خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

S.a.n.a.z1779

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/9/21
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
91
امتیاز
13
سن
21
زمان حضور
22 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
‌ ﷽
اسم رمان: دلم، فکرم، نگاهت
نویسنده: S.a.n.a.z1779 کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: Vahide.s.shefakhah
ژانر: عاشقانه، اجتماعی

خلاصه رمان:
دختر که داشته باشی
گاهی دلت می لرزد از فکر اینکه
روزی بر شانه مردی دیگر
غیر از پدرش
تکیه می زند...
پدرم، چه شد که فرسنگ ها از شانه هایت، از آشیانه پر مهرت دور شدم
اینجا مرا آشیانه ای، سخت در خود حبس کرده، نه روی زندگی کردن دارم و نه راهی برای بازگشتن،
تنها به امید واهی زندگی خواهم کرد، من در اینجا به تقدیرش دلسپردم...شاید این همان تقدیر از پیش نوشته شده باشد..شاید...


در حال تایپ رمان دلم فکرم نگاهت | S.a.n.a.z1779 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~XFateMeHX~، The unborn، عسل شمس و 9 نفر دیگر

S.a.n.a.z1779

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/9/21
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
91
امتیاز
13
سن
21
زمان حضور
22 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه

گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید
گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد
گاهی برای به دست اوردن باید از دست داد
زندگی همانند کتابیست از فصل های مختلف
گاهی شاد و لبریز از خوشی،
گاهی غمگین و سرشار از دلهره،
و تو،
درست در فصل خزان آمده ای..

سخن نویسنده:
آرزویم این است که دلت خوش باشد،
نرود لحظه ای از صورت ماهت لبخند،
نشود غصه دمی نزدیکت،
لحظه هایت همه زیبا باشند،
از خدا می خواهم که تو را سالم و خوشبخت بدارد
همه عمر و نباشی دلتنگ.
این اولین رمانی هست که شروع کردم به نوشتن امیدوارم که خوشتون بیاد و لـ*ـذت ببرین.


در حال تایپ رمان دلم فکرم نگاهت | S.a.n.a.z1779 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: ~XFateMeHX~، The unborn، Vahide.s.shefakhah و 9 نفر دیگر

S.a.n.a.z1779

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/9/21
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
91
امتیاز
13
سن
21
زمان حضور
22 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول
اخرین برگه رو گرفتم و برگشتم پشت میز نگاهی به صورت تک تک بچه ها کردم، معلوم بود خیلی از فاینالشون راضی نبودن، برگه هارو روی میز‌گذاشتم لبخندی زدم
-خب خسته نباشید
بعد از گفتن خسته نباشید منتظر شدم تا کلاس خالی شد، برگه هارو توی کیفم گذاشتم و از جام بلند شدم، امروز ماشینم خراب بود روشن نمیشد خدا کنم تا برگردم ماهان برام درستش کنه، از کلاس اومدم بیرون به سمت دفتر اموزشگاه رفتم خانم احمدی هنوز نرفته بود
- خانم احمدی میشه برام یه تاکسی بگیرین
همونجور که نشسته بود از بالای عینکش بهم نگاهی کرد و سری تکون داد، بی احساس ترین آدمی بود که تاحالا میدیدم نه لبخندی نه اخمی بیخیال و بی حس،
همونجا وایسادم تا زنگ بزنه، با کفشم به سرامیکا ضربه میزدم، احمدی تلفن رو سر‌جاش گذاشت و بهم نگاه کرد
- الان میرسه
تشکری کردم و از اموزشگاه اومدم بیرون، چند دقیقه ای جلوی در منتظر موندم، ماشینی جلوم وایساد بوق زد، تاکسی بود در عقب رو باز کردم نشستم، راننده از آینه نگاهی بهم انداخت
- کجا میرین خانم
-ملاصدرا
ماشین حرکت کرد سرمو به شیشه تکیه دادم و چشمامو بستم، خب بزارین یکم از خودم بگم،
اسمم ماسال ۲۴سالمه یه داداش به اسم ماهان دارم، دانشگاه نرفتم چون به زبان انگلیسی علاقه داشتم مدرکشو گرفتم الانم توی یکی از آموزشگاه های زبان مشغول به تدریسم، بابام توی کارخونه شریکه و مامانم خونه داره ماهان ۲۷سالشه معماری و نقشه کشی خونده الانم یه‌پا مهندس شده و مشغول به کاره
- خانم رسیدیم
چشامو باز کردم سر کوچه بودیم
- ممنون همینجا پیاده میشم
کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم تا خونه راهی نبود پیاده رفتم، به در خونه که رسیدم زنگ رو فشردم چند دقیقه ای طول کشید که در با صدای تیکی باز شد رفتم داخل، یه خونه دوبلکسه نسبتا بزرگ داشتیم با یه حیاط با صفا و سر سبز، دور تا دور حیاط گل رز بود و کف حیاط چمن سبز وسط حیاط یک ابنمای کوچیک قرار داشت، مامان از در اومد بیرون کنار نرده ها صدام زد:
مامان- ماسال مامان شیر ابو ببند
- سلام مامان چشم
مامان- چشمت بی بلا
رفتم کنار باغچه گلا شیر ابو بستم، مامانم عاشق گل و درخت بود سر سبزی حیاط رو مدیون مامان بودیم هر روز وقتشو با اونا میگذروند، از پله ها بالا رفتم وارد خونه شدم، کفشامو با دمپایی روفرشی عوض کردم، خونمون رو خیلی دوس داشتم طراحی خیلی قشنگی داشت سمت چپ پله هایی بود که به طبقه بالا میرفت سمت راست پذیرایی بود که پنجره های بلندی رو به حیاط داشت وبا دو دست مبل و میز نهار خوری چیده شده بود و رو به رو راهرویی بود که به اشپزخونه و انباری و سرویس های پایین ختم میشد، نمای خونه بیشتر سفید و قهوه ای بود، مامان توی اشپزخونه مشغول بود بابا این موقع خونه نیست، از پله ها بالا رفتم ۴ تا اتاق بالا بود اولین اتاق سمت راست اتاق من و اتاق روبرویی مال ماهان بود و دو اتاق انتهای سالن هم اتاق کار بابا و اتاق خوابشون بود، وارد اتاقم شدم دکوراسیون اتاقم به انتخاب مامانم بود سلیقش حرف نداشت همه چی به رنگ آبی و سفید چیده شده، سرویس خوابم به رنگ سفید یه فرش گرد سفید جلوی تختم بود روتختی و پرده ها به رنگ آبی،
لباسامو عوض کردم رفتم پایین روی مبلای راحتی نشستم کنترل رو برداشتم وتلویزیون رو روشن کردم
- مامان
مامان از اشپزخونه اومد بیرون تا چشمم بهم افتاد اخم کرد
مامان- بزار برسی خونه بعد دست به کنترل شو کی تو و بابات دست از این عادت برمیدارین
- قربونت برم مامانم ایقد جوش نزن، ماهان کجاست قرار بود ماشینمو درست کنه
همینجور که برمیگشت توی آشپزخونه جوابمو داد:
-رفته سر کار بچم خیلی سرش شلوغه
همیشه مامانم ماهان رو بیشتر دوس داشت و محبت و ابزار علاقش به ماهان بیشتر از من بود خب پسر دوست داشت دیگه، ولی بابام خیلی بهم توجه میکرد واسه همین بیشتر به بابام وابسته ام تا مامانم.


در حال تایپ رمان دلم فکرم نگاهت | S.a.n.a.z1779 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~XFateMeHX~، Mey، Ryhwn و 9 نفر دیگر

S.a.n.a.z1779

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/9/21
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
91
امتیاز
13
سن
21
زمان حضور
22 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم
بلند شدم رفتم اشپزخونه، به کابینت تکیه دادم
- کمک میخواهی مامان؟
مامان در قابلمه رو برداشت نگاهی به غذا کرد
- نه کاری ندارم خودت یه چیزی بردار بخور
سری تکون دادم و رفتم سمت یخچال یکم شکلات صبحانه برداشتم گذاشتم روی میز در یخچالو بستم نون تست از کابیت بیرون اوردم نشستم پشت میز، چندتا لقمه خوردم دست کشیدم مامان رو نگاه میکردم، چشمای ماهان مثل چشمای مامانم رنگی بود یه رنگ خاص آبی طوسی اما چشمای من مثل چشمای بابام مشکی بودن بابام همیشه میگه با چشات به هیچکس خیره نشو دنیای ادمو بهم میریزی، نمیدونم سر به سرم میزاره یا نه ولی خب من یه چشم مشکی جذابم دیگه
مامان دست از کار کشید و بهم نگاه کرد:
- چرا اینجوری نگام میکنی؟
سرمو تکون دادم از فکر اومدم بیرون لبخندی زدم
- داشتم فکر میکردم چه مامان خوش شانسی دارم دختر به این ماهی داره
مامان در حالی که زیر گازو کم میکرد به شوخی جوابمو داد:
- پاشو پاشو اینقدر خودتو تحویل نگیر دختری که کار کردن بلد نباشه همیشه بیخ ریش صاحبشه
خنده بلندی کردم از آشپزخونه اومدم بیرون، هیچ وقت کار خونه انجام نمیدادم مگر مواقعی که مهمون داشتیم، بیکار بودم رفتم اتاقم گوشیمو از کیفم در اوردم چندتا میسکال از رزا داشتم شمارشو گرفتم بعد از یه بوق برداشت
-وای دختر چقدر هولی تو خوبه منم اگه طرف بود فکر کنم همون یه بوقم نمیزد
رزا-هیچی نگو اعصابم خورده
- کشتیات غرق شده؟
رزا- نه رژینمون پرید
- چه بهتر تا اخر که قرار نبود ور دل تو بمونه
رزا- اخه دوری از رژین برام سخته من به جز اون خواهر و برادری ندارم
- خیلی خب ابغوره نگیر هنوز که نرفته
رزا یکم فین فین کرد- راستی میخواستم بگم پری گفت اگه بعد از شام کاری نداری بریم حرم
- من که ماشینم نیست خراب شده اگه شما میاین دنبالم اوکی میام
رزا- باشه تک زدم اماده باش
- باشه خدافظ
بعد از خدافظی با رزا از اتاق رفتم بیرون ماهان داشت از پله ها میومد بالا رفتم جلوی پله ها وایسادم یکم خودمو خم کردم
- به به جناب مهندس خیلی خوش اومدین منزل مارو مشرف کردین
ماهان لبخند کمرنگی زد و ممنونی گفت باعجله وارد اتاقش شد دنبال سرش رفتم- خیلی بی ذوقی ها این همه خودمو خم و راست کردم برات
ماهان برگشت نگام کرد
- خب بگو چی میخوای
خودمو لوس کردم لبامو دادم جلو
- یکم بـ*ـغل به همرا سوییچای ماشینم
ماهان دستاشو باز کرد برم بـ*ـغلش- با اون چشات اینجوری نگام نکن زود بیا بـ*ـغلم کلی کار دارم
رفتم بـ*ـغلش کردم سرمو نوازش کرد بـ*ـو*سی روی موهام زد، از بچگی رابـ*ـطه خیلی خوبی با ماهان داشتم مثل یه حامی بود برام همیشه ازم حمایت میکرد اینقدر باهاش راحت بودم که تمام درد و دلامو بهش میگفتم حتی بعضی وقتا برای چزوندن دوستام که ماهان رو نمیشناختن اونو دوس پسرم معرفی میکردم البته با ماهان هم هماهنگ میکردم که سوتی نده
منو از خودش جدا کرد- بدو برو باید لباس عوض کنم برم خیلی کار دارم سوییچتم فردا برات میارم
- امشب خونه نمیای؟
در کمدشو باز کرد و پیراهنی برداشت
- نقشه های یکی از ساختمونا بهم ریخته باید درستش کنیم شاید دور بیام
سری تکون دادم و از اتاقش بیرون رفتم نگاهی به ساعت دستم کردم ۸ بود بابا الان دیگه پیداش میشد، رفتم سالن پایین مامان روی مبلا نشسته بود کنارش نشستم
- مامان بعد از شام با بچه ها میخوایم بریم حرم شما نمیاین؟
کتابشو بست و گذاشت رو پاش بهم نگاه کرد
-نه دخترم من خیلی خسته ام امروز کارای باغچه رو انجام دادم خسته شدم
بـ*ـغلش کردم و بـ*ـو*سی روی گونش زدم- خسته نباشی مامان قشنگم
لبخند مهربونی بهم زد- درمونده نباشی دخترم
یکم بعد صدای زنگ در اومد، بابا بود درو باز کردم
رفتم جلوی در ورودی استقبالش، وقتی رسید کنارم کیفشو ازش گرفتم- سلام باباجون خسته نباشی
بابا در حالی که کفشاشو توی جاکفشی میزاشت جوابمو داد:
- سلامت باشی دخترم
با بابا رفتیم داخل، ماهان از پله ها پایین اومد بعد از سلام به بابا رفت پشت سر مامان خم شد صورتشو بـ*ـو*سید
ماهان- شب دور میام منتظرم نباشین
مامان از جاش بلند شد به ماهان نگاه کرد- پس شام چی؟
ماهان_بیرون میخورم فعلا خدافظ همگی
بعد از رفتن ماهان مامان رفت میزو بچینه منم رفتم کمکش، شام کلم پلو غذای مورد علاقه بابا بود ، شامو سه تایی با شیرین زبونی های منو غرغرای مامان و حمایت های بابا خوردیم، بعد از شام مامان و بابا رفتن اتاقشون منم رفتم اتاقم منتظر رزا موندم.


در حال تایپ رمان دلم فکرم نگاهت | S.a.n.a.z1779 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~XFateMeHX~، Mey، Ryhwn و 7 نفر دیگر

S.a.n.a.z1779

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/9/21
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
91
امتیاز
13
سن
21
زمان حضور
22 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم

بعد از تک زدن رزا یه مانتو لیمویی کوتاه با یه شلوار جین مشکی و شال لیمویی سفیدم برداشتم لباسامو پوشیدم و جلوی اینه قدی وایسادم خودمو برانداز کردم، قدم متوسط و انـ*ـدام رو فرمی داشتم، موهامم موجدار تا بازوهام میرسیدن، همیشه دم اسبی میبستم چون چشمامو کشیده تر نشون میداد لبای خوش فرمی داشتم مخصوصا وقتی بهشون رز میزدم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلم فکرم نگاهت | S.a.n.a.z1779 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~XFateMeHX~، Ryhwn، The unborn و 5 نفر دیگر

S.a.n.a.z1779

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/9/21
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
91
امتیاز
13
سن
21
زمان حضور
22 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم
رزا از اینه به مینا خانم نگاهی کرد
رزا- مینا خانم ادرستون کجاست
میناخانم به سمت جلو خم شد و پشتیه صندلی رزا رو گرفت
- دخترم من باید برم سعد اباد شما تو مسیرتون یه جایی منو پیاده کنین خودم میرم
برگشتم به سمت عقب
- مگه میشه مینا خانم این وقت شب شمارو تنها بزاریم ادرستون بگین میرسونیمتون
میناخانم ادرسشو گفت و به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلم فکرم نگاهت | S.a.n.a.z1779 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~XFateMeHX~، Ryhwn، Saghar و 5 نفر دیگر

S.a.n.a.z1779

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/9/21
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
91
امتیاز
13
سن
21
زمان حضور
22 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم
با صدای هشدار گوشیم بیدار شدم، چند بار پلک زدم تا چشمام به روشنایی اتاق عادت کنه، خم شدم رو میز کنار تختم هشدار گوشیمو خاموش کنم که چشمم به سوییچ ماشینم افتاد، چه زود درستش کرده دوست و رفیق داشتن بدرد همین روزا میخوره دیگه، بعد از خاموش کردن هشدار گوشیم که برای ساعت ۹ صبح بود بلند شدم یه دوش گرفتم، یه تیشرت سفید و لگ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلم فکرم نگاهت | S.a.n.a.z1779 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~XFateMeHX~، The unborn، Ryhwn و 4 نفر دیگر

S.a.n.a.z1779

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/9/21
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
91
امتیاز
13
سن
21
زمان حضور
22 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ششم
از اتاقم اومدم بیرون رفتم پایین، مامان و عمه توی آشپزخونه مشغول درست کردن شام و تدارکات امشب بودن، رفتم کنارشون و پشت میز نشستم تکه کاهویی از جلوی عمه برداشتم و گاز زدم
- مامان واسه ناهار چی داریم؟
مامان پلاستیکی از روی کابینت برداشتم و گذاشت جلوم
مامان- لازانیای ماسال پز داریم
منظورش این بود که باید زحمت ناهار رو من...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلم فکرم نگاهت | S.a.n.a.z1779 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~XFateMeHX~، The unborn، Mey و 5 نفر دیگر

S.a.n.a.z1779

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/9/21
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
91
امتیاز
13
سن
21
زمان حضور
22 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم

به حال که رسیدم عمه و مامان رو دیدم آماده شده بودن، مامان حسابی به خودش رسیده، کت و دامن شیری رنگش چشماشو خشکل تر کرده بود، نزدیکشون شدم و چرخی زدم
- خب نظرتون چیه؟
عمه نگام کرد و لبخندی زد
عمه- اگه پسر داشتم حتما عروس خودم میشدی
مامان ظرف شکلاتی که دستش بود روی میز گذاشت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلم فکرم نگاهت | S.a.n.a.z1779 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Vahide.s.shefakhah، Saghar، The unborn و 2 نفر دیگر

S.a.n.a.z1779

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
3/9/21
ارسال ها
10
امتیاز واکنش
91
امتیاز
13
سن
21
زمان حضور
22 ساعت 59 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم
خواستم حال این دوتا خواهر رو عوض کنم
- اِ نگاه توروخدا این دوتا رو چه آبغوره ای گرفتن پاشین خودتونو جمع کنین به اندازه کافی ابغوره داریم بسه دیگه
از هم جداشون کردم، سحر هم فهمید میخوام حال سارارو عوض کنم اشکاشو پاک کرد و سر به سر سارا گذاشت:
سحر- ولی میدونین من یکم خوشحال...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دلم فکرم نگاهت | S.a.n.a.z1779 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Vahide.s.shefakhah، Saghar، The unborn و 2 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا