خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Thr

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/3/24
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
371
امتیاز
53
سن
17
محل سکونت
اونجا که دریا داره
زمان حضور
1 روز 23 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
بسم تعالی

نام رمان: آژنگ (ماز)
نویسنده: طاهره. پ | Thr
ژانر: علمی-تخیلی، جنایی-مافیایی، تراژدی
ناظر: YeGaNeH
خلاصه:
افراد مفقود شده‌ای پس از مدتی به طرز عجیبی پیدا می‌شوند، اما دیگر مثل قبل نیستند. این یک جنایت بزرگ است، ولی هیچ اثری از بنیان گذار آن نیست. هیچ راه فراری برای مفقود شده‌ها نیست؛ تا این‌که بوی تعفن تاوان یک اشتباه بر بوی عطرهای گران قیمت چیره می‌شود.
و آیا کسی هست که پرده از این راز بزرگ بردارد؟


خواننده‌‌های عزیز و محترم، نظر و واکنش شما تاثیر مهمی در کیفیت محتوایی که می‌خونید داره. بنابراین واقعا ممنون می‌شم اگه با واکنش و نظراتتون به من کمک کنید.


در حال تایپ رمان آژنگ | Thr کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Mystery، Delvin22، -DELI- و 12 نفر دیگر

Thr

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/3/24
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
371
امتیاز
53
سن
17
محل سکونت
اونجا که دریا داره
زمان حضور
1 روز 23 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
شاید لای پر قو بزرگ شده باشی یا شاید هم در تمام کودکی‌ات حسرت خیلی چیزها را خورده باشی. شاید از هوش سرشاری بهره برده باشی و شاید هم یک انسان با هوشی معمولی باشی. شاید آنقدر زیبا باشی که همه تمام عمر ستایش‌ات کنند و شاید هم از نظر تعداد محدودی زیبا باشی. هیچکدام این‌ها اهمیتی ندارند وقتی که برای زنده ماندن و زندگی کردن باید تلاش کنی و بجنگی، باید راه فرار را بیابی و جسور باشی. برای حفظ بقا و هویتت باید کفش آهنین بپوشی و در ماراتن نفر اول شوی.
باید راه درست را پیدا کنی چون همانطور که همیشه می‌گویم:
«زندگی یه نوع مازه، باید بتونی راه درست رو پیدا کنی و به مقصدت برسی و اگر نه حذف می‌شی!»


در حال تایپ رمان آژنگ | Thr کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Mystery، Delvin22، -DELI- و 13 نفر دیگر

Thr

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/3/24
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
371
امتیاز
53
سن
17
محل سکونت
اونجا که دریا داره
زمان حضور
1 روز 23 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ۱

صدای کلافه‌ی پرستو را از پشت سرم می‌شنوم. این بار چندمی است که اصرار می‌کند؟!
- می‌دونم خسته‌ای، می‌دونمم که امشب نیکی می‌آد ایران؛ ولی اینا امشب برای دیدن تو می‌خوان بیان... باید باشی.
صدایش انگار صدای یک مریض تازه از کما برگشته است، ضعیف و رنجور. به سمتش می‌چرخم، به چهارچوب در تکیه داده و نگاهم می‌کند. لباس‌های راحتی‌اش را با شومیز و دامن شیکی عوض کرده و آرایش ملیحی نیز روی صورتش دارد؛ اما از چشمانش خستگی می‌بارد. مثلا می‌خواهد با ظاهرش بگوید، ما حالمان خوب است! زندگی هنوز در رگ‌های ما جریان دارد. دوباره اعتراض می‌کنم. اصلا حال و حوصله‌‌ی مهمانی را ندارم.
- من نمی‌فهمم چرا امشب؟ هم من و مامان دل و دماغشو نداریم هم خودت داری از خستگی می‌میری.
کمی جا به جا می‌شود، نگاهش را به پنجره‌ی باز اتاقم که پشت سرم است می‌اندازد. حالتش طوری است که خیال می‌کنم الان است که فریاد بلندی سر بدهد و یا شاید هم موهای سرم را بکند.
اما بر خلاف تصورم نفس عمیقی می‌کشد، خستگی کم طاقتش کرده و تلاش می‌کند از دستم عصبی نباشد.
- زشته بخدا، نمی‌تونیم بهشون بگیم نیاین که!
اعتراض گونه می‌گوید، انگار که تنها راهش برای راضی کردن من باشد. می‌دانم چرا اینقدر تلاش می‌کند که من حتما در این مهمانی باشم؛ ولی نه می‌توانم و نه می‌خواهم که شبم را با یک مهمانی به اتمام برسانم. تقریبا داد می‌زنم و پرخاش می‌کنم.
- من امشب خونه نمی‌مونم پرستو، اگه هم اینایی که می‌گی خیلی مشتاقن من رو ببینن، می‌تونن اسمم رو تو گوگل سرچ کنن.
دستی روی صورت مهتاب گونش می‌کشد، کمی به فرش کرم اتاق خیره می‌شود و همانطور می‌پرسد:
- خب تو کجا می‌خوای بری؟ اصلا تهران رو بلدی؟!
صدایش آرام و عادی است. یعنی دیگر نمی‌خواهد مرا مجبور به ماندن کند و این خوب است.
آرام‌تر از او، طوری که انگار نه انگار کمی قبل در حال بحث بودیم جواب دادم:
- می‌رم هتل، نیکی منتظرمه... از قبل اتاق رزرو کردیم.
روی تـ*ـخت می‌نشینم و او هم نگاهش را از فرش می‌گیرد. دستی به دامن صورتی رنگش می‌کشد. رنگ خیلی زیبایی است، شبیه به شکوفه‌های صورتی گیلاس، ملیح و دلنواز. اینبار مقصد نگاهش چشم‌های من است. متفکر می‌گوید:
- خب بگو نیکی هم بیاد اینجا بعد با هم آخر شب برگردین هتل اگه خونه براتون کوچیکه.
طعنه می‌زند، این کاخ برای ما کوچک باشد؟ خسرو آنقدر حریص مال دنیا بود که خانه‌اش ده نفر و حتی بیشتر را به راحتی جا دهد.‌ فکر می‌کردم کوتاه آمده؛ اما ظاهراً هنوز سر موضع خودش بود. پلک می‌بندم و توضیح می‌دهم:
- نیکی زود می‌خوابه، اینجا هم راحت نیست... منم راحت نیستم.
چیزی در نگاهش می‌بینم که می‌فهمم گند زده‌ام! نمی‌خواستم قسمت آخر حرفم را بگویم، چیزهایی هست که در عین واضح بودنشان باید انکار بشوند. مثل راحت نبودن من در خانه‌ی خسرو، خانه‌ی خودم. اما خود پرستو با طعنه‌اش مرا وادار به گفتن این جمله کرد.
طره‌ی مشکی موهایش که روی صورتش افتاده را پشت گوش می‌زند. هنوز همان جای اولش ایستاده. قبل از اینکه چیزی بگوید ملیحه را به رغم درِ بازِ اتاقم می‌بینم؛ روی پله‌هایی که مسیر ارتباطی اتاق‌ها با طبقه‌ی پایین بودند ایستاده. بر خلاف این شش ماه گذشته برق شادی در چشمانش به وضوح مشخص می‌شود. حتما از اینکه بالاخره مهمانی کلون در این خانه را کوبیده خوشحال است. شوربختانه اعلام می‌کند که برای رفتن خیلی دیر شده.
- خانوم، مهموناتون اومدن... توی حیاط هستن.
قیافه‌ی مغموم پرستو جای خود را به چشم‌های براق و لبخند پیروزمندانه‌ا‌ش می‌دهد و خطاب به ملیحه می‌گوید:
- باشه عزیزم، وسایل پذیرایی رو آماده کردید دیگه؟!
توجهی به جواب مثبت ملیحه نمی‌کند. ملیحه هم بعد از دادن خبرش به پایین می‌رود. پرستو، رو به من ادامه می‌دهد:
- خب مثل اینکه شما فعلا موندگاری!
بعد می‌خندد و فوری از اتاقم بیرون می‌رود، در را هم می‌بندد. الکی می‌گفتند پرستو دختر بی‌آزاری است، این دختر حتی با یک جمله‌ی ساده می‌تواند مرا حرص دهد. البته عجیب هم نیست، هر چه باشد او دختر خسرو است. پوف کلافه‌ای می‌کشم، چرا اینقدر زود آمدند؟ نگاهم به ساعت روی دیوار می‌افتد و می‌فهمم آنقدرها هم زود نیامده‌اند، ساعت ده شب است.
پیامکی مبنی بر دیر رفتنم به هتل برای نیکی می‌فرستم، حوصله‌ی قهرش را ندارم؛ اما می‌دانم بابت دیر رفتنم قهرش می‌گیرد. ظاهراً باید قهر او را هم به مشکلات بی‌شمارم اضافه کنم. بدون عوض کردن لباس‌هایی که برای رفتن به هتل پوشیده بودم به پایین می‌روم. کاخ ماتم زده‌ی خسرو بعد از مدت‌ها رنگ و بوی زندگی گرفته. هر چند که زندگی خیلی وقت است از این خانه رخت بسته و این سرابی بیش نیست.
مادرم و پرستو دم در مشغول سلام و احوال پرسی با مهمانان هستند. نمی‌شناسمشان، تنها چیزی که راجبشان می‌دانم این است که خانواده‌ی آقای رئوف، دوست دیرینه‌ و شریک خسرو، هستند.
یک زن همسن مادر، دو دختر حدودا نوزده یا بیست ساله، یک مرد جوان که تقریبا همسن و سال من است و یک پیرمرد شیک پوش که خود آقای رئوف است.
جلو می‌روم و کنار پرستو می‌ایستم. پرستو، چشمکی به من می‌زند و من قبل از اینکه فرصت هر کاری را داشته باشم در آ*غو*ش نرمی فرو می‌روم. بله، همسر آقای رئوف است. قد بلندی دارد، لباس هایش به شیکی لباس‌های آقای رئوف هستند و موهای شرابی‌ روشنش توجهم را جلب می‌کند. همسن مادر است؛ اما روحیه جوان‌تری دارد. زن خیلی راحتی به نظر می‌رسد اگر نه که اینطور صمیمانه مرا به آ*غو*ش نمی‌کشید. بالاخره بعد از کمی درنگ از آ*غو*شش بیرون می‌آیم و علی رغم اینکه می‌خوهم بگویم از بـ*ـغل کردن متنفرم، می‌گویم:
- سلام، خوش اومدین.
لبخند می‌زند، دندان‌های صدفی و مرتبی دارد. ظاهرش نشان می‌دهد از آن دست زن‌هایی است که ماه به ماه نوبت آرایشگاهشان پا بر جاست. درست بر خلاف مادر من، مادر بیچاره‌ام!
- سلام، شما هم به وطن خودت خوش اومدی! ماشاالله! پروین خانم، کاملا شبیه شماست‌ها.
مادر با متانت لبخند می‌زند، تشکر و کمی تعارف می‌کند. از این دست تعارف‌های زنانه که همیشه حوصله‌ام را سر می‌برند. لباس‌های سیاه، موهایی که بیشترشان سفید شده‌اند و چشم‌های محزون از او زنی پیر و شکسته ساخته‌اند. هنوز بعد از شش ماه عزادار است و دست از سر لباس‌های سیاهش بر نداشته. در دستش جعبه‌ای شیرینی می‌بینم، مهمان‌ها به رسم ادب آورده‌اند.
بعد از خانمی که نجمه نام داشت، با بقیه آشنا می‌شوم، مها و مهتاب، دخترانی شبیه به مادرشان که به ظاهرشان تا حدی رسیده‌اند. نه مثل مادرم ساده‌‌ی ساده و نه مثل پرستو در حال تظاهر برای خوب نشان دادن حالشان. چهره‌های طبیعیِ شرقی و اصیل‌شان در کنار لباس‌هایی با ترکیب رنگ‌های شاد از آن‌ها دخترهای جذابی ساخته است. ظاهراً دوقلو هستند یا شاید هم با اختلاف سنی خیلی کمی با هم باشند.
حالا نوبت برادرشان اشکان است. او هم مثل خواهرهای کوچک‌ترش چهره‌ای شرقی دارد. قد نسبتا بلند و انـ*ـدام معمولی دارد. او هم مثل اکثر مردهای ایرانی است، نه آنقدر جذاب و نه آنقدر زننده. بعد از او آقای رئوف که موهای سرش اکثرا سفید شده‌اند و صورتش پر از چین و چروک است، چیزی که توجم را جلب می‌کند چشم‌های روشنش است. بر خلاف تمام خانواده‌اش که چشم‌های قهوه‌ای تیره‌ای دارد او دارای چشم‌های روشن است. مثل پسرش کت و شلوار پوشیده. خسرو هم همیشه کت و شلوار می‌پوشید. اینطورند که انگار اگر کت و شلوار را از آن‌ها بگیری دیگر نمی‌دانند چه چیزی را به عنوان لباس می‌توانند بپوشند. خودش را عمو حسین معرفی می‌کند، گفت در کودکی اینطور صدایش می‌زدم؛ اما من که چیزی به یاد نمی‌آورم. انگار مبدا خاطراتم ایران نیست.
همه‌ی ما با مهمان‌ها دست می‌دهیم و در مواردی در آ*غو*ش می‌کشیم، آ*غو*شی از جنس رودربایستی!
مسائل مربوط به محرم و نامحرم ابدا در خانواده‌ی ما و خانواده‌‌ی رئوف مطرح نیست. آدم‌های مذهبی‌ای هم نیستیم؛ اما از صمیمیت زیاد این خانواده معذب می‌شوم.


در حال تایپ رمان آژنگ | Thr کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Mitra_Mohammadi، Delvin22، -DELI- و 11 نفر دیگر

Thr

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/3/24
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
371
امتیاز
53
سن
17
محل سکونت
اونجا که دریا داره
زمان حضور
1 روز 23 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ۲

❗تمامی اسامی، سِمَت‌ها و مکان‌ها اتفاقی و زاده‌ی ذهن نویسنده هستند.

در نشیمن می‌نشینیم. کنارم پرستو و کنار پرستو، مادرم می‌نشیند. آن طرف من هم پسر آقای رئوف می‌نشیند.
خدمتکارها مشغول پذیرایی‌اند. میوه، شیرینی، چای، آجیل و هر چیزی که در شأن مهمانی‌های خانه‌ی خسرو خان باشد را می‌آورند. نگاهشان می‌کنم، دختران جوانِ خوب و مبادی آدابی هستند که جور زمانه برای اندکی درآمد و استقلال مالی و یا شاید کمک خرج خانواده بودن به خدمتکاری مجبورشان کرده. نگاه از خدمتکارها می‌گیرم و به مهمانان، مادرم و پرستو چشم می‌دوزم. از ابتدا که وارد شده‌اند تا همین حالا مشغول خوش و بش و صحبت هستند؛ اما من هیچکدام از حرف هایشان را متوجه نمی‌شوم. صدایشان را می‌شنوم؛ اما صحبت‌هایشان را ابدا درک نمی‌کنم. حواسم اصلا سر جایش نیست، تمام فکر و ذکرم نیکی است. به فرش‌های دست بافت پر گل، با زمینه‌ی قرمز رنگ خیره می‌شوم. این فرش‌ها قبلا هم اینجا بودند؟!
خنده دار است که جزئیات این خانه‌ را نمی‌دانم، انگار واقعا مهمان این خانه‌ام.
- شما دکترین؟
صدای مردانه‌ی ناآشنایی که می‌شنوم باعث می‌شود سرم را بلند کنم و به آن سمت بچرخانم. پسر آقای رئوف، روی صحبتش با من است.
- بله، متخصص ژنتیک هستم.
یک ابرویش بالا می‌پرد و به دنبال این عمل چشمش بازتر می‌شود و کمی مکث می‌کند؛ سپس می‌گوید:
- چقدر جالب! من هم دوره دبیرستان قصد داشتم کنکور تجربی شرکت کنم و ژنتیک بخونم؛ اما روزگار چرخید و الان مهندس برقم.
از جواب طولانی‌اش مشخص است که می‌خواهد سر صحبت را باز و از سر رفتن بیشتر حوصله‌اش جلوگیری کند؛ ولی من اصلا دلم نمی‌خواهد صحبت کنم.
- خیلی هم عالی، موفق باشین.
احساس می‌کنم زیادی از حد کوتاه و سرد بود، می‌گویم:
- الان کجا مشغولین؟
انگار منتظر همین سوالم بود، فورا جواب داد:
- متشکرم، امیدوارم شما هم موفق باشین... من مدیر نیروگاه برق سمنانم؛ شما جایی مشغولین یا هنوز نه؟
طوری نگاهم می‌کند که گویی می‌داند من نمی‌خواهم صحبت کنم و در عین حال می‌داند که می‌تواند مرا وادار به سخن گفتن کند.
- هنوز جایی مشغول نیستم، من تازه یک ماهه که برگشتم ایران.
کمی ذوقش کور می‌شود. احتمالا انتظار داشت که بیشتر توضیح دهم و شاید بگویم که چه برنامه‌ای برای شغلم در ایران دارم؛ اما زهی خیال باطل! نه حوصله‌اش را دارم و جانش را، سرم درد می‌کند و شاید چشمانم هم قرمز شده باشد.
- بسیار خب، امیدوارم زودتر مشغول بشین.
ممنون آرامی زمزمه می‌کنم و دیگر نه او چیزی می‌گوید و نه من گفت و گویمان را ادامه می‌دهم. ترجیح می‌دهم سکوت کنم و برای رفتن انتظار بکشم تا اینکه زبان بجنبانم و حرف‌هایی که ابدا حوصله‌یشان را ندارم، به زبان بیاورم.
- آقا اشکان می‌بینم که تونستین نور چشمیِ همیشه ساکت خانواده‌ی ما رو به حرف بگیرین!
صدای پرستو روی نروم می‌رود.
پسر آقای رئوف یا همان اشکان، آهسته می‌خندد. از این خنده‌های متواضعانه، انگار کار خاصی کرده باشد و بخواهد از خودش فروتنی نشان دهد.
- واقعا؟ پس خیلی سعادتمند بودم که با ایشون هم صحبت شدم!
نجمه خانم می‌خندد و سپس می‌گوید:
- پس از بی‌سعادتی ما بوده که با ما هم‌صحبت نشدن.
دلم می‌خواهد بگویم « بله، حالا هم لطفا رهایم کنید، می‌خواهم بروم‌... حوصله‌ی شما و این مهمانی را ندارم، رهایم کنید، رهایم کنید!» اما خب، نمی‌شود که حرف دلم را بزنم.
سعی می‌کنم لبخند دوستانه‌ای بزنم. امیدوارم موفق بوده باشم.
- نفرمایین، کوتاهی از منه که با شما هم‌صحبت نشدم!
قیافه‌هایشان نشان می‌دهد که تا حدودی موفق بوده‌ام؛ البته مطمئنا پرستو و مادر متوجه مصنوعی بودن لبخندم شده‌اند.
- چقدر خوب فارسی صحبت می‌کنین، بدون لهجه و سلیس.
صدای مها است. کمی تار می‌بینمش، دلیلش هم سر درد شدیدم است. لحنش دوستانه است.
- زمانی که با مادر هلند بودن تو خونه فارسی صحبت می‌کردن، کمی سخته که لهجه و زبون مادری آدم بعد بیست سال زندگی توی یه کشور دیگه مثل روز اول باقی بمونه.
پرستو انگار حالم را فهمید که بالاخره تصمیم گرفت به نفع من عمل کند.
حس می‌کنم خیلی زشت و دور از ادب می‌شود اگر همچنان سکوت کنم. حرف پرستو را تایید می‌کنم.
- درسته، واقعا سخته که تمام روز با زبون دیگه ای صحبت کنی و بعد بیست سال بخوای مثل قبل فارسی صحبت کنی.
با این حرفم مهتاب که تا آن لحظه مکالمه‌ای با من نداشت به روبرو متمایل می‌شود. روبرویش من هستم. می‌گوید:
- یعنی با هیچ دوستی، همکاری چیزی که ایرانی باشه اونجا آشنا نشدین که اینقد سخت بوده؟
حس می‌کنم کم دارد. سوال عجیب و احمقانه‌ای است. لبخند می‌زنم؛ اما بیشتر از اینکه به نشانه‌‌ی دوستی باشد به نشانه‌ی تمسخر است.
- البته که آشنا شدم، مخصوصا این چند سال اخیر... به علت مهاجرت، ایرانی‌های زیادی اونجا ساکنن.
متوجه می‌شوم مادرم و نجمه خانم مشغول پچ پچ هستند. مها لـ*ـب هایش را تر می‌کند و می‌گوید:
- جالبه؛ ولی به نظرم هیچ‌جا ایران نمی‌شه... چطور دلشون می‌آد ایران رو ترک کنن؟
هر چقدر مهتاب از مرحله پرت است، خواهرش احساساتی است. حالا دیگر میمیک صورتم خنثی است؛ اما امان از سر دردم!
- البته که ایران تا ابد خونه‌ی ایرانی‌هاست؛ ولی خب همه که شرایط ایران بر وفق مرادشون نبوده که بخوان تو ایران بمونن... والا منم باشم اگه همین حالا بگن برگرد هلند، با شوق می‌رم.
چهره‌اش وا می‌رود. انتظار نداشت کسی خلاف عقیده‌ی او فکر کند؟
- حرف شما متین؛ ولی به نظرم اگه بمونن و تو درست شدن ایران نقشی داشته باشن اینجا از هلندم بهتر می‌شه.
دخترک زیادی فانتزی فکر می‌کند. از آن‌هایی است که رنج نکشیده‌، فکر می‌کند همه چیز با پول پدر حل می‌شود. افسوس که خیلی‌ها نه پدر دارند و نه پول که همه چیز برایشان آسان شود.
- بعضی چیزها رو نمی‌شه تغییر داد و بهتر کرد... مثلا اگه یک نفر دلیلش برای مهاجرت فقط آب و هوا باشه، چطور می‌تونه برای ایران کاری کنه که از نظر خودش جای بهتری بشه؟! اون طرف شاید دلش سرمای کانادا یا اصلا گرمای مصر رو می‌خواد... به خاطر خواسته‌ش چطور اکوسیستم رو به هم بزنه؟
بعد از حرفم هم خنده‌ای اضافه می‌کنم که فکر نکنند بی‌احترامی کرده‌ام.
پرستو و پسر آقای رئوف حرفم را تایید می‌کنند، مها و مهتاب هم چیزی نمی‌گویند؛ می‌ماند آقای رئوف که از میزان ساکت بودنش خیال می‌کنم به خواب رفته.
دیگر با من صحبتی نمی‌شود و حاضرین دوباره مشغول ادامه‌ی صحبت‌های خود می‌شنود. خوب شد! احتمالا دیگر مجبور نیستم حرف بزنم و سردردم را تشدید کنم. دلم می‌خواهد هر چه زودتر شام سرو شود و فورا به سراغ نیکی بروم. نیاز دارم تا کمی از تنش‌های جدیدی که داشتم فاصله بگیرم، تنش‌هایی که مرکزشان همین‌جاست؛ خانه‌ی خسرو.


در حال تایپ رمان آژنگ | Thr کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Mitra_Mohammadi، Delvin22، -DELI- و 11 نفر دیگر

Thr

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/3/24
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
371
امتیاز
53
سن
17
محل سکونت
اونجا که دریا داره
زمان حضور
1 روز 23 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت۳

کمی به اطرافم نگاه می‌کنم. مبل‌های منبت کاریِ قیمتی، لوستر بزرگ و پر زرق و برق، فرش‌های دست بافت زیبا و دکوری‌های عتیقه لوازم خانه‌ی خسرواند. همه گران قیمت و اصل هستند. روی دیوار روبرویم، درست بالای مبل دو نفره‌ای که مهتاب و مها روی آن نشسته‌اند یک...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آژنگ | Thr کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Mitra_Mohammadi، YeGaNeH، Delvin22 و 10 نفر دیگر

Thr

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/3/24
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
371
امتیاز
53
سن
17
محل سکونت
اونجا که دریا داره
زمان حضور
1 روز 23 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ۴

از زمانی که یک مسکن خوردم و بعد شام را صرف کردیم انگار پلک زدم و زمان گذشت. به خودم می‌آیم و می‌بینم جای اینکه در بین مهمان‌ها باشم، روی صندلی پشت میز غذاخوری نشسته‌ام. حتی نفهمیدم مادر کِی خدمتکارها را مرخص کرد.
موبایلم را چک می‌کنم. نیکی جواب نداده،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آژنگ | Thr کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Mitra_Mohammadi، YeGaNeH، Delvin22 و 9 نفر دیگر

Thr

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/3/24
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
371
امتیاز
53
سن
17
محل سکونت
اونجا که دریا داره
زمان حضور
1 روز 23 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت۵

با آخرین سرعتی که می‌دانم ماشین تصادف نمی‌کند حرکت می‌کنم. باید هر چه زودتر خودم را به نیکی برسانم، اما خیابان‌ها هنوز کمی شلوغند. حالا ده دقیقه از نیمه شب می‌گذرد و من فقط دو خیابان از خانه فاصله گرفته‌ام. اگر ترافیک در...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آژنگ | Thr کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Mitra_Mohammadi، YeGaNeH، Delvin22 و 9 نفر دیگر

Thr

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/3/24
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
371
امتیاز
53
سن
17
محل سکونت
اونجا که دریا داره
زمان حضور
1 روز 23 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ۶

بعد از اینکه مثل همیشه سه بار پشت سر هم زنگ را فشار دادم دست از زنگ زدن برمی‌دارم و می‌شمارم.
هزار و یک، هزار و دو، هزار و سه، هزار و چهار، هزار و...
به پنج نرسیده در باز می‌شود و قبل از اینکه سیمایش را ببینم، صدای جیغ جیغو‌اش را دریافت می‌کنم:
-...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آژنگ | Thr کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Mitra_Mohammadi، YeGaNeH، Delvin22 و 9 نفر دیگر

Thr

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/3/24
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
371
امتیاز
53
سن
17
محل سکونت
اونجا که دریا داره
زمان حضور
1 روز 23 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ۷

جرعه‌‌ی آخر چای صبحانه‌ام را می‌نوشم. نیکی خیلی زودتر از من صبحانه‌اش را خورده و منتظر من است.
- خب، تموم شد.
تا الان داشت آن سوی پنجره‌ی رستوران هتل را نگاه می‌کرد که با شنیدن صدای من سرش را می‌چرخاند و نگاهم می‌کند.
- بریم خونه تون اول یا بریم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آژنگ | Thr کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Mitra_Mohammadi، YeGaNeH، Delvin22 و 8 نفر دیگر

Thr

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
8/3/24
ارسال ها
37
امتیاز واکنش
371
امتیاز
53
سن
17
محل سکونت
اونجا که دریا داره
زمان حضور
1 روز 23 ساعت 21 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ۸

بلافاصله بعد از من از جایش بلند می‌شود و صندلی‌اش را سر جایش برمی‌گرداند‌. من هم همین کار را می‌کنم.
- واقعا؟ هیچ مشکلی با اون مکان شلوغ نداری یعنی؟
کنار هم به سمت در خروجی رستوران راه می‌رویم.
- نه... قراره بعد مدت‌ها سه تایی بریم بیرون و جدا از هر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آژنگ | Thr کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Mitra_Mohammadi، YeGaNeH، Delvin22 و 9 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا