه؟!
سکوت کرد. بحث را عوض کردم، وگرنه دوباره موعظه‌هایش را از نو آغاز می‌کرد:
- لوکیشن باید عوض شه.
- چرا؟ جای خوبیه که.
- نه برا ما.
- چطور؟
- چون بیشتر به محدوده‌ی اونا نزدیک‌تره. ضمناً من هیچ‌وقت تو یه جزیره قرار نمی‌زارم. باید تو خشکی باشه.
- حالا کجا رو پیشنهاد میدی؟
- نگور*
- میدونی که این‌طوری خیلی به پاکستان نزدیکیم؟
- میخوام با یه تیر دو نشون بزنم.
- کاش هر کاری که تو ذهنته رو باهام در میون بزاری تا گیج نزنم.
- نگران نباش به موقعش می‌فهمی. فقط باید شیخ طارق رو مجبور کنی بیاد نگور.
و اجازه‌ای به اینکه حرف اضافه‌ای بزند ندادم. باید برای نبردی تن‌به‌تن آماده می‌شدم. همین یک جمله لبخند عمیقی بر چهره‌ام نشاند؛ شاید نشان رذالت.


*نگور: نِگور، شهری در بخش مرکزی شهرستان دشتیاری در استان سیستان و بلوچستان ایران است. این شهر، مرکز شهرستان دشتیاری است


در حال تایپ رمان یاسکا | MēLįKąღ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: دلارام راد، _HediyeH_، Fatima_sh و 9 نفر دیگر

MēLįKąღ

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/4/22
ارسال ها
241
امتیاز واکنش
2,606
امتیاز
228
سن
17
محل سکونت
اردبیل
زمان حضور
24 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
بار دیگر به محموله‌ی اسلحه‌ها نگاه کردم و رو به جهانگیر گفتم:
- اسلحه‌ها تقلبیه.
جهانگیر یکی از کلاشینکوف‌ها را برداشت و درحالی که آن را وارسی می‌کرد گفت:
- آره، ولی از اون تقلبی‌هاست که با اصلش مو نمی‌زنه. نذاشتی بچه‌ها رو بیاریم، حالا چیکار کنیم؟
- شیخ طارق تو کدوم ماشینه؟
- بنز دومی. نمی‌خوای چیزی بگی؟
گمان می‌کنم تا اینجا هزار بار این سوال را به هزار نحو پرسیده بود. کلافه بازدمم را با صدا بیرون دادم و بدون جلب توجه افراد شیخ طارق، دهانم را نزدیک میکروفون مقرر بر یقه‌ی لباسم کردم:
- طارق داخل بنز دومه عابد.
جهانگیر کلافه پرسید:
- هنوز نمی‌خوای بگی نقشه رو. اصلا ما چرا بدون افرادمون اومدیم؟
پلک‌هایم را محکم به هم فشردم و سویش براق شدم:
- دو دقیقه ببند، الان می‍...
صدای انفجار کلامم را قطع کرد و باعث بر نیم‌خیز شدن‌مان شد. درحالی که هنوز دست‌هایمان بر روی سرمان بود، کمی بالا آمدیم و از پشت ون به بنز موردنظر با چشمان جمع شده نگاهی انداختیم. آتش حاصل از انفجار به هر سو زبانه می‌کشید و افراد شیخ طارق به ناکجاآباد شلیک می‌کردند. نمی‌دانستند شیخ طارق را نجات دهند یا حواس‌شان به دشمنی باشد که از غیب به آنها شلیک می‌کرد. تقریباً هیچ توجهی نسبت به ما وجود نداشت. لبخندی از این استیصال‌شان زدم و گفتم:
- جهان بپر تو.
جهانگیر طبق عادت، بدون هیچ پرسشی عمل کرد و بعد از او، من وارد ون شدم. درب پشتی ون سیاه‌رنگ را محکم بسته و با هم به سمت صندلی‌های جلو رفتیم. بی‌معطلی بر روی صندلی راننده نشسته و استارت زدم. دوباره دهانم را نزدیک میکروفون بردم و گفتم:
- ون دویست و سی و هفت پر از مواد منفجره‌ست؛ تله‌ی شیخ طارقه. ما داخل بنز چهارم هستیم. بقیه‌اش با خودت عابد.
درحالی که دور می‌شدیم صدای عابد با لحجه‌ی غلیظ پاکستانی و مملو از خنده‌های شرارت‌بار شنیده شد:
- خدانگهدار گرگ خاکستری.
و بنز چهارم نیز بالفور منفجر شد. با پرت کردن میکروفون از پنجره به سمت محل انفجار، بلند گفتم:
- خدانگهدار عابد، خدانگهدار.
قهقه‌ی بلندی سر دادم و وارد جاده‌ شدم.


در حال تایپ رمان یاسکا | MēLįKąღ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • عالی
  • تشکر
Reactions: _HediyeH_، Fatima_sh، (SINA) و 8 نفر دیگر

MēLįKąღ

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/4/22
ارسال ها
241
امتیاز واکنش
2,606
امتیاز
228
سن
17
محل سکونت
اردبیل
زمان حضور
24 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
تلفنش را از جیب شلوار شش جیب لجنی رنگش خارج کرد و بعد چند ثانیه تلفن را مقابلم گرفت. تلفن را گرفتم و دم گوشم قرار دادم:
- الو ... طاهر.
صدای خش‌دار طاهر درحالی که بینی‌اش را بالا می‌کشید به گوش رسید:
- جونم رئیس.
همیشه از این مردک لاابالی بیزار بودم؛ اما کار راه‌انداز بود:
- اگه نئشه‌ای گوشی رو بده به شاهین یا حامد.
دوباره بینی‌اش را...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یاسکا | MēLįKąღ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: _HediyeH_، Fatima_sh، (SINA) و 8 نفر دیگر

MēLįKąღ

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/4/22
ارسال ها
241
امتیاز واکنش
2,606
امتیاز
228
سن
17
محل سکونت
اردبیل
زمان حضور
24 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
قطع کردم و چشم دوختم به جاده‌ی بی‌آب و علف. هر از گاهی دو سه‌تا صخره دیده می‌شد و تا چشم کار می‌کرد برهوت بود. صدای جهانگیر مانع از تفکر بیش‌تر من باب جاده و فضای اطرافش شد:
- سه‌تا ردیاب گذاشته بودن، از پنجره انداختم بیرون تا یه مدت معطل‌شون کنه. پلاک هم نداشتن.
درحالی که جهانگیر بر روی صندلی شاگرد جا می‌گرفت پاسخ دادم:
- اشکال...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یاسکا | MēLįKąღ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • عالی
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: _HediyeH_، Fatima_sh، (SINA) و 7 نفر دیگر

MēLįKąღ

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/4/22
ارسال ها
241
امتیاز واکنش
2,606
امتیاز
228
سن
17
محل سکونت
اردبیل
زمان حضور
24 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
با رسیدن به میدان کوچک روستا، نگاهی به حجره‌هایی که همه‌شان بسته بودند، انداختم. وارد یکی از خیابان‌ها شده و دانه‌به‌دانه‌ی خانه‌ها را دید زدم. واقعاً خالی از سکنه بود. حتی سگ ولگردی نیز وجود نداشت. از راه آمده برگشتم و به خیابان دیگری وارد شدم. با اینکه روستای بزرگی بود اما این چنین خالی از سکنه بودن، بسیار متعجب‌کننده بود.
با دیدن...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یاسکا | MēLįKąღ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • عالی
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: _HediyeH_، Fatima_sh، (SINA) و 7 نفر دیگر

MēLįKąღ

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/4/22
ارسال ها
241
امتیاز واکنش
2,606
امتیاز
228
سن
17
محل سکونت
اردبیل
زمان حضور
24 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
به خرابه‌ای که در آن ماشین را پارک کرده بودم رسیدم و جهانگیر را درحال وصل کردن پلاک دیدم. پرسید:
- کجا رفتی؟
- از یه پیرمرد آب گرفتم. تقریباً هیچکی تو روستا نیست.
جهانگیر چیزی نگفت و از جلوی ماشین برخاست. کار پلاک تمام شده بود. عرق بر سر و رویش را پاک کرد و پرسید:
- لیوانی چیزی نگرفتی؟
چشمانم را در حدقه چرخاندم و پاسخ دادم:
- مرده به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یاسکا | MēLįKąღ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • عالی
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: Fatima_sh، (SINA)، Della࿐ و 6 نفر دیگر

MēLįKąღ

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/4/22
ارسال ها
241
امتیاز واکنش
2,606
امتیاز
228
سن
17
محل سکونت
اردبیل
زمان حضور
24 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
تلفن را دم گوشم گرفتم و چشم از آسمان سیاه‌رنگ پرستاره گرفتم:
- این طاهر کدوم گوریه؟
شاهین کشیده پاسخ داد:
- رئیس، این طوطی زیر دست ساقیه. تو بد فازیه. الله اکبری متو حقه، حق.
کلافه محکم بر پیشانی‌ام کوبیدم. هر دو مواد زده بودند و خدا می‌دانست چه چیزی و به چه مقدار. پرسیدم:
- باشه، باشه. حامد کجاست؟
شاهین با صدای بلند قهقه‌ای زد و گفت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یاسکا | MēLįKąღ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • عالی
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: _HediyeH_، Fatima_sh، (SINA) و 7 نفر دیگر

MēLįKąღ

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/4/22
ارسال ها
241
امتیاز واکنش
2,606
امتیاز
228
سن
17
محل سکونت
اردبیل
زمان حضور
24 روز 14 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
- من و طاهر و حامد ... هع ... با اکبر سـ*ـاقی و مراد نفله ... هع.
یک مشت دله دزد بی‌خاصیت کنار یکدیگر مشغول عیش و نوش بودند. حس انزجار باعث شد بینی‌ام را چین بدهم. محکم گفتم:
- همین الان هر سه‌تون می‌رید پشت سیستم و من رو تا چابهار ساپورت می‌کنید. او دو تا احمق رو هم بندازین‌شون بیرون.
فریاد زدم:
- شیرفهم شد؟
صدای طاهر به گوش رسید:
-...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یاسکا | MēLįKąღ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Essence، _HediyeH_، Fatima_sh و 7 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا