خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

سلام عزیزان خوشحال میشم نظرتان را درباره رمانم بدانم؟

  • خیلی خوب

    رای: 1 50.0%
  • خوب

    رای: 1 50.0%
  • متوسط

    رای: 0 0.0%
  • بد

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    2
  • نظرسنجی بسته .

Saba hosseinzadeh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
17/8/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
153
امتیاز
28
زمان حضور
2 روز 19 ساعت 30 دقیقه
نویسنده این موضوع
-به نام خدا-

نام رمان: حصار ذهن
نام نویسنده: صبا حسین زاده کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
نام ناظر: *Z.A.H.R.A*
خلاصه:
اول ثانیه ها ، بعد دقیقه ها، ساعت ها ، روز ها، هفته ها ، ماه ها ، سال ها میگذرد. اما باز هم فراموش نمیشود . باز هم دردی درمان نمیشود. فقط مثل قبل شدت ندارد؛ بهش توجه نمیشود. اما هنوز که‌ هنوزه حسش میکنیم. گذر زمان فقط باعث کم رنگ شدن میشه. هیچی را حل نمیکند. همیشه وقتی کودکی بیش نبودیم‌، به ما میگفتند، بزرگ بشی یادت میره ؛بزرگ بشی خوب میشه. اما من هنوز درد های کودکیم را تک به تک به خاطر دارم. من هنوز همان بیماری ۱۳ سالگی ام را دارم. هیچ کدام فراموش نشدند و درمان نشدند.


در حال تایپ رمان حصار ذهن | Saba hosseinzadeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: سيده کوثر موسوی، ASAL RIAZIAN، ~MoBiNa~ و 12 نفر دیگر

Saba hosseinzadeh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
17/8/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
153
امتیاز
28
زمان حضور
2 روز 19 ساعت 30 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:

میگذره، همه درد ها ، غصه ها ، زجر ها همه چیز میگذره ....
کل زندگیمون با کلمه میگذره گذشت و نفهمیدم ، کلی درد کشیدیم، که کسی نفهمید ، کلی بیماری رو تحمل کردیم ، کسی نفهمید. همه حرف ها مون و تو دلمون نگه داشتیم، که کسی ناراحت نشه ؛ پیمانه های صبرمان لبریز شد و کسی نفهمید؛ نقابی رو صورتمون زدیم، که مهر خاموشی لـ*ـب مان باشد، که مبادا حرف بزنیم و راز و درد دلمان را بفهمند . زمین خوردیم ، دست هایمان زخمی شد ، زانو هایمان خراش برداشت، اما بازهم بلند شدیم و کسی نفهمید. همه چی و همه کس گذشتن. اما من هنوزم که هنوزه درد دارم ، درد تلاش هایی که بدون پاسخ ماند ،درد افرادی را دارم، که من را فقط برای روز های خوب میخواستن و تنهام گذشتن ... اما من همیشه قوی تر از قبل از این مشکلات میگذرم، چون خدا میبینه ، خدا جواب میده ، خدا درمان میکند ، پس به امید همین خدای بزرگ شروع می کنم..


در حال تایپ رمان حصار ذهن | Saba hosseinzadeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Meysa، سيده کوثر موسوی، ASAL RIAZIAN و 12 نفر دیگر

Saba hosseinzadeh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
17/8/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
153
امتیاز
28
زمان حضور
2 روز 19 ساعت 30 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول :

رو صندلی چوبی ابی رنگ، پشت میز تحریر ، داخل اتاقم نشسته بودم. از پنجره به بیرون نگاه میکردم. داشت، باران می امد ؛ نمیدونم چرا، اشکام هم همراه باران پایین می امد؛ اما این اشک ها از ناراحتی نبود، برعکس، از شادی ته قلبم بود . خیلی خوش حال بودم؛ فردا ، اولین قدم من به سوی رویا هام بود . فردا، اولین روز من برای ورود به دانشگاه پزشکی تهران بود. چیزی که همیشه تو رویاهام و تو خوابم میدیدم؛ الان واقعی شده . همین طوری که داشتم فکر میکردم ،میخندیم ، گریه میکردم وخدا را هزار بار شکر می کردم. که با صدای مامان به خودم اومدم.
-پونه غذا اماده هست.
یه باشه گفتم ؛اما ، گریم بیشتر شد؛ باز زمان غذا شد؛ غذااا!! چیزی که اصلا دوست ندارم. خدایا !چیکار کنم؟ نمیخوام چیزی بخورم؛ میترسم ،خدا جونم میترسم، اگه چاق بشم چی ؟ اگه کسی دوستم نداشته باشه؟ خدایا! چرا من اخه ؟ چرا من باید این مشکل لعنتی رو بگیرم؟ خدایا ، خسته شدم . اشکام همینجوری داشت میریخت که یکدفعه در اتاق باز شد .
پیمان سرش رو از لای در اورد داخل ،گفت: چرا نمیای.
بدون اینکه سرم و بر گردونم گفتم : الان میام.
پیمان ،در و بست و با بسته شدن در یه اهی کشیدم و سریع صورتم و پاک کردم.در اینه یه نگاهی به خودم انداختم ، موهای بافته بلندم که تا انتهای کمرم بود، کمی شلخته شده بود ؛ لباس راحتی طوسی تنم کمی چروک شده بود؛ اما خدا رو شکر چشمام قرمز نشده و نشانه ای تو صورتم از گریه نبود. (بیشتر وقت ها که گریه میکردم کسی متوجه نمیشد . ) به سمت حمامی که تو اتاقم بود،رفتم و صورتم و یه ابی زدم ، کمی حالم بهتر شده بود. به سمت در رفتم .از اتاق خارج شدم.
وارد سالن شدم . خانه ما اندازه متوسطی داشت ولی خیلی گرم و صمیمی بود؛ سه تا اتاقه بود؛ در سالن مبل هایی به رنگ، کرمی و سبز که مایل به ابی بود، دور تا دور سالن چیده شده بود، یک میز وسط سالن ، که طرحش حالت سنگی سفید با رگ های طوسی قرار داشت. که ،رویش هم دوتا گل کوچیک و خشگل بود. یک سمت سالن عکس چهار نفریمون در یک قاب سفید رنگ اویزان شده بود، خلاصه خونمون با این که زیاد بزرگ نبود. اما خیلی قشنگ و منظم چیده شده بود. به سمت اشپز خانه رفتم . مامان و بابا و‌ پیمان را دیدم، که روی صندلی میز غذا خوری چوبی به رنگ قهوه ای نشسته بودند، در حال خوردن غذا بودند.بوی غذا کل اشپز خانه را پر کرده بود. وای من عاشق این بو هستم . (بیشتر وقت ها غذا ها را بو میکنم. تا بخورمشان ، این طوری حال بهتری بهم میده.)
بابا وقتی منو دید گفت: بیا دخترم !کجا ماندی؟ غذا یخ کرد.
(امشب غذا رو بابا درست کرده بود؛ خیلی دست پختش و دوست داشتم، اما حیف که از خوردن هیچ غذایی لـ*ـذت نمیبردم.)
یه لبخندی به بابا زدم و صندلی و عقب کشیدم و کنار پیمان نشستم . پیمان ، همینطوری که داشت میخورد، برگشت سمتم و یک لبخندی با همان دهن پرش زد. خندم گرفت؛ قیافش خیلی خنده دار شده بود .
یه نگاهی به سفره کردم ، بابا پیتزا درست کرده بود. من عاشق پیتزا بودم. همینطوری داشتم به پیتزا ها نگاه میکردم . با این که این غذای مورد علاقم بود؛ اما اصلا دلم نمیخواست بخورم. تو ذهنم داشتم ،کالری هاش و میشماردم ، و قیافم هم همینطوری تو هم میرفت . که با صدای بابا به خودم اومدم.
-بخور دخترم ؛ امشب، به مناسبت ورود تو به دانشگاه برات پیتزا درست کردم.
- از بابا تشکر کردم؛ با بی میلی دو تیکه پیتزا برداشتم . به زور میخوردم،سعی میکردم ، ضایع نکنم که دارم با زور میخورم. که بابا و مامان نبینند و ناراحت نشند. تو ذهنم جنگ بود . انگار مغزم دو قسمت شده بود.زور یک سمت خیلی بیشتر بود. یک سمت میگفت نخور پونه ! سمت دیگه میگفت: نگران نباش، بخور ! اما باز هم با این‌که غذا خیلی خوشمزه بود، اما دلم نمیخواست بخورم .باز هم همون مشکل همیشگی؛ که بزرگترین لـ*ـذت رو ازم گرفته بود .


در حال تایپ رمان حصار ذهن | Saba hosseinzadeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: سيده کوثر موسوی، ASAL RIAZIAN، ~MoBiNa~ و 10 نفر دیگر

Saba hosseinzadeh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
17/8/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
153
امتیاز
28
زمان حضور
2 روز 19 ساعت 30 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم:

بعد از اینکه غذا رو خوردیم؛ به مامان کمک کردم، که ظرف ها رو بشوره. پیمان و بابا هم روی مبل نشسته بودند. داشتن فوتبال میدیدند . بعد از شسته شدن ظرف ها؛ همراه مامان با یک مقدار میوه در دستم ، وارد سالن شدم . حالم یکم گرفته بود، اما سعی کردم لبخند بزنم، تا کسی نفهمه . مامان کنار بابا روی مبل کرمی رنگ نشست. بابا هم با شوق زیاد داشت، فوتبال میدید. من به سمت مبلی که پیمان نشسته بود رفتم . کنارش نشستم. پیمان مشغول بازی با گوشی بود. به صورت مامان و بابا نگاهی کردم . یه لبخند قشنگی و ارومی رو صورتشون بود . که باعث شد . حالم یکم بهتر بشه. گوشیم و در اوردم ، با هاش یکم ور رفتم، و خودم و سرگرم کردم. پیمان هم هر چند دقیقه یک بار سرش و تو گوشیم میکرد. نمیدونم از نگاه کردن تو گوشی من چی دست گیرش میشه .
( پیمان برادر خیلی خوبی برام بود. همیشه من و می‌خنداند. خیلی دوسش داشتم . خدارو همیشه برای داشتنش شکر میکردم. پیمان سه سال از من بزرگ تر بود، در رشته داروسازی تهران درس میخواند .)
ساعت حدودای یازده بود .باید زود میخوابیدم، که صبح زود بیدار شم. (البته نمیدونم امشب قرار چطوری از این هیجان زیاد خوابم ببره ؟) بلند شدم. و شب بخیر گفتم. به سمت اتاقم رفتم .
(اتاقم تقریبا بزرگ ترین اتاق بود . دیوارایی با رنگ سفید داشت . روی دیوار عکس های مختلف اویزان کرده بودم . ست وسایلم سفید و ابی و بود . ( من رنگ آبی رو خیلی دوست داشتم. یه ارامش و حس خوبی بهم می داد.) تختم سفید ، رو تختیم ابی کمرنگ با گل های کوچیک سفید بود. میز تحریرم سفید و صندلی ابی رنگ بود . پنجره اتاقم خیلی بزرگ بود. من خیلی دوسش داشتم . کنار پنجره یک جایی برای نشستن داشت ، شبیه طاقچه بود ؛ که من روش یک چیز خیلی نرم و چند تا بالشت گذاشتم . بیشتر وقت هایی که کار نداشتم، اونجا مینشستم، و بیرون نگاه میگردم .)
خودمو رو تـ*ـخت پرت کردم. به سقف نگام میکردم.
با صدای زنگ گوشیم؛ بلند شدم. به سمت گوشیم ،که روی میز تحریرم بود. رفتم. .با دیدن شماره اسرا لبخندی زدم. گوشی رو برداشتم.
-الو ؟
- اسرا یه جیغی زد و گفت : سلام، سلام ،یارم میایه دلدارم میایه.
- خندیدم و گفتم : اسرا باز دیونه شدی ؟
- دیونه بودم .
- خندیدم، و گفتم : اون که البته.
- اسرا خندید .گفت: پونه امشب از شوق چطوری بخوابم؟ باورم نمیشه !فردا داریم میریم دانشگاه ؟ وای خدایااا!! این خوشی رو از من و این دوست در همه حال مثبتم نگیر.
- خندیدم،(اما تواین خندم هزار تا حرف بود؛از یه طرف خوش حال بودم، که ادم های اطرافم از درونم، از مشکلاتم چیزی نمیدانند.) گفتم : منم خیلی هیجان دارم.تو دلم جشن گرفتن.
اسرا همین جوری داشت اهنگ میخوند. که صداش زدم.
-اسرا فردا باهم بریم؟
- پَنَپَ بدون من میخوای بری .
- خندیدم، و گفتم : کجا همو ببینیم ؟
-اسرا گفت: با بابام صحبت کردم .گفت :فردا ما رو میبره .
- زحمت میشه ،برای بابات خودمون بریم .
-چه زحمتی بابا! اصلا حوصله ندارم، فردا رو پیاده برم. از اتوبوس به مترو؛ بعد تاکسی. اوووهههه شب میشه ،تا برسیم.صبح هم باید خیلی زود بیدارشیم. ترو خدا این موَدب بودن. و خجالتی بودنت و حداقل برای فردا بزار کنار که فردا اصلا حوصله ندارم .
- باشه ،فقط فردا .
- باش بابا! فقط فردا .
- من میرم بخوابم. که صبح زود باید بیدار شم. شب خوش.
- اره منم . شب تو هم خوش.
تلفن و قطع کردم . به سمت حمام داخل اتاقم رفتم.دندان هایم و مسواک زدم. مو هام و باز کردم . چون از صبح بافته بودم .مو های صافم موج گرفته بودند. موهام اروم شانه کردم . چراغ ها رو خاموش کردم.روی تختم دراز کشیدم . ساعت گوشی رو فعال کردم؛ و کنار بالشتم گزاشتم. تو دلم و ذهنم هم نگران بودم ، هم هیجان زده . سعی کردم، چشمام و ببندم. و فقط به چیز های خوب فکر کنم. چشام وبستم . انقدر رویا بافی کردم .که نفهمیدم، کی خوابم برد.


در حال تایپ رمان حصار ذهن | Saba hosseinzadeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: سيده کوثر موسوی، ASAL RIAZIAN، ~MoBiNa~ و 10 نفر دیگر

Saba hosseinzadeh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
17/8/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
153
امتیاز
28
زمان حضور
2 روز 19 ساعت 30 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم:

با نور خورشید، که به صورتم میخورد.چشمام و به زور باز...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حصار ذهن | Saba hosseinzadeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: سيده کوثر موسوی، ASAL RIAZIAN، ~MoBiNa~ و 7 نفر دیگر

Saba hosseinzadeh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
17/8/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
153
امتیاز
28
زمان حضور
2 روز 19 ساعت 30 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم:

دم در دانشگاه منو اسرار دست و دست هم ایستاده بودیم؛ به اطراف با دقت و شوق زیاد نگاه میکردیم. افرادی زیادی از کنار ما رد میشدند.و وارد دانشگاه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حصار ذهن | Saba hosseinzadeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: سيده کوثر موسوی، ASAL RIAZIAN، ~MoBiNa~ و 6 نفر دیگر

Saba hosseinzadeh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
17/8/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
153
امتیاز
28
زمان حضور
2 روز 19 ساعت 30 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم:

حدود نیم ساعت، در پارک نشسیتیم. کیک کوچیک رو، نصفش کردیم.که نصفشو اسرا خورد. من هم به بهونه های مختلف برای نخوردن کیک گفتم. اسرا بیچاره...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حصار ذهن | Saba hosseinzadeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: سيده کوثر موسوی، ASAL RIAZIAN، ~MoBiNa~ و 5 نفر دیگر

Saba hosseinzadeh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
17/8/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
153
امتیاز
28
زمان حضور
2 روز 19 ساعت 30 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ششم:

دو هفته از روز شروع دانشگاهم میگذشت. هر روز جسمم و خودم رو بیشتر میشناختم. هر روز تقریبا یک شکل بود. بین دانشگاه ، خونه و راه خلاصه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حصار ذهن | Saba hosseinzadeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: سيده کوثر موسوی، ASAL RIAZIAN، ~MoBiNa~ و 5 نفر دیگر

Saba hosseinzadeh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
17/8/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
153
امتیاز
28
زمان حضور
2 روز 19 ساعت 30 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم:

سوزشی روی دستم احساس میکردم. صداهایی میشنیدم، اما خیلی نامفهوم بود. گرمای دست کسی رو در دستم احساس...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حصار ذهن | Saba hosseinzadeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Saghár✿، سيده کوثر موسوی، ASAL RIAZIAN و 5 نفر دیگر

Saba hosseinzadeh

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
17/8/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
153
امتیاز
28
زمان حضور
2 روز 19 ساعت 30 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم:

به دم بیمارستان رسیدیم. نمیدونم ، اما دلشوره عجیبی تو وجودم بود. دلم میخواست، گریه کنم. داد بزنم. اما نه. باز سکوت رو بین این همه درد ترجیح دادم. باز هم حرف ها شدند؛مهری برای خاموشی لـ*ـب...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حصار ذهن | Saba hosseinzadeh کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghár✿، سيده کوثر موسوی، ASAL RIAZIAN و 5 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا