خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Kimiaa

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/5/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
249
امتیاز
108
زمان حضور
5 روز 19 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خالق عشق
نام رمان: فرجام الفا
نام نویسنده: kimiaa کاربر انجمن رمان ۹۸
نام ناظر : دونه انار
ژانر: عاشقانه، فانتزی
خلاصه: مرداب سیاهی، سفیدی را در خود بلعیده بود، به هر طرف نگاهی می‌انداختی راهی جز قدم گذاشتن در سیاهی نبود، همه تسلیم سیاهی شده بودند و هر لحظه بیشتر در سیاهی فرو می‌رفتند. همه چشم انتظار الفایی بودند که سالها بود از آن صحبت می‌کردند. دختری که الفا بود و سرنوشت سپیدی‌ها را به دست داشت. سرنوشتی که به دست دختری الفا رقم می‌خورد، آخرش چه می‌شد؟ سیاهی یا سفیدی؟
چه کسی می‌داند؟!


در حال تایپ رمان فرجام آلفا | Kimiaa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، Mahla_Bagheri، Parmida_viola و 19 نفر دیگر

Kimiaa

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/5/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
249
امتیاز
108
زمان حضور
5 روز 19 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه

:

گرگ باش...مغرور.....
مثل گرگ حتی به شیر هم رحم نکن..
به مانند گرگ باش دشمن را بدر...
در برابر سگان ولگرد بی تفاوت باش...
آن ها با پارس کرن های بیهوده زنده اند..
گرگ باش...
زوزه ی گرگ از تنهایست ...
ولی گرگها دسته جمعی زوزه میکشند...
در دنیای گرگها اعتماد یعنی مرگ...
با همه باش اما تنها...


در حال تایپ رمان فرجام آلفا | Kimiaa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ~MoBiNa~، Mahla_Bagheri، Parmida_viola و 19 نفر دیگر

Kimiaa

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/5/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
249
امتیاز
108
زمان حضور
5 روز 19 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول
♡ به نام خالق یکتا♡

چند روز بود که گوشه گیر شده بودم ... و در کنج اتاقم مینشستم و به اتفاقات اخیر فکر میکردم ... و به بدن درد های عجیبی که جان من رو میگرفت ...و یا سوختن بدنم در اثر آفتاب ...کلافه میشدم دیگه بیرون نمیتونستم برم دیگه نمیتونستم منظره لـ*ـذت بخش جنگل رو ببینم ؟ مامانم بهم شک کرده بود ؛ و این بخشی از مشکلات من بود. همش از من میپرسید فریال چرا نمیری بیرون ؟؟ توکه جنگل رو دوست داشتی ؟؟منم می گفتم حال حوصله ندارم دیگه نمیتونستم پنهان کاری کنم همه اعضای خونه بهم شک کرده بودن بابام ، مامانم ، و خواهرم ، همه اعضای خانواده من دیگه کاری از دستم بر نمیومد بوی تند پِهن و رطوبت زیر دماغم میپیچید و حال من رو خراب تر میکرد دلم پیچ میخورد من هنوز عادت نکرده بودم به این روستا، ولی جنگل رو دوست داشتم؛ مامان بهم گفته بود برم اسطبل رو تمیز کنم سعی میکرد من رو از گوشه گیری دور کنه، پس برای همین عین چی... از من کار میکشید منم مجبور به اطاعت میکرد. داشتم زیر اسب هارو تمیز میکردم که صدای دل نشین مامان به گوشم خورد: فریال دخترم کجایی؟ بیا ناهار بخوریم ...
- باشه مامان جان الان میام تو برو
مامان باشه ای گفت و رفت ...من موندم با هزار تا بد بختی کارم تموم شده بود؛ ولی نمیتونستم از اسطبل برم بیرون میدونستم اگه افتاب به بدنم میخورد جزغاله میشدم برای همین میترسیدم یه چیزی اندازه گردو توی گلوم گیر کرده بود. و نفسم بالا نمیومد اخه این چی بود که گریبان گیر من شد ؟؟ ارام ارام حرکت کردم طرف در اهنی بزرگ مسیر اسطبل طولانی بود ... سمت چپ ۱۰ تا ، وسمت راست هم ۱۰ تا جای اسب بود روی هم میشد ۲۰ تا اسب داشتیم همشون زیبا بودن اکثرشون به رنگ های سفید وسیاه یا قهوه ای تیره بودند و با جسه هایی بزرگ ولی من برای خدم یک اسب سفید مخصوص دارم . ولی خیلی وقت دیگه باهاش سواری نمیکنم دور چشم هاش و بعضی از جاهای بدنش سیاه بود در کل خیلی اسب زیبایی هستش اسم اسب ناز من اهریمن هستش نمیدنستم چرا خسته نبودم ۲۰ تا اسب رو زیرش رو تمیز کرده بودم ؟ ولی بازم سر حال بودم
از خودم چندشم شده بود بوی گند میدادم باید بعد

پارت دوم
نهار میرفتم حمام یک دوش حسابی میگرفتم، رسیده بودم به در اهنی . میترسیدم برم بیرون به محوطه نگاهی انداختم خونه مون یکم اون طرف تر بود بابا باغچه درست کرده بود گل های زیبایی که من عاشقشون بودم رو کاشته بود از ۱۲ سالگیم عاشق گل رز بودم میتونستم کل مسیر رو بدوم ، ولی نمیشد عذا گرفته بودم نزدیک بود دیگه بزنم زیر گریه ؟ تا به خونه ویلایی دوبلکس و قشنگمون برسم جزغاله میشدم به دور اطرافم نگاهی انداختم ..، گوشه های اسطبل سایه بود میتونستم تا ته اسطبل برم و بعد بدوم تا برم به خونه برسم اسطبل به خونه نزدیک بود پس تا ته اسطبل رفتم و در اخر با کلی درد سوزش رسیدم به در چوبی قشنگمون ... جای جالبش اینجا بود که سریع زخم هام خوب میشد !!
تا خواستم زنگ خونه رو بزنم مامان درو باز کرد تا من رو دید گفت : اِ دختر گفتی الان میام پس چیشد چرا دیر کردی؟؟؟خواستم بیام صدات کنم که خودت امدی؛
- مامان تا اسطبل رو تمیزکنم طول کشید ، ببخشید حالا اجازه میدی باهم بریم غذا بخریم ؟
و پشت سر این حرفم یه لبخند دندن نما نسار مادرم کردم .
اون هم خندید و سرش رو تکون داد و گفت : امان از
دست تو بیا بیا که بریم غذا بخریم که الان صدای بابات در میاد با خنده وارد خونه شدیم مامان در پشت سرم بست به خونه نگاهی انداختم برق میزد من و تیدا بزرگ بودیم و خونه همیشه تمیز بود اتاق من و تیدا طبقه بالا بود چون خونه ما جنگل بود و کسی به جنگل نمیامد، برای همین بعضی از جاهای خونه شیشه کاری بود خونه ما خیلی بزرگ بود به مبل های کرم رنگمون نگاهی انداختم نمیتوانستم برم و بشینم روشون کثیف میشدن در حال حاضر همه در آشبز خونه بودن پس منم مسیر اشپزخونه رو درپیش گرفتم بعد از چند مین خودم رو رسوندم به اشپر خونه و با صدای بلندی گفتن :
سلام عشقتون امد
همه جواب سلامم رو دادند و بابا گفت : سلام بابا جان بیا بیا که غذا یخ کرد کجایی تو ؟؟
منم سرم رو حالت بچه گانه ای خم کردم و گفتم : بابا
کارم طول کشید تازه تا از اون اسطبل درندشت تا بیام بیرون طول کشید... و لـ*ـبام غنچه کردم بهشون نگاه


در حال تایپ رمان فرجام آلفا | Kimiaa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، Mahla_Bagheri، Parmida_viola و 17 نفر دیگر

Kimiaa

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/5/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
249
امتیاز
108
زمان حضور
5 روز 19 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم
کردم باباهم سرش رو تکان داد دیگه چیزی نگفت و
فقط خندید ... صندلی رو کشیدم جلو و پشت میز نشستم که تیدا گفت : اوه اوه اوه چه بویی میدی فریال
منم سری تکان دادم گفتم : خوب اسطبل بودم .!!!..ها بعد ناهار میرم حمام ..
از این که به روم اورده بود بوی بدی میدم بهم بر خرد ولی چیزی نگفتم .
اونم با یک باشه چیز دیگه ای نگفت ... همه مشغول خوردن خورشت بادمجون محبوب مامان بودیم به شخصه من این خورشت رو خیلی دوست داشتم ، یکی از غذا های محبوب من بود ... چون بدنم بوی پِهن گرفته بود تند تند غذام رو میخوردم که برم حمام پس برای همین غذای من زود تر ازبقیه . تمام شد ... رو به مامان کردم و با صدایی ارم متین گفتم : ممنون مامان دست پنجت درد نکنه خیلی خوش مزه بود غذا .
- خواهش میکنم عزیزم میخوای برات بازم غذا بکشم ؟؟؟..
- نه مامان دستت درد نکنه سیر شدم من باید سریع برم حمام ..
مامان هم سری تکون داد منم از پشت میز بلند شدم حرکت کردم طرف اتاقم ...خونه ما دوتا طبقه داشت و سه تا اتاق خواب یکیش برای من و یکیش برای مامان وبابا خونه ما بعضی از قسمت هاش تمام شیشه بود و در طول شب میتونستیم جنگل سرسبز رو ببینیم دو دست کاناپه داشتیم یک دست از کاناپه ها سلطنتی بود. و یک دست دیگه اش راحتی بود کاناپه های راحتی طرف تلویزون بودند و و سقف کناف کاریمون لامپ های کوچیک و تزئینی وصل بود که نور پردازی خیلی قشنگی داشت و زیبایی خونه را دوچندان میکرد
بهتره بگم من عاشق این خونه بودم مخصوصاً اتاقم ... در اتاقم رو باز کردم نگاهی به اتاق مرتبم انداختم همیشه میگفتم باید اتاقم عالی باشه مرتب و تمیز در رو پشت سرم بستم و رفتم طرف حمام لباس هامو در اوردم و وارد حمام شدم، وان رو پر اب کردم و شانپوی مخصوص خودم که بوی یاس میداد ریختم توش و دستم رو توی وان تکان دادم؛ که کف کنه ... میخواستم برم اسپیکر رو بر دارم و بزنم اخه توی حمام جا اسپیکر بود به خواسته من این جا اسپیکری
درست شده بود ... و هیچ بخاری توی جا اسپیکری وارد نمیشد چون در داشت .رفتم طرف در و در رو باز کردم اول سرکی کشیدم به پنجره نگاهی انداختم


در حال تایپ رمان فرجام آلفا | Kimiaa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، Mahla_Bagheri، Parmida_viola و 17 نفر دیگر

Kimiaa

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/5/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
249
امتیاز
108
زمان حضور
5 روز 19 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
(پارت 4)

پنجره که نه کلا شیشه نشکن بود برای همین بابا گذاشت که شیشه شه ویو عالی از جنگل بود کرکره ها بسته بود پس میتوانستم برم و اسپیکر بردارم به بابا گفته بودم که یه فلش پر اهنگ انگلیسی و روسی کنه خودم نمیدونستم چرا اهنگ انگلیسی روسی خیلی دوست داشتم ... اسپیکر و کنترلش رو برداشتم و برگشتم و داخل حمام شدم اسپیکر گذاشتم ؛ تو جا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان فرجام آلفا | Kimiaa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: ~MoBiNa~، Mahla_Bagheri، Parmida_viola و 15 نفر دیگر

Kimiaa

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/5/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
249
امتیاز
108
زمان حضور
5 روز 19 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
کلافه بودم من چند روز بود درست نمیخوابیدم و این خیلی ازارم میداد حس خوبم کلا از بین رفته بود و به جاش یه حس بدی داشتم به ساعت قهوه ای رنگم بی حس خیره شدم . عقربه ها همین طور می‌چرخیدند می چرخیدند و من تا خود صبح بیدار موندم چون خواب به به چشم هام نمیومد و هی غلت میزدم تو جام روی تـ*ـخت نشستم که باعث شد پتو از روم کنار بره صبح شده...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان فرجام آلفا | Kimiaa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: دونه انار، ~MoBiNa~، Mahla_Bagheri و 14 نفر دیگر

Kimiaa

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/5/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
249
امتیاز
108
زمان حضور
5 روز 19 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
ساعت طرف های هشت بود ،و آفتاب در امده بود درد دست پام

کم شده بود فقط کوفتگی بود فکر کنم ولی چرا انقدر زود خوب شد رفتم طرف درخت ها بشستم روش کلافه بودم افتضاح اهریمن هم رفته بود . من باید این همه راه پیاده میرفتم وای نه نمیتونستم برم خونه افتاب در امده بود . تو دلم به خدم قر میزدم میگفتم : خاک تو سرت فریال پاشو خودتو جمع کن اه اه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان فرجام آلفا | Kimiaa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: دونه انار، ~MoBiNa~، Mahla_Bagheri و 14 نفر دیگر

Kimiaa

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/5/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
249
امتیاز
108
زمان حضور
5 روز 19 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
بعد با شیطنت ابرو بالا انداختم سرمو کج کردم خندیدم که دیدم کمرم از پشت داغون شد رو به مامان کردم و گفتم : واه واه چرا میزنی الان داشتی منو تو بـ*ـغلت له میکردی مامان ! و بعد خندیدم مامان با اخم ساختگی گفت : واه واه چه بیتربیت شدی تو
خواست منو بازم نیشگون بگیره که من
مامان کنار زدم فرار کردم از دور صدای مامان
شنیدم که اعتراض میکرد رو به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان فرجام آلفا | Kimiaa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: دونه انار، ~MoBiNa~، Mahla_Bagheri و 15 نفر دیگر

Kimiaa

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/5/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
249
امتیاز
108
زمان حضور
5 روز 19 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
پدر مادرم وادر بخش کتاب خونه ما نمیشدن و ماهم وارد بخش اونا نمی شدیم هر کسی برای خودش حریم خصوصی داشت و من از این قانون پدر مادرم خوشم میومد کیلید انداختم روی در و درو باز کردم وارد کتاب خانه چوبی ام شدم کتاب خانه ام جمع جور بود یه طرف قفسه کتاب های درسی و کلی رمان بود من عاشق رمان بودم مخصوصاً تخیلی ها بیشتر تخیلی میخواندم به قفسه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان فرجام آلفا | Kimiaa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: دونه انار، A3ma، ~MoBiNa~ و 16 نفر دیگر

Kimiaa

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/5/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
249
امتیاز
108
زمان حضور
5 روز 19 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
نمیومد و اتفاق های چند وقتم مرور میشد توی ذهنم من هیچ کاری نمیتونستم کنم جوز گریه جوز اه خسته شده بودم دیگه بخاطر سوختنم مجبور بودم کم برم شرکت و اخیرا اثلا نرفته بودم دیگه خسته از این همه گریه بغض بزرگی که توی گلم بود چشام بستم میخواستم یکمی بخوابم تا ذهن خسته و آشفتم ارم کنم چشم هام باز کردن به ساعت موچی ام نگاهی انداختم ساعت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان فرجام آلفا | Kimiaa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: دونه انار، Ryhwn، The unborn و 9 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا