خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

~Najwa_m~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
8,647
امتیاز
218
سن
14
زمان حضور
61 روز 20 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
رمان: گل سوری
نویسنده: زمزمه کاربر رمان ۹۸
ناظر: Mahla_Bagheri
ژانر: جنایی_پلیسی، عاشقانه، اجتماعی
خلاصه:
آن‌گاه که به سمتم آمدی، نمی‌دانستم هدفت چیست!
قصدت محّبت است؛ یا سواستفاده از من؟!
منی که در دنیای خود غرق بودم؛ منی‌ که تنها بودم، غرق چشمان معصوم و‌ نگاه مهربانت شدم!
مرا شیدای خودت کردی!
اما من؛ هربار که به تو نزدیک می‌شوم، به طوری ازت دور می‌شوم!
دست سرنوشت است یا دست دیگری؟ تو بگو!


✺اختصاصی رمان گل سوری | ~Najwa_m~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: MAYA، نازپری احمدی، ozan♪ و 34 نفر دیگر

~Najwa_m~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
8,647
امتیاز
218
سن
14
زمان حضور
61 روز 20 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع

مقدمه:
در عروج ذره تا خورشیدها
جام جاری در جم جمشیدها
ای رخ دم کرده در هرم حیا
ای بلوغ خفته در شرم صدا
واژه در هرم نگاهت سوخته
شاپرک شمع تو را افروخته
هرسپر غم از غم اندازد سپر
هر صنوبر می‌کشد تنگت به بر
شد خزانت گلشن دیر آشنا
ای گل سوری! ای گل سوری! بیا


✺اختصاصی رمان گل سوری | ~Najwa_m~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: MAYA، نازپری احمدی، ozan♪ و 35 نفر دیگر

~Najwa_m~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
8,647
امتیاز
218
سن
14
زمان حضور
61 روز 20 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول
باد آروم صورتم‌ رو نوازش می‌کرد و قسمت کمی از موهام تو هوا شناور بود.
چشم‌هام رو بسته بودم، از این حس لـ*ـذت می‌بردم!
با نوازش دستی رو صورتم چشم‌هام رو باز کردم.
با دیدن آروین، لبخندی زدم:
-خاله جون بالاخره بیدار شدی؟
آروین سرش‌ رو تکون داد و با ذوق گفت:
-آره خاله، خواب دیدم آبجی‌دار شدم!
لـ*ـبم رو گزیدم. با حالت بچگانه گفتم:
-وای! آبجی داری دوست داری؟
آروین با لحن شیرین بچگانه گفت:
-آره ولی مامانم می‌گه آبجی بیاد حسودی می‌کنی؛ نمی‌کنم بخدا!
با چنان مظلومیتی گفت که دلم کباب شد.
یه آخِی گفتم و لپاش رو کشیدم:
-آخه جیگر خاله! مامانت راست می‌گه دیگه؛ تازه داداشم داری!
لـ*ـباش رو برچید و سرش رو پایین انداخت.
پیشونیم رو چسبوندم بهش و مثل خودش لـ*ـبام رو برچیدم:
-خوشگل خاله ناراحته؟
آروین لبخند بامزه‌ای زد:
-آره... بخدا من حسود نیستم! آبجی بیاد نازش میکنم. تازه آیدین خیلی سر به سرم می‌زاره.
لبخندش محو شد و اخم نازی کرد و دست به سـ*ـینه زد.
دست کردم تو موهای خرماییش و سرم رو به طرفین تکون دادم.
آروین، چشمای سبز درشتش رو دوخت بهم و گفت:
-اوف بگذریم کی به حرف من اهمیت میده؟ مامانم گفت بریم ناهار!
لبانم را به داخل دهنم فرستادم:
-باشه خاله جون بریم!
دستش رو گرفتم و از زمین چمن‌زار، که البته همش چمن مصنوعی بود! سمت ویلا رفتیم.
آروین با ذوق به عمر و آیدین اشاره کرد:
-آخ جون خاله، تفنگ!
و دوید سمت عمر و آیدین.
با دو رفتم سمتش و بـ*ـغلش کردم که همون لحظه صدای شلیک اومد و آروین یک‌دفعه جیغ بلندی کشید که شاهین و عمر و آیدین و تمام گاردها متوجه شدن؛ با دو اومدن طرف ما.
خم شده بودم و سر آروین تو بـ*ـغلم بود. محکم بـ*ـغلم کرده بود و میلرزید.
شاهین خم شد:
-پسرم... پسرم خوبی؟
و بازوی آروین رو کشید طرف خودش.
آروین دستاش روی صورتش بود و انگشت کوچیکش رو‌ی چشماش بود.
آیدین با ترس گفت:
-آروین صدام رو می‌شنوی؟ بابا نکنه گوشش آسیب دیده باشه!
با ترس کشیدمش طرف خودم:
-خوشگلم صدام رو میشنوی؟ ها!
سرشو به نشونه آره تکون داد.
همه نفس آسوده کشیدن و من محکم کشیدمش تو بـ*ـغل خودم!


✺اختصاصی رمان گل سوری | ~Najwa_m~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: MAYA، نازپری احمدی، دریااا و 35 نفر دیگر

~Najwa_m~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
8,647
امتیاز
218
سن
14
زمان حضور
61 روز 20 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم
سرش رو نوازش کردم:
-خوشگلم چیزی نبود! نترس باشه؟ با داداش برو خونه منم میام.
‏سرش رو تکون داد ودستش رو دادم به آیدین و آیدین بردش خونه.
رو کردم سمت شاهین و توپیدم بهش:
-داداش! اون بچه فکر کرد اون تفنگ مثل بقیه تفنگ‌هایی که داره اسباب بازیه و صدای کمی داره! نمی‌دونست صداش رو که برای اولین بار... اونم از نزدیک بشنوه احتمال کر شدنش خیلی زیاده! اون بچه ترسیده داره می‌لرزه حالش خوب نیست! تا کی این تفنگ‌ و تفنگ بازی رو بس می‌کنی؟ آیدینم که فقط14 سالشه به چندین روش و با تفنگ‌های مختلف شلیک میکنه، اون فکر ‌میکنه اگه تفنگ بگیره دستش خیلی سرتر از بچه‌های هم‌کلاسش میشه.‌..‌ نزار آروین بشه یکی مثل شماها نزار تفنگ واقعی دستش بگیره، حداقل تا 18 سالگیش صبر کن!
بی‌توجه به شاهین و عمر به سمت ویلا رفتم.
نگام رو تو دورتادورخونه چرخوندم... همه اینا مال خلافه؟
این خونه تریبلکس... این سنگ فرش مرمر؛ این آینه کاری دیوار؛ این ست مبلمان طلایی سفید؛ حتی این پرده‌های سفید رنگ!
پوزخندی زدم و رفتم سالن غذاخوری.
آروین آروم آروم غذا میخورد.
لبخندی بهش زدم و نشستم پشت میز.
در سالن باز شد و شاهین وارد شد.
لبخندی زد:
-خوبی پسرم؟
آروین سرتکون داد.
لبخندی بهش زدم و سرم رو پایین انداختم.
آیدین:
-نازک نارنجی!
آروین:
-خودتی... اصلا تو بدرد نمی‌خوری بزار آبجی بیاد، بعد من با اون بازی میکنم دلت بسوزه!
شاهین:
-اِهِ... آبجیِ چی؟
آروین یه هیچی گفت و سرش رو زیر انداخت.
لـ*ـبام رو به داخل دهنم فرستادم و قاشق رو تو دهنم گذاشتم.
از سر میز پاشدیم و رفتم تو اتاقم.
کتابام رو برداشتم.
خوب... مثل اینکه فردا امتحان دارم من!
جزوه که ندارم، پس باید کتاب بخونم.
کتابم رو برداشتم.
خوب... از درس چند؟
برگه دوم ‌کتابم رو باز کردم.
درس 4تا9... اوف!
تا خواستم اولین سوال رو بخونم صدای داد آروین اومد و بعد خودش با هواپیماش اومد.


✺اختصاصی رمان گل سوری | ~Najwa_m~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: MAYA، نازپری احمدی، دریااا و 29 نفر دیگر

~Najwa_m~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
8,647
امتیاز
218
سن
14
زمان حضور
61 روز 20 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم
دستام رو گذاشتم رو‌ گوش‌هام و اوفی گفتم.
رو کردم سمت آروین:
-خاله‌ جون دارم درس می‌خونم برو بیرون!
آروین که کلا تو هواپیماش غرق بود اصلا حرف من رو نشنید.
کتاب رو کوبوندم رو صورتم و داد زدم.
آوردمش پایین؛ ولی آروین هنوزم داشت داد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان گل سوری | ~Najwa_m~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: MAYA، نازپری احمدی، دریااا و 29 نفر دیگر

~Najwa_m~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
8,647
امتیاز
218
سن
14
زمان حضور
61 روز 20 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم
اول نگاهم افتاد به چشمای سبزآبی رنگش، که پشت قاب عینک مطالعه‌ش پنهان شده بود.
به پایین ‌نگاه کردم.
لبخندی زدم ‌و پس به پسره نگاه کردم:
-می‌تونم کمک‌تون کنم؟
«اِم» کشیده‌ای گفت و پشت کلش رو خاروند:
-خوب آره... من تازه اومدم اینجا و دنبال...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان گل سوری | ~Najwa_m~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: MAYA، نازپری احمدی، ozan♪ و 28 نفر دیگر

~Najwa_m~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
8,647
امتیاز
218
سن
14
زمان حضور
61 روز 20 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم
در اتاقم رو باز کردم و ‌واردش شدم.
کتابام رو گذاشتم رو‌ی میز و‌در رو بستم لباس‌هام رو عوض کردم و‌ موهام رو دم اسبی بستم‌ رفتم‌ پایین.
آروین با دیدنم ‌باز بدوبدو اومد طرفم و دوتا دستام‌رو گرفت و به چپ و راست چرخید.
پوفی ‌کردم ‌و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان گل سوری | ~Najwa_m~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: MAYA، نازپری احمدی، ozan♪ و 27 نفر دیگر

~Najwa_m~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
8,647
امتیاز
218
سن
14
زمان حضور
61 روز 20 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ششم
سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا از فکر و خیال بیام بیرون و از سر میز بلند شدم.
شاهین نگاهم کرد و حرصی لـ*ـب زد:
-بابا توام چقدر لوسیا بشین غذات رو بخور!
لبخندی زدم بهش:
-نه داداش سیر شدم‌ مرسی. خستم میرم یکم شنا کنم بعدشم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان گل سوری | ~Najwa_m~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: MAYA، ~XFateMeHX~، نازپری احمدی و 26 نفر دیگر

~Najwa_m~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
8,647
امتیاز
218
سن
14
زمان حضور
61 روز 20 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم
***
با عصبانیت رفتم سر میزم‌ و دست زیر چونه و با اخم خیره شدم به میز.
-ای وای! خانم مظفری نتونستن کنفرانس بدن؟
چشم‌هام رو بستم و بی‌توجه به حرف مینا گوشم‌رو که هم درد می‌کرد و هم سوت می‌کشید و ماساژ دادم.
واقعا که!
باورم نمیشه... این‌همه بخاطرکنفرانس...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان گل سوری | ~Najwa_m~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: MAYA، نازپری احمدی، ozan♪ و 25 نفر دیگر

~Najwa_m~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
22/11/20
ارسال ها
380
امتیاز واکنش
8,647
امتیاز
218
سن
14
زمان حضور
61 روز 20 ساعت 19 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم
لبخند بزرگی زدم:
-میای باهم ‌ناهار بریم بیرون؟
سرش‌رو تکون داد که خندیدم‌ و مهناز روصدا زدم تا بیادو لباس‌های آروین‌رو عوض کنه.
خودمم بعد تعویض لباسام رفتم پایین و با آروین رفتیم رستوران.
***
موهام‌رو دور دستم پیچوندم و لبخندی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان گل سوری | ~Najwa_m~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: MAYA، نازپری احمدی، ozan♪ و 24 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا