بستن اطلاعیه

*فراخوان*

سلام مهمان عزیز

از لینک زیر دیدن فرمایید:

فراخوان: تکمیل کادر انجمن

اشعار مهدی فرجی

شروع موضوع توسط Cinder ‏9/11/18 در انجمن اشعار شاعران

  1. Cinder

    Cinder سرپرست فرهنگ و ادب + مدیر آزمایشی ورزش عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/18
    ارسال ها:
    3,410
    تشکر شده:
    6,460
    امتیاز دستاورد:
    283
    چشمم وزيد آبـــی پيراهن تــــو را

    حوض در آستانه ی سر رفتن تو را

    سلولهای پوست من نقشه می کشند:

    از شاخـــه های باکـــره گی چيدن تو را

    به ثروت شيوخ عرب ميتوان فروخت

    در بدترين لباس جهـــان مانکن تو را

    شوقم زبانه می کشد وباز می کند

    شش دکمه ی مزاحم پيراهن تو را...

    انگشت من که آب لطيف نوازش است

    بگذار رودخــــانه شود گـــردن تو را ـ

    تا ماهيان تشنه ـ لبانم ـ رها شوند

    امـــواج پــــر تلاطم بوسيدن تـــو را

    حالا نفس نفس نفسم ذوب میکند

    قطره به قطره برف سفيد تن تـو را

    با ذره ذره ی بدنم درک می کنم

    معنـــای پرحرارت زن بودن تــو را

    شب ای شب قشنگ همآغوشی ام ،خدا

    از روی خــانـه ام نکشد دامـــن تـــو را
     
    *SADAT* از این پست تشکر کرده است.
  2. Cinder

    Cinder سرپرست فرهنگ و ادب + مدیر آزمایشی ورزش عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/18
    ارسال ها:
    3,410
    تشکر شده:
    6,460
    امتیاز دستاورد:
    283
    کفشهایم کجاست؟ میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم
    مدتی بی بهـــــار طی بکنم دوسه پاییــــز دربــه در بشوم

    خسته ام از تو از خودم از ما، ما ضمیـــر بعیــــد زندگی ام

    دونفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم

    یک نفر در غبـــار سرگردان یک نفــر مثل برگ در طوفان

    می روم گم شوم برای خودم کم برای تو دردسر بشوم

    حرفهــــای قشنگ پشت سرم آرزوهـــــای مادر و پدرم

    حیف خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم

    پدرم گفت دوستت دارم پس دعـــا مـــی کنم پدر نشوی

    مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم

    داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است

    نیستـم در حدود حوصله ها پس صلاح است مختصر بشوم

    دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست

    گاه گاهی سری بـزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم
     
    *SADAT* از این پست تشکر کرده است.
  3. Cinder

    Cinder سرپرست فرهنگ و ادب + مدیر آزمایشی ورزش عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/18
    ارسال ها:
    3,410
    تشکر شده:
    6,460
    امتیاز دستاورد:
    283
    ای چشم تو دشتی پر آهوی رميده
    انگار کـــه طوفان غــــزل در تو وزيده

    درياچه ی موسيقی امواج رهايـی

    با قافيه ی دسته ی قوهای پريده

    اينقدر که شيرينی و آنقدر که زيبا

    ده قرن دری گفتن ،انگشت گزيده

    هــم خواجـــه کنار آمده با زهد پس از تو

    هم شيخ اجل دست از معشوق کشيده

    صندوقچــــه ی مبهــــم اسرار عروضـی

    «المعجم»ازاين دست که داری نشنيده

    انگار«خراسانی»و«هندی»و«عراقی»

    رودند و تو دريـــای بـه وصلش نرسيده

    با مثنــوی آرام مگر شعر بگيرد

    تا فقرقوافی نفسش را نبريده...

    مفعــول ومفاعيل و دل بـــی سروسامان

    مستفعل و مستفعل و اين شعر پريشان

    بانــــوی مرا از غـزل آکنده که هستی؟

    در جان فضا عطر ِ پراکنده که هستی؟

    از«رابعـــــه»آيـــا متولد شده ای يا

    با چنگ تورا«رودکی»آورده به دنيا؟

    درباری «محمود»ی يا ساکن«يمگان»

    در باده ی مستانی يا جامه ی عرفان

    اسطوره ی فردوسی در پای تو مقهور

    «هفتاد من ِ مثنوی»از وصف تو معذور

    ای شعر تـر ازشعـر تراز شعـرتراز شعر

    من باخبرازعشق شدم بی خبراز شعر

    دست تو در اين شهر براين خاک نشاندم

    تا قونيــــه تا بلـــــــخ چــرا ريشه دواندم؟

    آرام ِ غـــــزل مثنـــــوی ِ شــور و جنـــــون شد

    اين شعر، شرابی ست که آغشته به خون شد

    برگرد غزل بلکه گلم بشکفد از گل

    لاحــــول ولا قــــــوة الا بتغـــــزّل

    ***

    بانـــوی تر و تازه تــراز سيب ِ رسيده

    بانوی تورا دست من از شاخه نچيده

    بايد که ببخشيد پريشان شده بودم

    تقصيرخودم نيست هـــوای تو وزيده

    آشوب غزل هيچ که خورشيد هم امروز

    در شـــرق فرو رفته و از غـــــرب دميده

    اين قصه ی من بود که خواندم که شنيدی

    «افسانـــه مجنــــون ِ بـــه ليلی نرسيده»
     
    *SADAT* از این پست تشکر کرده است.
  4. Cinder

    Cinder سرپرست فرهنگ و ادب + مدیر آزمایشی ورزش عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/18
    ارسال ها:
    3,410
    تشکر شده:
    6,460
    امتیاز دستاورد:
    283
    می توانی بروی قصه و رویا بشوی

    راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

    ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی

    من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی....
     
  5. Cinder

    Cinder سرپرست فرهنگ و ادب + مدیر آزمایشی ورزش عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/18
    ارسال ها:
    3,410
    تشکر شده:
    6,460
    امتیاز دستاورد:
    283
    انداختی از سکـه بازار پــری هــــا را

    بشمار وقتی می پرانی مشتری ها را

    دامن طلای پــــرتلاطــــم این همـــه دل را

    در سادگی هم می بری وا کن زری ها را......
     
    *SADAT* از این پست تشکر کرده است.
  6. Cinder

    Cinder سرپرست فرهنگ و ادب + مدیر آزمایشی ورزش عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/18
    ارسال ها:
    3,410
    تشکر شده:
    6,460
    امتیاز دستاورد:
    283
    خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان

    انتخابــی است كـــه كرديم برای خودمان‌

    اين و آن هيچ مهم نيست چه فكری بكنند

    غـــم نداريم‌، بــــزرگ است خدای خودمان‌

    بگذاريم كه با فلسفه‌شان خوش باشند

    خودمان آينــــه هستيــــم برای خودمان‌

    ما دو روديم كــــه حالا سرِ دريا داريم‌

    دو مسافر يله در آب و هوای خودمان‌

    احتياجی بـــه در و دشت نداريم‌، اگـر

    رو به هم باز شود پنجره‌های خودمان‌

    من و تـو با همه ی شهر تفاوت داريم‌

    ديگران را نگذاريم بــه جـــای خودمان‌

    درد اگر هست برای دل هم می گوييم‌

    در وجــود خودمان است دوای خودمان‌

    ديگران هرچه كــه گفتند بگويند، بيا

    خودمان شعر بخوانيم برای خودمان‌
     
    *SADAT* از این پست تشکر کرده است.
  7. Cinder

    Cinder سرپرست فرهنگ و ادب + مدیر آزمایشی ورزش عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/18
    ارسال ها:
    3,410
    تشکر شده:
    6,460
    امتیاز دستاورد:
    283
    خوابم درست مثل ((تو را می برند)) بود
    فریاد های من بــه کجـــا می رسند بود

    تردید چشم های تــو مثل غریبه هـــا

    وقتی که چشمهای مرا می دوند بود

    خوابم پرید ثانیه ها....تیک...تاک .... تیک

    ساعت بـــه وقت عقربـــه آباد چند بــود؟

    وقت دوازده عدد گنگ مــــی دوند

    وقت هزار ثانیه گم می شوند بود

    آن شب که قرص ماه نخوردند ابرها!

    درد ستــاره های مرا می کشند بود

    یک لنگه کفش قرمــز جاماند پشت در

    در کوچه رد پای (( تو را می برند)) بود
     
    *SADAT* از این پست تشکر کرده است.
  8. Cinder

    Cinder سرپرست فرهنگ و ادب + مدیر آزمایشی ورزش عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/18
    ارسال ها:
    3,410
    تشکر شده:
    6,460
    امتیاز دستاورد:
    283
    پابند کفشهای سياه سفر نشو

    يا دست کـم بخاطر من ديرتر برو

    دارم نگاه مـی کنم و حرص مـی خــــورم

    امشب قشنگ تر شده ای - بيشتر نشو

    کاری نکن که بشکنی اما شکسته ای

    حالا شکستنی ترم از شاخـه های مو

    موضــــوع را عـوض بکنيم از خودت بگو -

    به به مبارک است :دل خوش - لباس نو

    دارند سور وسات عروسی می آورند

    از کوچــه های سرد به آغوش گرم تو

    ...

    هی پا به پا نکن که بگويم سفر به خير

    مجبــــور نيستـــی بمانی ... ولــی نرو!
     
    *SADAT* از این پست تشکر کرده است.
  9. Cinder

    Cinder سرپرست فرهنگ و ادب + مدیر آزمایشی ورزش عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/18
    ارسال ها:
    3,410
    تشکر شده:
    6,460
    امتیاز دستاورد:
    283
    حیف است حیف دست تو و دست های من

    باید قبول کـــرد کــــــه رفتـــی... خـدای من

    رفتم که پشت خاطره هایم کفن شوم

    تا سایه ای چـــه دور بماند به جای من

    بعد از تو آه حال غزل هیچ خوب نیست

    بعـــد از تـــو آه آه نمــانده بـــــرای من

    یادش به خیر!پشت مرا ناگهان شکست

    آن دوستی کـه خواست بمیرد یرای من

    حالا شب عروسیتان مست میکنم

    تا بهتتان بگیرد از خنده هــــای من

    آقا مبارک است، چــه داماد خوشگلـی!

    خانم مبارک است به طعنه؟نه وای من ـ

    این خانه از همیشه خراب است تا هنوز

    این سرنوشت بـــــود نوشتند پـای من؟

    سیگار را دوباره سروتــــه ،دوباره...اَه

    تلخش رسید تا طعم ِ چشمهای من

    از کوچه های کاشان تا پشت باغ فین

    یک مرد دفن شد کــم کــم انتهای من
     
    *SADAT* از این پست تشکر کرده است.
  10. Cinder

    Cinder سرپرست فرهنگ و ادب + مدیر آزمایشی ورزش عضو کادر مدیریت مدیر تالار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏12/8/18
    ارسال ها:
    3,410
    تشکر شده:
    6,460
    امتیاز دستاورد:
    283
    دوستت دارم پریشان‌، شانـه می‌خواهی چه کار؟
    دام بگذاری اسیــرم‌، دانـــه می‌خواهی چه کار؟

    تــا ابد دور تــــو می‌گــــردم‌، بسوزان عشــق کــن‌

    ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

    مُردم از بس شهــر را گشتـــم یکی عاقل نبود

    راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

    مثل من آواره شــــــــو از چـــــاردیــــــواری درآ!

    در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

    خُرد کن آیینه را در شعــــــر من خــــود را ببین

    شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

    شـرم را بگـــذار و یک آغــــــوش در من گریــــه کن‌

    گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
     
    *SADAT* از این پست تشکر کرده است.
بارگذاری...