خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
نام رمان: آندر باس
نام نویسنده: نگار 1373
ژانر: جنایی، مافیایی، معمایی، تراژدی
ناظر: دختر بازیگوش
خلاصه:
انزو کاستلو، سیسیلی مهاجر آمریکا، کسی که سودای قدرت در سر دارد و برای رسیدن به اوج، حاضر است دست به هر کاری بزند. برای همین، استعداد خاصش را برای رسیدن به این راه، در خانواده‌های مافیایی به کار می‌گیرد. پله پله بالاتر می‌رود و کم‌کم غرور و تکبر گریبان‌گیرش می‌شود. غافل از این که نمی‌داند تاوان هر اوج گرفتنی، یک سقوط است؛ یک سقوط سهمگین و بی‌رحمانه.
 
آخرین ویرایش:

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه

اتفاق این داستان مثل خیلی از داستانای مشابهش، هول و حوش سال 1940 تو نیویورک و آمریکا می چرخه، روایت تخیلی ای از ایتالیایی های ساکن آمریکا.
تنگدستی ای که اونا رو مجبور می کنه به قاچاق، معامله های غیر مجاز، دزدی، ادم کشی، هزار مدل خلاف... حرص و طمع و سودای قدرت، مسند قدرتی که به خاطرش خیلیا کشته شدن. خیلی از باس ها با توطئه از دور کنار رفتن و اشخاص زیر دستشون به جاشون سر بلند کردن.

خب سوال پیش اومد که باس چیه؟ اصلا معنی اسم رمان، آندرباس چیه؟ اگه چیزایی راجع به خانواده های مافیایی شنیده باشید، معنیاش رو می دونید، ولی اگر هم نمی دونید به صورت خلاصه می گم تا دستتون بیاد.

باس، به سرگروه خانواده (Family) گفته می شد که عامه با اسم پدرخوانده می شناسنش. دون (Don) یا باس (Boss)، قدرتمندترین عضو گروه به شمار می رفته و بعد از اون، معاونش مشهور به آندر باس (Under Boss)، قدرت فرماندهی رو به دست داشته، ولی نه به قدرت باس. البته در کنار باس، مشاور (Con sigliere) هم وجود داشته که در گرفتن تصمیمات به باس کمک می‌کرده. بعد از آندر باس، کلانتر یا کاپو (Capo)، افرادی که مناطقی رو رهبری می کردن و دسته ی بزرگی از سولجر ها (Soldier) یا تفنگدارها رو فرماندهی می کردن.

مابقی اصطلاحات و چیزای دیگه رو هم تو رمان خواهید دید...


تقدیم به برترین مافیایی نویس جهان، کسی که رمان هاش مثل منبع یه مهم و ارزشمند برای مافیایی نویس ها عمل میکنه و براشون ایده سازه. تقدیم به ماریو پوزو فقید.


مقدمه:
سال 1942 میلادی است؛ زندگی به روال همیشگی‌اش جریان دارد و همه چیز عادی به نظر می‌رسد. مردمانی که در کنار پلیس ها در آرامش در حال قدم زدن در خیابان‌های نیویورک هستند و خرید می‌کنند یا به کارهایشان می‌رسند؛ ولی قرار نیست که اوضاع همین منوال را طی کند. صدایی بلندتر از صدای همهمه در شهر می‌پیچد، صدای ممتد شلیک مسلسل و صدای ناله‌ی موتور ماشینی که تا پای جان سعی دارد تا صاحبش را از مهلکه دور کند، و در آخر، صدای چندین آژیر ماشین پلیس؛ معلق در فضا. چه کسی در آن اتومبیل نشسته؟ شخصی که هوش و استعدادش، دنیایی را دگرگون خواهد کرد. شخصی که با سن نه چندان زیاد، تقدیر برایش معین کرده که به زودی معاون یکی از مهم‌ترین اشخاص دنیای زیرزمینی خواهد شد. شخصی که روزگار، برایش خواب‌ها دیده؛ خواب‌هایی که پایان شوکه کننده‌ای خواهند داشت.
***
 
آخرین ویرایش:

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
شب بود و سکوت دل‌انگیزش، به دور از هیاهوی شهر همیشه بیدار نیویورک، با ستاره‌هایی که سخاوتمندانه آسمان تیره را چراغانی کرده بودند. کیلومترها دورتر از شهر، با فاصله‌ی زیادی از جاده‌ی خلوت اطراف شهر، دو نفر در دل تاریکی مقابل ماشینی با چراغ‌های روشن ایستاده بودند. در واقع فقط یک نفر از آن‌ها پشت به ماشین ایستاده، و دیگری روی یک صندلی تاشوی کوچک نشسته بود؛ بسته شده با یک طناب محکم به صندلی و نمی‌توانست در حد یک بند انگشت هم از جایش تکان بخورد. او دقیقا مقابل ماشین قرار داشت؛ نور کور کننده‌ی چراغ‌هایش، چشم‌هایش را می‌زد و توانایی دیدن اطراف را از او سلب می‌کرد. تنها چیزی که می‌دید، یک قامت ایستاده از یک مرد ناشناس بود، که در سایه روشن می‌توانست تشخیص بدهد که بارانی به تن دارد و لبه‌ی کلاهش را آن‌قدر پایین آورده که صورتش به آسانی قابل دیدن نباشد.
اما هراس‌انگیزتر از همه، چیزی بود که در دستان آن مرد می‌دید. دانه‌ی عرق از گوشه‌ی پیشانی‌اش آهسته آهسته حرکت کرد و مثل ماری روی پوست یخ زده از ترسش پایین آمد. دو لوله‌ی سیاه مقابلش، با نگاه تشنه و سردی مستقیم به پیشانی خیسش نگاه می‌کرد و آماده بود تا با کوچک‌ترین حرکت یا اشتباه، با گلوله‌هایش لمسش کند. آب دهانش را به سختی فرو برد و گوش‌هایش انگار که ناشیانه مسدود شده باشند، به سختی شنید:
-می‌دونی که سزای شکستن اُمرتا چیه؛ می‌دونی، یا بهت یاد بدم؟
فکش از ترس آن مرد می‌لرزید و به سختی سعی کرد تا حرف بزند و در جواب مرد گفت:
-بهت که گفتم؛ اون کار، کارِ من نبوده و نیست! من کسی رو نفروختم لعنتی! من نفروختم!
پوزخند پر از تمسخری بر روی لـب‌های مردِ ایستاده در مقابلش نقش بست. با وحشت متوجه شد که انگشت مرد با حرکت کندی روی ماشه‌ی شات‌گان لوپارا جا گرفت و آماده‌ی شلیک شد. چشمانش را نمی‌توانست از ترسش ببندد و بی‌اختیار زمزمه کرد:
-قسم می‌خورم که کار من نبود...
***

از لبه‌ی کلاه شاپوی سورمه‌ای رنگش، قطره قطره آب می‌چکید و قطره‌ها با شدت به سنگ فرش پیاده‌رو زیر پایش برخورد می‌کردند. زیر باران سرد ماه اکتبر ایستاده بود و دست در جیب بارانی هم رنگ کلاهش، انتظار شخص خاصی را می‌کشید. هوای ابری و گرفته‌ی نیویورک، غم عجیبی به منظره‌ی شهر مقابلش پاشیده بود و باعث می‌شد که بی‌اختیار، دل خوشی از آن حال و هوا نداشته باشد. انگار که فضای شهر حامل یک خبر شوم بود، آن‌قدر شوم که حتی قبل از وقوع حسش کند.
هوای سرد باعث شد تا لرزی به جانش بیفتد و خودش را بیشتر در بارانی‌اش مچاله کند و زیر لـب لعنتی بفرستد. با خودش فکر کرد که آن مردک در کدام جهنم دره‌ای مانده بود که سر قرار نمی‌رسید؟ انتظار کسی را می‌کشید که حداقل ده دقیقه تاخیر داشت و ترافیکی هم در آن روز به چشم نمی‌خورد که بخواهد تاخیرش را به گردن ترافیک بیاندازد. دیگر داشت ذره ذره صبرش تمام می‌شد که چشمش به چیزی افتاد.
در آن سمت خیابان، از پشت ساختمان‌های بلند، شورولت مشکی رنگ کروکی در یک چشم برهم زدن ظاهر شد که داشت با سرعت زیادی به سمت چپ می‌پیچید. سقف چرمی سفیدش، داخل ماشین را سایه انداخته بود و به او اجازه‌ی دیدن دقیق‌تر داخل ماشین را نمی‌داد. ماشین بعد از پیچیدن به داخل خیابان اصلی، شتاب گرفت و سرعتش را به طرز خیلی خطرناکی بالا برد. او با دیدن سرعت بالای ماشین با خودش زیر لـب غری زد:
-پسره‌یِ احمقِ عشق سرعت...
آن ماشین آن‌قدر سریع بر سطح خیابان می‌تازید که در عرض چند ثانیه‌ی کوتاه به نزدش رسید و راننده، مقابل پایش طوری ترمز گرفت که شورولت دلوکس (Chevrolet Deluxe Convertible) با صدای بسیار گوش‌خراشی متوقف شد و داغِ سیاه رنگی از جنس لاستیک‌هایش را روی آسفالت خیابان به جا گذاشت.
بوی حاصل از این عمل، باعث شد تا او دستش را جلوی بینی‌اش تکان دهد و منزجر از بوی نفرت‌انگیز لاستیکِ ذوب شده، جلو رفت تا در ماشین را باز کند. هنوز در را کامل باز نکرده بود که راننده با صدای سرزنده و شادش، ورودش را خوش‌آمد گفت:
-سلام پیرمرد! اگه خیلی معطل من شدی، متاسفم!
او در جواب راننده با خودش زیر لـب چیزهایی گفت و نرم و آهسته سوار آن ماشین عجیب و غریب شد. گرمای دلچسب فضای اتاقک ماشین و هم چنین خشک بودنش نسبت به محیط خیس بیرون، باعث شد تا بر خلاف چند لحظه‌ی قبل، فکر انتقام گرفتن از راننده را از سرش بیرون بریزد. نفس نسبتا عمیقی کشید و با لحن دستوری‌ای، آمرانه گفت:
-راه بیفت.
راننده لبخندی به عرض صورتش زد و با حرکت دادن سرش، نشان داد که قصد سرپیچی ندارد. ماشین دوباره به راه افتاد و در عرض چند ثانیه، به طرز دیوانه‌واری شروع به شتاب گرفتن کرد. می‌دانست که آن راننده، عاشق سرعت است و هوا هم بارانی و جاده‌ها لغزنده بود؛ برای همین با دستش چند بار با عجله به داشبرد زد و داد کشید:
-تند نرو! تند نرو لعنتی، جاده‌ها خیلی لیزه!
جوابش، فقط صدای قهقهه زدن بلند راننده‌ی جوان بود و کم‌تر شدن سرعت ماشین، تا حدی که او را قانع کند. راننده دستش را در هوا تکان داد و گفت:
-امان از پیری، امان...
و باز هم به طعنه‌ی بی‌مزه‌اش خندید. او دیگر داشت از دست متلک‌های مسخره‌ و بی‌نمک راننده‌اش به خشم می‌آمد. همه او را می‌شناختند؛ راننده‌ی ماشین هم او را به خوبی می‌شناخت، ولی هم‌چنان با او شوخی می‌کرد و او را پیرمرد می‌نامید. در واقع سنی نداشت؛ به تازگی سن سی و چهار سالگی را رد کرده بود و فقط ظاهرش او را کمی، بیشتر از سن واقعی‌اش نشان می داد.
کم کم رگه‌های نقره‌ای رنگی داشت در لا‌به‌لای موهای مشکی و خوش حالتش پدیدار می‌شد و به او قیافه‌ی به خصوصی می‌بخشید که شاید برخی زنان برای به دست آوردنش حرص می‌زدند. زخم گونه‌ی راستش که ردی قدیمی از جای عبور عجولانه‌ی یک چاقو را به نمایش می‌گذاشت، به جای آن‌که صورت به دقت اصلاح شده‌اش را زخمی و ناقص نشان بدهد، بیشتر حکم عنصر جذاب کننده‌ی صورتش را داشت و از او موجودی کاریزماتیک و صد البته ترسناک می‌ساخت. چشمان آبی لاجوردی‌اش در زیر لبه‌ی کلاهش، به تیرگی می‌زدند و مثل سیاه چاله‌هایی به نظر می‌رسیدند که حتی نور را هم به خودشان جذب می‌کردند. با دانش بر این‌که چشمانش چقدر به جذابیتش می‌افزاید، هر موقع که قرار مهمی داشت، تیپ سورمه‌ای رنگ می‌زد تا بیشتر در مرکز توجه قرار بگیرد. حالا هم کت و شلوار، کراوات، بارانی و کلاهش همگی به رنگ سورمه‌ای انتخاب شده و فقط پیراهنش، طوسی رنگ بود.
با غرور نگاهی به بیرون انداخت و بعد از مکث کوتاهی، در حالی که داشت سر انگشتانش را مثل یک عادت بر روی زخم صورتش می‌کشید، از راننده پرسید:
-خبر نداری که چه کسی رو برای بستن قرارداد فرستادن؟
 

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
راننده‌ی جوان که اسم کوچکش جوزپه بود، ماجرا را به طور خلاصه برای او توضیح داد:
-کارلو داشت می‌گفت که طرف، یکی از کاپوهاش رو فرستاده. ولی می‌گن خیلی آدم تیز و باهوشیه، اصلا نمی‌شه گولش زد و فریبش داد.
او وقتی حرف‌های جوزپه را شنید، پوزخندی زد و با تمسخر پرسید:
-پس طرف مقابل ما که سر قرار میاد، یه کاپوئه؟ خب اگه انقدر باهوشه، پس چرا هنوز نتونسته یه خانواده‌ی مجزا برای خودش ترتیب بده؟ هاه، حتما دون خوبی می‌شد!
جوزپه با حرکت مضحکی سر تکان داد و دست‌هایش را برای لحظه‌ای از فرمان ماشینش جدا کرد، بالا انداخت و گفت:
-من فقط این حرفا رو شنیدم و بهت گفتم. دیگه از دست و پا چلفتی بودنش رو نمی‌دونم جناب کاپوی جوان!
لبخند کجِ شخصِ نشسته در کنار جوزپه، در سکوتش عریض‌تر شد و غرورش از قبل، بیشتر. او در واقع جزو اولین نفراتی به شمار می‌آمد که توانسته بود حتی با سن کم، به لقب کاپو دست پیدا کند و یکی از دلیل‌هایی که به شوخی او را پیرمرد صدا می‌زدند، همین بود. هوش سرشارش و استراتژی‌های جنگی فوق‌العاده‌ای که ارائه می‌داد، از او موجود ترسناکی می‌ساخت که آوازه‌اش را در بین پنج خانواده‌ی نیویورک پخش کرده بود. دیگر همه با شنیدن ماجراهای کاپوی ناشناس دون مورینو، می‌دانستند که او از با ارزش‌ترین افراد این خانواده به شمار می‌آید. یک کاپوی جوان، بسیار باهوش و شاید در نظر دختران، با یک جذابیت نفس‌گیر ولی به شدت انزواطلب و گوشه‌گیر. تنها ایرادش که ممکن بود روزی او را به شدت زمین بزند، عجول بودنش بود. انگار همیشه برای هر چیزی عجله داشت؛ از لحظه‌ی آغاز روزهایش گرفته تا لحظه‌ای که پلک‌های خسته‌اش روی هم می‌افتادند و بسته می‌شدند.
جوزپه فرمان ماشین را به سمت خیابانی در همان اطراف چرخاند و ماشینش مقابل یک کافه نسبتا شلوغ متوقف شد. انزو کمی خم شد تا از داخل ماشین، کافه را ببیند و با دیدن نوشته‌های نورانی و براق روی شیشه، اخم کرد و با شکاکی گفت:
-کافه پارادایس، چرا این‌جا؟
آن کافه در یکی از محله‌های مرفه‌نشین شهر واقع شده بود؛ ولی انزو به این فکر می‌کرد که این قرار، نمی‌توانسته که بی‌دلیل در این‌جا صورت بگیرد. انگار که نماینده‌ی شریک آینده‌شان‌ افکاری را در سر پرورانده بود. به جوزپه رو کرد و با جدیت به او گوشزد کرد:
-حواست رو کاملا جمع کن، احساسم بهم می‌گه که باید ریگی به کفش این جماعت باشه.
جوزپه با سرخوشی، طوری که مشخص بود برایش اهمیت ندارد، دو انگشت اشاره و وسطش را به پیشانی‌اش زد و گفت:
-اطاعت می‌شه قربان!
هر دو با هم از ماشین پیاده شدند و جوزپه مشغول قفل کردن در ماشینش شد. انزو هم با نگاه سریعی به اطرافش، اوضاع را به صورت سطحی بررسی کرد و وقتی خیالش راحت شد، با قدم‌های بلند و آرام و با دستش که در جیبش فرو برده بود، به سمت کافه گام برداشت. از چند پله‌ی مقابلش بالا رفت و در سنگین را با دست راستش هل داد و داخل شد. صدای زنگ بالای در به گوشش خورد و با دیدن حجم جمعیت حاضر در کافه، نگرانی‌اش تا حد زیادی رفع گشت.
کافه به شدت شلوغ به نظر می‌رسید و تمام میزها اشغال شده بود. پس دیگر لازم نبود که نگران افتادن اتفاق ناگواری در خلوت آن‌جا باشد. انزو به طرف کانتر رفت و از متصدی که پشت کانتر ایستاده و مرد مسن خنده‌رویی بود، پرسید:
-روز خوش؛ می‌خواستم بدونم که آقای کاوالیر رو کجا می‌تونم پیدا کنم؟
مرد که با مهارت مشغول آماده کردن لیوانی نوشیدنی برای یکی از مشتری‌ها بود، جواب داد:
-طبقه‌ی بالا منتظر شما هستن.
انزو سری به علامت تشکر تکان داد و با اشاره‌های چشم و ابرو، به جوزپه که حالا او هم دیگر داخل کافه رسیده بود، فهماند که در همان طبقه‌ی پایین منتظرش بماند. جوزپه چشمک سریعی زد، به حرف رئیسش گوش کرد و کنار کانتر ایستاد تا برای خودش نوشیدنی‌ای سفارش بدهد. آن‌قدر بی‌تفاوت و خونسرد که انگار تا به حال انزو را ندیده و هیچ شناختی نسبت به او نداشته.
انزو به تنهایی و در آرامش از راه‌پله‌ی باریک کافه که پشت سر مشتری‌ها قرار داشت، خودش را به طبقه‌ی بالا رساند. در آن‌جا بود که متوجه شد طبقه‌ی بالا بر خلاف پایین، ظاهری دود گرفته و مه‌آلود به خود گرفته بود. اکثر میزها فقط یک مشتری در نزدشان داشتند و محیط آن طبقه به طرز محسوسی، خلوت‌تر بود.
با چشم دنبال شخصی که می‌خواست با او ملاقات کند، گشت و به محض یافتنش، به سمتش راه افتاد. یک مرد کت و شلوار پوش و بسیار شیک، در کنار پنجره‌ی نیمه بخار گرفته‌ی کافه نشسته و در حال نوشیدن فنجان قهوه‌اش بود و از پنجره‌ی آن‌جا، خیابان خلوت و بارانی آن روز را تماشا می‌کرد. عجیب بود که تنها نشسته و کسی در کنارش نبود. انزو جلو رفت و با احتیاط، کمی به سمت او خم شد و در کنار آن مرد با صدای پایینی پرسید:
-آقای کاوالیر؟
مرد چشم از پنجره گرفت و با سری بالا گرفته، به انزو نگاه مغرورانه‌ای انداخت. فنجانش را روی میز گذاشت، سرش را با متانت تکان داد و گفت:
-بله خودم هستم. و شما هم، آقای کاستلو؟
انزو دستش را جلو برد و با آقای کاوالیر دست داد. مایکل کاوالیر، کاپوی اخمو و از خود راضی‌ای به نظر می‌آمد؛ با موهای براق و صاف، و سبیل قیطانی و باریک بالای لبش که ظاهرش را جسورتر نشان می‌داد. کت و شلوار راه راه مشکی‌اش با کراوات مشکی رنگ، ترکیب تکراری ولی مورد قبولی از او می‌ساختند.
انزو کلاهش را از سر برداشت و بعد از نشستن در مقابل کاوالیر، آن را در کنارش روی میز گذاشت. ظاهر خشک و نفوذناپذیری به خودش گرفت و بی هیچ مقدمه‌ای حرف زدنش را شروع کرد:
-آقای مورینو سلام رسوندن و از این‌که نتونستن با شما ملاقات داشته باشن، خیلی عذرخواهی کردن؛ و من هم متاسفم که ناچار شدیم قرار رو این‌جا ببندیم.
وقتی صحبتش تمام شد، دستانش را روی میز گذاشت و انگشتانش را درون هم قفل کرد. با نگاهی نافذ، به چشمان کاوالیر خیره مانده بود که دید او سرش را به معنای فهمیدن تکان مختصری داد و گفت:
-درک می‌کنم. خب، چون فرصت محدوده و زمان هم با ارزش‌تر از طلاست، بهتره بدون حرف اضافه بریم سر ماجرای اصلی.
انزو به پیشخدمتی که کنارش ایستاده بود، مودبانه گفت که چیزی میل ندارد و خطر این که کسی سعی داشته باشد داخل نوشیدنی‌اش چیزی بریزد تا او را مسموم کند، از بین برد. البته احتمال این اتفاق خیلی کم بود، و کسی او را به قیافه نمی‌شناخت و شک نداشت که هم کاوالیر اطلاع ندارد با چه کسی طرف شده. فقط لازم بود کسی بفهمد که او یکی از سه کاپوی قدرتمند دون مورینو است و در صورت بروز اختلاف، شناسایی شده و در جا دزدیده می‌شد و دیگر هیچ‌کس حتی جسدش را هم پیدا نمی‌کرد. برای همین، خیلی خونسرد و تا حدودی مغرورانه سر بالا گرفت و گفت:
-من آماده‌ی شنیدن حرفاتون هستم و تک تک کلمات شما رو به آقای مورینو انتقال خواهم داد.
و منتظر شد. کاوالیر فنجان خالی از قهوه‌اش را کنار گذاشت و با آرنج دستانش به میز تکیه کرد تا به او نزدیک‌تر شود و با صدای خیلی پایینی شروع کرد به صحبت کردن:
-ما یه کارخونه تو ایتالیا داریم و کیفیت مشـر*وباتی که تولید می‌کنه، به جرات می‌گم که در دنیا نظیر نداره. در واقع اون کارخونه رو آقای سانتینی به تازگی خریداری کردن و قراردادش بسته شده.
 

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
صدای کاوالیر به سختی شنیده می‌شد و انزو داشت با تمام وجود سعی می‌کرد تا حرف‌های طرف مقابلش را بدون کم و کاست بشنود که دیگر نیازی به پرسش دوباره نباشد. از طرفی، چون آن سال به خاطر نفوذی که دون مورینو داشت، واردات مشـرو*بات را به مقدار محدودی رسانده بودند که باعث می‌شد قیمت آن بسیار بالاتر برود و به دلیل وجود خریداران بسیار، یکی از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
هر چقدر هم که آدم خونسردی باشی و سعی کنی که بی‌تفاوت به نظر برسی، باز هم رفیقت برایت ارزش دیگری دارد. آن‌قدر ارزش دارد که به خاطرش گریه کنی یا حتی حاضر به تسلیم جانت شوی. انزو با این‌که خودش را مافوق و بالادست جوزپه می‌دانست، ولی باز هم او را مثل دوست خودش می‌دید. نه دوستی صمیمی، ولی از چند وقت پیش که دون او را کاپو اعلام کرد و از او...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
دستی که روی شانه‌ی انزو قرار گرفته بود، شانه‌اش را مختصر فشار داد و صاحب دست به حالت زمزمه، طوری که انزو بشنود گفت:
-انتقامش رو می‌گیریم. مطمئن باش.
انزو به علامت تشکر لبخند بی‌جانی زد و دست سمت مخالفش را بالا برد و آرام روی دست فیلیپ مورینو زد. فیلیپ، تک پسر خاندان مورینو و یکی از دوستان صمیمی انزو به شمار می‌آمد. بعد از شنیدن ماجرای...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
انزو کمی فکر کرد تا دوباره صحنه را به یاد بیاورد. فقط صدای فریاد او را شنید و بعد صدای شلیک گلوله و صدای همهمه. دهان باز کرد و جواب داد:
-اولش داد کشید و وقتی صدای گلوله اومد، مردم فرار کردن، همین. و تا جایی که می‌دونم، هیچ دشمنی نداشت.
کارلو سینه‌ای صاف کرد و گفت:
-عذر می‌خوام جناب دون، می‌شه نظرم رو اعلام کنم؟
دون به او اجازه داد و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
انزو نمی‌دانست که پشت سرش چه حرف‌هایی در حال رد و بدل شدن بودند. خسته بود و طوری خوابش می‌آمد که انگار چند روز متوالی نخوابیده باشد. از مقابل تفنگداران مستقر در خانه‌ی دون گذشت و خودش را به حیاط بزرگ عمارت رساند. روبه‌رویش، ستون‌های سر به فلک کشیده و راه‌پله‌ی دو طرفه‌ی مارپیچ و مرمرینی وجود داشت که پایین آن، ماشین محبوبش را پارک کرده...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
طراح انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
8/8/19
ارسال ها
632
امتیاز واکنش
4,654
امتیاز
133
سن
25
محل سکونت
همدان
زمان حضور
6 روز 6 ساعت 16 دقیقه
انزو بی خیال کنترل کردن ماشین شد و همه چیز را دست قضا و قدر سپرد. پای راستش را بلند کرد و بعد از خم کردنش به داخل شکم، تمام نیرویش را به پایش انتقال داد و با حرکت محکمی به سمت دست آلفرد رهایش کرد. پاشنه ی کفش مردانه ی چرمی اش، با قدرت به استخوان بازوی دست چپ او خورد و آلفرد از شدت درد مثل یک گاو زخمی نعره کشید؛ بدنش محکم به در ماشین...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.

 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا